.: آویـــــــــــــــــن :.
"+او" چند روز بعد تو پارک بودیم. سبز فرفری با دوربینی که هنوز دو به شک بود برای درآوردنش از کاور و من با لب هایی که نمیدونستم چجوری باید از ته دل بخندونمشون. چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید.دوربین رو اروم از تو کاورش کشید بیرون و بهش خیره شد. انگار که تو اجزای…
"+او"
؛
برگشتم سمت کافه.
تمام مسیر با خودم حرف میزدم.
سرِ خودم هَوار کشیدم که چی شد!!
چرا قبول کردم!؟
رفتن سراغِ اون دوربینِ لعنتی یعنی برگشتن به نقطه اول، نبشِقبر کردنِ تمام خاطراتی که جون کندم تا فراموش بشن.
اینقدر با خودم حرف زدم و نگاه سنگین عابرهایی که از کنارشون رد شده بودم رو تحمل کردم
تا اینکه خودم رو جلوی درب کافه پیدا کردم.
قبل از این که درب شیشهای تیره رنگ کافه رو باز کنم
با خودم چشم تو چشم شدم.
و چقدر زار و نزار شده بود من!!
آخرای شب، بارون بند آمد.
نشستم پشت میز کافه همونجایی که بار اول نشستیم
و حرف زدیم. کنار پنجره، رو به خیابون.
نارنجیِ تیرچراغ برق کنار خیابون افتاده بود
رو قطرههای جامونده از بارونِ شیشه.
میتونستم تصویر خودم و چشمهایی که برق میزدن رو ببینم.
اصلا برق زدنشون چی بود وسط این آشفتهحالی!؟
لبخند تورو چه به من که از سرِ ذوق دیدن دوبارهاش تن بدم به این نبشِقبر!؟
سیگارم رو روشن کردم و جوری کام گرفتم که نفس کم بیارم، شبیه همه این وقتایی که به چشمات زل زدم و نفس کم آوردم.
چند روز بعد دوربین به دست وسط پارک بودیم.
جلوم ایستاده بود و منتظر تا دوربین رو از کاور بیرون بیارم.
به چشمهای حراسونش نگاه کردم.
حراسون از سر چی، نگران حال من بود!؟
یا لبخندی که قولش رو داده بود!؟
این دنیای لعنتی اونقدر آوار سرمون خراب کرده بود
که الان چیزی جز یک ویرونه از ما باقی نمونده.
دوربین رو از کاور بیرون کشیدم و با دست گرد و خاکی که نشسته بود روی صفحهش پاک کردم.
دو به شک بودم که روشن کنم یا نه
و آخرِ سر ذوقِ دیدن لبخندِ از ته دلش وادارم کرد به روشن کردن دوربین.
_خب سرتق... من به قولم عمل کردم...
حالا نوبت توعه. بخند... از ته دل.
خندید. اما نه از ته دل. از همون خنده های زورکی.
_الان از ته دل خندیدی مثلا؟
+نمیتونم... میخام بخندم... نمیتونم!
_ داری میزنی زیر قولت! گفتی حال خوبم برات مهمه
اما نیست انگار! حالمو خوب نکردی که هیچ بدترم کردی...
میدونی این دوربین چقدر خاطره ممنوعه داره برام؟
بدجوری حالم گرفته بود،
دوباره هوار زدنها سرِ خودم شروع شد.
خواستم کاور رو بکشم دور دوربین
که تمام تنم خشک شد، لمس دستهاش!!
کمتر از نیم قدم بینمون فاصله بود
و زل زدم به چشمهاش.
چند ثانیه بیشتر نبود
اما انگاری قد یک دنیا طول کشید اون لحظه.
دلم میخواست بی هوا بغلش کنم
تا اون نیم قدم فاصله هم باقی نمونه
و تمام عطر تنش رو نفس بکشم.
دوربین رو از کاور کشید بیرون و داد دستم.
+ صبر کن...من هیچوقت زیر قولم نمیزنم. اینجا نکشوندمت که به قول خودت این همه خاطره ممنوعه رو برات زنده کنم و برم پی کارم. میخندم...از ته دل.
چند قدم رفت عقب و فاصله گرفت.
+این کادر خوبه یا برم عقب تر؟
به خودم آمدم و دوربین رو گرفتم جلوی چشمم و از ویزور دوربین کادر رو برسی کردم.
_نه خوبه...!
چشم دوختم به لبهاش به انتظار لبخندِ از ته دل.
لبخند شد...از ته دل....
و با لبخندش دلآشوب شدم.
نفس کم آوردم، دوباره!
#علی_صاد
#پارت_بیست_و_یکم
@aevien 🌱
؛
برگشتم سمت کافه.
تمام مسیر با خودم حرف میزدم.
سرِ خودم هَوار کشیدم که چی شد!!
چرا قبول کردم!؟
رفتن سراغِ اون دوربینِ لعنتی یعنی برگشتن به نقطه اول، نبشِقبر کردنِ تمام خاطراتی که جون کندم تا فراموش بشن.
اینقدر با خودم حرف زدم و نگاه سنگین عابرهایی که از کنارشون رد شده بودم رو تحمل کردم
تا اینکه خودم رو جلوی درب کافه پیدا کردم.
قبل از این که درب شیشهای تیره رنگ کافه رو باز کنم
با خودم چشم تو چشم شدم.
و چقدر زار و نزار شده بود من!!
آخرای شب، بارون بند آمد.
نشستم پشت میز کافه همونجایی که بار اول نشستیم
و حرف زدیم. کنار پنجره، رو به خیابون.
نارنجیِ تیرچراغ برق کنار خیابون افتاده بود
رو قطرههای جامونده از بارونِ شیشه.
میتونستم تصویر خودم و چشمهایی که برق میزدن رو ببینم.
اصلا برق زدنشون چی بود وسط این آشفتهحالی!؟
لبخند تورو چه به من که از سرِ ذوق دیدن دوبارهاش تن بدم به این نبشِقبر!؟
سیگارم رو روشن کردم و جوری کام گرفتم که نفس کم بیارم، شبیه همه این وقتایی که به چشمات زل زدم و نفس کم آوردم.
چند روز بعد دوربین به دست وسط پارک بودیم.
جلوم ایستاده بود و منتظر تا دوربین رو از کاور بیرون بیارم.
به چشمهای حراسونش نگاه کردم.
حراسون از سر چی، نگران حال من بود!؟
یا لبخندی که قولش رو داده بود!؟
این دنیای لعنتی اونقدر آوار سرمون خراب کرده بود
که الان چیزی جز یک ویرونه از ما باقی نمونده.
دوربین رو از کاور بیرون کشیدم و با دست گرد و خاکی که نشسته بود روی صفحهش پاک کردم.
دو به شک بودم که روشن کنم یا نه
و آخرِ سر ذوقِ دیدن لبخندِ از ته دلش وادارم کرد به روشن کردن دوربین.
_خب سرتق... من به قولم عمل کردم...
حالا نوبت توعه. بخند... از ته دل.
خندید. اما نه از ته دل. از همون خنده های زورکی.
_الان از ته دل خندیدی مثلا؟
+نمیتونم... میخام بخندم... نمیتونم!
_ داری میزنی زیر قولت! گفتی حال خوبم برات مهمه
اما نیست انگار! حالمو خوب نکردی که هیچ بدترم کردی...
میدونی این دوربین چقدر خاطره ممنوعه داره برام؟
بدجوری حالم گرفته بود،
دوباره هوار زدنها سرِ خودم شروع شد.
خواستم کاور رو بکشم دور دوربین
که تمام تنم خشک شد، لمس دستهاش!!
کمتر از نیم قدم بینمون فاصله بود
و زل زدم به چشمهاش.
چند ثانیه بیشتر نبود
اما انگاری قد یک دنیا طول کشید اون لحظه.
دلم میخواست بی هوا بغلش کنم
تا اون نیم قدم فاصله هم باقی نمونه
و تمام عطر تنش رو نفس بکشم.
دوربین رو از کاور کشید بیرون و داد دستم.
+ صبر کن...من هیچوقت زیر قولم نمیزنم. اینجا نکشوندمت که به قول خودت این همه خاطره ممنوعه رو برات زنده کنم و برم پی کارم. میخندم...از ته دل.
چند قدم رفت عقب و فاصله گرفت.
+این کادر خوبه یا برم عقب تر؟
به خودم آمدم و دوربین رو گرفتم جلوی چشمم و از ویزور دوربین کادر رو برسی کردم.
_نه خوبه...!
چشم دوختم به لبهاش به انتظار لبخندِ از ته دل.
لبخند شد...از ته دل....
و با لبخندش دلآشوب شدم.
نفس کم آوردم، دوباره!
#علی_صاد
#پارت_بیست_و_یکم
@aevien 🌱
خودم با خوندنش یچیزی تو گلوم و قلبم جاری شد... به اضافه “او” عزیزم ...
داستانی که حرفه ای ترین نه اما عزیزترینه برام 💜
داستانی که حرفه ای ترین نه اما عزیزترینه برام 💜
Halet Hob | Naz Dej (cover)
t.me/aevien
به لیمو
یک ویدیویی دیدم توی اینستاگرام که کیارستمی به ژیولیت بینوش برای اجرای یک سکانس میگه:
«این سکانس رو با عصبانیت نگو، با گله و دلخوری بگو. باید یک عزیزم بگی، بغضت رو فرو بدی، و همه چیز رو شروع کنی.»
ژیولیت با خنده میگه: «این تلخ و شیرین بین ایرانیاست، من فرقشون رو نمیفهمم. چه گلهایه که عصبانیت توش نیست؟»
و کیارستمی جواب میده:
«در گله، عشق و علاقه ، میل به آشتی هست؛ اما در عصبانیت میل به متارکه وجود داره.»
@aevien 🌱
یک ویدیویی دیدم توی اینستاگرام که کیارستمی به ژیولیت بینوش برای اجرای یک سکانس میگه:
«این سکانس رو با عصبانیت نگو، با گله و دلخوری بگو. باید یک عزیزم بگی، بغضت رو فرو بدی، و همه چیز رو شروع کنی.»
ژیولیت با خنده میگه: «این تلخ و شیرین بین ایرانیاست، من فرقشون رو نمیفهمم. چه گلهایه که عصبانیت توش نیست؟»
و کیارستمی جواب میده:
«در گله، عشق و علاقه ، میل به آشتی هست؛ اما در عصبانیت میل به متارکه وجود داره.»
@aevien 🌱
چرا ؟!
چرا مایی که سرمون تو لاک خودمون بود و به کسی کاری نداشتیم و واسه کسی بدنخواستیم هرکی رسید بهمون بد کرد و بد خواست؟!
خدایا مگه نمیگن آدما نون قلبشون رو میخورن، تو خودت شاهدی که قلبمون عوضی نیست، به هر زوری بوده تو این سال ها روشن نگهش داشتیم، پس چرا نونی که ازش میخوریم مزه زهرمار میده ؟!
@aevien 🌱
چرا مایی که سرمون تو لاک خودمون بود و به کسی کاری نداشتیم و واسه کسی بدنخواستیم هرکی رسید بهمون بد کرد و بد خواست؟!
خدایا مگه نمیگن آدما نون قلبشون رو میخورن، تو خودت شاهدی که قلبمون عوضی نیست، به هر زوری بوده تو این سال ها روشن نگهش داشتیم، پس چرا نونی که ازش میخوریم مزه زهرمار میده ؟!
@aevien 🌱
دوباره دستی به جانم بکش
مرا درون قلبت بنشان و بپرس:
از چه رنجیده ای شیرین کوچکم ؟
و من بگویم آدم ها ...
راستی چه میشود که آدم ها بیخبر تمام میشوند ؟
میروند ؟
که دیگر شیرین کوچکشان نیستی ؟
#محیا_زند
#خسرو_بخواند
@aevien 🌱
مرا درون قلبت بنشان و بپرس:
از چه رنجیده ای شیرین کوچکم ؟
و من بگویم آدم ها ...
راستی چه میشود که آدم ها بیخبر تمام میشوند ؟
میروند ؟
که دیگر شیرین کوچکشان نیستی ؟
#محیا_زند
#خسرو_بخواند
@aevien 🌱
Baran Bebarad Miravi ~ Music-Fa.Com
Hojat Ashrafzade ~ Music-Fa.Com
این بغض بی صاحب چرا از تو ندارد پیروی؟
بی من شدی راهی چرا؟
از من نمیخواهی چرا، کاری کنم پیدا کند
پایان خوش این ماجرا…
@aevien 🌱
بی من شدی راهی چرا؟
از من نمیخواهی چرا، کاری کنم پیدا کند
پایان خوش این ماجرا…
@aevien 🌱
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien
ما از همون رابطه های عجیب غريبى بودیم که هیچکس دقیقا نفهمید سروتهش کجاست!
اصلا خودمون هم نفهمیدیم، دیگه چه برسه به دیگران!
مثلا اگر از من بپرسن کی دوست داشتنت شروع شد یه تاریخ دقیق رو واقعا نمیتونم بگم!
یا اگر ازت بپرسن از کی تصمیم گرفتی بری نمیتونی بگی دقیقا از فلان تاریخ، احتمالا سرتو به چپ و راست تکون میدی...ابرو بالا ميندازى و الكى سرتو بندِ گوشيت ميكنى...يا کلافه با لنزِ دوربينت وَر ميرى!
ما دقيقا از همون نوع رابطه های خطرناکی بودیم که فکر میکردیم برای هم کبریت سوخته و بیخطریم!
كه فكر ميكرديم همه چى تا آخرش همين قدر آرومه!
از همون رابطه های عجیبی که وارثش شد چندتایی عکس، آهنگ، شعر و چندتایی اسم از بچه هايي که هیچوقت به دنیا نیومدن و یه بسته ىِ نصف و نيمه ژلوفن!
همون ژلوفنی که اونروز غروب باهم خریدیم؛ يادته؟!
خودت مجبورم کردی بخرمش، حالم خوب نبود، چراشم دقیق نمیدونستم فقط زودتر میخواستم برم خونه و به حال گنگِ جدیدم فکر کنم!
نزاشتی...بی هوا کشوندیم اولین داروخونه سر راهمون.
ژلوفن رو چجوری خریدیم یادم نیست، فقط یادمه یه ژلوفن رو بی آب عجله ای خوردم، میخواستم تلخی ژلوفن یکم از اون حال گنگ کم کنه، کم نشد، بیشتر شد وقتی نگران بهم تشر زدی که وایسا آب بگیرم.
سرم درد میکرد، دلم هم، اصلا تموم تنم...ترس زده بود به مغزِ استخون!
تنم از ترس درد میکرد!
ترسیده بودیم از هم!
از عشق.
تازه فهميده بوديم چقدر برای هم خطرناکیم، بعد از یه خداحافظیِ هول هولکی گیج و گنگ از هم جدا شدیم،فقط میخواستیم اون جاذبه عجیب وصل شده قطع بشه.
میخواستم زودتر برم خونه، تو تاریکی مچاله شم كنار كمد و فكر كنم به تو و بسته ى ژلوفنِ توىِ دستم!
فکر کردم...زياد!
میدونم که توام فکر کردی!
به مانتوىِ عجيب غريبم شايد
به قابِ بنفشِ گوشيم
به چشم هایی که از بی قراریشون برات گفته بودم!
فکر كردیم و تهش فهمیدیم كه "بى خطر" فقط يه صفت نسبيه!
همون كبريتایِ سوخته ؛بدجورى آتيش دوست داشتن انداخته بودن به جونمون.
آتيشى كه تو از گرمیش هول کردی و به هر آبی زدی برای خاموش کردنش و آخر تن سپردی به آب رفتن!
من اما برعکس تو، مثل همیشه که هول میکنم خشکم زد سرجام.
همون جایی که تو پر شتاب از پیچ پیچیدی و برای همیشه محو شدی و من هنوز وسط جاده خشکم زده!
#محیا_زند
@aevien
ما از همون رابطه های عجیب غريبى بودیم که هیچکس دقیقا نفهمید سروتهش کجاست!
اصلا خودمون هم نفهمیدیم، دیگه چه برسه به دیگران!
مثلا اگر از من بپرسن کی دوست داشتنت شروع شد یه تاریخ دقیق رو واقعا نمیتونم بگم!
یا اگر ازت بپرسن از کی تصمیم گرفتی بری نمیتونی بگی دقیقا از فلان تاریخ، احتمالا سرتو به چپ و راست تکون میدی...ابرو بالا ميندازى و الكى سرتو بندِ گوشيت ميكنى...يا کلافه با لنزِ دوربينت وَر ميرى!
ما دقيقا از همون نوع رابطه های خطرناکی بودیم که فکر میکردیم برای هم کبریت سوخته و بیخطریم!
كه فكر ميكرديم همه چى تا آخرش همين قدر آرومه!
از همون رابطه های عجیبی که وارثش شد چندتایی عکس، آهنگ، شعر و چندتایی اسم از بچه هايي که هیچوقت به دنیا نیومدن و یه بسته ىِ نصف و نيمه ژلوفن!
همون ژلوفنی که اونروز غروب باهم خریدیم؛ يادته؟!
خودت مجبورم کردی بخرمش، حالم خوب نبود، چراشم دقیق نمیدونستم فقط زودتر میخواستم برم خونه و به حال گنگِ جدیدم فکر کنم!
نزاشتی...بی هوا کشوندیم اولین داروخونه سر راهمون.
ژلوفن رو چجوری خریدیم یادم نیست، فقط یادمه یه ژلوفن رو بی آب عجله ای خوردم، میخواستم تلخی ژلوفن یکم از اون حال گنگ کم کنه، کم نشد، بیشتر شد وقتی نگران بهم تشر زدی که وایسا آب بگیرم.
سرم درد میکرد، دلم هم، اصلا تموم تنم...ترس زده بود به مغزِ استخون!
تنم از ترس درد میکرد!
ترسیده بودیم از هم!
از عشق.
تازه فهميده بوديم چقدر برای هم خطرناکیم، بعد از یه خداحافظیِ هول هولکی گیج و گنگ از هم جدا شدیم،فقط میخواستیم اون جاذبه عجیب وصل شده قطع بشه.
میخواستم زودتر برم خونه، تو تاریکی مچاله شم كنار كمد و فكر كنم به تو و بسته ى ژلوفنِ توىِ دستم!
فکر کردم...زياد!
میدونم که توام فکر کردی!
به مانتوىِ عجيب غريبم شايد
به قابِ بنفشِ گوشيم
به چشم هایی که از بی قراریشون برات گفته بودم!
فکر كردیم و تهش فهمیدیم كه "بى خطر" فقط يه صفت نسبيه!
همون كبريتایِ سوخته ؛بدجورى آتيش دوست داشتن انداخته بودن به جونمون.
آتيشى كه تو از گرمیش هول کردی و به هر آبی زدی برای خاموش کردنش و آخر تن سپردی به آب رفتن!
من اما برعکس تو، مثل همیشه که هول میکنم خشکم زد سرجام.
همون جایی که تو پر شتاب از پیچ پیچیدی و برای همیشه محو شدی و من هنوز وسط جاده خشکم زده!
#محیا_زند
@aevien