Mahya Zand
Alireza Azar – Otagh
همگی از دکلمه “اتاق” علیرضاآذر عزیزم 🌱
قلندر
(قَ لَ دَ) [ معر. ] (ص .) 1 - شخص مجرد و بی قید. 2 - درویش .
(قَ لَ دَ) [ معر. ] (ص .) 1 - شخص مجرد و بی قید. 2 - درویش .
مترادف قلندر: بی قید، درویش، صوفی
برابر پارسی: کلندر، ولنگار، بی بند و بار
برابر پارسی: کلندر، ولنگار، بی بند و بار
معنی: هر یک از افراد قلندریه ، فرقه ای از صوفی که به دنیا بی توجه و نسبت به آداب و رسوم بی قید بوده اند
[ گفتمت یک بار سوزی ؛
بار دوم ترس کن !
اندکی بر محضر عارف نشستن پیشه کن ! ]
بار دوم ترس کن !
اندکی بر محضر عارف نشستن پیشه کن ! ]
[ عاقبت یک روز مرا بنده ی عقلت میکنی
ساده تر با این اهالی رفت و آمد میکنی ]
ساده تر با این اهالی رفت و آمد میکنی ]
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien
_ نه كه دوسش داشته باشم ديگه ...نه!
فقط يه شبايى مثل امشب كه بارون ميباره و تو بالكن وايسادم به چراغ روشن اتاقِ سابقش نگاه ميكنم نميتونم بگم ازش متنفرم!
+منم يه شبايى نميتونم بگم ازش متنفرم!
_ناخودآگاه منتظر پيامشم...میفهمی نه؟
+پارسال دقيقا همين موقع ها بود!
تازه از بيمارستان مرخص شده بودم...ميدونست حالم بده اما نفهميد انگارى چقدرش رو كه بهونه رفتن گرفت!
بهش گفتم عادت ندارم سربار زندگى كسى باشم بگى برو ميرم!
منتظر بودم بگه ديوونه شدى؟!
ولى گفت پس برو...!
هنوز منتظرم پيام بده بگه ديوونه شدى؟
ميفهمى نه؟!
#محیا_زند
@aevien 🌱
_ نه كه دوسش داشته باشم ديگه ...نه!
فقط يه شبايى مثل امشب كه بارون ميباره و تو بالكن وايسادم به چراغ روشن اتاقِ سابقش نگاه ميكنم نميتونم بگم ازش متنفرم!
+منم يه شبايى نميتونم بگم ازش متنفرم!
_ناخودآگاه منتظر پيامشم...میفهمی نه؟
+پارسال دقيقا همين موقع ها بود!
تازه از بيمارستان مرخص شده بودم...ميدونست حالم بده اما نفهميد انگارى چقدرش رو كه بهونه رفتن گرفت!
بهش گفتم عادت ندارم سربار زندگى كسى باشم بگى برو ميرم!
منتظر بودم بگه ديوونه شدى؟!
ولى گفت پس برو...!
هنوز منتظرم پيام بده بگه ديوونه شدى؟
ميفهمى نه؟!
#محیا_زند
@aevien 🌱
Forwarded from ری رآ🍃
از دیوونه بازیای قدیمی منو محیا...:)
ساعت ۲ شب ببعد باید چت کردن ما ممنوع بشه:)
ساعت ۲ شب ببعد باید چت کردن ما ممنوع بشه:)
.: آویـــــــــــــــــن :.
"+او" چند روز بعد تو پارک بودیم. سبز فرفری با دوربینی که هنوز دو به شک بود برای درآوردنش از کاور و من با لب هایی که نمیدونستم چجوری باید از ته دل بخندونمشون. چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید.دوربین رو اروم از تو کاورش کشید بیرون و بهش خیره شد. انگار که تو اجزای…
"+او"
؛
برگشتم سمت کافه.
تمام مسیر با خودم حرف میزدم.
سرِ خودم هَوار کشیدم که چی شد!!
چرا قبول کردم!؟
رفتن سراغِ اون دوربینِ لعنتی یعنی برگشتن به نقطه اول، نبشِقبر کردنِ تمام خاطراتی که جون کندم تا فراموش بشن.
اینقدر با خودم حرف زدم و نگاه سنگین عابرهایی که از کنارشون رد شده بودم رو تحمل کردم
تا اینکه خودم رو جلوی درب کافه پیدا کردم.
قبل از این که درب شیشهای تیره رنگ کافه رو باز کنم
با خودم چشم تو چشم شدم.
و چقدر زار و نزار شده بود من!!
آخرای شب، بارون بند آمد.
نشستم پشت میز کافه همونجایی که بار اول نشستیم
و حرف زدیم. کنار پنجره، رو به خیابون.
نارنجیِ تیرچراغ برق کنار خیابون افتاده بود
رو قطرههای جامونده از بارونِ شیشه.
میتونستم تصویر خودم و چشمهایی که برق میزدن رو ببینم.
اصلا برق زدنشون چی بود وسط این آشفتهحالی!؟
لبخند تورو چه به من که از سرِ ذوق دیدن دوبارهاش تن بدم به این نبشِقبر!؟
سیگارم رو روشن کردم و جوری کام گرفتم که نفس کم بیارم، شبیه همه این وقتایی که به چشمات زل زدم و نفس کم آوردم.
چند روز بعد دوربین به دست وسط پارک بودیم.
جلوم ایستاده بود و منتظر تا دوربین رو از کاور بیرون بیارم.
به چشمهای حراسونش نگاه کردم.
حراسون از سر چی، نگران حال من بود!؟
یا لبخندی که قولش رو داده بود!؟
این دنیای لعنتی اونقدر آوار سرمون خراب کرده بود
که الان چیزی جز یک ویرونه از ما باقی نمونده.
دوربین رو از کاور بیرون کشیدم و با دست گرد و خاکی که نشسته بود روی صفحهش پاک کردم.
دو به شک بودم که روشن کنم یا نه
و آخرِ سر ذوقِ دیدن لبخندِ از ته دلش وادارم کرد به روشن کردن دوربین.
_خب سرتق... من به قولم عمل کردم...
حالا نوبت توعه. بخند... از ته دل.
خندید. اما نه از ته دل. از همون خنده های زورکی.
_الان از ته دل خندیدی مثلا؟
+نمیتونم... میخام بخندم... نمیتونم!
_ داری میزنی زیر قولت! گفتی حال خوبم برات مهمه
اما نیست انگار! حالمو خوب نکردی که هیچ بدترم کردی...
میدونی این دوربین چقدر خاطره ممنوعه داره برام؟
بدجوری حالم گرفته بود،
دوباره هوار زدنها سرِ خودم شروع شد.
خواستم کاور رو بکشم دور دوربین
که تمام تنم خشک شد، لمس دستهاش!!
کمتر از نیم قدم بینمون فاصله بود
و زل زدم به چشمهاش.
چند ثانیه بیشتر نبود
اما انگاری قد یک دنیا طول کشید اون لحظه.
دلم میخواست بی هوا بغلش کنم
تا اون نیم قدم فاصله هم باقی نمونه
و تمام عطر تنش رو نفس بکشم.
دوربین رو از کاور کشید بیرون و داد دستم.
+ صبر کن...من هیچوقت زیر قولم نمیزنم. اینجا نکشوندمت که به قول خودت این همه خاطره ممنوعه رو برات زنده کنم و برم پی کارم. میخندم...از ته دل.
چند قدم رفت عقب و فاصله گرفت.
+این کادر خوبه یا برم عقب تر؟
به خودم آمدم و دوربین رو گرفتم جلوی چشمم و از ویزور دوربین کادر رو برسی کردم.
_نه خوبه...!
چشم دوختم به لبهاش به انتظار لبخندِ از ته دل.
لبخند شد...از ته دل....
و با لبخندش دلآشوب شدم.
نفس کم آوردم، دوباره!
#علی_صاد
#پارت_بیست_و_یکم
@aevien 🌱
؛
برگشتم سمت کافه.
تمام مسیر با خودم حرف میزدم.
سرِ خودم هَوار کشیدم که چی شد!!
چرا قبول کردم!؟
رفتن سراغِ اون دوربینِ لعنتی یعنی برگشتن به نقطه اول، نبشِقبر کردنِ تمام خاطراتی که جون کندم تا فراموش بشن.
اینقدر با خودم حرف زدم و نگاه سنگین عابرهایی که از کنارشون رد شده بودم رو تحمل کردم
تا اینکه خودم رو جلوی درب کافه پیدا کردم.
قبل از این که درب شیشهای تیره رنگ کافه رو باز کنم
با خودم چشم تو چشم شدم.
و چقدر زار و نزار شده بود من!!
آخرای شب، بارون بند آمد.
نشستم پشت میز کافه همونجایی که بار اول نشستیم
و حرف زدیم. کنار پنجره، رو به خیابون.
نارنجیِ تیرچراغ برق کنار خیابون افتاده بود
رو قطرههای جامونده از بارونِ شیشه.
میتونستم تصویر خودم و چشمهایی که برق میزدن رو ببینم.
اصلا برق زدنشون چی بود وسط این آشفتهحالی!؟
لبخند تورو چه به من که از سرِ ذوق دیدن دوبارهاش تن بدم به این نبشِقبر!؟
سیگارم رو روشن کردم و جوری کام گرفتم که نفس کم بیارم، شبیه همه این وقتایی که به چشمات زل زدم و نفس کم آوردم.
چند روز بعد دوربین به دست وسط پارک بودیم.
جلوم ایستاده بود و منتظر تا دوربین رو از کاور بیرون بیارم.
به چشمهای حراسونش نگاه کردم.
حراسون از سر چی، نگران حال من بود!؟
یا لبخندی که قولش رو داده بود!؟
این دنیای لعنتی اونقدر آوار سرمون خراب کرده بود
که الان چیزی جز یک ویرونه از ما باقی نمونده.
دوربین رو از کاور بیرون کشیدم و با دست گرد و خاکی که نشسته بود روی صفحهش پاک کردم.
دو به شک بودم که روشن کنم یا نه
و آخرِ سر ذوقِ دیدن لبخندِ از ته دلش وادارم کرد به روشن کردن دوربین.
_خب سرتق... من به قولم عمل کردم...
حالا نوبت توعه. بخند... از ته دل.
خندید. اما نه از ته دل. از همون خنده های زورکی.
_الان از ته دل خندیدی مثلا؟
+نمیتونم... میخام بخندم... نمیتونم!
_ داری میزنی زیر قولت! گفتی حال خوبم برات مهمه
اما نیست انگار! حالمو خوب نکردی که هیچ بدترم کردی...
میدونی این دوربین چقدر خاطره ممنوعه داره برام؟
بدجوری حالم گرفته بود،
دوباره هوار زدنها سرِ خودم شروع شد.
خواستم کاور رو بکشم دور دوربین
که تمام تنم خشک شد، لمس دستهاش!!
کمتر از نیم قدم بینمون فاصله بود
و زل زدم به چشمهاش.
چند ثانیه بیشتر نبود
اما انگاری قد یک دنیا طول کشید اون لحظه.
دلم میخواست بی هوا بغلش کنم
تا اون نیم قدم فاصله هم باقی نمونه
و تمام عطر تنش رو نفس بکشم.
دوربین رو از کاور کشید بیرون و داد دستم.
+ صبر کن...من هیچوقت زیر قولم نمیزنم. اینجا نکشوندمت که به قول خودت این همه خاطره ممنوعه رو برات زنده کنم و برم پی کارم. میخندم...از ته دل.
چند قدم رفت عقب و فاصله گرفت.
+این کادر خوبه یا برم عقب تر؟
به خودم آمدم و دوربین رو گرفتم جلوی چشمم و از ویزور دوربین کادر رو برسی کردم.
_نه خوبه...!
چشم دوختم به لبهاش به انتظار لبخندِ از ته دل.
لبخند شد...از ته دل....
و با لبخندش دلآشوب شدم.
نفس کم آوردم، دوباره!
#علی_صاد
#پارت_بیست_و_یکم
@aevien 🌱
خودم با خوندنش یچیزی تو گلوم و قلبم جاری شد... به اضافه “او” عزیزم ...
داستانی که حرفه ای ترین نه اما عزیزترینه برام 💜
داستانی که حرفه ای ترین نه اما عزیزترینه برام 💜