Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
گفت:خوبی؟
گفتم:گریه کنم خوب میشم!
غر زد: باز پاییز شد جنون پیچید به تنت؟
خندیدم، چه خوب قلقم دستش بود: میدونی... با اینکه هیچوقت برای پاییز نبود اما هرسال پاییز با تمام خاطرات برمیگرده ... زیباتر، مصمم تر!
گفت:کی میخوای تمومش کنی؟
گفتم :وقتی بمیرم، شاید کمی هم دیرتر از مردن! من جنازه های زیادی رو میشناسم که هنوز راه میرن و عاشقن!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
گفتم:گریه کنم خوب میشم!
غر زد: باز پاییز شد جنون پیچید به تنت؟
خندیدم، چه خوب قلقم دستش بود: میدونی... با اینکه هیچوقت برای پاییز نبود اما هرسال پاییز با تمام خاطرات برمیگرده ... زیباتر، مصمم تر!
گفت:کی میخوای تمومش کنی؟
گفتم :وقتی بمیرم، شاید کمی هم دیرتر از مردن! من جنازه های زیادی رو میشناسم که هنوز راه میرن و عاشقن!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
داشتم نوشته های چهارسال پیش همین موقع رو میخوندم و میدونی ؟
اونموقع سَبُك مينوشتم اما زياد و ملموس مينوشتم ؛
و منی که شیفته های نوشته های خودم تو اون سال کذایی ام !
اونموقع سَبُك مينوشتم اما زياد و ملموس مينوشتم ؛
و منی که شیفته های نوشته های خودم تو اون سال کذایی ام !
Mahya Zand
Scheherazad – Kurdish Lullaby-Nazaninsin
بعد هم این لالایی کوردی رو گوش بدید تا روحتون جلا پیدا کنه ✨
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
رفیقِ جان
تولد سی و چند سالگیت روهم کنار هم جشن میگیریم. تو یه رستوران خانوادگی که اون روزها پاتوق اخر هفته هامون شده.
من،تو و سومین رفیق همیشگی مون. با همسر هایی که نمیدونم معشوقه هایی بودن که شدن همسر یا همسرهایی که اجبارا شدن معشوقه.
شمع های رو کیک رو فوت میکنی و از لا به لای شعله ها بهم نگاه میکنیم و یاد این روز ها میافتیم.
همین روزهایِ لعنتی ای که بین نور آفتاب روز و تاریکی شب در به در دنبال یه صبح واقعی میگردیم
میگردیم و میترسیم از پایان شب سیه ای که سپید نشه آخرش.
دخترت کتاب شعر جدید شاعر محبوبت رو کادو پیچ شده میزاره جلوت و باز بهم نگاه میکنیم و میخندیم... از همون خنده هایی که لا به لاش پر بغضه و خاطره.
عینک پسرکوچیکم رو که موقع کیک خوردن کثیف شده رو تو دستم میگیرم و بهش دستمال میکشم و باز سه نفری همو یه نگاه معنی دار میکنیم و خنده بغضی میکنیم
همسرت دسته گل رز محبوبت با روبان بنفش میزاره جلوت و گونه ات رو میبوسه و ما سه نفری باز هم رو نگاه میکنیم و یه خنده بغضی دیگه...!
نگاه میکنیم و ته دلمون ضعف میره برای رویاهایی که احتمالا اونموقع لا به لای مادرانه هامون گم شده.
برای خاطرهِ نداشته هایی که اونموقع کمرنگ شدن ولی پاک نه.
همو نگاه میکنیم و یاد شب هایی میافتیم که با گریه کنارهم صبحشون کردیم، شب هایی که آشوب بودیم و پر از نشده ها، اما با این همه همو داشتیم برای آروم شدن.
میدانی رفیقِ جان
یک روز تولد سی و چند سالگیت رو با هم جشن میگیریم
یک روزی که نمیدونم چقدر پر از نشده ها و نداشته هاییم
که نمیدونم اون آدمی که همیشه نیست رو داریم یا نه
که نميدونم بچه هامون شدن زاده عشق یا نه
که نميدونم اون صبحی که میخواستیم رو پیدا کردیم یا نه
نمیدونم...
اما میدونم همــو داریــم،
با همون بغض خنده هایی که پر از خاطره ان.
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
تولد سی و چند سالگیت روهم کنار هم جشن میگیریم. تو یه رستوران خانوادگی که اون روزها پاتوق اخر هفته هامون شده.
من،تو و سومین رفیق همیشگی مون. با همسر هایی که نمیدونم معشوقه هایی بودن که شدن همسر یا همسرهایی که اجبارا شدن معشوقه.
شمع های رو کیک رو فوت میکنی و از لا به لای شعله ها بهم نگاه میکنیم و یاد این روز ها میافتیم.
همین روزهایِ لعنتی ای که بین نور آفتاب روز و تاریکی شب در به در دنبال یه صبح واقعی میگردیم
میگردیم و میترسیم از پایان شب سیه ای که سپید نشه آخرش.
دخترت کتاب شعر جدید شاعر محبوبت رو کادو پیچ شده میزاره جلوت و باز بهم نگاه میکنیم و میخندیم... از همون خنده هایی که لا به لاش پر بغضه و خاطره.
عینک پسرکوچیکم رو که موقع کیک خوردن کثیف شده رو تو دستم میگیرم و بهش دستمال میکشم و باز سه نفری همو یه نگاه معنی دار میکنیم و خنده بغضی میکنیم
همسرت دسته گل رز محبوبت با روبان بنفش میزاره جلوت و گونه ات رو میبوسه و ما سه نفری باز هم رو نگاه میکنیم و یه خنده بغضی دیگه...!
نگاه میکنیم و ته دلمون ضعف میره برای رویاهایی که احتمالا اونموقع لا به لای مادرانه هامون گم شده.
برای خاطرهِ نداشته هایی که اونموقع کمرنگ شدن ولی پاک نه.
همو نگاه میکنیم و یاد شب هایی میافتیم که با گریه کنارهم صبحشون کردیم، شب هایی که آشوب بودیم و پر از نشده ها، اما با این همه همو داشتیم برای آروم شدن.
میدانی رفیقِ جان
یک روز تولد سی و چند سالگیت رو با هم جشن میگیریم
یک روزی که نمیدونم چقدر پر از نشده ها و نداشته هاییم
که نمیدونم اون آدمی که همیشه نیست رو داریم یا نه
که نميدونم بچه هامون شدن زاده عشق یا نه
که نميدونم اون صبحی که میخواستیم رو پیدا کردیم یا نه
نمیدونم...
اما میدونم همــو داریــم،
با همون بغض خنده هایی که پر از خاطره ان.
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
رفیقِ جان تولد سی و چند سالگیت روهم کنار هم جشن میگیریم. تو یه رستوران خانوادگی که اون روزها پاتوق اخر هفته هامون شده. من،تو و سومین رفیق همیشگی مون. با همسر هایی که نمیدونم معشوقه هایی بودن که شدن همسر یا همسرهایی که اجبارا شدن معشوقه. شمع های رو کیک رو…
از همون روزهای سابق چند سال پیش اینبار بازهم به بهانه تولد مصی ✨
@aevien 🌱
کجایی ابنِسیرین؟!
تا که خون گِریَم در آغوشت ؛
چهل خوابِ پریشان دیدهام ؛
بی هیچ تعبیری ... !
#حسین_جنتی
کجایی ابنِسیرین؟!
تا که خون گِریَم در آغوشت ؛
چهل خوابِ پریشان دیدهام ؛
بی هیچ تعبیری ... !
#حسین_جنتی