.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتادونه #محیا_زند _ سلام دختر ! حافظ با این لبخند عمیق و سبد گل رز سرخ اینجا چکار میکرد؟ _تو اینجا چکار میکنی؟ لبخندش شیطون شد + اوه بله ممنون از استقبال گرمت و دعوتم به داخل خونه، منم از دیدنت بعد از مدت ها خوشحالم دختر…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت هشتاد _ پارت آخر
#محیا_زند

شام رو خورده بودیم و حالا با لیوان قهوه های دستمون که از یکی از کافه های سر راه گرفته بودیم تو هوای نم گرفته لندن و با سکوت قدم میزدیم، حافظ رو نمیدونم به چی فکر میکرد اما من به حرفاش سر میز شام فکر میکردم که ازش خواسته بودم برام تعریف کنه چطور با عامر ارتباط گرفته و اون تعریف کرده بود که از وقتی عامر غیبش زده براش کلی ایمیل زده تا راضیش کنه باهم صحبت کنن و چند وقت پیش عامر بلاخره جواب یکی از ایمیل هاشو‌ داده و بعد چندین ساعت تلفنی حرف زدن اما اینکه دقیقا چی گفتن رو هر چی اصرار کردم بهم نگفت و نهایتا با خنده گفت تو حرفای مردونه دخالت نکن دختر، کار رو بسپر به بزرگترت !
بلاخره از پیاده روی خسته شدیم و رو یکی از نیمکت های مشرف به رودخانه تیمز نزدیک به وست‌مینستر نشستیم.
چرخه سکوتمون رو بلاخره شکست :
+ میدونی دختر، تو این عمر چهل و چند ساله ای که از خدا گرفتم خیلی خیلی کم پیش اومده بخوام یه چیزی بگم و نتونم، یعنی ندونم از کجا باید شروع کنم .

به نیمرخش که حالا انعکاس چراخ های داخل رودخونه روشنش کرده بود نگاه کردم و با سکوت اجازه دادم تا جمله های درست رو پیدا کنه، میدونستم چی میخواد بگه، نه ؟

+ با عامر راجع به خیلی چیزها حرف زدیم، خیلی چیزهایی که تقریبا همه اش به تو مربوط میشد، تو فرهنگ ما رسمه وقتی میخوان از یه دختر خواستگاری کنن از پدرش اجازه میگیرن اما اینبار من فکر کردم کسی که قبل از تو باید ازش اجازه بگیرم عامره، شیخ لوست و میخوام مطمئنت کنم که اگر حتی یذره هم راضی نبود من اینجا نبودم ، البته تهدیدم کرد اگه حتی یکیار هم باعث رنجش یا اشکت بشم خونم پای خودم و در آخر صحبت هامون به شوخی گفت این رو بهت بگم که قول میده به عنوان ساقدوش من خواهی دیدش ، راجع به مخالفت احتمالی خانواده ات هم بخاطر تفاوت سن مون میدونم اما تو کله شق رو هم میشناسم که اگر بخوای کاری رو انجام بدی به نظر بقیه کاری نداری و انجامش میدی، پس بنابراین ...

هوای بیرون سرد بود اما حتم دارم دمای پوست من بخاطر هیجان نزدیک به دمای شهر کویری مون تو چله تابستون شده بود !
همونطور که دستش رو میکرد تو جیبش ادامه داد:
+ میدونم خیلی کلیشه است این حرکت ، تقریبا از کلیشه ترین کارهای دنیاست اما از یه پیرمرد انتظار خلاقیت بیشتری از این نداشته باش.

حالا جعبه مربع جواهر که توش یه انگشتر تک نگین بود جلوی صورتم گرفته شده بود.

+ بله یا خیر دختر ؟!

بوم ! بمب بلاخره منفجر شده بود و حالا من باید مهم ترین تصمیم زندگیم رو میگرفتم، حتی مهم تر از مهاجرت یا مستقل شدنم از خانواده، به موهای جوگندمیش که جذاب ترین خصوصیت ظاهریش برام بود، به روزهایی که گذرونده بودیم، به دیوونگی هایی که کرده بودیم فکر کردم و بعد به قلبم نگاه کردم و بعد به عقلم، میخواستم ببینم زور کدومشون بیشتره، آیه یا آنه ؟
اما مسئله دقیقا همین جا بود، امیرحافظ سراج باعث میشد من تماماً آیه باشم، اما نه اون آیه ضعیف و احساساتی گذشته ام، آیه ای قوی اما رئوف ، آیه ای مختص حضور امیرحافظ.
مسئله دقیقا همین جا بود که هم قلبم هم عقلم تماما راضی بودن به این حضور .

+ بله !

@aevien
بلآخره تموم شد بچه‌ها :)))
و آخیش دیگه :)))
واقعا امیدوارم شبیه این داستان های زرد نشده باشه که از نوشتن شبیه شون فراری‌ام !
و بعد که خوندیش ، نظرت برام قطعا ارزشمنده 🌱
@aevien 🌱

به باد رفته تر از برگ های پاییزی
به قدر فاجعه ی ریختن غم انگیزی
به گریه می زنی و شانه ای فراهم نیست
به گریه می زنی اما به کوچه می ریزی...
#علی_اکبر_یاغی_تبار
@aevien 🌱

بگذار
دوستت بدارم
تا از اندوه دور بمانم
تا از تاریکی برهم
تا از زشتی دور شوم
بگذار دمی در کف دستان تو بخوابم
ای امن‌ترین مکان‌ها...
#نزار_قبانی
Jang | Mahya Zand
@aevien 🌱
آدمآ وقتی عآشق میشن ،
بزرگ ترین چیزی که از دست میدن ،
جهان آزادشونه ...

@aevien 🌱
و بینِ
عِشقْ
و
عَقلْ
یِک صُلحِ مُرده اَست!
#محیا_زند

@aevien 🍁 🍂
حالا نه...
حالا گرمی نمیفهمی!
صبر کن
هوا زمستان تر که شد
میبینی
چقدر دست هات جیب هامو کم داره
و دلت...
عاشقانه هام رو.
#محیا_زند

@aevien 🍁 🍂
اَز من دیگر حتیٰ تو هم نمانده ای
شبیهِ
کاغذ بعد سوختن
که خاکسترش را هم باد میبرد!
#محیا_زند

@aevien 🍁 🍂
گفت:خوبی؟
گفتم:گریه کنم خوب میشم!
غر زد: باز پاییز شد جنون پیچید به تنت؟
خندیدم، چه خوب قلقم دستش بود: میدونی... با اینکه هیچوقت برای پاییز نبود اما هرسال پاییز با تمام خاطرات برمیگرده ... زیباتر، مصمم تر!
گفت:کی میخوای تمومش کنی؟
گفتم :وقتی بمیرم، شاید کمی هم دیرتر از مردن! من جنازه های زیادی رو میشناسم که هنوز راه میرن و عاشقن!
#محیا_زند

@aevien 🍁 🍂
میدانی...
فرق زیادیست بین آدمی که پا به پای کسی پیر شود
تا آدمی که برای کسی پیر شود!
و دنیا این روزها
پر از آدم های پیریست که در بیست سالگی برای کسی تمام شدند.
#محیا_زند

@aevien 🍁 🍂
داشتم نوشته های چهارسال پیش همین موقع رو میخوندم و میدونی ؟
اونموقع سَبُك مينوشتم اما زياد و ملموس مينوشتم ؛
و منی که شیفته های نوشته های خودم تو اون سال کذایی ام !
Mahya Zand
Scheherazad – Kurdish Lullaby-Nazaninsin
بعد هم این لالایی کوردی رو گوش بدید تا روحتون جلا پیدا کنه
رفیقِ جان
تولد سی و چند سالگیت روهم کنار هم جشن میگیریم. تو یه رستوران خانوادگی که اون روزها پاتوق اخر هفته هامون شده.
من،تو و سومین رفیق همیشگی مون. با همسر هایی که نمیدونم معشوقه هایی بودن که شدن همسر یا همسرهایی که اجبارا شدن معشوقه.
شمع های رو کیک رو فوت میکنی و از لا به لای شعله ها بهم نگاه میکنیم و یاد این روز ها میافتیم.
همین روزهایِ لعنتی ای که بین نور آفتاب روز و تاریکی شب در به در دنبال یه صبح واقعی میگردیم
میگردیم و میترسیم از پایان شب سیه ای که سپید نشه آخرش.
دخترت کتاب شعر جدید شاعر محبوبت رو کادو پیچ شده میزاره جلوت و باز بهم نگاه میکنیم و میخندیم... از همون خنده هایی که لا به لاش پر بغضه و خاطره.
عینک پسرکوچیکم رو که موقع کیک خوردن کثیف شده رو تو دستم میگیرم و بهش دستمال میکشم و باز سه نفری همو یه نگاه معنی دار میکنیم و خنده بغضی میکنیم
همسرت دسته گل رز محبوبت با روبان بنفش میزاره جلوت و گونه ات رو میبوسه و ما سه نفری باز هم رو نگاه میکنیم و یه خنده بغضی دیگه...!
نگاه میکنیم و ته دلمون ضعف میره برای رویاهایی که احتمالا اونموقع لا به لای مادرانه هامون گم شده.
برای خاطرهِ نداشته هایی که اونموقع کمرنگ شدن ولی پاک نه.
همو نگاه میکنیم و یاد شب هایی میافتیم که با گریه کنارهم صبحشون کردیم، شب هایی که آشوب بودیم و پر از نشده ها، اما با این همه همو داشتیم برای آروم شدن.
میدانی رفیقِ جان
یک روز تولد سی و چند سالگیت رو با هم جشن میگیریم
یک روزی که نمیدونم چقدر پر از نشده ها و نداشته هاییم
که نمیدونم اون آدمی که همیشه نیست رو داریم یا نه
که نميدونم بچه هامون شدن زاده عشق یا نه
که نميدونم اون صبحی که میخواستیم رو پیدا کردیم یا نه
نمیدونم...
اما میدونم همــو داریــم،
با همون بغض خنده هایی که پر از خاطره ان.
#محیا_زند

@aevien 🍁 🍂