.: آویـــــــــــــــــن :.
Mojgan Shajarian – Mosafer
خلاصه که وه و وه و وه ...
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتادوهفت #محیا_زند سمیناری که نزدیک به یکسال براش زحمت کشیده بودیم با موفقیت و تأیید بقیه انجمن روانشناسان حاضر در سمینار با موفقیت گذشت، اما خستگی این یکسال برای انجام این پروژه از تن من بیرون نرفت چون هنوز خبری از عامر نبود…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادو هشت
#محیا_زند
اواخر آذر ماه و نزدیک به تعطیلات کریسمس بود.
همچنان از عامر خبری نبود.
همچنان نا آروم و خسته به زندگی روزمره و کارهام ادامه میدادم اما دست پیدا کردن عامر حداقل به ظاهر کشیده بودم، چون دکتر آلن روزها و ساعت ها باهام حرف زده بود و قانعم کرده بود که آدم ها گاهی نیاز دارن با خودشون خلوت کنن، از چشم آشناهاشون دورباشن و اگه ما واقعا اونارو دوست داریم باید به انتخاب تنهایی شون احترام بزاریم و بعد مهاحرت من به لندن و خواستن به تنهابودنم رو نسبت به خانواده ام مثال زد.
ظهر روز تعطیل یکشنبه بود، تو خونه بودم و سرم رو با کار گرم کرده بودم، اینجور روزهای تعطیلی که نمیتونستم برم دفتر و مجبود به موندن تو خونه بدون عامر بودم برام عذاب محض بود.
گوشیم زنگ خورد و با دیدن اسم صانع برادرم تعجب کردم، صادق اگر بود یک حرفی اما صانع از این عادت ها نداشت که یهو این وقت روز بهم زنگ بزنه.
جواب دادم، حال و احوال کوتاهی کرد و بعد یکراست رفت سر اصل مطلب.
+ راستش یه چیزایی شنیدم آیه !
_ چه چیزهایی؟
+ بین تو و دکتر سراج خبریه ؟!
یکه خوردم و در عرض چندثانیه گر گرفتم، چه خبر بود صانعی که حرفش رو همیشه تو لفافه میزد حالا اینطور رک همچین سوالی از من میپرسید ؟!
_ متوجه منظورت نمیشم صانع !
+دیروز صبا خونه مادرش بود ، مثل اینکه همونموقع دایی جونش با مادرش تماس میگیره و در جریان تصمیمش قرارش میده، اینکه قراره از تو خواستگاری کنه!
اینبار یکه خوردم، گر کرفتم و تپش قلبم به هزار رسید !
سکوتم رو از شدت شوک که دید خودش ادامه داد.
+ تو خبر داشتی؟!
_ نه !
+ خوبه، پس من الان با دکتر سراج تماس میگیرم و میگم که جواب ما منفیه و بهتره اصلا با بابا در میونش نزاره !
چه غلط ها!
_ فکر نمیکنم لازم باشه همچین حرکت احمقانه ای انجام بدی و اینکه بعید میدونم حافظ بخواد با بابا راجع بهش صحبت کنه، با خودم اول صحبت میکنه راجع بهش چون میدونه من یه زن بالغم که نیاز به دخالت برادر کوچیکش و بقیه تو تصمیمش نداره !
لحن محکم و عصبیم حساب کار رو دست صانع داده بود که من من کرد :
+ منظورم فقط این بود که خب... یعنی... چه جوابی میخوای بهش بدی؟ تفاوت سنی شما نزدیک به شونزده ساله آیه، نمیشه که ...
وسط حرفش پریدم که : _ این دیگه به خودم مربوطه !
و گوشی رو روش قطع کردم !
بلافاصله با حافظ تماس گرفتم تا بدونم داستان دقیقا چیه اما شنیدن “ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است “ عصبانی تر و گیج ترم کرد !
تا عصر هزار بار دیگه هم با حافظ تماس گرفته بودم اما هربار همون جمله کذایی روشنیدم، چقدر حالا جای خالی عامر و پشتیبانیش بیشتر به چشم میومد.
برای نمیدونم بار چندم شماره حافظ رو گرفته بودم که زنگ خونه به صدا در اومد و این یعنی ادم اشنایی بود که نگهبانی ورود کسی رو بهم اطلاع نداده بود.
با فکر اینکه نکنه عامره به سمت در دویدم اما دیدن کسی که پشت در بود حتی بیشتر از دیدن عامر متعجبم کرد !
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادو هشت
#محیا_زند
اواخر آذر ماه و نزدیک به تعطیلات کریسمس بود.
همچنان از عامر خبری نبود.
همچنان نا آروم و خسته به زندگی روزمره و کارهام ادامه میدادم اما دست پیدا کردن عامر حداقل به ظاهر کشیده بودم، چون دکتر آلن روزها و ساعت ها باهام حرف زده بود و قانعم کرده بود که آدم ها گاهی نیاز دارن با خودشون خلوت کنن، از چشم آشناهاشون دورباشن و اگه ما واقعا اونارو دوست داریم باید به انتخاب تنهایی شون احترام بزاریم و بعد مهاحرت من به لندن و خواستن به تنهابودنم رو نسبت به خانواده ام مثال زد.
ظهر روز تعطیل یکشنبه بود، تو خونه بودم و سرم رو با کار گرم کرده بودم، اینجور روزهای تعطیلی که نمیتونستم برم دفتر و مجبود به موندن تو خونه بدون عامر بودم برام عذاب محض بود.
گوشیم زنگ خورد و با دیدن اسم صانع برادرم تعجب کردم، صادق اگر بود یک حرفی اما صانع از این عادت ها نداشت که یهو این وقت روز بهم زنگ بزنه.
جواب دادم، حال و احوال کوتاهی کرد و بعد یکراست رفت سر اصل مطلب.
+ راستش یه چیزایی شنیدم آیه !
_ چه چیزهایی؟
+ بین تو و دکتر سراج خبریه ؟!
یکه خوردم و در عرض چندثانیه گر گرفتم، چه خبر بود صانعی که حرفش رو همیشه تو لفافه میزد حالا اینطور رک همچین سوالی از من میپرسید ؟!
_ متوجه منظورت نمیشم صانع !
+دیروز صبا خونه مادرش بود ، مثل اینکه همونموقع دایی جونش با مادرش تماس میگیره و در جریان تصمیمش قرارش میده، اینکه قراره از تو خواستگاری کنه!
اینبار یکه خوردم، گر کرفتم و تپش قلبم به هزار رسید !
سکوتم رو از شدت شوک که دید خودش ادامه داد.
+ تو خبر داشتی؟!
_ نه !
+ خوبه، پس من الان با دکتر سراج تماس میگیرم و میگم که جواب ما منفیه و بهتره اصلا با بابا در میونش نزاره !
چه غلط ها!
_ فکر نمیکنم لازم باشه همچین حرکت احمقانه ای انجام بدی و اینکه بعید میدونم حافظ بخواد با بابا راجع بهش صحبت کنه، با خودم اول صحبت میکنه راجع بهش چون میدونه من یه زن بالغم که نیاز به دخالت برادر کوچیکش و بقیه تو تصمیمش نداره !
لحن محکم و عصبیم حساب کار رو دست صانع داده بود که من من کرد :
+ منظورم فقط این بود که خب... یعنی... چه جوابی میخوای بهش بدی؟ تفاوت سنی شما نزدیک به شونزده ساله آیه، نمیشه که ...
وسط حرفش پریدم که : _ این دیگه به خودم مربوطه !
و گوشی رو روش قطع کردم !
بلافاصله با حافظ تماس گرفتم تا بدونم داستان دقیقا چیه اما شنیدن “ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است “ عصبانی تر و گیج ترم کرد !
تا عصر هزار بار دیگه هم با حافظ تماس گرفته بودم اما هربار همون جمله کذایی روشنیدم، چقدر حالا جای خالی عامر و پشتیبانیش بیشتر به چشم میومد.
برای نمیدونم بار چندم شماره حافظ رو گرفته بودم که زنگ خونه به صدا در اومد و این یعنی ادم اشنایی بود که نگهبانی ورود کسی رو بهم اطلاع نداده بود.
با فکر اینکه نکنه عامره به سمت در دویدم اما دیدن کسی که پشت در بود حتی بیشتر از دیدن عامر متعجبم کرد !
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتادو هشت #محیا_زند اواخر آذر ماه و نزدیک به تعطیلات کریسمس بود. همچنان از عامر خبری نبود. همچنان نا آروم و خسته به زندگی روزمره و کارهام ادامه میدادم اما دست پیدا کردن عامر حداقل به ظاهر کشیده بودم، چون دکتر آلن روزها و ساعت…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادونه
#محیا_زند
_ سلام دختر !
حافظ با این لبخند عمیق و سبد گل رز سرخ اینجا چکار میکرد؟
_تو اینجا چکار میکنی؟
لبخندش شیطون شد
+ اوه بله ممنون از استقبال گرمت و دعوتم به داخل خونه، منم از دیدنت بعد از مدت ها خوشحالم دختر !
از جلوی در کنار رفتم تا بیاد داخل، حرف های صانع تو مغزم داشت لیلی بازی میکرد و بشدت مظطرب شده بودم.
_ عذر میخوام، یذره شوکه شدم، انتظار دیدنت رو نداشتم.
و رفتم سمت اشپزخونه تا به بهونه درست کردن قهوه خودم رو جمع کنم.
صداش رو شنیدم که از تو سالن گفت :
+ متوجهم، تقصیر منه که بیخبر اومدم، حالا لطفا بیا بشین کارت دارم!
_ الان قهوه اماده میشه و میام.
بشدت مظطرب بودم چون میدونستم احتمال زیاد قراره راجع به چی صحبت کنه اما با جمله ای که گفت اصلا یادم رفت برادری به اسم صانع دارم دیگه چه برسه به حرف هایی که ظهر زده بود.
+قهوه لازم نیست، بیا بشین برات خبر خوبی اوردم... از طرف عامره !
قوری از دستم داخل سینک رها شد، خبر از عامر ؟ از طریق حافظی که یهو بیخبر پاشده بود اومده بود لندن جلوی در واحدم و روز قبل با خواهرش راجع به خواستگاری از من حرف زده بود؟
مطمن بودم بیدارم؟
خدایا امروز رو چقدر عجیب داری میگذرونی !
سریع خودم رو به مبل رو به روی حافظ رسوندم .
_ حرف بزن حافظ توروخدا، عامر رو دیدی؟
+ تلفنی باهاش صحبت کردم.
_ خب کجاست؟ حالش چطوره؟
+ حالش خوبه دختر و اینکه کجاست رو بهش قول دادم فعلا یه راز بمونه بین خودم و خودش چون هر سه میدونیم تو چقدر کله شقی و همین الان به دیدنش میری و اون هنوز اماده دیدن تو نیست، اما ازم خواست بهت بگم حالش خوبه، دلش برای تو و غذاهات تنگ شده و این رو هم برات فرستاده.
و سبد گل هارو به سمتم گرفت ، سبد رو از دستش گرفتم و اجازه دادم اشک هام بریزه رو گلبرگ هاش، عامر حالش خوب بود و این بهترین خبر دنیا بود برام اونموقع.
حافظ دستمالی به سمتم گرفت .
+ دیگه لازم نیست نگران باشی ، باور کن حالش خوبه.
_ میدونم و بخاطر همین دارم گریه میکنم، از خوشحالی.
لبخندی زد و بعد از جاش بلند شد.
+ خب من دیگه برم.
منم از جام بلند شدم.
_ کجا به این زودی؟
+ از پرواز مستقیم اومدم اینجا و بسیار خسته ام و حالا قصد دارم برم هتل تا کمی استراحت کنم اما شب برای شام تورستوران هتلی که اقامت دارم میبینمت.
و این یعنی دعوتم کرده بود به صرف شام، سر تکون دادم و تا دم در همراهیش کردم.
قبل از اینکه از در خارج شه با لبخند گرمی چند دقیقه به صورتم خیره موند و بعد گفت:
+ دلم برات خیلی تنگ شده بود دختر.
لبخند گرمش به لب های من هم سرایت کرد و خودم هم نمیدونم چطور گفتم :
_ منم همینطور!
در رو که بستم خیال کردم همه چیز خواب بوده اما دیدن دوباره سبد گل ها مطمئنم کرد که بیدارم !
عامر حالش خوب بود و برام گل فرستاده بود؛
حافظ بعد از مدت ها اینجا بود و میگفت که دلش تنگه شده؛
خدایا ممنون که داری امروز رو انقدر عجیب میگذرونی...!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادونه
#محیا_زند
_ سلام دختر !
حافظ با این لبخند عمیق و سبد گل رز سرخ اینجا چکار میکرد؟
_تو اینجا چکار میکنی؟
لبخندش شیطون شد
+ اوه بله ممنون از استقبال گرمت و دعوتم به داخل خونه، منم از دیدنت بعد از مدت ها خوشحالم دختر !
از جلوی در کنار رفتم تا بیاد داخل، حرف های صانع تو مغزم داشت لیلی بازی میکرد و بشدت مظطرب شده بودم.
_ عذر میخوام، یذره شوکه شدم، انتظار دیدنت رو نداشتم.
و رفتم سمت اشپزخونه تا به بهونه درست کردن قهوه خودم رو جمع کنم.
صداش رو شنیدم که از تو سالن گفت :
+ متوجهم، تقصیر منه که بیخبر اومدم، حالا لطفا بیا بشین کارت دارم!
_ الان قهوه اماده میشه و میام.
بشدت مظطرب بودم چون میدونستم احتمال زیاد قراره راجع به چی صحبت کنه اما با جمله ای که گفت اصلا یادم رفت برادری به اسم صانع دارم دیگه چه برسه به حرف هایی که ظهر زده بود.
+قهوه لازم نیست، بیا بشین برات خبر خوبی اوردم... از طرف عامره !
قوری از دستم داخل سینک رها شد، خبر از عامر ؟ از طریق حافظی که یهو بیخبر پاشده بود اومده بود لندن جلوی در واحدم و روز قبل با خواهرش راجع به خواستگاری از من حرف زده بود؟
مطمن بودم بیدارم؟
خدایا امروز رو چقدر عجیب داری میگذرونی !
سریع خودم رو به مبل رو به روی حافظ رسوندم .
_ حرف بزن حافظ توروخدا، عامر رو دیدی؟
+ تلفنی باهاش صحبت کردم.
_ خب کجاست؟ حالش چطوره؟
+ حالش خوبه دختر و اینکه کجاست رو بهش قول دادم فعلا یه راز بمونه بین خودم و خودش چون هر سه میدونیم تو چقدر کله شقی و همین الان به دیدنش میری و اون هنوز اماده دیدن تو نیست، اما ازم خواست بهت بگم حالش خوبه، دلش برای تو و غذاهات تنگ شده و این رو هم برات فرستاده.
و سبد گل هارو به سمتم گرفت ، سبد رو از دستش گرفتم و اجازه دادم اشک هام بریزه رو گلبرگ هاش، عامر حالش خوب بود و این بهترین خبر دنیا بود برام اونموقع.
حافظ دستمالی به سمتم گرفت .
+ دیگه لازم نیست نگران باشی ، باور کن حالش خوبه.
_ میدونم و بخاطر همین دارم گریه میکنم، از خوشحالی.
لبخندی زد و بعد از جاش بلند شد.
+ خب من دیگه برم.
منم از جام بلند شدم.
_ کجا به این زودی؟
+ از پرواز مستقیم اومدم اینجا و بسیار خسته ام و حالا قصد دارم برم هتل تا کمی استراحت کنم اما شب برای شام تورستوران هتلی که اقامت دارم میبینمت.
و این یعنی دعوتم کرده بود به صرف شام، سر تکون دادم و تا دم در همراهیش کردم.
قبل از اینکه از در خارج شه با لبخند گرمی چند دقیقه به صورتم خیره موند و بعد گفت:
+ دلم برات خیلی تنگ شده بود دختر.
لبخند گرمش به لب های من هم سرایت کرد و خودم هم نمیدونم چطور گفتم :
_ منم همینطور!
در رو که بستم خیال کردم همه چیز خواب بوده اما دیدن دوباره سبد گل ها مطمئنم کرد که بیدارم !
عامر حالش خوب بود و برام گل فرستاده بود؛
حافظ بعد از مدت ها اینجا بود و میگفت که دلش تنگه شده؛
خدایا ممنون که داری امروز رو انقدر عجیب میگذرونی...!
@aevien
در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد
جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟
#فریدون_مشیری
@aevien 🌱
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد
جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟
#فریدون_مشیری
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتادونه #محیا_زند _ سلام دختر ! حافظ با این لبخند عمیق و سبد گل رز سرخ اینجا چکار میکرد؟ _تو اینجا چکار میکنی؟ لبخندش شیطون شد + اوه بله ممنون از استقبال گرمت و دعوتم به داخل خونه، منم از دیدنت بعد از مدت ها خوشحالم دختر…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هشتاد _ پارت آخر
#محیا_زند
شام رو خورده بودیم و حالا با لیوان قهوه های دستمون که از یکی از کافه های سر راه گرفته بودیم تو هوای نم گرفته لندن و با سکوت قدم میزدیم، حافظ رو نمیدونم به چی فکر میکرد اما من به حرفاش سر میز شام فکر میکردم که ازش خواسته بودم برام تعریف کنه چطور با عامر ارتباط گرفته و اون تعریف کرده بود که از وقتی عامر غیبش زده براش کلی ایمیل زده تا راضیش کنه باهم صحبت کنن و چند وقت پیش عامر بلاخره جواب یکی از ایمیل هاشو داده و بعد چندین ساعت تلفنی حرف زدن اما اینکه دقیقا چی گفتن رو هر چی اصرار کردم بهم نگفت و نهایتا با خنده گفت تو حرفای مردونه دخالت نکن دختر، کار رو بسپر به بزرگترت !
بلاخره از پیاده روی خسته شدیم و رو یکی از نیمکت های مشرف به رودخانه تیمز نزدیک به وستمینستر نشستیم.
چرخه سکوتمون رو بلاخره شکست :
+ میدونی دختر، تو این عمر چهل و چند ساله ای که از خدا گرفتم خیلی خیلی کم پیش اومده بخوام یه چیزی بگم و نتونم، یعنی ندونم از کجا باید شروع کنم .
به نیمرخش که حالا انعکاس چراخ های داخل رودخونه روشنش کرده بود نگاه کردم و با سکوت اجازه دادم تا جمله های درست رو پیدا کنه، میدونستم چی میخواد بگه، نه ؟
+ با عامر راجع به خیلی چیزها حرف زدیم، خیلی چیزهایی که تقریبا همه اش به تو مربوط میشد، تو فرهنگ ما رسمه وقتی میخوان از یه دختر خواستگاری کنن از پدرش اجازه میگیرن اما اینبار من فکر کردم کسی که قبل از تو باید ازش اجازه بگیرم عامره، شیخ لوست و میخوام مطمئنت کنم که اگر حتی یذره هم راضی نبود من اینجا نبودم ، البته تهدیدم کرد اگه حتی یکیار هم باعث رنجش یا اشکت بشم خونم پای خودم و در آخر صحبت هامون به شوخی گفت این رو بهت بگم که قول میده به عنوان ساقدوش من خواهی دیدش ، راجع به مخالفت احتمالی خانواده ات هم بخاطر تفاوت سن مون میدونم اما تو کله شق رو هم میشناسم که اگر بخوای کاری رو انجام بدی به نظر بقیه کاری نداری و انجامش میدی، پس بنابراین ...
هوای بیرون سرد بود اما حتم دارم دمای پوست من بخاطر هیجان نزدیک به دمای شهر کویری مون تو چله تابستون شده بود !
همونطور که دستش رو میکرد تو جیبش ادامه داد:
+ میدونم خیلی کلیشه است این حرکت ، تقریبا از کلیشه ترین کارهای دنیاست اما از یه پیرمرد انتظار خلاقیت بیشتری از این نداشته باش.
حالا جعبه مربع جواهر که توش یه انگشتر تک نگین بود جلوی صورتم گرفته شده بود.
+ بله یا خیر دختر ؟!
بوم ! بمب بلاخره منفجر شده بود و حالا من باید مهم ترین تصمیم زندگیم رو میگرفتم، حتی مهم تر از مهاجرت یا مستقل شدنم از خانواده، به موهای جوگندمیش که جذاب ترین خصوصیت ظاهریش برام بود، به روزهایی که گذرونده بودیم، به دیوونگی هایی که کرده بودیم فکر کردم و بعد به قلبم نگاه کردم و بعد به عقلم، میخواستم ببینم زور کدومشون بیشتره، آیه یا آنه ؟
اما مسئله دقیقا همین جا بود، امیرحافظ سراج باعث میشد من تماماً آیه باشم، اما نه اون آیه ضعیف و احساساتی گذشته ام، آیه ای قوی اما رئوف ، آیه ای مختص حضور امیرحافظ.
مسئله دقیقا همین جا بود که هم قلبم هم عقلم تماما راضی بودن به این حضور .
+ بله !
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هشتاد _ پارت آخر
#محیا_زند
شام رو خورده بودیم و حالا با لیوان قهوه های دستمون که از یکی از کافه های سر راه گرفته بودیم تو هوای نم گرفته لندن و با سکوت قدم میزدیم، حافظ رو نمیدونم به چی فکر میکرد اما من به حرفاش سر میز شام فکر میکردم که ازش خواسته بودم برام تعریف کنه چطور با عامر ارتباط گرفته و اون تعریف کرده بود که از وقتی عامر غیبش زده براش کلی ایمیل زده تا راضیش کنه باهم صحبت کنن و چند وقت پیش عامر بلاخره جواب یکی از ایمیل هاشو داده و بعد چندین ساعت تلفنی حرف زدن اما اینکه دقیقا چی گفتن رو هر چی اصرار کردم بهم نگفت و نهایتا با خنده گفت تو حرفای مردونه دخالت نکن دختر، کار رو بسپر به بزرگترت !
بلاخره از پیاده روی خسته شدیم و رو یکی از نیمکت های مشرف به رودخانه تیمز نزدیک به وستمینستر نشستیم.
چرخه سکوتمون رو بلاخره شکست :
+ میدونی دختر، تو این عمر چهل و چند ساله ای که از خدا گرفتم خیلی خیلی کم پیش اومده بخوام یه چیزی بگم و نتونم، یعنی ندونم از کجا باید شروع کنم .
به نیمرخش که حالا انعکاس چراخ های داخل رودخونه روشنش کرده بود نگاه کردم و با سکوت اجازه دادم تا جمله های درست رو پیدا کنه، میدونستم چی میخواد بگه، نه ؟
+ با عامر راجع به خیلی چیزها حرف زدیم، خیلی چیزهایی که تقریبا همه اش به تو مربوط میشد، تو فرهنگ ما رسمه وقتی میخوان از یه دختر خواستگاری کنن از پدرش اجازه میگیرن اما اینبار من فکر کردم کسی که قبل از تو باید ازش اجازه بگیرم عامره، شیخ لوست و میخوام مطمئنت کنم که اگر حتی یذره هم راضی نبود من اینجا نبودم ، البته تهدیدم کرد اگه حتی یکیار هم باعث رنجش یا اشکت بشم خونم پای خودم و در آخر صحبت هامون به شوخی گفت این رو بهت بگم که قول میده به عنوان ساقدوش من خواهی دیدش ، راجع به مخالفت احتمالی خانواده ات هم بخاطر تفاوت سن مون میدونم اما تو کله شق رو هم میشناسم که اگر بخوای کاری رو انجام بدی به نظر بقیه کاری نداری و انجامش میدی، پس بنابراین ...
هوای بیرون سرد بود اما حتم دارم دمای پوست من بخاطر هیجان نزدیک به دمای شهر کویری مون تو چله تابستون شده بود !
همونطور که دستش رو میکرد تو جیبش ادامه داد:
+ میدونم خیلی کلیشه است این حرکت ، تقریبا از کلیشه ترین کارهای دنیاست اما از یه پیرمرد انتظار خلاقیت بیشتری از این نداشته باش.
حالا جعبه مربع جواهر که توش یه انگشتر تک نگین بود جلوی صورتم گرفته شده بود.
+ بله یا خیر دختر ؟!
بوم ! بمب بلاخره منفجر شده بود و حالا من باید مهم ترین تصمیم زندگیم رو میگرفتم، حتی مهم تر از مهاجرت یا مستقل شدنم از خانواده، به موهای جوگندمیش که جذاب ترین خصوصیت ظاهریش برام بود، به روزهایی که گذرونده بودیم، به دیوونگی هایی که کرده بودیم فکر کردم و بعد به قلبم نگاه کردم و بعد به عقلم، میخواستم ببینم زور کدومشون بیشتره، آیه یا آنه ؟
اما مسئله دقیقا همین جا بود، امیرحافظ سراج باعث میشد من تماماً آیه باشم، اما نه اون آیه ضعیف و احساساتی گذشته ام، آیه ای قوی اما رئوف ، آیه ای مختص حضور امیرحافظ.
مسئله دقیقا همین جا بود که هم قلبم هم عقلم تماما راضی بودن به این حضور .
+ بله !
@aevien
بلآخره تموم شد بچهها :)))
و آخیش دیگه :)))
واقعا امیدوارم شبیه این داستان های زرد نشده باشه که از نوشتن شبیه شون فراریام !
و بعد که خوندیش ، نظرت برام قطعا ارزشمنده 🌱
و آخیش دیگه :)))
واقعا امیدوارم شبیه این داستان های زرد نشده باشه که از نوشتن شبیه شون فراریام !
و بعد که خوندیش ، نظرت برام قطعا ارزشمنده 🌱
@aevien 🌱
به باد رفته تر از برگ های پاییزی
به قدر فاجعه ی ریختن غم انگیزی
به گریه می زنی و شانه ای فراهم نیست
به گریه می زنی اما به کوچه می ریزی...
#علی_اکبر_یاغی_تبار
به باد رفته تر از برگ های پاییزی
به قدر فاجعه ی ریختن غم انگیزی
به گریه می زنی و شانه ای فراهم نیست
به گریه می زنی اما به کوچه می ریزی...
#علی_اکبر_یاغی_تبار
@aevien 🌱
بگذار
دوستت بدارم
تا از اندوه دور بمانم
تا از تاریکی برهم
تا از زشتی دور شوم
بگذار دمی در کف دستان تو بخوابم
ای امنترین مکانها...
#نزار_قبانی
بگذار
دوستت بدارم
تا از اندوه دور بمانم
تا از تاریکی برهم
تا از زشتی دور شوم
بگذار دمی در کف دستان تو بخوابم
ای امنترین مکانها...
#نزار_قبانی
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
گفت:خوبی؟
گفتم:گریه کنم خوب میشم!
غر زد: باز پاییز شد جنون پیچید به تنت؟
خندیدم، چه خوب قلقم دستش بود: میدونی... با اینکه هیچوقت برای پاییز نبود اما هرسال پاییز با تمام خاطرات برمیگرده ... زیباتر، مصمم تر!
گفت:کی میخوای تمومش کنی؟
گفتم :وقتی بمیرم، شاید کمی هم دیرتر از مردن! من جنازه های زیادی رو میشناسم که هنوز راه میرن و عاشقن!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
گفتم:گریه کنم خوب میشم!
غر زد: باز پاییز شد جنون پیچید به تنت؟
خندیدم، چه خوب قلقم دستش بود: میدونی... با اینکه هیچوقت برای پاییز نبود اما هرسال پاییز با تمام خاطرات برمیگرده ... زیباتر، مصمم تر!
گفت:کی میخوای تمومش کنی؟
گفتم :وقتی بمیرم، شاید کمی هم دیرتر از مردن! من جنازه های زیادی رو میشناسم که هنوز راه میرن و عاشقن!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂