دلیار ؛
خاتون سر ظهری چنگمیزد به پارچه سفید داخل تشت و میگفت:
معصومِکوچکم حواست باشه دلت رو به کی میدی ؛
رد خون از پارچه سفید هیچوقت پاک نمیشه ،
همونطور که عشق از دل عاشق ...
به شعر ، به واژه قسم
که شما به عمق جانِدل عاشق کوچک ات رسوخ کرده ای ؛
مثل رد خون به جان پارچه سفید ...
مثل راهی که برگشت ندارد !
#محیا_زند
#خسرو_بخواند
@aevien 🌱
خاتون سر ظهری چنگمیزد به پارچه سفید داخل تشت و میگفت:
معصومِکوچکم حواست باشه دلت رو به کی میدی ؛
رد خون از پارچه سفید هیچوقت پاک نمیشه ،
همونطور که عشق از دل عاشق ...
به شعر ، به واژه قسم
که شما به عمق جانِدل عاشق کوچک ات رسوخ کرده ای ؛
مثل رد خون به جان پارچه سفید ...
مثل راهی که برگشت ندارد !
#محیا_زند
#خسرو_بخواند
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 🌱 ما دو مغرور؛ دو خودخواه؛ دو بد تقديريم ! عاشقى كردن ما شرح عدم در عدم است ! #سيد_تقی_سیدی
که چقدر زیاد و بیوقفه این بیت رو دوست دارم ...
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتادوپنج #محیا_زند _ پدر عامر از اون شیخ های پولدار اماراتیه و عامر اولین فرزند از زن سومشه ، جز خودش یه خواهر تنی داره، داشت یعنی ... اسما ! چهارده سالش که میشه پدرش تنها میفرستتش لندن برای درس خوندن مثل بقیه برادرهای ناتنیش که…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادوشش
#محیا_زند
به قیافه حافظ نگاه کردم و اولش باورم نشد چشم های خیسش رو... اما چشم های حافظ برای رنج عامرم خیس شده بود.
نمیدونم چقدر تو سکوت گذشت، حافظ رعایت حالم رو میکرد که نمیپرسید پس تو کجای زندگی عامری دقیقا؟! اما میخوندمش تو چشماش این ابهام رو !
با صدای گرفته ام ادامه دادم :
_ ده دوازده سال بعد از این فاجعه عامری که بشدت گوشه گیر و افسرده بوده من رو تورستورانی که کار میکردم اتفاقی میبینه و به گفته خودش همون لحظه اول به این نتیجه میرسه من و اسما بینهایت شبیه همیم !
میدونی یجورایی حق داره، بعدها وقتی عکس اسما رو نشونم داد دیدم که واقعا چشم هامون شبیه به همه، اما بقیه اجزای چهره مون نه، عامر ولی بطرز افراطی ای معتقد بود ما شبیه همیم و بخاطر همین اون اوایل سر من احساس مسئولیت میکنه و یجورایی میخواست عذاب وجدانش رو سر اسما با محافظت از من رفع کنه، اما بعدها این احساساتش شکل های متفاوت تری هم گرفت.
ما هردو رنج کشیده و طرد شده بودیم به نوعی و به تموم آدم ها بی اعتماد، شدیم تکیه گاه و کس و کار همدیگه، عامر اما بیمارگونه !
عامر برای من پدر، برادر و رفیق و خانواده اس، پناهه، کوهه !
اما اینکه من برای اون چی هستم معلوم نیست، اطرافیان فکر میکنن ما پارتنر هم و همخونه همیم اما نیستیم !
اون تعصب برادرانه ای که عامر سر من داشت و من رو به چشم اسما میدید هیچوقت این اجازه رو بهمون نداد، عامر اما نمیتونه من رو رها کنه، نمیتونه من رو کنار کس دیگه ای ببینه و خودش داره رنج میکشه از این بابت، فکر میکنه من از سر ناچاری پیشش موندم و اون نمیتونه هیچ کاری برای رها کردن من انجام بده اما اینطور نیست حافظ، عامر عزیز منه بطرز عجیبی و من با تموم قلبم پیشش موندم، عامر ولی باور نمیکنه... یکسال اخیری که قبل از اومدن به ایران کنار هم بودیم برامون خیلی پرتنش بود، عامر میخواست از من جدا شه یا حداقل این وابستگب عجیبش از من رو کنار بزاره اما نمیتونست، اکثر شب ها مست بود و کابوس میدید، با احساس گناه افراطی داشت خودش رو شکنجه میداد و من مجبور شدم به دکتر آلن بگم همه چیز رو.
استاد آلن پیشنهاد داد طوری که عامر احساس خطر زیادی نکنه یه مدت ازش فاصله بگیرم و بهترین بهونه گذشته من و برگشتن موقت من به ایران بود و دکتر آلن در تلاش بود تو این مدت طوری که عامر خودش متوجه نشه رو ناخوداگاه و احساس گناه اون کار کنه، تا حدود زیادی هم خوب پیش رفته بود اما وقتی ما باهم برگشتیم به اینجا و من و تو رو کنار هم دید اوضاع دوباره یکم بهم ریخت و حالا هم که اینطوری شده... ساعت ها گذشته، پس چرا خبری ازشون نمیشه حافظ ؟ شیخ لوس من کجا رفته ؟!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادوشش
#محیا_زند
به قیافه حافظ نگاه کردم و اولش باورم نشد چشم های خیسش رو... اما چشم های حافظ برای رنج عامرم خیس شده بود.
نمیدونم چقدر تو سکوت گذشت، حافظ رعایت حالم رو میکرد که نمیپرسید پس تو کجای زندگی عامری دقیقا؟! اما میخوندمش تو چشماش این ابهام رو !
با صدای گرفته ام ادامه دادم :
_ ده دوازده سال بعد از این فاجعه عامری که بشدت گوشه گیر و افسرده بوده من رو تورستورانی که کار میکردم اتفاقی میبینه و به گفته خودش همون لحظه اول به این نتیجه میرسه من و اسما بینهایت شبیه همیم !
میدونی یجورایی حق داره، بعدها وقتی عکس اسما رو نشونم داد دیدم که واقعا چشم هامون شبیه به همه، اما بقیه اجزای چهره مون نه، عامر ولی بطرز افراطی ای معتقد بود ما شبیه همیم و بخاطر همین اون اوایل سر من احساس مسئولیت میکنه و یجورایی میخواست عذاب وجدانش رو سر اسما با محافظت از من رفع کنه، اما بعدها این احساساتش شکل های متفاوت تری هم گرفت.
ما هردو رنج کشیده و طرد شده بودیم به نوعی و به تموم آدم ها بی اعتماد، شدیم تکیه گاه و کس و کار همدیگه، عامر اما بیمارگونه !
عامر برای من پدر، برادر و رفیق و خانواده اس، پناهه، کوهه !
اما اینکه من برای اون چی هستم معلوم نیست، اطرافیان فکر میکنن ما پارتنر هم و همخونه همیم اما نیستیم !
اون تعصب برادرانه ای که عامر سر من داشت و من رو به چشم اسما میدید هیچوقت این اجازه رو بهمون نداد، عامر اما نمیتونه من رو رها کنه، نمیتونه من رو کنار کس دیگه ای ببینه و خودش داره رنج میکشه از این بابت، فکر میکنه من از سر ناچاری پیشش موندم و اون نمیتونه هیچ کاری برای رها کردن من انجام بده اما اینطور نیست حافظ، عامر عزیز منه بطرز عجیبی و من با تموم قلبم پیشش موندم، عامر ولی باور نمیکنه... یکسال اخیری که قبل از اومدن به ایران کنار هم بودیم برامون خیلی پرتنش بود، عامر میخواست از من جدا شه یا حداقل این وابستگب عجیبش از من رو کنار بزاره اما نمیتونست، اکثر شب ها مست بود و کابوس میدید، با احساس گناه افراطی داشت خودش رو شکنجه میداد و من مجبور شدم به دکتر آلن بگم همه چیز رو.
استاد آلن پیشنهاد داد طوری که عامر احساس خطر زیادی نکنه یه مدت ازش فاصله بگیرم و بهترین بهونه گذشته من و برگشتن موقت من به ایران بود و دکتر آلن در تلاش بود تو این مدت طوری که عامر خودش متوجه نشه رو ناخوداگاه و احساس گناه اون کار کنه، تا حدود زیادی هم خوب پیش رفته بود اما وقتی ما باهم برگشتیم به اینجا و من و تو رو کنار هم دید اوضاع دوباره یکم بهم ریخت و حالا هم که اینطوری شده... ساعت ها گذشته، پس چرا خبری ازشون نمیشه حافظ ؟ شیخ لوس من کجا رفته ؟!
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتادوشش #محیا_زند به قیافه حافظ نگاه کردم و اولش باورم نشد چشم های خیسش رو... اما چشم های حافظ برای رنج عامرم خیس شده بود. نمیدونم چقدر تو سکوت گذشت، حافظ رعایت حالم رو میکرد که نمیپرسید پس تو کجای زندگی عامری دقیقا؟! اما میخوندمش…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادوهفت
#محیا_زند
سمیناری که نزدیک به یکسال براش زحمت کشیده بودیم با موفقیت و تأیید بقیه انجمن روانشناسان حاضر در سمینار با موفقیت گذشت، اما خستگی این یکسال برای انجام این پروژه از تن من بیرون نرفت چون هنوز خبری از عامر نبود !
از همون شب کذایی تو دفتر خبری از عامر نبود، نزدیک صبح دکتر آلن خسته به دفتر برگشت و به من خسته و وحشت زده گفت: باید یه مدت تنهاش بزاریم آنه !
و همین !
فقط همین !
تمام این مدت مثل اسفند رو آتیش بودم، مثل بیچاره ای که دستش به هیچ جا برای پیدا کردن چاره بند نیست !
حافظ سعی کرده بود ارومم کنه، پا به پام برای پیدا کردن عامر اومده بود اما با تمومشدن سمینار و شروع ترم جدیدش باید برمیگشت به ایران و این اندوهی تازه تر بود روی اندوه های قبلی برای من ... برای منی که پیش خودم اعتراف کرده بودم که منم به این دکتر موجوگندمی حس پیدا کردم !
اما با نگاه به نبود عامر و نگرانی براش اصلا جایی برای پرداختن به این موضوع نداشتم، حداقل برای این زمان !
@aevien
تو فرودگاه بودیم، حافظ باید وارد گیت پرواز میشد، دکتر آلن خداحافظی اش روکرده بود و به ماشین برگشته بود.
جلوش وایساده بودم، سرم پایین بود، دست هام تو جیب کت پاییزه ام بود و با نوک بوت ام به زمین ضربه آروم و ممتد میزدم، پاش رو گذاشت تو نقطه ای که نوک بوت ام روش فرود می اومد و ضربه بعدی من روی کفش چرم حافظ بود .
سرم رو بالا آوردم، نگاه اونم اندازه من خسته و اندوهناک و متوحش بود ؟
بود ...
+ دارن گیت رو میبندن باید برم.
سرم رو به نشونه تاکید تکون دادم، از حرف زدن خسته بودم.
+ برای تعطیلات میان ترم باز برمیگردم اما تو این مدت کوچک ترین خبری که از عامر شد یا اگر به کمک من احتیاجی داشتی من رو در جریان بزاری، باشه؟
باز سر تکون دادم.
+ دختر ؟
نگاهش کردم تا ادامه بده حرفش رو، اما محکم تر از قبل تکرار کرد:
+ دختر خانم ؟
و این یعنی تا صوت از حنجره ام خارج نمیشد حرفش رو نمیزد.
_ بله ؟
+ خب خداروشکر، فکر کردم صدات رو از دست دادی.
لبخند بیجونی به کنایه اش زدم.
+ ازت میخوام تو این مدت خیلی خودت رو عذاب ندی و مواظب خودت باشی، مواظب آیه حساس و کوچولو من بیشتر ، قول میدی؟
و گونه های رنگ پریده من با چه سرعتی با جمله اخرش رنگ گرفت .
و کجا خونده بودم که مواظب خودت باش معادل مردانه دوستت دارم ما زن هاست ؟
_ قول میدم.
لبخندی زد.
اخرین اخطار برای سوار شدن به پرواز ۸۴۳ ایران اعلام شد، اخرین نگاهش را سر تا پا بهم کرد و گفت:
+ به امید دیدار دختر.
_ به امید دیدار دکتر جوگندمی.
و حالا بغض نشسته در گلو بزرگترین وجه اشتراک ما دوتا بود .
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادوهفت
#محیا_زند
سمیناری که نزدیک به یکسال براش زحمت کشیده بودیم با موفقیت و تأیید بقیه انجمن روانشناسان حاضر در سمینار با موفقیت گذشت، اما خستگی این یکسال برای انجام این پروژه از تن من بیرون نرفت چون هنوز خبری از عامر نبود !
از همون شب کذایی تو دفتر خبری از عامر نبود، نزدیک صبح دکتر آلن خسته به دفتر برگشت و به من خسته و وحشت زده گفت: باید یه مدت تنهاش بزاریم آنه !
و همین !
فقط همین !
تمام این مدت مثل اسفند رو آتیش بودم، مثل بیچاره ای که دستش به هیچ جا برای پیدا کردن چاره بند نیست !
حافظ سعی کرده بود ارومم کنه، پا به پام برای پیدا کردن عامر اومده بود اما با تمومشدن سمینار و شروع ترم جدیدش باید برمیگشت به ایران و این اندوهی تازه تر بود روی اندوه های قبلی برای من ... برای منی که پیش خودم اعتراف کرده بودم که منم به این دکتر موجوگندمی حس پیدا کردم !
اما با نگاه به نبود عامر و نگرانی براش اصلا جایی برای پرداختن به این موضوع نداشتم، حداقل برای این زمان !
@aevien
تو فرودگاه بودیم، حافظ باید وارد گیت پرواز میشد، دکتر آلن خداحافظی اش روکرده بود و به ماشین برگشته بود.
جلوش وایساده بودم، سرم پایین بود، دست هام تو جیب کت پاییزه ام بود و با نوک بوت ام به زمین ضربه آروم و ممتد میزدم، پاش رو گذاشت تو نقطه ای که نوک بوت ام روش فرود می اومد و ضربه بعدی من روی کفش چرم حافظ بود .
سرم رو بالا آوردم، نگاه اونم اندازه من خسته و اندوهناک و متوحش بود ؟
بود ...
+ دارن گیت رو میبندن باید برم.
سرم رو به نشونه تاکید تکون دادم، از حرف زدن خسته بودم.
+ برای تعطیلات میان ترم باز برمیگردم اما تو این مدت کوچک ترین خبری که از عامر شد یا اگر به کمک من احتیاجی داشتی من رو در جریان بزاری، باشه؟
باز سر تکون دادم.
+ دختر ؟
نگاهش کردم تا ادامه بده حرفش رو، اما محکم تر از قبل تکرار کرد:
+ دختر خانم ؟
و این یعنی تا صوت از حنجره ام خارج نمیشد حرفش رو نمیزد.
_ بله ؟
+ خب خداروشکر، فکر کردم صدات رو از دست دادی.
لبخند بیجونی به کنایه اش زدم.
+ ازت میخوام تو این مدت خیلی خودت رو عذاب ندی و مواظب خودت باشی، مواظب آیه حساس و کوچولو من بیشتر ، قول میدی؟
و گونه های رنگ پریده من با چه سرعتی با جمله اخرش رنگ گرفت .
و کجا خونده بودم که مواظب خودت باش معادل مردانه دوستت دارم ما زن هاست ؟
_ قول میدم.
لبخندی زد.
اخرین اخطار برای سوار شدن به پرواز ۸۴۳ ایران اعلام شد، اخرین نگاهش را سر تا پا بهم کرد و گفت:
+ به امید دیدار دختر.
_ به امید دیدار دکتر جوگندمی.
و حالا بغض نشسته در گلو بزرگترین وجه اشتراک ما دوتا بود .
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Mojgan Shajarian – Mosafer
خلاصه که وه و وه و وه ...
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتادوهفت #محیا_زند سمیناری که نزدیک به یکسال براش زحمت کشیده بودیم با موفقیت و تأیید بقیه انجمن روانشناسان حاضر در سمینار با موفقیت گذشت، اما خستگی این یکسال برای انجام این پروژه از تن من بیرون نرفت چون هنوز خبری از عامر نبود…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادو هشت
#محیا_زند
اواخر آذر ماه و نزدیک به تعطیلات کریسمس بود.
همچنان از عامر خبری نبود.
همچنان نا آروم و خسته به زندگی روزمره و کارهام ادامه میدادم اما دست پیدا کردن عامر حداقل به ظاهر کشیده بودم، چون دکتر آلن روزها و ساعت ها باهام حرف زده بود و قانعم کرده بود که آدم ها گاهی نیاز دارن با خودشون خلوت کنن، از چشم آشناهاشون دورباشن و اگه ما واقعا اونارو دوست داریم باید به انتخاب تنهایی شون احترام بزاریم و بعد مهاحرت من به لندن و خواستن به تنهابودنم رو نسبت به خانواده ام مثال زد.
ظهر روز تعطیل یکشنبه بود، تو خونه بودم و سرم رو با کار گرم کرده بودم، اینجور روزهای تعطیلی که نمیتونستم برم دفتر و مجبود به موندن تو خونه بدون عامر بودم برام عذاب محض بود.
گوشیم زنگ خورد و با دیدن اسم صانع برادرم تعجب کردم، صادق اگر بود یک حرفی اما صانع از این عادت ها نداشت که یهو این وقت روز بهم زنگ بزنه.
جواب دادم، حال و احوال کوتاهی کرد و بعد یکراست رفت سر اصل مطلب.
+ راستش یه چیزایی شنیدم آیه !
_ چه چیزهایی؟
+ بین تو و دکتر سراج خبریه ؟!
یکه خوردم و در عرض چندثانیه گر گرفتم، چه خبر بود صانعی که حرفش رو همیشه تو لفافه میزد حالا اینطور رک همچین سوالی از من میپرسید ؟!
_ متوجه منظورت نمیشم صانع !
+دیروز صبا خونه مادرش بود ، مثل اینکه همونموقع دایی جونش با مادرش تماس میگیره و در جریان تصمیمش قرارش میده، اینکه قراره از تو خواستگاری کنه!
اینبار یکه خوردم، گر کرفتم و تپش قلبم به هزار رسید !
سکوتم رو از شدت شوک که دید خودش ادامه داد.
+ تو خبر داشتی؟!
_ نه !
+ خوبه، پس من الان با دکتر سراج تماس میگیرم و میگم که جواب ما منفیه و بهتره اصلا با بابا در میونش نزاره !
چه غلط ها!
_ فکر نمیکنم لازم باشه همچین حرکت احمقانه ای انجام بدی و اینکه بعید میدونم حافظ بخواد با بابا راجع بهش صحبت کنه، با خودم اول صحبت میکنه راجع بهش چون میدونه من یه زن بالغم که نیاز به دخالت برادر کوچیکش و بقیه تو تصمیمش نداره !
لحن محکم و عصبیم حساب کار رو دست صانع داده بود که من من کرد :
+ منظورم فقط این بود که خب... یعنی... چه جوابی میخوای بهش بدی؟ تفاوت سنی شما نزدیک به شونزده ساله آیه، نمیشه که ...
وسط حرفش پریدم که : _ این دیگه به خودم مربوطه !
و گوشی رو روش قطع کردم !
بلافاصله با حافظ تماس گرفتم تا بدونم داستان دقیقا چیه اما شنیدن “ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است “ عصبانی تر و گیج ترم کرد !
تا عصر هزار بار دیگه هم با حافظ تماس گرفته بودم اما هربار همون جمله کذایی روشنیدم، چقدر حالا جای خالی عامر و پشتیبانیش بیشتر به چشم میومد.
برای نمیدونم بار چندم شماره حافظ رو گرفته بودم که زنگ خونه به صدا در اومد و این یعنی ادم اشنایی بود که نگهبانی ورود کسی رو بهم اطلاع نداده بود.
با فکر اینکه نکنه عامره به سمت در دویدم اما دیدن کسی که پشت در بود حتی بیشتر از دیدن عامر متعجبم کرد !
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادو هشت
#محیا_زند
اواخر آذر ماه و نزدیک به تعطیلات کریسمس بود.
همچنان از عامر خبری نبود.
همچنان نا آروم و خسته به زندگی روزمره و کارهام ادامه میدادم اما دست پیدا کردن عامر حداقل به ظاهر کشیده بودم، چون دکتر آلن روزها و ساعت ها باهام حرف زده بود و قانعم کرده بود که آدم ها گاهی نیاز دارن با خودشون خلوت کنن، از چشم آشناهاشون دورباشن و اگه ما واقعا اونارو دوست داریم باید به انتخاب تنهایی شون احترام بزاریم و بعد مهاحرت من به لندن و خواستن به تنهابودنم رو نسبت به خانواده ام مثال زد.
ظهر روز تعطیل یکشنبه بود، تو خونه بودم و سرم رو با کار گرم کرده بودم، اینجور روزهای تعطیلی که نمیتونستم برم دفتر و مجبود به موندن تو خونه بدون عامر بودم برام عذاب محض بود.
گوشیم زنگ خورد و با دیدن اسم صانع برادرم تعجب کردم، صادق اگر بود یک حرفی اما صانع از این عادت ها نداشت که یهو این وقت روز بهم زنگ بزنه.
جواب دادم، حال و احوال کوتاهی کرد و بعد یکراست رفت سر اصل مطلب.
+ راستش یه چیزایی شنیدم آیه !
_ چه چیزهایی؟
+ بین تو و دکتر سراج خبریه ؟!
یکه خوردم و در عرض چندثانیه گر گرفتم، چه خبر بود صانعی که حرفش رو همیشه تو لفافه میزد حالا اینطور رک همچین سوالی از من میپرسید ؟!
_ متوجه منظورت نمیشم صانع !
+دیروز صبا خونه مادرش بود ، مثل اینکه همونموقع دایی جونش با مادرش تماس میگیره و در جریان تصمیمش قرارش میده، اینکه قراره از تو خواستگاری کنه!
اینبار یکه خوردم، گر کرفتم و تپش قلبم به هزار رسید !
سکوتم رو از شدت شوک که دید خودش ادامه داد.
+ تو خبر داشتی؟!
_ نه !
+ خوبه، پس من الان با دکتر سراج تماس میگیرم و میگم که جواب ما منفیه و بهتره اصلا با بابا در میونش نزاره !
چه غلط ها!
_ فکر نمیکنم لازم باشه همچین حرکت احمقانه ای انجام بدی و اینکه بعید میدونم حافظ بخواد با بابا راجع بهش صحبت کنه، با خودم اول صحبت میکنه راجع بهش چون میدونه من یه زن بالغم که نیاز به دخالت برادر کوچیکش و بقیه تو تصمیمش نداره !
لحن محکم و عصبیم حساب کار رو دست صانع داده بود که من من کرد :
+ منظورم فقط این بود که خب... یعنی... چه جوابی میخوای بهش بدی؟ تفاوت سنی شما نزدیک به شونزده ساله آیه، نمیشه که ...
وسط حرفش پریدم که : _ این دیگه به خودم مربوطه !
و گوشی رو روش قطع کردم !
بلافاصله با حافظ تماس گرفتم تا بدونم داستان دقیقا چیه اما شنیدن “ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است “ عصبانی تر و گیج ترم کرد !
تا عصر هزار بار دیگه هم با حافظ تماس گرفته بودم اما هربار همون جمله کذایی روشنیدم، چقدر حالا جای خالی عامر و پشتیبانیش بیشتر به چشم میومد.
برای نمیدونم بار چندم شماره حافظ رو گرفته بودم که زنگ خونه به صدا در اومد و این یعنی ادم اشنایی بود که نگهبانی ورود کسی رو بهم اطلاع نداده بود.
با فکر اینکه نکنه عامره به سمت در دویدم اما دیدن کسی که پشت در بود حتی بیشتر از دیدن عامر متعجبم کرد !
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتادو هشت #محیا_زند اواخر آذر ماه و نزدیک به تعطیلات کریسمس بود. همچنان از عامر خبری نبود. همچنان نا آروم و خسته به زندگی روزمره و کارهام ادامه میدادم اما دست پیدا کردن عامر حداقل به ظاهر کشیده بودم، چون دکتر آلن روزها و ساعت…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادونه
#محیا_زند
_ سلام دختر !
حافظ با این لبخند عمیق و سبد گل رز سرخ اینجا چکار میکرد؟
_تو اینجا چکار میکنی؟
لبخندش شیطون شد
+ اوه بله ممنون از استقبال گرمت و دعوتم به داخل خونه، منم از دیدنت بعد از مدت ها خوشحالم دختر !
از جلوی در کنار رفتم تا بیاد داخل، حرف های صانع تو مغزم داشت لیلی بازی میکرد و بشدت مظطرب شده بودم.
_ عذر میخوام، یذره شوکه شدم، انتظار دیدنت رو نداشتم.
و رفتم سمت اشپزخونه تا به بهونه درست کردن قهوه خودم رو جمع کنم.
صداش رو شنیدم که از تو سالن گفت :
+ متوجهم، تقصیر منه که بیخبر اومدم، حالا لطفا بیا بشین کارت دارم!
_ الان قهوه اماده میشه و میام.
بشدت مظطرب بودم چون میدونستم احتمال زیاد قراره راجع به چی صحبت کنه اما با جمله ای که گفت اصلا یادم رفت برادری به اسم صانع دارم دیگه چه برسه به حرف هایی که ظهر زده بود.
+قهوه لازم نیست، بیا بشین برات خبر خوبی اوردم... از طرف عامره !
قوری از دستم داخل سینک رها شد، خبر از عامر ؟ از طریق حافظی که یهو بیخبر پاشده بود اومده بود لندن جلوی در واحدم و روز قبل با خواهرش راجع به خواستگاری از من حرف زده بود؟
مطمن بودم بیدارم؟
خدایا امروز رو چقدر عجیب داری میگذرونی !
سریع خودم رو به مبل رو به روی حافظ رسوندم .
_ حرف بزن حافظ توروخدا، عامر رو دیدی؟
+ تلفنی باهاش صحبت کردم.
_ خب کجاست؟ حالش چطوره؟
+ حالش خوبه دختر و اینکه کجاست رو بهش قول دادم فعلا یه راز بمونه بین خودم و خودش چون هر سه میدونیم تو چقدر کله شقی و همین الان به دیدنش میری و اون هنوز اماده دیدن تو نیست، اما ازم خواست بهت بگم حالش خوبه، دلش برای تو و غذاهات تنگ شده و این رو هم برات فرستاده.
و سبد گل هارو به سمتم گرفت ، سبد رو از دستش گرفتم و اجازه دادم اشک هام بریزه رو گلبرگ هاش، عامر حالش خوب بود و این بهترین خبر دنیا بود برام اونموقع.
حافظ دستمالی به سمتم گرفت .
+ دیگه لازم نیست نگران باشی ، باور کن حالش خوبه.
_ میدونم و بخاطر همین دارم گریه میکنم، از خوشحالی.
لبخندی زد و بعد از جاش بلند شد.
+ خب من دیگه برم.
منم از جام بلند شدم.
_ کجا به این زودی؟
+ از پرواز مستقیم اومدم اینجا و بسیار خسته ام و حالا قصد دارم برم هتل تا کمی استراحت کنم اما شب برای شام تورستوران هتلی که اقامت دارم میبینمت.
و این یعنی دعوتم کرده بود به صرف شام، سر تکون دادم و تا دم در همراهیش کردم.
قبل از اینکه از در خارج شه با لبخند گرمی چند دقیقه به صورتم خیره موند و بعد گفت:
+ دلم برات خیلی تنگ شده بود دختر.
لبخند گرمش به لب های من هم سرایت کرد و خودم هم نمیدونم چطور گفتم :
_ منم همینطور!
در رو که بستم خیال کردم همه چیز خواب بوده اما دیدن دوباره سبد گل ها مطمئنم کرد که بیدارم !
عامر حالش خوب بود و برام گل فرستاده بود؛
حافظ بعد از مدت ها اینجا بود و میگفت که دلش تنگه شده؛
خدایا ممنون که داری امروز رو انقدر عجیب میگذرونی...!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادونه
#محیا_زند
_ سلام دختر !
حافظ با این لبخند عمیق و سبد گل رز سرخ اینجا چکار میکرد؟
_تو اینجا چکار میکنی؟
لبخندش شیطون شد
+ اوه بله ممنون از استقبال گرمت و دعوتم به داخل خونه، منم از دیدنت بعد از مدت ها خوشحالم دختر !
از جلوی در کنار رفتم تا بیاد داخل، حرف های صانع تو مغزم داشت لیلی بازی میکرد و بشدت مظطرب شده بودم.
_ عذر میخوام، یذره شوکه شدم، انتظار دیدنت رو نداشتم.
و رفتم سمت اشپزخونه تا به بهونه درست کردن قهوه خودم رو جمع کنم.
صداش رو شنیدم که از تو سالن گفت :
+ متوجهم، تقصیر منه که بیخبر اومدم، حالا لطفا بیا بشین کارت دارم!
_ الان قهوه اماده میشه و میام.
بشدت مظطرب بودم چون میدونستم احتمال زیاد قراره راجع به چی صحبت کنه اما با جمله ای که گفت اصلا یادم رفت برادری به اسم صانع دارم دیگه چه برسه به حرف هایی که ظهر زده بود.
+قهوه لازم نیست، بیا بشین برات خبر خوبی اوردم... از طرف عامره !
قوری از دستم داخل سینک رها شد، خبر از عامر ؟ از طریق حافظی که یهو بیخبر پاشده بود اومده بود لندن جلوی در واحدم و روز قبل با خواهرش راجع به خواستگاری از من حرف زده بود؟
مطمن بودم بیدارم؟
خدایا امروز رو چقدر عجیب داری میگذرونی !
سریع خودم رو به مبل رو به روی حافظ رسوندم .
_ حرف بزن حافظ توروخدا، عامر رو دیدی؟
+ تلفنی باهاش صحبت کردم.
_ خب کجاست؟ حالش چطوره؟
+ حالش خوبه دختر و اینکه کجاست رو بهش قول دادم فعلا یه راز بمونه بین خودم و خودش چون هر سه میدونیم تو چقدر کله شقی و همین الان به دیدنش میری و اون هنوز اماده دیدن تو نیست، اما ازم خواست بهت بگم حالش خوبه، دلش برای تو و غذاهات تنگ شده و این رو هم برات فرستاده.
و سبد گل هارو به سمتم گرفت ، سبد رو از دستش گرفتم و اجازه دادم اشک هام بریزه رو گلبرگ هاش، عامر حالش خوب بود و این بهترین خبر دنیا بود برام اونموقع.
حافظ دستمالی به سمتم گرفت .
+ دیگه لازم نیست نگران باشی ، باور کن حالش خوبه.
_ میدونم و بخاطر همین دارم گریه میکنم، از خوشحالی.
لبخندی زد و بعد از جاش بلند شد.
+ خب من دیگه برم.
منم از جام بلند شدم.
_ کجا به این زودی؟
+ از پرواز مستقیم اومدم اینجا و بسیار خسته ام و حالا قصد دارم برم هتل تا کمی استراحت کنم اما شب برای شام تورستوران هتلی که اقامت دارم میبینمت.
و این یعنی دعوتم کرده بود به صرف شام، سر تکون دادم و تا دم در همراهیش کردم.
قبل از اینکه از در خارج شه با لبخند گرمی چند دقیقه به صورتم خیره موند و بعد گفت:
+ دلم برات خیلی تنگ شده بود دختر.
لبخند گرمش به لب های من هم سرایت کرد و خودم هم نمیدونم چطور گفتم :
_ منم همینطور!
در رو که بستم خیال کردم همه چیز خواب بوده اما دیدن دوباره سبد گل ها مطمئنم کرد که بیدارم !
عامر حالش خوب بود و برام گل فرستاده بود؛
حافظ بعد از مدت ها اینجا بود و میگفت که دلش تنگه شده؛
خدایا ممنون که داری امروز رو انقدر عجیب میگذرونی...!
@aevien
در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد
جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟
#فریدون_مشیری
@aevien 🌱
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد
جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟
#فریدون_مشیری
@aevien 🌱