.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مامان بغلم کرد. موهامو نوازش کرد و گفت: خیلی وقته گذشته... آروم شده بودی... چرا امروز انقدر بهم ریختی دوباره ؟!
دست کشیدم رو بغض قلمبه شده گلوم و گفتم: مامان دوست داشتن یه مریضیه... یه مریضی مثل میگرن. خوب شدنی در کارش نیست. آروم میگیره اما درمان نمیشه. شاید چند ماهی خبری ازش نباشه اما با یه تابش آفتاب به سر، با یه سروصدا زیاد، با یه شیرینی زیاد یهو شروع میشه و هیچ راهی نداری جز اینکه خودتو تو سکوت یه اتاق تاریک زندونی کنی.
دوست داشتن هم همينه. آروم میگیره و میزاره زندگیتو کنی اما با دیدن یه پیرهن آشنا، یه مکان پر خاطره ، یه موزیک که روزهای زیادی رو باهاش گذروندی یهو مثل روز اول تمام اون همه درد و دوست داشتن رو تو وجودت زنده میکنه!
من میگرن دارم مامان!
میگرن دوست داشتن!
#محیا_زند
@aevien
دست کشیدم رو بغض قلمبه شده گلوم و گفتم: مامان دوست داشتن یه مریضیه... یه مریضی مثل میگرن. خوب شدنی در کارش نیست. آروم میگیره اما درمان نمیشه. شاید چند ماهی خبری ازش نباشه اما با یه تابش آفتاب به سر، با یه سروصدا زیاد، با یه شیرینی زیاد یهو شروع میشه و هیچ راهی نداری جز اینکه خودتو تو سکوت یه اتاق تاریک زندونی کنی.
دوست داشتن هم همينه. آروم میگیره و میزاره زندگیتو کنی اما با دیدن یه پیرهن آشنا، یه مکان پر خاطره ، یه موزیک که روزهای زیادی رو باهاش گذروندی یهو مثل روز اول تمام اون همه درد و دوست داشتن رو تو وجودت زنده میکنه!
من میگرن دارم مامان!
میگرن دوست داشتن!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
بابام مهندس تأسيسات ارتش بود؛برق خونده بود البته...يه دفه واسه بازديد مناطق مرزى رفت طرفاى کردستان...دو روز بعدش برامون خبرآوردن مرده...برق گرفته بودش ينى...دويست و چهل ولت...
مامانم هشت ماه صبر کرد...تو همون گير و دار شلوغى مراسم بابام، مى ديدم پسر عموش دورو برش مى پلکه...مى فهميدم هى ديس خرما مى ده دستم تا گوش واينستم پشت در آشپزخونه!
مى خواست مامانو گير بياره و مخشو بزنه!
پولدار بود؛
بنز سفيد داشت...
کانادا زندگى مى کرد...
هه!
نمدونم چطور شد که سر دوماه پاسپورت مامان جور شد و با هم رفتن...
مامانم ام برق گرفته بود...
از اون برقايى که بابامو گرفت نه هاااا...برق پولاى پسر عموش!
برق سوئيچ ماشينش شايد...مامانم نمرد...اما برق گرفته بودش...
حالام من اينجام...
روبروى تو...زل زدم به چشات...منبع جريان الکتريسيته!
مى دونى اولين بار کى برق گرفت منو؟
روزى که جمع شده بوديم سالن اجتماعات واسه اختتاميه ى جشنواره ى موسيقى سنتى!
نشسته بودى دو رديف جلوتر از من...گوشى دستت بود داشتى انگرى بردز بازى مى کردى!
به پويا گفتم:
"شاسکولو تروخدااااا!!!دفه پونزدهمشه تکرار مى کنه اين مرحله رو!"
صدامو شنيدى...برگشتى و زل زدى تو چشمام!
همونجا برق گرفتم...
تو دلم گفتم "فاتحه ى خودتو بخون پسرجون!که برق گرفتگى ارثيه تو خانوادتون!!"
بعد اون همه وقت، مى بينمت بازم برق مى گيرتم!!!دست خودم نيس...چشات يه جورى ان لامصباااا!اين همه درس خوندم نديدم فرمولى که بتونم ربطش بدم به اين دوتا سياه پررنگ!
که بگم وى مساوى است با مثلن دلتا رنگ چشمات زير نور ماه!
يا مثلن وى مساوى است با سيگما دفعات لرزش پلکم تقسيم بر ثانيه!
نديدم...
مى فهمى آخه؟
برق مى گيره منو لعنتى!
ولى "نمى ميرم" مثه بابام...
"نمى رم" مثه مامانم...
حل مى شم فقط!
يهو يخ مى کنه تمام تنم ولى بدم نمياد...
ديدى قرص جوشانو وختى ميندازى تو آب سرد؟!
اونجورى ام...
همونجورى خنک مى شم...
برق گرفتگى ارثيه تو خانواده ى ما؛
ولى اين که چه جورى برق بگيرتت تقريبن دست خودته...
#قطعن_خيالى😊
#مريم_خسروى
@aevien
بابام مهندس تأسيسات ارتش بود؛برق خونده بود البته...يه دفه واسه بازديد مناطق مرزى رفت طرفاى کردستان...دو روز بعدش برامون خبرآوردن مرده...برق گرفته بودش ينى...دويست و چهل ولت...
مامانم هشت ماه صبر کرد...تو همون گير و دار شلوغى مراسم بابام، مى ديدم پسر عموش دورو برش مى پلکه...مى فهميدم هى ديس خرما مى ده دستم تا گوش واينستم پشت در آشپزخونه!
مى خواست مامانو گير بياره و مخشو بزنه!
پولدار بود؛
بنز سفيد داشت...
کانادا زندگى مى کرد...
هه!
نمدونم چطور شد که سر دوماه پاسپورت مامان جور شد و با هم رفتن...
مامانم ام برق گرفته بود...
از اون برقايى که بابامو گرفت نه هاااا...برق پولاى پسر عموش!
برق سوئيچ ماشينش شايد...مامانم نمرد...اما برق گرفته بودش...
حالام من اينجام...
روبروى تو...زل زدم به چشات...منبع جريان الکتريسيته!
مى دونى اولين بار کى برق گرفت منو؟
روزى که جمع شده بوديم سالن اجتماعات واسه اختتاميه ى جشنواره ى موسيقى سنتى!
نشسته بودى دو رديف جلوتر از من...گوشى دستت بود داشتى انگرى بردز بازى مى کردى!
به پويا گفتم:
"شاسکولو تروخدااااا!!!دفه پونزدهمشه تکرار مى کنه اين مرحله رو!"
صدامو شنيدى...برگشتى و زل زدى تو چشمام!
همونجا برق گرفتم...
تو دلم گفتم "فاتحه ى خودتو بخون پسرجون!که برق گرفتگى ارثيه تو خانوادتون!!"
بعد اون همه وقت، مى بينمت بازم برق مى گيرتم!!!دست خودم نيس...چشات يه جورى ان لامصباااا!اين همه درس خوندم نديدم فرمولى که بتونم ربطش بدم به اين دوتا سياه پررنگ!
که بگم وى مساوى است با مثلن دلتا رنگ چشمات زير نور ماه!
يا مثلن وى مساوى است با سيگما دفعات لرزش پلکم تقسيم بر ثانيه!
نديدم...
مى فهمى آخه؟
برق مى گيره منو لعنتى!
ولى "نمى ميرم" مثه بابام...
"نمى رم" مثه مامانم...
حل مى شم فقط!
يهو يخ مى کنه تمام تنم ولى بدم نمياد...
ديدى قرص جوشانو وختى ميندازى تو آب سرد؟!
اونجورى ام...
همونجورى خنک مى شم...
برق گرفتگى ارثيه تو خانواده ى ما؛
ولى اين که چه جورى برق بگيرتت تقريبن دست خودته...
#قطعن_خيالى😊
#مريم_خسروى
@aevien
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
میدانی من همیشه دنبالش دویدم. دنبال عشق. هر کس تو زندگیم میومد همش منتظر بودم همون احساس معروف تو دلم به ولوله بیافته و عاشق بشم و حاضر باشم با تمام دنیا بجنگم برای داشتنش. فکر میکردم باید نگاه معرکه ای داشته باشه و یا یه چال لپ عمیق رو گونه اش یا یه چیز خاص که تمام وجودمو جذب خودش کنه. اما نشد... همیشه تو همه روابط ایرادات طرف مقابل به چشمم اومد. همیشه خودم رو توی یه رابطه بیشتر دوست داشتم.
دیگه خسته شدم از دنبال عشق دویدن... نشستم یه گوشه... تا نفس بگیرم از این همه دویدن... و دیگر بیخیالش شدم.
نشستم و نشستم تا همان شب تابستانی... با لباس ورزشی داشتی از کنارم رد میشدی... یه لحظه وایسادی و پرسیدی: ساعت چنده؟
به ساعتم نگاه کردم و گفتم: دوازده
و بعد به چشمات نگاه کردم و همون اتفاق معروف تو تمام دل و روحم افتاد.
نه چشمات گیرا بود... نه چال گونه داشتی... نه هیچ چیز خاص دیگر.
و من بعد از همون ساعت دوازده اون شب تابستونی بود که فهمیدم عشق یعنی همین که ندونی یه نفر رو واسه چی دوست داری.
فهمیدم
عاشق شدن بهانه نمیخواد!
#محیا_زند
@aevien
دیگه خسته شدم از دنبال عشق دویدن... نشستم یه گوشه... تا نفس بگیرم از این همه دویدن... و دیگر بیخیالش شدم.
نشستم و نشستم تا همان شب تابستانی... با لباس ورزشی داشتی از کنارم رد میشدی... یه لحظه وایسادی و پرسیدی: ساعت چنده؟
به ساعتم نگاه کردم و گفتم: دوازده
و بعد به چشمات نگاه کردم و همون اتفاق معروف تو تمام دل و روحم افتاد.
نه چشمات گیرا بود... نه چال گونه داشتی... نه هیچ چیز خاص دیگر.
و من بعد از همون ساعت دوازده اون شب تابستونی بود که فهمیدم عشق یعنی همین که ندونی یه نفر رو واسه چی دوست داری.
فهمیدم
عاشق شدن بهانه نمیخواد!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یادت هست عزیزم؟
چهارشنبه بود... بعد از همان پروژه و شلوغی هاش. رفته بودیم برای ناهار خونه یکی از بچه ها. میگرنت شروع شده بود. نه دلت میومد جمع رو بیخیال بشی نه میتونستی سردردت رو تحمل کنی.
با چشم هات خیره شدی بهم که یعنی چکار کنم؟
از جام پاشدم... دستتو گرفتم و کشیدمت تو یکی از اتاق ها. لامپ رو خاموش کردم. سرتو گذاشتم رو پاهام. عینکت رو از رو چشمات برداشتم و دستمو کشیدم تو پیچ موهای مشکیت.
یادت هست عزیزم؟
برات زیر لب شعر همدم معین رو زمزمه کردم"کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه...".
و تو بقیه اش رو خونده بودی:" خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه..." و بعد دستمو گذاشتی رو چشمات و گفتی: نباشی این سردرد ها منو میکشن... قول میدی که همیشه باشی و دست بکشی تو موهام؟ و من قول داده بودم بدون اینکه از تو قول موندن بگیرم... مطمئن بودم همیشه میمونی. مگه میشد با اون همه سردرد منو تنها بزاری؟
یادت هست عزیزم؟
چند وقتی گذشته و حالا نمیدونم وقتی سرت درد میگیره کی تو موهات دست میکشه و تو ازش قول موندن میگیری!
چند وقتی گذشته و من این همه روز نبودنت رو سردرد دارم. سردرد دارم بدون اینکه تو باشی و برام زمزمه کنی:
" فقط تو فکره این عشقم ، تو فکره بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سرگرم کاری شم"
#محیا_زند
@aevien
چهارشنبه بود... بعد از همان پروژه و شلوغی هاش. رفته بودیم برای ناهار خونه یکی از بچه ها. میگرنت شروع شده بود. نه دلت میومد جمع رو بیخیال بشی نه میتونستی سردردت رو تحمل کنی.
با چشم هات خیره شدی بهم که یعنی چکار کنم؟
از جام پاشدم... دستتو گرفتم و کشیدمت تو یکی از اتاق ها. لامپ رو خاموش کردم. سرتو گذاشتم رو پاهام. عینکت رو از رو چشمات برداشتم و دستمو کشیدم تو پیچ موهای مشکیت.
یادت هست عزیزم؟
برات زیر لب شعر همدم معین رو زمزمه کردم"کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه...".
و تو بقیه اش رو خونده بودی:" خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه..." و بعد دستمو گذاشتی رو چشمات و گفتی: نباشی این سردرد ها منو میکشن... قول میدی که همیشه باشی و دست بکشی تو موهام؟ و من قول داده بودم بدون اینکه از تو قول موندن بگیرم... مطمئن بودم همیشه میمونی. مگه میشد با اون همه سردرد منو تنها بزاری؟
یادت هست عزیزم؟
چند وقتی گذشته و حالا نمیدونم وقتی سرت درد میگیره کی تو موهات دست میکشه و تو ازش قول موندن میگیری!
چند وقتی گذشته و من این همه روز نبودنت رو سردرد دارم. سردرد دارم بدون اینکه تو باشی و برام زمزمه کنی:
" فقط تو فکره این عشقم ، تو فکره بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سرگرم کاری شم"
#محیا_زند
@aevien
سی و چند سال دیگر؛ یک عصر پاییزی داریم با پسرم میرویم مطب دکتر قلبم...
دم پله های مطب دختری از رو به رو می آید... پسرم لبخند میزند و کنار میکشد تا دختر رد شود...
به منشی مطب لبخند میزند و تشکر میکند... به دکتر لبخند میزند و چندتا سوال پزشکی میپرسد...
در راه برگشت ترمز میزند و با لبخند اجازه رد شدن به چندتا دختر دبستانی صورتى پوش را میدهد که منتظرند چراغ قرمز شود...
و احتمالا تمام این مدت با هر لبخند پسرم من دست روی قلبم میذارم و سنگین نفس میکشم... اخر سر طاقت نمی آورم و خيره به نيمرخ خندانش مى گويم:
نخند مادرجون... نخند!
به هر کس که میرسی حتی از روی احترام هم نخند! کسی چه میدونه... شاید همین خنده ى بى غرض تو سال ها بعد ،درد بندازه به قلب يکى...من از چهارده سالگی تا حالا بیماری قلبی دارم! مرض خنده ى یه جفت چشم مشکی افتاده به جونم و قلبمو به این حال و روز در آورده...
نخند مادر جون...
خنده سلاح سردیه که با اون حالتی که به چشم میده نيشتر میزنه به قلب!
تو روى هر کسى نخند مادرجون!
و بعد دوباره قلبمو که تیر میکشه تو مشتم میگیرم و هی زیر لب زمزمه میکنم:
" تو همانی که دلم لک زده لبخندش را..."
#محیا_زند
@aevien
دم پله های مطب دختری از رو به رو می آید... پسرم لبخند میزند و کنار میکشد تا دختر رد شود...
به منشی مطب لبخند میزند و تشکر میکند... به دکتر لبخند میزند و چندتا سوال پزشکی میپرسد...
در راه برگشت ترمز میزند و با لبخند اجازه رد شدن به چندتا دختر دبستانی صورتى پوش را میدهد که منتظرند چراغ قرمز شود...
و احتمالا تمام این مدت با هر لبخند پسرم من دست روی قلبم میذارم و سنگین نفس میکشم... اخر سر طاقت نمی آورم و خيره به نيمرخ خندانش مى گويم:
نخند مادرجون... نخند!
به هر کس که میرسی حتی از روی احترام هم نخند! کسی چه میدونه... شاید همین خنده ى بى غرض تو سال ها بعد ،درد بندازه به قلب يکى...من از چهارده سالگی تا حالا بیماری قلبی دارم! مرض خنده ى یه جفت چشم مشکی افتاده به جونم و قلبمو به این حال و روز در آورده...
نخند مادر جون...
خنده سلاح سردیه که با اون حالتی که به چشم میده نيشتر میزنه به قلب!
تو روى هر کسى نخند مادرجون!
و بعد دوباره قلبمو که تیر میکشه تو مشتم میگیرم و هی زیر لب زمزمه میکنم:
" تو همانی که دلم لک زده لبخندش را..."
#محیا_زند
@aevien