•••
"+او"
فهمیده بودم که دانشگاه امیر کبیر رشته مهندسی میخونه...هدف ام مشخص شده بود...قبولی تو دانشگاه امیرکبیر و دقیقا همون رشته برق!
حساب کتابش رو هم کرده بودم... سال اول دانشگاه من سال آخر دانشگاه اون میشد!یکسال وقت داشتم برای دلش رو بردن!
منی که اسم معلم هارو هم به زور حفظ میکردم واسه کنکور شب تا صبح نشستم کله امو کردم تو کتاب های درسی مختلف. رو دیوار رو به روی میز مطالعه ام هم یه کاغذ چسبونده بودم که روش یه قلب بزرگ قرمز بود که توش نوشته بودم" مهندسی برق امیر کبیر+ او" و دوباره دور "او" یه قلب قرمز دیگه کشیده بودم!
جواب کنکور که اومد هیچکس باورش نمیشد...خودم هم باورم نمیشد...اما قبول شده بودم!مهندسی برق امیر کبیر! همه خوشحال قبولیم تو همچین دانشگاهیی بودن من خوشحال اینکه حتما "او" هم مثل همین دانشگاه درست میشه بلاخره!
دوشنبه هفته سوم دانشگاه دیدمش!با دوستاش تو محوطه دانشگاه وایساده بودو میخندید و منم با هر خندش هی فرت و فرت دلم ولو میشد روی زمین! هر چقدر که من دیدمش اون ندید منو! فقط یه لحظه چشم تو چشم شدیم که اونم نشناختم! نمیدونستم طبیعی بود نشناختنش یا نه! فقط سه بار دیده بودیم همو قبل از این تو خونه دایی! که اونم برای چندسال پیش بود! نمیدونستم طبیعیه نشناختن خواهرزاده دوست نیمه صمیمیش بعد چند سال یا نه! نمیدونستم انقدر شناختن دوست داییم بعد چند سال طبیعیه یا نه!
اینجوری نمیشد...باز نشستم حساب کتاب کردم و نقشه ریختم! دوشنبه بعد رفتم و از بوفه دانشگاه یه نسکافه غلیظ و داغ خریدم! اول نشستم کلی فوتش کردم تا سرد سرد شه! دلم نمیومد بسوزه! بعدشم تو سر پیچ راهرویی که به کلاسش میرسید منتظرش شدم! دیدمش که داره میاد...تو دلم شروع کردم به شمارش قدماش ...یک...دو...سه...چهار...حالا! بوم! تنه زدم بهش! کل نسکافه هم خالی کردم رو لباس روشنش!
#پارت_اول
#محیا_زند
@aevien
"+او"
فهمیده بودم که دانشگاه امیر کبیر رشته مهندسی میخونه...هدف ام مشخص شده بود...قبولی تو دانشگاه امیرکبیر و دقیقا همون رشته برق!
حساب کتابش رو هم کرده بودم... سال اول دانشگاه من سال آخر دانشگاه اون میشد!یکسال وقت داشتم برای دلش رو بردن!
منی که اسم معلم هارو هم به زور حفظ میکردم واسه کنکور شب تا صبح نشستم کله امو کردم تو کتاب های درسی مختلف. رو دیوار رو به روی میز مطالعه ام هم یه کاغذ چسبونده بودم که روش یه قلب بزرگ قرمز بود که توش نوشته بودم" مهندسی برق امیر کبیر+ او" و دوباره دور "او" یه قلب قرمز دیگه کشیده بودم!
جواب کنکور که اومد هیچکس باورش نمیشد...خودم هم باورم نمیشد...اما قبول شده بودم!مهندسی برق امیر کبیر! همه خوشحال قبولیم تو همچین دانشگاهیی بودن من خوشحال اینکه حتما "او" هم مثل همین دانشگاه درست میشه بلاخره!
دوشنبه هفته سوم دانشگاه دیدمش!با دوستاش تو محوطه دانشگاه وایساده بودو میخندید و منم با هر خندش هی فرت و فرت دلم ولو میشد روی زمین! هر چقدر که من دیدمش اون ندید منو! فقط یه لحظه چشم تو چشم شدیم که اونم نشناختم! نمیدونستم طبیعی بود نشناختنش یا نه! فقط سه بار دیده بودیم همو قبل از این تو خونه دایی! که اونم برای چندسال پیش بود! نمیدونستم طبیعیه نشناختن خواهرزاده دوست نیمه صمیمیش بعد چند سال یا نه! نمیدونستم انقدر شناختن دوست داییم بعد چند سال طبیعیه یا نه!
اینجوری نمیشد...باز نشستم حساب کتاب کردم و نقشه ریختم! دوشنبه بعد رفتم و از بوفه دانشگاه یه نسکافه غلیظ و داغ خریدم! اول نشستم کلی فوتش کردم تا سرد سرد شه! دلم نمیومد بسوزه! بعدشم تو سر پیچ راهرویی که به کلاسش میرسید منتظرش شدم! دیدمش که داره میاد...تو دلم شروع کردم به شمارش قدماش ...یک...دو...سه...چهار...حالا! بوم! تنه زدم بهش! کل نسکافه هم خالی کردم رو لباس روشنش!
#پارت_اول
#محیا_زند
@aevien
کل نسکافه هم خالی کردم رو لباس روشنش!
_واااای ببخشید... حواسم نبود...عه....شمایین؟؟؟
کل نقشه هوشمندانه ام(!) همین بود ک جواب هم داد! شناخت منو! حتی اسمم رو هم یادش بود! گفت که دایی بهش گفته خواهرزاده ام تو دانشگاه شماست و هواش رو داشته باش!گفت که هوامو داره و کمک خواستم میتونم روش حساب کنم!گفت و خداحافظی کرد و رفت! منم مسخ شده از "منو این همه خوشبختی محاله" همونجا وایساده بودم! فردا باید یه دسته گل بزرگ میخریدم و برای دایی میبردم!
از اون به بعد دوشنبه ها بهترین روز هفته ام شده بود و راهرویی که به کلاس 203 میرسید بهترین جای دانشگاه! دوشنبه هایی که کل وقت تو راهرو منتظر میموندم تا از کنارم رد شه از روی آشنایی و اینکه "هوامو" داره یه لبخند بزنه و منم در جوابش یه لبخند حواله کنم و بعدشم که رفت تو کلاسش کل شیشه آب معدنی یخمو سر بکشم انقدر که بی جنبه بودم! انقدر که عشق بی جنبه بود و باعث میشد باهمان بچه لبخند داغ کنم!
دوماه گذشت و باز من تمام دوشنبه هام صرف دیدن همون بچه لبخند میشد! یکی از روز ها که دوشنبه نبود و. داشتم به سمت کلاسم میرفتم شنیدم قراره از دانشجوهای نمونه امسال تقدیر کنن! اسم "اون" هم تو ليست بود! کلاس کیلو چند بود! فوقش یه غیبت میخوردم! رفتم سمت تالار همایش ها و مراسم های دانشکده! به عنوان بهترین دانشجو با بالاترین معدل ازش تقدیر شد!
بعد مراسم رفتم پیشش و بهش یه تبریک مفصل گفتم! باز یه بچه لبخند بهم تحویل داد و گفت: قراره منم یه روز به تو تبریک بگم...درساتو خوب بخون! و یه چشمک حواله ام کرده بود به اضافه یه بچه لبخند و رفته بود! و من مجبور شده بودم علاوه بر همون یه بطری آب خنک همیشگی دوتا بطری دیگه هم سر بکشم و یه بسته بزرگ شکلات رو بخورم تا فشارم بیاد بالا! گفته بودم که...عشق خیلی بی جنبه اس!
همون روز وقتی رفتم خونه کل جزوه هایی که از اول سال تاحالا لاشون هم باز نکرده بودم رو گذاشتم جلوم و شروع کردم به خوندن همشون! گفته بود که قراره یه روز بهم تبریک بگه...پس باید سعی خودمو میکردم!
#پارت_دوم
#محیا_زند
@aevien
_واااای ببخشید... حواسم نبود...عه....شمایین؟؟؟
کل نقشه هوشمندانه ام(!) همین بود ک جواب هم داد! شناخت منو! حتی اسمم رو هم یادش بود! گفت که دایی بهش گفته خواهرزاده ام تو دانشگاه شماست و هواش رو داشته باش!گفت که هوامو داره و کمک خواستم میتونم روش حساب کنم!گفت و خداحافظی کرد و رفت! منم مسخ شده از "منو این همه خوشبختی محاله" همونجا وایساده بودم! فردا باید یه دسته گل بزرگ میخریدم و برای دایی میبردم!
از اون به بعد دوشنبه ها بهترین روز هفته ام شده بود و راهرویی که به کلاس 203 میرسید بهترین جای دانشگاه! دوشنبه هایی که کل وقت تو راهرو منتظر میموندم تا از کنارم رد شه از روی آشنایی و اینکه "هوامو" داره یه لبخند بزنه و منم در جوابش یه لبخند حواله کنم و بعدشم که رفت تو کلاسش کل شیشه آب معدنی یخمو سر بکشم انقدر که بی جنبه بودم! انقدر که عشق بی جنبه بود و باعث میشد باهمان بچه لبخند داغ کنم!
دوماه گذشت و باز من تمام دوشنبه هام صرف دیدن همون بچه لبخند میشد! یکی از روز ها که دوشنبه نبود و. داشتم به سمت کلاسم میرفتم شنیدم قراره از دانشجوهای نمونه امسال تقدیر کنن! اسم "اون" هم تو ليست بود! کلاس کیلو چند بود! فوقش یه غیبت میخوردم! رفتم سمت تالار همایش ها و مراسم های دانشکده! به عنوان بهترین دانشجو با بالاترین معدل ازش تقدیر شد!
بعد مراسم رفتم پیشش و بهش یه تبریک مفصل گفتم! باز یه بچه لبخند بهم تحویل داد و گفت: قراره منم یه روز به تو تبریک بگم...درساتو خوب بخون! و یه چشمک حواله ام کرده بود به اضافه یه بچه لبخند و رفته بود! و من مجبور شده بودم علاوه بر همون یه بطری آب خنک همیشگی دوتا بطری دیگه هم سر بکشم و یه بسته بزرگ شکلات رو بخورم تا فشارم بیاد بالا! گفته بودم که...عشق خیلی بی جنبه اس!
همون روز وقتی رفتم خونه کل جزوه هایی که از اول سال تاحالا لاشون هم باز نکرده بودم رو گذاشتم جلوم و شروع کردم به خوندن همشون! گفته بود که قراره یه روز بهم تبریک بگه...پس باید سعی خودمو میکردم!
#پارت_دوم
#محیا_زند
@aevien
•••
"+او"
بعد از امتحانات ترم بالاترین معدل کلاس برای من شده بود.
ترم دو که شروع شد اوضاع تغیر کرد! بدتر از قبل شد! ساعت کلاس هامون باهم نمیخورد و من از دیدن همون بچه لبخند هم محروم شده بودم! باز نشستم نقشه کشیدم... حساب کتاب کردم!
یه شنبه بهاری که بارون تندی هم میبارید دفتر تمرین ها و مسئله هامو مثل بچه ابتدایی ها بردم جلوش گذاشتم و یه کلمه فقط بهش گفتم :
نمیفهمم!!!
اول تعجب کرد اما بعدش کم کم همون بچه لبخند همیشگیش رو نشون داد و ازم خواست براش توضیح بدم کدوم قسمت رو دقیقا نمیفهمم!!!بخاطر بارون بهاری هم تو حیاط نمیشد نشست و باهم رفته بودیم کلاس 317 تا اونجا برام درس رو توضیح بده!
نقشه جدید هوشمندانه ام همین بود!
هر شنبه دفترو کتابام رو بر میداشتم و میرفتم سر کلاس 317 منتظر اومدنش میشدم!جالب این بود که میومد درس رو توضیح میداد تا من بفهمم اما گیج تر میشدم! تمام مدت حواسم روی چطور بهم خوردن لب هاش بود یا همون چهارتا تره مویی که همیشه خدا ریخته بود رو پیشونیش و با جون من بازی میکرد برای دست نزدن بهشون!
حالا بهترین روز هفته شنبه شده بود برام و بهترین جای دانشگاه همون راهرو تاریکی که به کلاس 317 میرسید!
خوب یادمه...یکی از همون شنبه های بهاری بارونی که رفته بودم سر کلاس 317 دیر رسید...برای اولین بار...بارون از سر و صورتش میچکید..مخصوصا از موهاش...داشتم جون به لب میشدم واسه خشک نکردنشون! تمام مدتی که داشت توضیح میداد حواسم به آب موهاش بود! کلافه اش کرده بودم انقدر که حواس پرت شده بودم اونروز! آخر سر طاقت نیاورد و کتاب رو محکم بست!
_حواست پرته امروز بچه جون...کجاست؟
+چی کجاست؟
سری تکون داد و گفت: میگم حواس نداری امروز...میگی کجاست؟ خوبی بچه جون؟
+موهاتون خیسه...سرما میخورین!
_حواست نمیخواد به موهای من باشه...حواستو بده به درس...بار چهارمه دارم این مسئله رو توضیح میدم...د آخه یکم حواستو جمع کن بچه جون...کار دارم!
سومین بار...از اون لحن تند فقط سومین بچه جونی که بهم گفت رو فهمیدم باز! بغض گرفتم...به من میگفت بچه... اصلا شاید چون فکر میکنه بچه ام دوستم نداره!
#پارت_سوم
#محیا_زند
@aevien
"+او"
بعد از امتحانات ترم بالاترین معدل کلاس برای من شده بود.
ترم دو که شروع شد اوضاع تغیر کرد! بدتر از قبل شد! ساعت کلاس هامون باهم نمیخورد و من از دیدن همون بچه لبخند هم محروم شده بودم! باز نشستم نقشه کشیدم... حساب کتاب کردم!
یه شنبه بهاری که بارون تندی هم میبارید دفتر تمرین ها و مسئله هامو مثل بچه ابتدایی ها بردم جلوش گذاشتم و یه کلمه فقط بهش گفتم :
نمیفهمم!!!
اول تعجب کرد اما بعدش کم کم همون بچه لبخند همیشگیش رو نشون داد و ازم خواست براش توضیح بدم کدوم قسمت رو دقیقا نمیفهمم!!!بخاطر بارون بهاری هم تو حیاط نمیشد نشست و باهم رفته بودیم کلاس 317 تا اونجا برام درس رو توضیح بده!
نقشه جدید هوشمندانه ام همین بود!
هر شنبه دفترو کتابام رو بر میداشتم و میرفتم سر کلاس 317 منتظر اومدنش میشدم!جالب این بود که میومد درس رو توضیح میداد تا من بفهمم اما گیج تر میشدم! تمام مدت حواسم روی چطور بهم خوردن لب هاش بود یا همون چهارتا تره مویی که همیشه خدا ریخته بود رو پیشونیش و با جون من بازی میکرد برای دست نزدن بهشون!
حالا بهترین روز هفته شنبه شده بود برام و بهترین جای دانشگاه همون راهرو تاریکی که به کلاس 317 میرسید!
خوب یادمه...یکی از همون شنبه های بهاری بارونی که رفته بودم سر کلاس 317 دیر رسید...برای اولین بار...بارون از سر و صورتش میچکید..مخصوصا از موهاش...داشتم جون به لب میشدم واسه خشک نکردنشون! تمام مدتی که داشت توضیح میداد حواسم به آب موهاش بود! کلافه اش کرده بودم انقدر که حواس پرت شده بودم اونروز! آخر سر طاقت نیاورد و کتاب رو محکم بست!
_حواست پرته امروز بچه جون...کجاست؟
+چی کجاست؟
سری تکون داد و گفت: میگم حواس نداری امروز...میگی کجاست؟ خوبی بچه جون؟
+موهاتون خیسه...سرما میخورین!
_حواست نمیخواد به موهای من باشه...حواستو بده به درس...بار چهارمه دارم این مسئله رو توضیح میدم...د آخه یکم حواستو جمع کن بچه جون...کار دارم!
سومین بار...از اون لحن تند فقط سومین بچه جونی که بهم گفت رو فهمیدم باز! بغض گرفتم...به من میگفت بچه... اصلا شاید چون فکر میکنه بچه ام دوستم نداره!
#پارت_سوم
#محیا_زند
@aevien
•••
"+او"
شنبه بعدی من نبودم که رفتم دانشگاه...
یه مجسمه آرایش شده بود با کفش های پاشنه بلند و مانتوی خانومانه!
یه ظاهر که بتونه بزرگتر از حد نرمال نشونم بده!
با اعتماد به نفس کاذب وحشتناکی از اون همه خانوم شدن وقتی وارد کلاس 317 شدم سعی کردم یکی از اون خنده هاي پر عشوه که همکلاسی هاش حسابی بلدن رو تحویلش بدم اما بیشتر گند زدم!میخواستم مثل همون دختر چشم سبزه که دیده بودم حسابی باهاش گرم میگیره بخندم...ملیح...نازدار...با یه ترکیب از خمار کردن چشم هام! اماگند زده بودم! فکر میکنم بیشتر براش تداعی گر باغبون پیر دانشگاه شده بودم! با اون همه استرسی و دست پاچگی که به خرج داده بودم! خودمو دلداری دادم و گفتم:بهش فکر نکن دختر جون...تقصیر تو نیست... این عشقه که این همه بی جنبه اس!
با اون ریخت و قیافه که دیدم حسابی متعجب شد...حسابی اخمالو! جواب سلامم رو هم همونطوری اخمالو داد. دلم از اخمش گرم شد...دیوونه شده بودم...شک نداشتم...مگه آدم بااخم هم دلش گرم میشه؟و بعد حساب و کتاب که کرده بودم پیش خودم دلیل اون خوشحالی عجیب و غریب رو فهمیده بودم! حتما دوستم داره و روم غیرت داره که اینجوری باعث شده اخمالو بشه...همیشه تو رمان ها که همینطور بوده!
پیشش که نشستم پاشد پنجره های کلاس رو باز کرد...میدونستم بخاطر بوی بیش از حد عطرمه! نیشم بازتر شد! حتما دوستم داره که انقدر رو عطرم حساسه! وسط درس دادنش یهو یه دستمال کاغذی از جیبش کشید بیرون و داد دستم:
_پاک کن اون قرمزی لب هاتو...
شوکه شدم! نیشم انقدر باز شده بود که به سختی میتونستم جلوش رو بگیرم!مطمئن شدم دوستم داره! وگرنه چه دلیلی داشت انقدر حساس بشه؟
کلاس درس که تموم شد عصبانی با یه خداحافظی خشک و خالی پاشد از کلاس رفت بیرون و من دیگه تمام سی و دوتا دندونم از این حجم خوشحالی نمایان شده بود! حتما دوستم داشت...حتما!رفتارش که همینو نشون میداد!
#پارت_چهارم
#محیا_زند
@aevien
"+او"
شنبه بعدی من نبودم که رفتم دانشگاه...
یه مجسمه آرایش شده بود با کفش های پاشنه بلند و مانتوی خانومانه!
یه ظاهر که بتونه بزرگتر از حد نرمال نشونم بده!
با اعتماد به نفس کاذب وحشتناکی از اون همه خانوم شدن وقتی وارد کلاس 317 شدم سعی کردم یکی از اون خنده هاي پر عشوه که همکلاسی هاش حسابی بلدن رو تحویلش بدم اما بیشتر گند زدم!میخواستم مثل همون دختر چشم سبزه که دیده بودم حسابی باهاش گرم میگیره بخندم...ملیح...نازدار...با یه ترکیب از خمار کردن چشم هام! اماگند زده بودم! فکر میکنم بیشتر براش تداعی گر باغبون پیر دانشگاه شده بودم! با اون همه استرسی و دست پاچگی که به خرج داده بودم! خودمو دلداری دادم و گفتم:بهش فکر نکن دختر جون...تقصیر تو نیست... این عشقه که این همه بی جنبه اس!
با اون ریخت و قیافه که دیدم حسابی متعجب شد...حسابی اخمالو! جواب سلامم رو هم همونطوری اخمالو داد. دلم از اخمش گرم شد...دیوونه شده بودم...شک نداشتم...مگه آدم بااخم هم دلش گرم میشه؟و بعد حساب و کتاب که کرده بودم پیش خودم دلیل اون خوشحالی عجیب و غریب رو فهمیده بودم! حتما دوستم داره و روم غیرت داره که اینجوری باعث شده اخمالو بشه...همیشه تو رمان ها که همینطور بوده!
پیشش که نشستم پاشد پنجره های کلاس رو باز کرد...میدونستم بخاطر بوی بیش از حد عطرمه! نیشم بازتر شد! حتما دوستم داره که انقدر رو عطرم حساسه! وسط درس دادنش یهو یه دستمال کاغذی از جیبش کشید بیرون و داد دستم:
_پاک کن اون قرمزی لب هاتو...
شوکه شدم! نیشم انقدر باز شده بود که به سختی میتونستم جلوش رو بگیرم!مطمئن شدم دوستم داره! وگرنه چه دلیلی داشت انقدر حساس بشه؟
کلاس درس که تموم شد عصبانی با یه خداحافظی خشک و خالی پاشد از کلاس رفت بیرون و من دیگه تمام سی و دوتا دندونم از این حجم خوشحالی نمایان شده بود! حتما دوستم داشت...حتما!رفتارش که همینو نشون میداد!
#پارت_چهارم
#محیا_زند
@aevien
•••
"+او"
شنبه بعد تر هم با همون ریخت و قیافه رفتم دانشگاه...همون کفش های پاشنه تق تقی و مانتوی خانومانه...همون آرایش...فقط اون حجم از قرمزی رو لب هام خالی نکرده بودم...گذاشته بودم همون رنگ کرم همیشگیشون رو داشته باشن! یعنی راستش دلم نیمده بود اخماش رو بخاطر همچین چیزی بکنه توهم!
با همون اعتماد به نفس هفته قبل وارد راهرویی که به کلاس 317 میرسید شدم! اما اون خوشحالی عجیب ام با صحنه که دیدم زیاد طول نکشید! "او" من دم کلاس 317 وایساده بود و داشت با همون هم کلاسی کذایی چشم سبزش حرف میزد و مثل خودم تو هفته قبل سعی داشت اون همه لبخندش نمایان نباشه! و این اصلا نشونه خوبی نبود... اینکه تو انقدر خوشحال و بی اختیار باشی که نتونی حد لبخندتو رو نگه داری! و "او" من نمیتونست!
چشمشون که بهم افتاد "او" جانم لبخندی زد به همان کذایی چشم سبز و گفت: اینم همون خانوم کوچولویی که گفتم شنبه ها بهش درس میدم!
و عجیب این بود که سعی داشت روی "خانم کوچولو" بودن من حسابی تاکید داشته باشه!
تمام وجودم رو همزمان نفرت و سردرگمی و ناراحتی پر کرده بود! سلامی زیر لب به اون چشم سبز لعنتی دادم و خودمو پرت کردم تو کلاس! رژ قرمزمو برداشتم و با تاکید و محکم چندبار روی کرم های خشک شده بی خاصیت لب هام کشیدم! دلم باز هم نمیومد ناراحت شدنش رو ببینم...اما نیاز داشتم به اینکه حس کنم براش مهمم! گفته بودم که...عشق احمق و بی جنبه اس!
بعد از یه ربع جون دادن من تو تنهایی کلاس دل کند از حرف زدن با اون چشم سبز لعنتی و وارد کلاس شد! چشمش که به رنگ لب هام افتاد رنگ پوستش هم مثل لب هام قرمز شد! خودش رو با حرص پرت کرد روی صندلی و دست کرد تو موهاش! چند بار مزه مزه کرد حرفی که میخاست بزنه رو و آخر گفت: _ببین بچه جون...
داغ کردم...ظرفیت ام تموم شد!
+من بچه نیستم! نوزده سالمه و دانشجوی مملکت حساب میشم و از نظر اجتماع هم حتی بچه نیستم پس!
تعجب کرد از این همه حرص و عصبانیت توی لحن حرفام!تعجب کرد از اون همه آشفتگی که میدونستم تو تک تک اجزای صورت ام معلوم شده! دستش رو آورد بالا و با یه حرکت موج دار تو هوا تکونش داد برای آروم کردنم...
_خیلی خب...خیلی خب...منظورم این نبود که تو بچه ای! فقط به عنوان یه تیکه کلام ازش استفاده میکنم! و اینکه....دختر جون...تو اگه بچه نیستی و شعورت میرسه که دانشجو مملکتی... اینم باید بدونی که این پوشش و آرایش مناسب همچین دانشگاهی نیست...!
میگفت منظوری نداره از بچه گفتن بهم...اما لحنش دقیقا مثل وقت هایی بود که خودم سعی داشتم یه بچه احمق و سرتق کوچیکتر از خودمو قانع کنم!!!
#پارت_پنجم
#محیا_زند
@aevien
"+او"
شنبه بعد تر هم با همون ریخت و قیافه رفتم دانشگاه...همون کفش های پاشنه تق تقی و مانتوی خانومانه...همون آرایش...فقط اون حجم از قرمزی رو لب هام خالی نکرده بودم...گذاشته بودم همون رنگ کرم همیشگیشون رو داشته باشن! یعنی راستش دلم نیمده بود اخماش رو بخاطر همچین چیزی بکنه توهم!
با همون اعتماد به نفس هفته قبل وارد راهرویی که به کلاس 317 میرسید شدم! اما اون خوشحالی عجیب ام با صحنه که دیدم زیاد طول نکشید! "او" من دم کلاس 317 وایساده بود و داشت با همون هم کلاسی کذایی چشم سبزش حرف میزد و مثل خودم تو هفته قبل سعی داشت اون همه لبخندش نمایان نباشه! و این اصلا نشونه خوبی نبود... اینکه تو انقدر خوشحال و بی اختیار باشی که نتونی حد لبخندتو رو نگه داری! و "او" من نمیتونست!
چشمشون که بهم افتاد "او" جانم لبخندی زد به همان کذایی چشم سبز و گفت: اینم همون خانوم کوچولویی که گفتم شنبه ها بهش درس میدم!
و عجیب این بود که سعی داشت روی "خانم کوچولو" بودن من حسابی تاکید داشته باشه!
تمام وجودم رو همزمان نفرت و سردرگمی و ناراحتی پر کرده بود! سلامی زیر لب به اون چشم سبز لعنتی دادم و خودمو پرت کردم تو کلاس! رژ قرمزمو برداشتم و با تاکید و محکم چندبار روی کرم های خشک شده بی خاصیت لب هام کشیدم! دلم باز هم نمیومد ناراحت شدنش رو ببینم...اما نیاز داشتم به اینکه حس کنم براش مهمم! گفته بودم که...عشق احمق و بی جنبه اس!
بعد از یه ربع جون دادن من تو تنهایی کلاس دل کند از حرف زدن با اون چشم سبز لعنتی و وارد کلاس شد! چشمش که به رنگ لب هام افتاد رنگ پوستش هم مثل لب هام قرمز شد! خودش رو با حرص پرت کرد روی صندلی و دست کرد تو موهاش! چند بار مزه مزه کرد حرفی که میخاست بزنه رو و آخر گفت: _ببین بچه جون...
داغ کردم...ظرفیت ام تموم شد!
+من بچه نیستم! نوزده سالمه و دانشجوی مملکت حساب میشم و از نظر اجتماع هم حتی بچه نیستم پس!
تعجب کرد از این همه حرص و عصبانیت توی لحن حرفام!تعجب کرد از اون همه آشفتگی که میدونستم تو تک تک اجزای صورت ام معلوم شده! دستش رو آورد بالا و با یه حرکت موج دار تو هوا تکونش داد برای آروم کردنم...
_خیلی خب...خیلی خب...منظورم این نبود که تو بچه ای! فقط به عنوان یه تیکه کلام ازش استفاده میکنم! و اینکه....دختر جون...تو اگه بچه نیستی و شعورت میرسه که دانشجو مملکتی... اینم باید بدونی که این پوشش و آرایش مناسب همچین دانشگاهی نیست...!
میگفت منظوری نداره از بچه گفتن بهم...اما لحنش دقیقا مثل وقت هایی بود که خودم سعی داشتم یه بچه احمق و سرتق کوچیکتر از خودمو قانع کنم!!!
#پارت_پنجم
#محیا_زند
@aevien
حرکت موج دار دستش برای آروم کردنم حسابی عصبیم کرده بود! لحنشم همینطور! بخاطر چندسال اختلاف سنی ناقابل که از نظر من هیچ ارزشی نداشت زیاد داشت بچه حساب ام میکرد!
برای خلاصی از اون وضعیت با پرویی تمام دستمال کاغذی که از جیبش زده بود بیرون رو بیرون کشیدم و با حرص چندبار کشیدمش روی اون قرمز های بغض کرده ام!
+خوب شد حالا؟
نگاهم کرد...حالت صورتش بین بهت و خنده بود! بهتش که چراش معلوم بود...خنده شو نمیفهمیدم! یه دستمال کاغذی ديگه از جیبش کشید بیرون و گرفت جلوم:
_ اينه داری پیشت؟کل صورتت قرمز شده بخاطر رژت!
گند زده بودم...چقدر میتونستم احمق و دست و پاچلفتی باشم!؟ درسته...درسته...عشق بی جنبه بود...اما آخه انقدر؟ شورش را درآورده بودیم...هم من...هم عشق لعنتی!
طرز نگاهش داشت سقف کلاس رو روی سرم هوار میکرد! اونطور دلسوزانه نگاه کردنش...اونطور بچه بودنم مقابلش!
_ناراحت نشو از دستم دختر جون...بخاطر خودت میگم! داییت تورو امانت داده دستم...نمیخوام بی اعتمادش کنم از خودم!
دیگر سقفی نمانده بود...سقف کلاس که هیچ...سقف یه دنیا روی سرم خراب شد! این همه مهربونیش فقط بخاطر دایی بود...اینکه قول داده هوامو داشته باشه!
اشکام داشتن تو چشمام لی لی کردنشون رو شروع میکردن! برای جلوگیری از آبروریزی بیشتر وسایلم رو تند تند جمع کردم و همانطور گفتم:
+ببخشید من حالم خوب نیست...باید برم!
و "او" متعجبم رو همونطور ول کرده بودم و رفته بودم! از دانشگاه رفتم اونروز! به حال خودم میزاشتنم...از حال هم میرفتم! حتی از دنیا هم...! اما گاهی نمیشه اون چیزی که میخای! درست مثل "او" من که نمیشد!
#پارت_شیشم
#محیا_زند
@aevien
برای خلاصی از اون وضعیت با پرویی تمام دستمال کاغذی که از جیبش زده بود بیرون رو بیرون کشیدم و با حرص چندبار کشیدمش روی اون قرمز های بغض کرده ام!
+خوب شد حالا؟
نگاهم کرد...حالت صورتش بین بهت و خنده بود! بهتش که چراش معلوم بود...خنده شو نمیفهمیدم! یه دستمال کاغذی ديگه از جیبش کشید بیرون و گرفت جلوم:
_ اينه داری پیشت؟کل صورتت قرمز شده بخاطر رژت!
گند زده بودم...چقدر میتونستم احمق و دست و پاچلفتی باشم!؟ درسته...درسته...عشق بی جنبه بود...اما آخه انقدر؟ شورش را درآورده بودیم...هم من...هم عشق لعنتی!
طرز نگاهش داشت سقف کلاس رو روی سرم هوار میکرد! اونطور دلسوزانه نگاه کردنش...اونطور بچه بودنم مقابلش!
_ناراحت نشو از دستم دختر جون...بخاطر خودت میگم! داییت تورو امانت داده دستم...نمیخوام بی اعتمادش کنم از خودم!
دیگر سقفی نمانده بود...سقف کلاس که هیچ...سقف یه دنیا روی سرم خراب شد! این همه مهربونیش فقط بخاطر دایی بود...اینکه قول داده هوامو داشته باشه!
اشکام داشتن تو چشمام لی لی کردنشون رو شروع میکردن! برای جلوگیری از آبروریزی بیشتر وسایلم رو تند تند جمع کردم و همانطور گفتم:
+ببخشید من حالم خوب نیست...باید برم!
و "او" متعجبم رو همونطور ول کرده بودم و رفته بودم! از دانشگاه رفتم اونروز! به حال خودم میزاشتنم...از حال هم میرفتم! حتی از دنیا هم...! اما گاهی نمیشه اون چیزی که میخای! درست مثل "او" من که نمیشد!
#پارت_شیشم
#محیا_زند
@aevien
_امید داشته باش!
+دارم...!
_خوبه...امیده که آدمو زنده نگه میداره!
+آره... اما امیدی که تهش واقعا امید باشه.
ما آدما گاهی ميگيم امید داریم برای اینکه به خودمون دلداری داده باشیم.
گاهی هم میگیم امید داریم چون با گوشت واستخونمون واقعا امید داریم!
من الان فقط امید دارم که به خودم دلداری داده باشم!
#محیا_زند
@aevien
+دارم...!
_خوبه...امیده که آدمو زنده نگه میداره!
+آره... اما امیدی که تهش واقعا امید باشه.
ما آدما گاهی ميگيم امید داریم برای اینکه به خودمون دلداری داده باشیم.
گاهی هم میگیم امید داریم چون با گوشت واستخونمون واقعا امید داریم!
من الان فقط امید دارم که به خودم دلداری داده باشم!
#محیا_زند
@aevien
"+او"
شنبه بعدی در کار نبود! به من نه... به دایی پیام داده بود که کار دارم و نمیتونم این شنبه رو برای درس به خواهر زاده ات برم! و دایی به من گفته بود و با گفتنش من مرده رو مرده تر کرده بود چون شنبه بعد تر هم تعطیل رسمی بود و خود به خود دیدنش کنسل بود! کل دو هفته رو مرده بودم... جون داده بودم... حساب کتاب بی نتیجه کرده بودم...دوهفته تموم شد به هرجان کندنی که بود...اینبار طبق معمول همیشه ام پوشیدم... یک تیپ اسپرت دخترونه که هم به سن ام بخوره هم به شعورم! تنها آرایشم هم همون کرم ضد آفتاب همیشگی ام بود با همون رنگ کرم لب هام! این نبودنش بدجور زهر چشم گرفته بود ازم...هرکاری حاضر بودم بکنم تا شنبه بعدی در کار باشه! تا شنبه بعدی بیاد و همونطور دلم ضعف بره برای اون چند تار موی افتاده رو پیشونیش! پس خودش کی میخواست بفهمه چطوری یه دختر چموش رو که کل فامیل از لجاجتش دیوونه شده بودن رو اینطور رام خودش کرده؟
دلم لک زده بود برای راهروی تاریکی که به 317 میرسید.دلم لک زده بود برای نیمکت های سفت و سرد کلاس 317. دلم لک زده بود برای بودنش.
سرساعت همیشگی رفتم سر کلاس 317. دیدمش که از دور داره میاد...دیدمش و کور شدم! چرا؟ آن چشک سبز لعنتی کذایی چه میگفت هم قدمش؟
وسط راهرو ایستادند و بعد از یک خوش و بش طولانی برای هم دست تکان دادند و جدا شدند! "او" من خندون اومد توی کلاس...خندش شیشه شده بود تو چشمم و داشت کورم میکرد! خنده ای که بخاطر آن چشم سبز لعنتی بود! سلام داد...همونطور خندون! سلام دادم...همونطور کور شده!
نشست سر جای همیشگیش...با همون لحن همیشگیش همون حال و احوال همیشگیش رو کرد و باز هم باهمون استایل همیشگیش شروع کرد به درس و توضیح دادن! بین اون همه همیشگی اون لبخند جدیدش که میدونستم بخاطر من نیست چشم نگذاشته بود برام!دلم خون گریه کردن ميخواست با اون چشم های زخم شده ام!
کلاس که تموم شد یه پاکت سفید خوشگل اکلیل دار باهمون خنده لعنتیش گذاشت روی میز جلوم
_ به داییت دادم...اما خب حساب تو هم جداست... بلاخره یه شاگرد که بیشتر ندارم!
برق اکلیل های اون پاکت لعنتی داشت من کور شده رو روکورتر میکرد...!
+این چیه؟
_این؟ نمیدونی؟ فکر کردم داییت بهت گفته... کارت عروسیمه!
اکسیژن... اکسیژن را کی قطع کرده بود؟ یکی بهم اکسیژن باید میرسوند! داشتم خفه میشدم!
من فقط دوهفته نبودم! فقط دوهفته! بخاطر دو هفته کی داشت اینطوری اکسیژن رو قطع میکرد؟
#پارت_هفتم
#محیا_زند️
@aevien
شنبه بعدی در کار نبود! به من نه... به دایی پیام داده بود که کار دارم و نمیتونم این شنبه رو برای درس به خواهر زاده ات برم! و دایی به من گفته بود و با گفتنش من مرده رو مرده تر کرده بود چون شنبه بعد تر هم تعطیل رسمی بود و خود به خود دیدنش کنسل بود! کل دو هفته رو مرده بودم... جون داده بودم... حساب کتاب بی نتیجه کرده بودم...دوهفته تموم شد به هرجان کندنی که بود...اینبار طبق معمول همیشه ام پوشیدم... یک تیپ اسپرت دخترونه که هم به سن ام بخوره هم به شعورم! تنها آرایشم هم همون کرم ضد آفتاب همیشگی ام بود با همون رنگ کرم لب هام! این نبودنش بدجور زهر چشم گرفته بود ازم...هرکاری حاضر بودم بکنم تا شنبه بعدی در کار باشه! تا شنبه بعدی بیاد و همونطور دلم ضعف بره برای اون چند تار موی افتاده رو پیشونیش! پس خودش کی میخواست بفهمه چطوری یه دختر چموش رو که کل فامیل از لجاجتش دیوونه شده بودن رو اینطور رام خودش کرده؟
دلم لک زده بود برای راهروی تاریکی که به 317 میرسید.دلم لک زده بود برای نیمکت های سفت و سرد کلاس 317. دلم لک زده بود برای بودنش.
سرساعت همیشگی رفتم سر کلاس 317. دیدمش که از دور داره میاد...دیدمش و کور شدم! چرا؟ آن چشک سبز لعنتی کذایی چه میگفت هم قدمش؟
وسط راهرو ایستادند و بعد از یک خوش و بش طولانی برای هم دست تکان دادند و جدا شدند! "او" من خندون اومد توی کلاس...خندش شیشه شده بود تو چشمم و داشت کورم میکرد! خنده ای که بخاطر آن چشم سبز لعنتی بود! سلام داد...همونطور خندون! سلام دادم...همونطور کور شده!
نشست سر جای همیشگیش...با همون لحن همیشگیش همون حال و احوال همیشگیش رو کرد و باز هم باهمون استایل همیشگیش شروع کرد به درس و توضیح دادن! بین اون همه همیشگی اون لبخند جدیدش که میدونستم بخاطر من نیست چشم نگذاشته بود برام!دلم خون گریه کردن ميخواست با اون چشم های زخم شده ام!
کلاس که تموم شد یه پاکت سفید خوشگل اکلیل دار باهمون خنده لعنتیش گذاشت روی میز جلوم
_ به داییت دادم...اما خب حساب تو هم جداست... بلاخره یه شاگرد که بیشتر ندارم!
برق اکلیل های اون پاکت لعنتی داشت من کور شده رو روکورتر میکرد...!
+این چیه؟
_این؟ نمیدونی؟ فکر کردم داییت بهت گفته... کارت عروسیمه!
اکسیژن... اکسیژن را کی قطع کرده بود؟ یکی بهم اکسیژن باید میرسوند! داشتم خفه میشدم!
من فقط دوهفته نبودم! فقط دوهفته! بخاطر دو هفته کی داشت اینطوری اکسیژن رو قطع میکرد؟
#پارت_هفتم
#محیا_زند️
@aevien
از بس بدی دیدم به خود گفتم
باید کمی بد را بلد باشم …
من شیرِ پاک از مادرم خوردم
دنیا مجابم کرد بد باشم !
#علیرضا_آذر
@aevien
باید کمی بد را بلد باشم …
من شیرِ پاک از مادرم خوردم
دنیا مجابم کرد بد باشم !
#علیرضا_آذر
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یه روزهایی تو زندگیت
دوست داری تو کنج ترین گوشه اتاقت تنتو مچاله کنی
هنذفری هاتو بچپونی تو گوشت و دقیقا همون آهنگی که میدونی حالتو بهم میریزه رو با صدای بلند گوش کنی
یه رشته از موهاتم بگیری تو دستات هی بکشی
با عالم و آدم هم لج کنی و به رنگ آسمون هم ایراد بگیری!
یه روزهایی
احمق میشی
حساس میشی
جز "خدا" هیچکس نمیدونه چه مرگته !!!
یه روزهایی باید یکی تو زندگیت باشه که اگه درمون نمیتونه باشه حداقل درد هم نباشه! که اگه نمیدونه چت شده حداقل دستاتو ول نکنه و بگه: اشکال نداره...میگذره...نفس عمیق بکش... به هیچی هم فکر نکن!!!
برای من تو هستی... ممنون که هستی و "یکی" زندگیمی!!
#محیا_زند
@aevien
دوست داری تو کنج ترین گوشه اتاقت تنتو مچاله کنی
هنذفری هاتو بچپونی تو گوشت و دقیقا همون آهنگی که میدونی حالتو بهم میریزه رو با صدای بلند گوش کنی
یه رشته از موهاتم بگیری تو دستات هی بکشی
با عالم و آدم هم لج کنی و به رنگ آسمون هم ایراد بگیری!
یه روزهایی
احمق میشی
حساس میشی
جز "خدا" هیچکس نمیدونه چه مرگته !!!
یه روزهایی باید یکی تو زندگیت باشه که اگه درمون نمیتونه باشه حداقل درد هم نباشه! که اگه نمیدونه چت شده حداقل دستاتو ول نکنه و بگه: اشکال نداره...میگذره...نفس عمیق بکش... به هیچی هم فکر نکن!!!
برای من تو هستی... ممنون که هستی و "یکی" زندگیمی!!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+حرف بزن... یه چیزی بگو...ساکت نمون تو جواب ام!
_چی بگم آخه؟ وقتی چیزی ندارم برای گفتن!
+نمیدونم...فحش بده... خوردم کن...زخم زبون بزن...فقط ساکت نمون!
_سکوت درد کمتری داره!
+نه خیلی وحشتناکه! خیلی! آدما وقتی ساکت میمونن...حرفاشون تو دلشون تلمبار میشه...مشکلشون باهات حل نمیشه...تو ذهنشون زخم میمونه ازت! و اونموقع است که رفتارای احمقانه ای میکنن ... ساکت و بی سروصدا بدون اینکه بفهمی و کاری از دستت بر بیاد وجودشون رو از تو زندگیت جمع میکنن و میرن... و تو میمونی یه عالمه علامت سوال و تعجب... یه عالمه چرا که تو هم مجبوری سکوتشون کنی...تو میمونی و یه دنیا ندونستن...ترسناک تر از همه ش ندونستنه که دیوونت میکنه...میبینی سکوت چقدر فاجعه به بار میاره؟ چقدر ندونستن؟
هر وقت دیدی یه آدم تو زندگیش سکوت کرده بترس...آدما وقتی ساکت میشن رفتارهای ترسناکی ازشون سر میزنه... رفتار هایی که زندگی توروهم پر از درد ترسناک ندونستن میکنه!
پس توروخدا ساکت نمون و حرف بزن ...!
#محیا_زند
@aevien
_چی بگم آخه؟ وقتی چیزی ندارم برای گفتن!
+نمیدونم...فحش بده... خوردم کن...زخم زبون بزن...فقط ساکت نمون!
_سکوت درد کمتری داره!
+نه خیلی وحشتناکه! خیلی! آدما وقتی ساکت میمونن...حرفاشون تو دلشون تلمبار میشه...مشکلشون باهات حل نمیشه...تو ذهنشون زخم میمونه ازت! و اونموقع است که رفتارای احمقانه ای میکنن ... ساکت و بی سروصدا بدون اینکه بفهمی و کاری از دستت بر بیاد وجودشون رو از تو زندگیت جمع میکنن و میرن... و تو میمونی یه عالمه علامت سوال و تعجب... یه عالمه چرا که تو هم مجبوری سکوتشون کنی...تو میمونی و یه دنیا ندونستن...ترسناک تر از همه ش ندونستنه که دیوونت میکنه...میبینی سکوت چقدر فاجعه به بار میاره؟ چقدر ندونستن؟
هر وقت دیدی یه آدم تو زندگیش سکوت کرده بترس...آدما وقتی ساکت میشن رفتارهای ترسناکی ازشون سر میزنه... رفتار هایی که زندگی توروهم پر از درد ترسناک ندونستن میکنه!
پس توروخدا ساکت نمون و حرف بزن ...!
#محیا_زند
@aevien
میدونی اوج حال بد یه آدمو از کجا میشه فهمید؟ وقتی با یه آهنگ نیمه شاد هم اشک تو چشماش مهمونی میگیره...حالش بهم میریزه... تو قلبش باد و بوران میشه! نه که دیوونه باشه... نه...فقط اون آهنگ براش لبریز نه...پر نه...یه چیزی فراتر از تمام اشباع شده ها خاطره داره! تو همون روزهای بدِخوب لعنتی بد از اون شب...همون شب که یه چشم به کل تنش رعد و برق زده بود و روحشو خشک خودش کرده بود! همون روزهای بدِخوب که روزی سيصدوشصت ونه بار همون اهنگ رو گوش داده بود و اون تیکه که خواننده میخوند " اون دوتا مست چشات..." یه موج گرم تو تنش راه میافتاد...سرشو میکرد تو بالش...میخندید به یاد همون مست چشاش...بعد تنش یخ میزد از نبودنشون...و مرحله آخر گریه میافتاد!!!.....و بعد از چندسال که همون تیکه " اون دوتا مست چشات..." رو گوش میداد نه تنش گرم میشد...نه میخندید!!! فقط با تن یخ زدش گریه میکرد به یاد نبودنشون!!!
#محیا_زند
#محیا_زند
"+او"
دست گذاشتم روی قفسه سینه ام ...روی گلوم! دست گذاشته بود روی نفس کشیدنم!
_ چت شده یهو دختر؟ چرا رنگت مثل گچ دیوار شده؟
نفس کشیدن سخت شده بود برام. حرف زدن سخت تر. چی ميگفتم بهش؟ که عاشقتم لعنتی چرا نمیفهمی؟ چرا نمیبینی منو؟
+ نمیدونم... فکر کنم فشارم افتاده!
_چرا آخه؟ چیزی خوردی از صبح تاحالا؟
خورده بودم...اما نمیفهمید که دردم خوردن نخوردن نیست! دردم مرد نداشته ای بود که نداشته تر میشد!
+خوردم... فکر کنم مریض شدم...میشه برم؟
_میخوای برسونمت خونه؟ باهات بیام؟
دلم ميخواست احمق شوم و هذیون بگم... بگم میشه تا ته دنیا بیای باهام؟ میشه اگه مال من نیستی حداقل واسه هیچکس هم نشی؟
+نه...خودم میرم! خداحافظ
اون اکلیل دار لعنتی رو چنگ زده بودم و از کلاس تن لرزونم رو انداخته بودم بیرون! دنج ترین جای دانشگاه کجا بود؟ کجا میشد برم که دست دنیا هم بهم نرسه؟ کجا میشد برم انقدر گریه کنم که دنیارو آب ببره؟ خودم با خودم حرف میزدم... حالم اصلا خوب نبود!
_برم امامزاده؟
-نه...با خدا قهرم...
_اما مگه آدم با خدا قهر میکنه!؟
- من کردم...
_خب قهر باش... اما برو... برو
-باهاش حرف نزن...فقط پناه بگیر تو بغلش!
_باشه
و رفته بودم امامزاده...یه چادر سفید برداشته بودم و کنار ضریح مچاله کرده بودم خودم رو و چادر رو مثل کفن کشیده بودم روم... دلم مردن میخواست! لرزون دستمو بردم جلو اون اکلیل دار لعنتی رو برداشتم از تو کیف ام! چشمامو بستم و بازش کردم...میترسیدم چشمامو باز کنم و نوشته هاش رو بخونم...به هر جون کندنی بود اروم اروم بازشون کردم...
"به نام خالق عشق... " پوزخند زدم... خالق عشق؟! عشق خالقش که خالق نیست... خالق حواسش هست به بنده اش... به درد کشیدنش... نه اینکه این عشق لعنتی رو بندازه تو دل بنده هاش و به امون خدا ولشون کنه! برق اون اکلیل ها هم چشمامو کور کرده بود هم اعتقادات ام رو!
"پردیس صالحی.."... همان چشم سبز لعنتی بود! چرا نکشته بودمش؟ چرا من به جای اون نبودم؟ من که خیلی سعی کرده بودم شبیه اون بپوشم و آرایش کنم...بخاطر لب های پروتز شده اش بود یا دماغ عملیش؟ یا اصلا همون چشم های لعنتیش؟
خدایا...خالق عشق...کجایی؟ تاریخش کی بود؟ یه هفته ديگه... دیگه واقعا اکسیژن نبود...دیگه زندگی نبود... از بی نفسی به سرفه افتاده بودم! من فقط نوزده سالم بود... میشه آدم تو نوزده سالگی سکته کنه بمیره؟ خالق عشق...این یه کارو میتونی برام بکنی؟... پس این اکسیژن لعنتی کدوم گوری رفته بود...من فقط دی اکسید کربن داشتم نفس میکشیدم!
چند ساعت گریه کردم؟ چند ساعت با خدایی که باهاش قهر بودم دردودل کردم؟ چند ساعت سرش قرقر کردم؟ چند ساعت به زمین زمان فحش دادم؟ چند ساعت یاد چندتا تره موهای روی پیشونیش افتادم و مو کشیدم؟ چند ساعت عکس چشمای مشکیشو تار و پر از اشک دیدم و جون دادم؟ یادم نیست... فقط یادمه وقتی برگشتم خونه آفتاب یه ذره هم تو آسمون نبود... و مامان نگران داشت هال رو از عرض به طول و از طول به عرض با قدم های نامرتب متر میکرد!
نگاهش که افتاد بهم یه "یا زهرا" گفت و دوید طرفم! بوی تنش که بهم خورد و مادر بودنش رو بالا سرم حس کردم چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم!
به هوش که اومدم رو تختم بودم! گیج و منگ بودم! فکر میکردم بیهوش شدن تو این وقت ها برای تو رمان هاست! همونطور که فکر میکردم به معشوقه رسیدن برای رمان هاست! لعنت به رمان ها!چشم چرخوندم تو اتاق.. کیف ام رو دیدم با محتويات خالی شدش...و همون اکلیل دار لعنتی که واقعا کورم میکرد بالاخره. اینکار فقط از یه مامان انتظار میرفت! فهمیده بود پس! میدونستم که بدون اینکه بهش بگم با همون شم مادرانه معروف بو برده از این علاقه ! شاید شدتش رو نمیدونست اما از وجودش تو سلول به سلول تنم خبر داشت!
تو چهارچوب در سایه اش افتاد... مثل خودم بغض کرده... هیچی نگفتم... فقط دستمو بلند کردم برای بغل کردنش! آرامش میخواستم... حتی شده واسه یه ذره! اما رفته بود...هم آرامش هم "او"... برای همیشه اون اکلیل دار لعنتی گرفته بودشون ازم!
#محیا_زند
#پارت_هشتم
@aevien
دست گذاشتم روی قفسه سینه ام ...روی گلوم! دست گذاشته بود روی نفس کشیدنم!
_ چت شده یهو دختر؟ چرا رنگت مثل گچ دیوار شده؟
نفس کشیدن سخت شده بود برام. حرف زدن سخت تر. چی ميگفتم بهش؟ که عاشقتم لعنتی چرا نمیفهمی؟ چرا نمیبینی منو؟
+ نمیدونم... فکر کنم فشارم افتاده!
_چرا آخه؟ چیزی خوردی از صبح تاحالا؟
خورده بودم...اما نمیفهمید که دردم خوردن نخوردن نیست! دردم مرد نداشته ای بود که نداشته تر میشد!
+خوردم... فکر کنم مریض شدم...میشه برم؟
_میخوای برسونمت خونه؟ باهات بیام؟
دلم ميخواست احمق شوم و هذیون بگم... بگم میشه تا ته دنیا بیای باهام؟ میشه اگه مال من نیستی حداقل واسه هیچکس هم نشی؟
+نه...خودم میرم! خداحافظ
اون اکلیل دار لعنتی رو چنگ زده بودم و از کلاس تن لرزونم رو انداخته بودم بیرون! دنج ترین جای دانشگاه کجا بود؟ کجا میشد برم که دست دنیا هم بهم نرسه؟ کجا میشد برم انقدر گریه کنم که دنیارو آب ببره؟ خودم با خودم حرف میزدم... حالم اصلا خوب نبود!
_برم امامزاده؟
-نه...با خدا قهرم...
_اما مگه آدم با خدا قهر میکنه!؟
- من کردم...
_خب قهر باش... اما برو... برو
-باهاش حرف نزن...فقط پناه بگیر تو بغلش!
_باشه
و رفته بودم امامزاده...یه چادر سفید برداشته بودم و کنار ضریح مچاله کرده بودم خودم رو و چادر رو مثل کفن کشیده بودم روم... دلم مردن میخواست! لرزون دستمو بردم جلو اون اکلیل دار لعنتی رو برداشتم از تو کیف ام! چشمامو بستم و بازش کردم...میترسیدم چشمامو باز کنم و نوشته هاش رو بخونم...به هر جون کندنی بود اروم اروم بازشون کردم...
"به نام خالق عشق... " پوزخند زدم... خالق عشق؟! عشق خالقش که خالق نیست... خالق حواسش هست به بنده اش... به درد کشیدنش... نه اینکه این عشق لعنتی رو بندازه تو دل بنده هاش و به امون خدا ولشون کنه! برق اون اکلیل ها هم چشمامو کور کرده بود هم اعتقادات ام رو!
"پردیس صالحی.."... همان چشم سبز لعنتی بود! چرا نکشته بودمش؟ چرا من به جای اون نبودم؟ من که خیلی سعی کرده بودم شبیه اون بپوشم و آرایش کنم...بخاطر لب های پروتز شده اش بود یا دماغ عملیش؟ یا اصلا همون چشم های لعنتیش؟
خدایا...خالق عشق...کجایی؟ تاریخش کی بود؟ یه هفته ديگه... دیگه واقعا اکسیژن نبود...دیگه زندگی نبود... از بی نفسی به سرفه افتاده بودم! من فقط نوزده سالم بود... میشه آدم تو نوزده سالگی سکته کنه بمیره؟ خالق عشق...این یه کارو میتونی برام بکنی؟... پس این اکسیژن لعنتی کدوم گوری رفته بود...من فقط دی اکسید کربن داشتم نفس میکشیدم!
چند ساعت گریه کردم؟ چند ساعت با خدایی که باهاش قهر بودم دردودل کردم؟ چند ساعت سرش قرقر کردم؟ چند ساعت به زمین زمان فحش دادم؟ چند ساعت یاد چندتا تره موهای روی پیشونیش افتادم و مو کشیدم؟ چند ساعت عکس چشمای مشکیشو تار و پر از اشک دیدم و جون دادم؟ یادم نیست... فقط یادمه وقتی برگشتم خونه آفتاب یه ذره هم تو آسمون نبود... و مامان نگران داشت هال رو از عرض به طول و از طول به عرض با قدم های نامرتب متر میکرد!
نگاهش که افتاد بهم یه "یا زهرا" گفت و دوید طرفم! بوی تنش که بهم خورد و مادر بودنش رو بالا سرم حس کردم چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم!
به هوش که اومدم رو تختم بودم! گیج و منگ بودم! فکر میکردم بیهوش شدن تو این وقت ها برای تو رمان هاست! همونطور که فکر میکردم به معشوقه رسیدن برای رمان هاست! لعنت به رمان ها!چشم چرخوندم تو اتاق.. کیف ام رو دیدم با محتويات خالی شدش...و همون اکلیل دار لعنتی که واقعا کورم میکرد بالاخره. اینکار فقط از یه مامان انتظار میرفت! فهمیده بود پس! میدونستم که بدون اینکه بهش بگم با همون شم مادرانه معروف بو برده از این علاقه ! شاید شدتش رو نمیدونست اما از وجودش تو سلول به سلول تنم خبر داشت!
تو چهارچوب در سایه اش افتاد... مثل خودم بغض کرده... هیچی نگفتم... فقط دستمو بلند کردم برای بغل کردنش! آرامش میخواستم... حتی شده واسه یه ذره! اما رفته بود...هم آرامش هم "او"... برای همیشه اون اکلیل دار لعنتی گرفته بودشون ازم!
#محیا_زند
#پارت_هشتم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo