وقتی از سال شده که باید از مهدی موسوی نقل قول کنیم :
پاییز آمده ست که خود را ببارمت!
پاییز: نام ِ دیگر ِ من دوست دارمت!
@aevien 🌱
پاییز آمده ست که خود را ببارمت!
پاییز: نام ِ دیگر ِ من دوست دارمت!
@aevien 🌱
She and Her Darkness
Diary of Dreams
I'm dying for you, can't you see?
I'm lying for you to be free!
I hunger for you, 'cause I can't eat!
I'd vanish for you in defeat!
@aevien 🌱
زیبا، زیبا، زیبای آلمانی...
I'm lying for you to be free!
I hunger for you, 'cause I can't eat!
I'd vanish for you in defeat!
@aevien 🌱
زیبا، زیبا، زیبای آلمانی...
میخوام اولین ساعات پاییزتون رو با این راک زیبا شروع کنید (البته این ورژن پیانو و آرومترشه) که خودم دقیقا چهارساله پابندشم بخاطر زیباییش!
گروه “ Diary of Dreams” یه بند راک چهار نفره آلمانیه که خواننده اصلیش آدرین هیتزه و عجب از اینکه با وجود لهجه خشن آلمانیش چطور انقدر عمیق احساساتش رو نشون میده و میشینه به قلب آدم !
خلاصه که کلی ازش لذت ببرید 🌱
گروه “ Diary of Dreams” یه بند راک چهار نفره آلمانیه که خواننده اصلیش آدرین هیتزه و عجب از اینکه با وجود لهجه خشن آلمانیش چطور انقدر عمیق احساساتش رو نشون میده و میشینه به قلب آدم !
خلاصه که کلی ازش لذت ببرید 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
Voice message
این بود، خب؟!
حالا ...
حالا ...
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتاد و دو #محیا_زند میز شام قبل از اومدن من چیده شده بود ، عامر خودش اشپزی کرده بود و برای موقعیت های اینچنینی جز مرغتنوری شیخ لوس من چه چیز دیگه ای بلد بود بپزه؟! بعد از شام رفتیم به تراس کوچیک اپارتمانمون برای خوردن قهوه و دود…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتاد و سه
#محیا_زند
شب بعد حافظ مهمون دعوتی عامر به اپارتمان ما بود و من چه استرسی داشتم بخاطر مواجه شدن چند ساعته این دوتا مرد باهم تو یه موقعیت غیر رسمی !
برای شام خودم اشپزی کردم و دوتا غذا که یکیش غذای محبوب عامر و اون یکی غذای محبوب حافظ بود رو اماده کردم، امشب باید حواسم به جفتشون میبود و این یه فشار بسیار زیاد بهم وارد میکرد.
همه چیز به ظاهر اروم گذشت اما درواقع فضای متشنجی بود !
حافظ و عامر بسیار دوستانه و مودبانه باهم برخورد کردن اما نوبت برخودشون به من که میرسید غیردوستانه بود طوری که انگار تمام تقصیر های دنیا به پای منه !
شام رو خوردیم، قهوه هم به رسم نا نوشته مون تو تراس خورده شد و دیدم که حافظ برای چنددقیقه گاردش رو اورد پایین و مهربون شد و این بخاطر یاداوری همون خاطرات خوبی بود که باهم تو تراس خونه اش گذرونده بودیم .
نزدیک نیمه شب حافظ قصد رفتن کرد، فردا روز کاری مهمی برای سه تامون بود، قرار بود نتایج اولین پژوهش هارو به دانشکده ارائه و کنفرانس بدیم تا در صورت تایید نهایی رسمی ارائه داده بشه تو یه سمینار روانشناسی .
باید یکسری پرونده هارو که پیش من و عامر بود رو به امیرحافظ میدادیم تا برای فردا اماده اش کنه، امیرحافظی که هنوز کمی مهربون بود از تو تراس بخاطر یاداوری خاطرات.
من و عامر هرکدوم به اتاق های خودمون رفتیم تا پرونده هارو بیاریم و مطمئنم که حافظ دید اتاق هامون جداست و احتمالا چقدر براش علامت سوال درست شده بود ، پرونده رو از رو میزم برداشتم و رفتم سمت حافظ و تا عامر نیومده بود باید یخ حافظ رو بیشتر میشکستم، داشتم یخ میزدم از سردی رفتارش، داشتم زجر میکشیدم !
پرونده هارو گرفتم سمتش: _جمع بندی اطلاعات متغیرهاست... برای فردا چیزی لازم نداری ؟!
سرپایین پرونده رو ازم گرفت و تشکر کرد و یه نه خشک تحویلم داد !
بی مقدمه گفتم: _ داری اذیتم میکنی !
@aevien
سرش رو با ضرب اورد بالا و متعجب نگاهم کرد!
_ پات نرسیده به لندن شدی شبیه لندنی ها، سرد و خشک ! سردیت آزارم میده امیرحافظ ، این تغیر رفتار لعنتیت عصبیم میکنه !
+ حساس شدی دکتر سراج، چیزی تغیر نکرده !
_ قبلا دختر بودم حالا دکتر سراج؟ مطمئنی چیزی تغیر نکرده ؟
حالت چهرهاش از خشکی دراومد و چشم هاش رنجور شد، یک قدم به سمتم برداشت و از لای دندون هاش اروم اما خش دار گفت: + راستش چرا ! خیلی چیزها تغیر کرده، ما دیگه تو تهران نیستیم، اینجا تو اپارتمان مشترک تو با شیخ عربیت تو لندنیم، همهچی واضحه خانمدکتر، اشتباه از من بود که به این چیزا فکر نکردم و گذاشتم یکسری احساسات نسبت به تو برام شکل بگیره ، حالا هم میخوام اشتباهمو جبران کنم !
بلاخره اشاره مستقیم کرده بود به احساساتش !
نالیدم:
_ اتفاقا همهچی واضح نیست حافظ، بخدا نیست ، این چیزی که میبینی با واقعیت خیلی فرق داره ، فقط نخواه از واقعیت بگم که نمیتونم، هنوز نمیتونم، ولی اینجوری نباش، انقدر غریبه ...
+پس تو هم از من نخواه که درک کنم و بقولت اینجوری نباشم! من ترجیح میدم چیزی که چشم هام میبینن رو باور و آنالیز کنم !
این مرد چقدر با دکترسراج خونسردی که درک بالایی داشت و یه روانشناس قدر بود فاصله داشت !
چیزی نگفتم و دلخور فقط نگاهش کردم، صدای اهم گفتنی اومد و عامر از اتاقش اومد بیرون و مطمئنم کرد که از قصد طول داده از اتاقش بیاد بیرون تا ماحرف هامون رو بزنیم!
قبل اینکه عامر بهمون برسه حافظ بازهم از لای دندون های چفت شده اش خشدار گفت: +ازت خواهش میکنم بزار این مدت مثل دوتا همکار معمولی باشیم تا بگذره برام ، باور کن من بیشتر از تو دارم اذیت میشم دختر ... !
سست شدم، دختر... البته که دلم لک زده بود واسه شنیدن این کلمه چهار حرفی از زبونش!
عامر بهمون رسید، کاملا معلوم بود که خودش رو به اون راه زده، پرونده رو به حافظ داد ، دوستانه اما سریع باهم دست دادن و خداحافظی کردن و شب عجیب و متشنج ما سه نفر به پایان رسید .
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتاد و سه
#محیا_زند
شب بعد حافظ مهمون دعوتی عامر به اپارتمان ما بود و من چه استرسی داشتم بخاطر مواجه شدن چند ساعته این دوتا مرد باهم تو یه موقعیت غیر رسمی !
برای شام خودم اشپزی کردم و دوتا غذا که یکیش غذای محبوب عامر و اون یکی غذای محبوب حافظ بود رو اماده کردم، امشب باید حواسم به جفتشون میبود و این یه فشار بسیار زیاد بهم وارد میکرد.
همه چیز به ظاهر اروم گذشت اما درواقع فضای متشنجی بود !
حافظ و عامر بسیار دوستانه و مودبانه باهم برخورد کردن اما نوبت برخودشون به من که میرسید غیردوستانه بود طوری که انگار تمام تقصیر های دنیا به پای منه !
شام رو خوردیم، قهوه هم به رسم نا نوشته مون تو تراس خورده شد و دیدم که حافظ برای چنددقیقه گاردش رو اورد پایین و مهربون شد و این بخاطر یاداوری همون خاطرات خوبی بود که باهم تو تراس خونه اش گذرونده بودیم .
نزدیک نیمه شب حافظ قصد رفتن کرد، فردا روز کاری مهمی برای سه تامون بود، قرار بود نتایج اولین پژوهش هارو به دانشکده ارائه و کنفرانس بدیم تا در صورت تایید نهایی رسمی ارائه داده بشه تو یه سمینار روانشناسی .
باید یکسری پرونده هارو که پیش من و عامر بود رو به امیرحافظ میدادیم تا برای فردا اماده اش کنه، امیرحافظی که هنوز کمی مهربون بود از تو تراس بخاطر یاداوری خاطرات.
من و عامر هرکدوم به اتاق های خودمون رفتیم تا پرونده هارو بیاریم و مطمئنم که حافظ دید اتاق هامون جداست و احتمالا چقدر براش علامت سوال درست شده بود ، پرونده رو از رو میزم برداشتم و رفتم سمت حافظ و تا عامر نیومده بود باید یخ حافظ رو بیشتر میشکستم، داشتم یخ میزدم از سردی رفتارش، داشتم زجر میکشیدم !
پرونده هارو گرفتم سمتش: _جمع بندی اطلاعات متغیرهاست... برای فردا چیزی لازم نداری ؟!
سرپایین پرونده رو ازم گرفت و تشکر کرد و یه نه خشک تحویلم داد !
بی مقدمه گفتم: _ داری اذیتم میکنی !
@aevien
سرش رو با ضرب اورد بالا و متعجب نگاهم کرد!
_ پات نرسیده به لندن شدی شبیه لندنی ها، سرد و خشک ! سردیت آزارم میده امیرحافظ ، این تغیر رفتار لعنتیت عصبیم میکنه !
+ حساس شدی دکتر سراج، چیزی تغیر نکرده !
_ قبلا دختر بودم حالا دکتر سراج؟ مطمئنی چیزی تغیر نکرده ؟
حالت چهرهاش از خشکی دراومد و چشم هاش رنجور شد، یک قدم به سمتم برداشت و از لای دندون هاش اروم اما خش دار گفت: + راستش چرا ! خیلی چیزها تغیر کرده، ما دیگه تو تهران نیستیم، اینجا تو اپارتمان مشترک تو با شیخ عربیت تو لندنیم، همهچی واضحه خانمدکتر، اشتباه از من بود که به این چیزا فکر نکردم و گذاشتم یکسری احساسات نسبت به تو برام شکل بگیره ، حالا هم میخوام اشتباهمو جبران کنم !
بلاخره اشاره مستقیم کرده بود به احساساتش !
نالیدم:
_ اتفاقا همهچی واضح نیست حافظ، بخدا نیست ، این چیزی که میبینی با واقعیت خیلی فرق داره ، فقط نخواه از واقعیت بگم که نمیتونم، هنوز نمیتونم، ولی اینجوری نباش، انقدر غریبه ...
+پس تو هم از من نخواه که درک کنم و بقولت اینجوری نباشم! من ترجیح میدم چیزی که چشم هام میبینن رو باور و آنالیز کنم !
این مرد چقدر با دکترسراج خونسردی که درک بالایی داشت و یه روانشناس قدر بود فاصله داشت !
چیزی نگفتم و دلخور فقط نگاهش کردم، صدای اهم گفتنی اومد و عامر از اتاقش اومد بیرون و مطمئنم کرد که از قصد طول داده از اتاقش بیاد بیرون تا ماحرف هامون رو بزنیم!
قبل اینکه عامر بهمون برسه حافظ بازهم از لای دندون های چفت شده اش خشدار گفت: +ازت خواهش میکنم بزار این مدت مثل دوتا همکار معمولی باشیم تا بگذره برام ، باور کن من بیشتر از تو دارم اذیت میشم دختر ... !
سست شدم، دختر... البته که دلم لک زده بود واسه شنیدن این کلمه چهار حرفی از زبونش!
عامر بهمون رسید، کاملا معلوم بود که خودش رو به اون راه زده، پرونده رو به حافظ داد ، دوستانه اما سریع باهم دست دادن و خداحافظی کردن و شب عجیب و متشنج ما سه نفر به پایان رسید .
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتاد و سه #محیا_زند شب بعد حافظ مهمون دعوتی عامر به اپارتمان ما بود و من چه استرسی داشتم بخاطر مواجه شدن چند ساعته این دوتا مرد باهم تو یه موقعیت غیر رسمی ! برای شام خودم اشپزی کردم و دوتا غذا که یکیش غذای محبوب عامر و اون یکی…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتاد و چهار
#محیا_زند
دقیقا دوازده روز از اون شب متشنج میگذشت و طی این مدت من و حافظ همونطور که خواسته بود فقط مثل دوتا همکار مشترک بودیم و نه بیشتر نه کمتر !
شیش روز مونده به سمینار روانشناسی که کالج لندن اونسال میزبانش بود و از دانشگاه های معتبر زیادی دعوتی داشت و به لطف نفوذ دکتر آلن پژوهش ماهم جزو ارائه های اصلی سمینار بود و من و امیرحافظ نماینده های اصلیش بودم از طرف دانشگاه تهران.
همگی اعضای گروه تو دفتر بزرگی بودیم که مدت ها بود از طرف کالج در اختیار دکتر آلن گذاشته شده بود و کی میتونست این رو انکار کنه که دکتر آلن مهمترین و پرافتخار ترین استاد کالج لندن از لحاظ رتبه علمی و پژوهش هاش بود ؟
بخاطر همین با یه اشاره هرچیزی که میخواست تو این دانشگاه در اختیارش بود، مثل همین دفتر بزرگ که هم دفترش بود، هم ازمایشگاه پژوهش هاش و هم کارهای درمانیش ، گرچند
مدت ها بود دکتر آلن کارهای درمان رو کنار گذاشته بود و درگیر پژوهش بود مگر جز موارد نادری مثل اختلال ها و بیماری های خاص یا افراد اشنا مثل من و عامر !
اون روز هم کار دقیقا از همونجا بیخ پیدا کرد، نزدیک به اخر شب بود، بقیه رفته بودن و فقط من و حافظ و عامر و دکتر آلن توی دفتر بودیم و جدای بحث پژوهش راجع به یکی از اختلال ها صحبت میکردیم، درواقع دکتر آلن و حافظ بحث میکردن که دکتر آلن از عامر خواست پرونده یکی از بیمار هارو از فلان طبقه دفترش بیاره تا اطلاعاتش رو به حافظ نشون بده.
مدت زیادی گذشته بود و عامر نیومد، دکتر آلن از همونجا داد زد که اگر پیداش نمیکنه خودش بیاد بیارتش اما عامر همون لحظه با قیافه ای که کارد میزدی خونش درنمیومد از اتاق اومد بیرون، پرونده قرمزی که دستش بود رو پرت کرد رو زمین جلوی من و دکتر آلن و از همون فاصله اسم عامر اسد که با حروف درشت انگلیسی چاپ شده بود رو جلد پرونده رو دیدم!
وای نه، نه، نه ....
از جام وحشت زده بلند شدم و نالیدم: _ بزار توضیح بدم ...
و همین کافی بود تا فریاد عامر به هوا بره .
+ تمام این مدت من موش ازمایشگاهیتون بودم و خودم خبر نداشتم؟! لعنت به شما ...
و از دفتر رفت بیرون، خواستم برم دنبالش که دکتر آلن گفت: + نه آنه، این بدترش میکنه، خودم باید باهاش صحبت کنم ...
و رفت دنبالش.
نشستم روزمین و سرمو تو دستام گرفتم، قلبم از استرس و وحشت تند میزد، مظطرب نالیدم: + عامر نمیبخشه منو .... شیخ لوسم از من متنفر میشه!
امیرحافظ کنارم زانو زد، دستامو کنار زد و شونه هامو گرفت و ثابت نگهم داشت تا از عصبی تاب خوردن تو جام دست بردارم.
+ آروم دختر ، آروم باش ، عامر قرار نیست از تو متنفر بشه... افرین، چندتا نفس عمیق و حالا برام توضیح بده چه اتفاقی افتاده.
به چشماش نگاه کردم و همونطور که از دل سوخته ام برای شیخ لوسم اشکام میریخت بلاخره گفتم از رازی که به عامر قول داده بودم ازش به هیچکس چیزی نگم ویکبار قولم رو پیش دکتر آلن شکسته بودم و حالا پیش حافظ میخواستم بشکنم!
نالیدم:
_ عامر آسکشوآله اونم از نوع آرومانتیکش ... تا قبل از ورود من به زندگیش هم دچار اسکیزوئید اکتسابی بود!
( توضیح اصطلاحات :
Asexual :
ایسکشوال = بی میلی جنسی
بیمیل کسیه که گرایش جنسی به دیگران نداره . این الزاما به معنی فقدان گرایش رمانتیک نسبت به افراد نیست بلکه صرفاً به گرایش جنسی فرد مربوط بوده و بیانگر شخصیه که تمایلی به داشتن رابطه جنسی نداره. همچنین، شخص بیمیل ممکنه صرفاً جذب زیبایی شخص دیگری بشه ولی همچنان تمایلی به داشتن رابطهی عاطفی و جنسی با آن فرد نداشته باشه.
البته این ها یه توضیح کلی از آسکشوال هاست و تفاوت های فردی دارن و به چند شاخه تقسیم میشن که یکی از آن ها آرومانتیک بودنه!
آرومانتیک ها افرادی هستند که علاوه بر نداشتن میل جنسی فاقد کشش عاطفی نسبت به هر کس با هر جنسیتی هستن.
Schizoid:
اسکیزوئید _ این اختلال شخصیت توضیحات مفصلی داره که درصورت علاقه مند بودن پیشنهاد میدم از گوگل راجع بهش بخونید اما اگه بخوام توضیح مختصرش از کتاب DSM5 رو بهتون بگم : اختلال شخصیت اسکیزوئید در بیمارانی مطرح می شود که الگوی زندگیشان انزوای اجتماعی بوده است. آنچه در آنها بسیار مشهود است، این است که از تعاملهای انسانی ناراحت می شوند. درونگرایند و حالت عاطفیشان کند و محدود است. افراد مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید را دیگران، آدمهایی نامتعارف، منزوی و تکرو می دانند. )
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتاد و چهار
#محیا_زند
دقیقا دوازده روز از اون شب متشنج میگذشت و طی این مدت من و حافظ همونطور که خواسته بود فقط مثل دوتا همکار مشترک بودیم و نه بیشتر نه کمتر !
شیش روز مونده به سمینار روانشناسی که کالج لندن اونسال میزبانش بود و از دانشگاه های معتبر زیادی دعوتی داشت و به لطف نفوذ دکتر آلن پژوهش ماهم جزو ارائه های اصلی سمینار بود و من و امیرحافظ نماینده های اصلیش بودم از طرف دانشگاه تهران.
همگی اعضای گروه تو دفتر بزرگی بودیم که مدت ها بود از طرف کالج در اختیار دکتر آلن گذاشته شده بود و کی میتونست این رو انکار کنه که دکتر آلن مهمترین و پرافتخار ترین استاد کالج لندن از لحاظ رتبه علمی و پژوهش هاش بود ؟
بخاطر همین با یه اشاره هرچیزی که میخواست تو این دانشگاه در اختیارش بود، مثل همین دفتر بزرگ که هم دفترش بود، هم ازمایشگاه پژوهش هاش و هم کارهای درمانیش ، گرچند
مدت ها بود دکتر آلن کارهای درمان رو کنار گذاشته بود و درگیر پژوهش بود مگر جز موارد نادری مثل اختلال ها و بیماری های خاص یا افراد اشنا مثل من و عامر !
اون روز هم کار دقیقا از همونجا بیخ پیدا کرد، نزدیک به اخر شب بود، بقیه رفته بودن و فقط من و حافظ و عامر و دکتر آلن توی دفتر بودیم و جدای بحث پژوهش راجع به یکی از اختلال ها صحبت میکردیم، درواقع دکتر آلن و حافظ بحث میکردن که دکتر آلن از عامر خواست پرونده یکی از بیمار هارو از فلان طبقه دفترش بیاره تا اطلاعاتش رو به حافظ نشون بده.
مدت زیادی گذشته بود و عامر نیومد، دکتر آلن از همونجا داد زد که اگر پیداش نمیکنه خودش بیاد بیارتش اما عامر همون لحظه با قیافه ای که کارد میزدی خونش درنمیومد از اتاق اومد بیرون، پرونده قرمزی که دستش بود رو پرت کرد رو زمین جلوی من و دکتر آلن و از همون فاصله اسم عامر اسد که با حروف درشت انگلیسی چاپ شده بود رو جلد پرونده رو دیدم!
وای نه، نه، نه ....
از جام وحشت زده بلند شدم و نالیدم: _ بزار توضیح بدم ...
و همین کافی بود تا فریاد عامر به هوا بره .
+ تمام این مدت من موش ازمایشگاهیتون بودم و خودم خبر نداشتم؟! لعنت به شما ...
و از دفتر رفت بیرون، خواستم برم دنبالش که دکتر آلن گفت: + نه آنه، این بدترش میکنه، خودم باید باهاش صحبت کنم ...
و رفت دنبالش.
نشستم روزمین و سرمو تو دستام گرفتم، قلبم از استرس و وحشت تند میزد، مظطرب نالیدم: + عامر نمیبخشه منو .... شیخ لوسم از من متنفر میشه!
امیرحافظ کنارم زانو زد، دستامو کنار زد و شونه هامو گرفت و ثابت نگهم داشت تا از عصبی تاب خوردن تو جام دست بردارم.
+ آروم دختر ، آروم باش ، عامر قرار نیست از تو متنفر بشه... افرین، چندتا نفس عمیق و حالا برام توضیح بده چه اتفاقی افتاده.
به چشماش نگاه کردم و همونطور که از دل سوخته ام برای شیخ لوسم اشکام میریخت بلاخره گفتم از رازی که به عامر قول داده بودم ازش به هیچکس چیزی نگم ویکبار قولم رو پیش دکتر آلن شکسته بودم و حالا پیش حافظ میخواستم بشکنم!
نالیدم:
_ عامر آسکشوآله اونم از نوع آرومانتیکش ... تا قبل از ورود من به زندگیش هم دچار اسکیزوئید اکتسابی بود!
( توضیح اصطلاحات :
Asexual :
ایسکشوال = بی میلی جنسی
بیمیل کسیه که گرایش جنسی به دیگران نداره . این الزاما به معنی فقدان گرایش رمانتیک نسبت به افراد نیست بلکه صرفاً به گرایش جنسی فرد مربوط بوده و بیانگر شخصیه که تمایلی به داشتن رابطه جنسی نداره. همچنین، شخص بیمیل ممکنه صرفاً جذب زیبایی شخص دیگری بشه ولی همچنان تمایلی به داشتن رابطهی عاطفی و جنسی با آن فرد نداشته باشه.
البته این ها یه توضیح کلی از آسکشوال هاست و تفاوت های فردی دارن و به چند شاخه تقسیم میشن که یکی از آن ها آرومانتیک بودنه!
آرومانتیک ها افرادی هستند که علاوه بر نداشتن میل جنسی فاقد کشش عاطفی نسبت به هر کس با هر جنسیتی هستن.
Schizoid:
اسکیزوئید _ این اختلال شخصیت توضیحات مفصلی داره که درصورت علاقه مند بودن پیشنهاد میدم از گوگل راجع بهش بخونید اما اگه بخوام توضیح مختصرش از کتاب DSM5 رو بهتون بگم : اختلال شخصیت اسکیزوئید در بیمارانی مطرح می شود که الگوی زندگیشان انزوای اجتماعی بوده است. آنچه در آنها بسیار مشهود است، این است که از تعاملهای انسانی ناراحت می شوند. درونگرایند و حالت عاطفیشان کند و محدود است. افراد مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید را دیگران، آدمهایی نامتعارف، منزوی و تکرو می دانند. )
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتاد و چهار #محیا_زند دقیقا دوازده روز از اون شب متشنج میگذشت و طی این مدت من و حافظ همونطور که خواسته بود فقط مثل دوتا همکار مشترک بودیم و نه بیشتر نه کمتر ! شیش روز مونده به سمینار روانشناسی که کالج لندن اونسال میزبانش بود و از…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادوپنج
#محیا_زند
_ پدر عامر از اون شیخ های پولدار اماراتیه و عامر اولین فرزند از زن سومشه ، جز خودش یه خواهر تنی داره، داشت یعنی ... اسما !
چهارده سالش که میشه پدرش تنها میفرستتش لندن برای درس خوندن مثل بقیه برادرهای ناتنیش که هرکدوم به یه جا فرستاده میشن برای درس خوندن جز برادر اولش، این سیاست پدرش بود برای اینکه از دردسر درست کردن ودعوای پسراش باهم جلوگیری کنه !
از طرفی هم عامر به مادرش و اسما خواهرش خیلی وابسته بود و این وابستگی بخاطر محرومیت عاطفی از سمت پدری که هیچوقت بخاطر مشغله و بزرگی خانواده بالاسرش نبوده آنرمال و افراطی بود، وقتی مجبور میشه تنها با یکی از کارگذار های پدرش بره لندن درس بخونه علائم اسکیزوئیدی که از بچگی بخاطر فشار خانوادگی و محرومیت عاطفی توش نهادینه شده بودن سرباز بزنه، خودش میگه مشاور مدرسه اونموقع فکر میکرده که این افسردگیه و کلی جلسات مشاوره برگزار کرده، همه درواقع فکر میکردن ، دکتر آلن میگفت از همون روزهای اول که عامر رو سرکلاس ها میدیده متوجه شده عامر دچار اسکیزوئده همراه با افسردگیه و بخاطر علائم افسردگی کسی متوجه اسکیزوئید عامر نشده بود، دکتر آلن میگفت خیلی سعی کرده بهش نزدیک بشه و تحت درمان بگیرتش اما نتونسته... خب دیدی که شیخ لوسم چقدر سرسخته، چقدر کوهه که حتی دکتر ژانت آلن معروف هم نتونسته بهش نفوذ کنه !
اما خب میدونی؟ اینا باز یطرف ماجراست ، یطرف خیلی دردناک تر هم داره که هیچکس جز من راجع بهش نمیدونست، غیرت عربی شیخ ام نمیزاشت به کسی بگه تا اینکه من احمق به دکتر آلن گفتمش ، چون نمیتونستم بیشتر از این رنج کشیدن عامر رو ببینم و کاری از دستم برنیاد...
و هق هق ام دوباره به هوا رفت از رنجی که عامر کشیده بود، هربار که یادش میافتادم هزارتا چاقو همزمان توی قلبم فرو میرفت، حافظ یه لیوان اب دستم داد و دعوتم کرد به آرامش داشتن، اما مگه میشد با این وضعیتی که نمیدونستم عامر با حالی که از الان من خیلی داغون تره کجاست آروم بگیرم؟!
_ من نزدیک پنج ساله عامر رو میشناسم، اما باورت میشه اگه بگم تو این پنج سال حتی یکبار هم خنده از ته دل عامر رو ندیدم؟ حتی تو خوشحال ترین لحظه هاشم اون غم تنها چشماش موج میزنه، من فقط میخواستم برای یکبار هم که شده خنده از ته دلشو ببینم، بخاطر همین به دکتر آلن راجع به اسما، خواهر کوچیک عامر گفتم ...!
اسمايی که شد گل پرپر و داغ روی دل عامر، عامر تعریف میکرد دقیقا تو هفته اول ترم دوم تحصیلی که داشته میرفته سمت ساختمون دانشکده گوشیش زنگ میخوره و شماره پدرش رو میبینه و از همونجا میفهمه که اتفاق خوبی نیافتاده چون شیخ اسد سال به سال جز مسائل مهم و رسمی باهاش صحبت نمیکرد، پدرش ازش میخواد سریعا بگرده به امارات و عامر وقتی برمیگرده تازه با فاجعه رو به رو میشه !
دردناکه حافظ، تشریح و تفسیرش خیلی دردناکه از خلاصه اش همینقدر برات بگم که اسمای طفل معصوم تحت تجاوز دوست مست پدرش قرار میگیره و پدرش برای اینکه ابروی عربیشون زیر سوال نره نه اعتراض میکنه نه هیچی و بلکه اسما رو مقصر میدونه و تو خونه بعد از کتک زدنش زندانیش میکنه، اسما هم البته که طاقت نمیاره این جفا وظلم رو و با زدن رگش خودکشی میکنه !
داستان آشناست برات نه؟! چقدر دخترای کشور خودمون همینجوری معصومانه غریب کش شدن !
داستان غربت زن ها تو اکثر کشورهای خاورمیانه یجوره انگار...!
مادرش هم همونموقع سکته قلبی میکنه از شدت فشار عصبی و فوت میکنه !
و عامر وقتی به خونه میرسه که از مرگ اسما ماه ها و از مرگ مادرش هفته ها گذشته بود، همونموقع له و داغون و نابود برای همیشه از خانواده اش جدا میشه و برمیگرده لندن.
وقتی هم داستان تجاوز به اسما و سکوت پدرش رو میفهمه جنس خودش رومقصر میدونه، یجور تنفر از مرد بودن و بخاطر همین ناخواسته از شدت فشار روانی گرایش ایسکشوآل پیدا میکنه !
تو حالا همه چیز رو راجع به شیخ کوه من میدونی ...
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادوپنج
#محیا_زند
_ پدر عامر از اون شیخ های پولدار اماراتیه و عامر اولین فرزند از زن سومشه ، جز خودش یه خواهر تنی داره، داشت یعنی ... اسما !
چهارده سالش که میشه پدرش تنها میفرستتش لندن برای درس خوندن مثل بقیه برادرهای ناتنیش که هرکدوم به یه جا فرستاده میشن برای درس خوندن جز برادر اولش، این سیاست پدرش بود برای اینکه از دردسر درست کردن ودعوای پسراش باهم جلوگیری کنه !
از طرفی هم عامر به مادرش و اسما خواهرش خیلی وابسته بود و این وابستگی بخاطر محرومیت عاطفی از سمت پدری که هیچوقت بخاطر مشغله و بزرگی خانواده بالاسرش نبوده آنرمال و افراطی بود، وقتی مجبور میشه تنها با یکی از کارگذار های پدرش بره لندن درس بخونه علائم اسکیزوئیدی که از بچگی بخاطر فشار خانوادگی و محرومیت عاطفی توش نهادینه شده بودن سرباز بزنه، خودش میگه مشاور مدرسه اونموقع فکر میکرده که این افسردگیه و کلی جلسات مشاوره برگزار کرده، همه درواقع فکر میکردن ، دکتر آلن میگفت از همون روزهای اول که عامر رو سرکلاس ها میدیده متوجه شده عامر دچار اسکیزوئده همراه با افسردگیه و بخاطر علائم افسردگی کسی متوجه اسکیزوئید عامر نشده بود، دکتر آلن میگفت خیلی سعی کرده بهش نزدیک بشه و تحت درمان بگیرتش اما نتونسته... خب دیدی که شیخ لوسم چقدر سرسخته، چقدر کوهه که حتی دکتر ژانت آلن معروف هم نتونسته بهش نفوذ کنه !
اما خب میدونی؟ اینا باز یطرف ماجراست ، یطرف خیلی دردناک تر هم داره که هیچکس جز من راجع بهش نمیدونست، غیرت عربی شیخ ام نمیزاشت به کسی بگه تا اینکه من احمق به دکتر آلن گفتمش ، چون نمیتونستم بیشتر از این رنج کشیدن عامر رو ببینم و کاری از دستم برنیاد...
و هق هق ام دوباره به هوا رفت از رنجی که عامر کشیده بود، هربار که یادش میافتادم هزارتا چاقو همزمان توی قلبم فرو میرفت، حافظ یه لیوان اب دستم داد و دعوتم کرد به آرامش داشتن، اما مگه میشد با این وضعیتی که نمیدونستم عامر با حالی که از الان من خیلی داغون تره کجاست آروم بگیرم؟!
_ من نزدیک پنج ساله عامر رو میشناسم، اما باورت میشه اگه بگم تو این پنج سال حتی یکبار هم خنده از ته دل عامر رو ندیدم؟ حتی تو خوشحال ترین لحظه هاشم اون غم تنها چشماش موج میزنه، من فقط میخواستم برای یکبار هم که شده خنده از ته دلشو ببینم، بخاطر همین به دکتر آلن راجع به اسما، خواهر کوچیک عامر گفتم ...!
اسمايی که شد گل پرپر و داغ روی دل عامر، عامر تعریف میکرد دقیقا تو هفته اول ترم دوم تحصیلی که داشته میرفته سمت ساختمون دانشکده گوشیش زنگ میخوره و شماره پدرش رو میبینه و از همونجا میفهمه که اتفاق خوبی نیافتاده چون شیخ اسد سال به سال جز مسائل مهم و رسمی باهاش صحبت نمیکرد، پدرش ازش میخواد سریعا بگرده به امارات و عامر وقتی برمیگرده تازه با فاجعه رو به رو میشه !
دردناکه حافظ، تشریح و تفسیرش خیلی دردناکه از خلاصه اش همینقدر برات بگم که اسمای طفل معصوم تحت تجاوز دوست مست پدرش قرار میگیره و پدرش برای اینکه ابروی عربیشون زیر سوال نره نه اعتراض میکنه نه هیچی و بلکه اسما رو مقصر میدونه و تو خونه بعد از کتک زدنش زندانیش میکنه، اسما هم البته که طاقت نمیاره این جفا وظلم رو و با زدن رگش خودکشی میکنه !
داستان آشناست برات نه؟! چقدر دخترای کشور خودمون همینجوری معصومانه غریب کش شدن !
داستان غربت زن ها تو اکثر کشورهای خاورمیانه یجوره انگار...!
مادرش هم همونموقع سکته قلبی میکنه از شدت فشار عصبی و فوت میکنه !
و عامر وقتی به خونه میرسه که از مرگ اسما ماه ها و از مرگ مادرش هفته ها گذشته بود، همونموقع له و داغون و نابود برای همیشه از خانواده اش جدا میشه و برمیگرده لندن.
وقتی هم داستان تجاوز به اسما و سکوت پدرش رو میفهمه جنس خودش رومقصر میدونه، یجور تنفر از مرد بودن و بخاطر همین ناخواسته از شدت فشار روانی گرایش ایسکشوآل پیدا میکنه !
تو حالا همه چیز رو راجع به شیخ کوه من میدونی ...
@aevien
دلیار ؛
خاتون سر ظهری چنگمیزد به پارچه سفید داخل تشت و میگفت:
معصومِکوچکم حواست باشه دلت رو به کی میدی ؛
رد خون از پارچه سفید هیچوقت پاک نمیشه ،
همونطور که عشق از دل عاشق ...
به شعر ، به واژه قسم
که شما به عمق جانِدل عاشق کوچک ات رسوخ کرده ای ؛
مثل رد خون به جان پارچه سفید ...
مثل راهی که برگشت ندارد !
#محیا_زند
#خسرو_بخواند
@aevien 🌱
خاتون سر ظهری چنگمیزد به پارچه سفید داخل تشت و میگفت:
معصومِکوچکم حواست باشه دلت رو به کی میدی ؛
رد خون از پارچه سفید هیچوقت پاک نمیشه ،
همونطور که عشق از دل عاشق ...
به شعر ، به واژه قسم
که شما به عمق جانِدل عاشق کوچک ات رسوخ کرده ای ؛
مثل رد خون به جان پارچه سفید ...
مثل راهی که برگشت ندارد !
#محیا_زند
#خسرو_بخواند
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 🌱 ما دو مغرور؛ دو خودخواه؛ دو بد تقديريم ! عاشقى كردن ما شرح عدم در عدم است ! #سيد_تقی_سیدی
که چقدر زیاد و بیوقفه این بیت رو دوست دارم ...
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتادوپنج #محیا_زند _ پدر عامر از اون شیخ های پولدار اماراتیه و عامر اولین فرزند از زن سومشه ، جز خودش یه خواهر تنی داره، داشت یعنی ... اسما ! چهارده سالش که میشه پدرش تنها میفرستتش لندن برای درس خوندن مثل بقیه برادرهای ناتنیش که…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادوشش
#محیا_زند
به قیافه حافظ نگاه کردم و اولش باورم نشد چشم های خیسش رو... اما چشم های حافظ برای رنج عامرم خیس شده بود.
نمیدونم چقدر تو سکوت گذشت، حافظ رعایت حالم رو میکرد که نمیپرسید پس تو کجای زندگی عامری دقیقا؟! اما میخوندمش تو چشماش این ابهام رو !
با صدای گرفته ام ادامه دادم :
_ ده دوازده سال بعد از این فاجعه عامری که بشدت گوشه گیر و افسرده بوده من رو تورستورانی که کار میکردم اتفاقی میبینه و به گفته خودش همون لحظه اول به این نتیجه میرسه من و اسما بینهایت شبیه همیم !
میدونی یجورایی حق داره، بعدها وقتی عکس اسما رو نشونم داد دیدم که واقعا چشم هامون شبیه به همه، اما بقیه اجزای چهره مون نه، عامر ولی بطرز افراطی ای معتقد بود ما شبیه همیم و بخاطر همین اون اوایل سر من احساس مسئولیت میکنه و یجورایی میخواست عذاب وجدانش رو سر اسما با محافظت از من رفع کنه، اما بعدها این احساساتش شکل های متفاوت تری هم گرفت.
ما هردو رنج کشیده و طرد شده بودیم به نوعی و به تموم آدم ها بی اعتماد، شدیم تکیه گاه و کس و کار همدیگه، عامر اما بیمارگونه !
عامر برای من پدر، برادر و رفیق و خانواده اس، پناهه، کوهه !
اما اینکه من برای اون چی هستم معلوم نیست، اطرافیان فکر میکنن ما پارتنر هم و همخونه همیم اما نیستیم !
اون تعصب برادرانه ای که عامر سر من داشت و من رو به چشم اسما میدید هیچوقت این اجازه رو بهمون نداد، عامر اما نمیتونه من رو رها کنه، نمیتونه من رو کنار کس دیگه ای ببینه و خودش داره رنج میکشه از این بابت، فکر میکنه من از سر ناچاری پیشش موندم و اون نمیتونه هیچ کاری برای رها کردن من انجام بده اما اینطور نیست حافظ، عامر عزیز منه بطرز عجیبی و من با تموم قلبم پیشش موندم، عامر ولی باور نمیکنه... یکسال اخیری که قبل از اومدن به ایران کنار هم بودیم برامون خیلی پرتنش بود، عامر میخواست از من جدا شه یا حداقل این وابستگب عجیبش از من رو کنار بزاره اما نمیتونست، اکثر شب ها مست بود و کابوس میدید، با احساس گناه افراطی داشت خودش رو شکنجه میداد و من مجبور شدم به دکتر آلن بگم همه چیز رو.
استاد آلن پیشنهاد داد طوری که عامر احساس خطر زیادی نکنه یه مدت ازش فاصله بگیرم و بهترین بهونه گذشته من و برگشتن موقت من به ایران بود و دکتر آلن در تلاش بود تو این مدت طوری که عامر خودش متوجه نشه رو ناخوداگاه و احساس گناه اون کار کنه، تا حدود زیادی هم خوب پیش رفته بود اما وقتی ما باهم برگشتیم به اینجا و من و تو رو کنار هم دید اوضاع دوباره یکم بهم ریخت و حالا هم که اینطوری شده... ساعت ها گذشته، پس چرا خبری ازشون نمیشه حافظ ؟ شیخ لوس من کجا رفته ؟!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادوشش
#محیا_زند
به قیافه حافظ نگاه کردم و اولش باورم نشد چشم های خیسش رو... اما چشم های حافظ برای رنج عامرم خیس شده بود.
نمیدونم چقدر تو سکوت گذشت، حافظ رعایت حالم رو میکرد که نمیپرسید پس تو کجای زندگی عامری دقیقا؟! اما میخوندمش تو چشماش این ابهام رو !
با صدای گرفته ام ادامه دادم :
_ ده دوازده سال بعد از این فاجعه عامری که بشدت گوشه گیر و افسرده بوده من رو تورستورانی که کار میکردم اتفاقی میبینه و به گفته خودش همون لحظه اول به این نتیجه میرسه من و اسما بینهایت شبیه همیم !
میدونی یجورایی حق داره، بعدها وقتی عکس اسما رو نشونم داد دیدم که واقعا چشم هامون شبیه به همه، اما بقیه اجزای چهره مون نه، عامر ولی بطرز افراطی ای معتقد بود ما شبیه همیم و بخاطر همین اون اوایل سر من احساس مسئولیت میکنه و یجورایی میخواست عذاب وجدانش رو سر اسما با محافظت از من رفع کنه، اما بعدها این احساساتش شکل های متفاوت تری هم گرفت.
ما هردو رنج کشیده و طرد شده بودیم به نوعی و به تموم آدم ها بی اعتماد، شدیم تکیه گاه و کس و کار همدیگه، عامر اما بیمارگونه !
عامر برای من پدر، برادر و رفیق و خانواده اس، پناهه، کوهه !
اما اینکه من برای اون چی هستم معلوم نیست، اطرافیان فکر میکنن ما پارتنر هم و همخونه همیم اما نیستیم !
اون تعصب برادرانه ای که عامر سر من داشت و من رو به چشم اسما میدید هیچوقت این اجازه رو بهمون نداد، عامر اما نمیتونه من رو رها کنه، نمیتونه من رو کنار کس دیگه ای ببینه و خودش داره رنج میکشه از این بابت، فکر میکنه من از سر ناچاری پیشش موندم و اون نمیتونه هیچ کاری برای رها کردن من انجام بده اما اینطور نیست حافظ، عامر عزیز منه بطرز عجیبی و من با تموم قلبم پیشش موندم، عامر ولی باور نمیکنه... یکسال اخیری که قبل از اومدن به ایران کنار هم بودیم برامون خیلی پرتنش بود، عامر میخواست از من جدا شه یا حداقل این وابستگب عجیبش از من رو کنار بزاره اما نمیتونست، اکثر شب ها مست بود و کابوس میدید، با احساس گناه افراطی داشت خودش رو شکنجه میداد و من مجبور شدم به دکتر آلن بگم همه چیز رو.
استاد آلن پیشنهاد داد طوری که عامر احساس خطر زیادی نکنه یه مدت ازش فاصله بگیرم و بهترین بهونه گذشته من و برگشتن موقت من به ایران بود و دکتر آلن در تلاش بود تو این مدت طوری که عامر خودش متوجه نشه رو ناخوداگاه و احساس گناه اون کار کنه، تا حدود زیادی هم خوب پیش رفته بود اما وقتی ما باهم برگشتیم به اینجا و من و تو رو کنار هم دید اوضاع دوباره یکم بهم ریخت و حالا هم که اینطوری شده... ساعت ها گذشته، پس چرا خبری ازشون نمیشه حافظ ؟ شیخ لوس من کجا رفته ؟!
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتادوشش #محیا_زند به قیافه حافظ نگاه کردم و اولش باورم نشد چشم های خیسش رو... اما چشم های حافظ برای رنج عامرم خیس شده بود. نمیدونم چقدر تو سکوت گذشت، حافظ رعایت حالم رو میکرد که نمیپرسید پس تو کجای زندگی عامری دقیقا؟! اما میخوندمش…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادوهفت
#محیا_زند
سمیناری که نزدیک به یکسال براش زحمت کشیده بودیم با موفقیت و تأیید بقیه انجمن روانشناسان حاضر در سمینار با موفقیت گذشت، اما خستگی این یکسال برای انجام این پروژه از تن من بیرون نرفت چون هنوز خبری از عامر نبود !
از همون شب کذایی تو دفتر خبری از عامر نبود، نزدیک صبح دکتر آلن خسته به دفتر برگشت و به من خسته و وحشت زده گفت: باید یه مدت تنهاش بزاریم آنه !
و همین !
فقط همین !
تمام این مدت مثل اسفند رو آتیش بودم، مثل بیچاره ای که دستش به هیچ جا برای پیدا کردن چاره بند نیست !
حافظ سعی کرده بود ارومم کنه، پا به پام برای پیدا کردن عامر اومده بود اما با تمومشدن سمینار و شروع ترم جدیدش باید برمیگشت به ایران و این اندوهی تازه تر بود روی اندوه های قبلی برای من ... برای منی که پیش خودم اعتراف کرده بودم که منم به این دکتر موجوگندمی حس پیدا کردم !
اما با نگاه به نبود عامر و نگرانی براش اصلا جایی برای پرداختن به این موضوع نداشتم، حداقل برای این زمان !
@aevien
تو فرودگاه بودیم، حافظ باید وارد گیت پرواز میشد، دکتر آلن خداحافظی اش روکرده بود و به ماشین برگشته بود.
جلوش وایساده بودم، سرم پایین بود، دست هام تو جیب کت پاییزه ام بود و با نوک بوت ام به زمین ضربه آروم و ممتد میزدم، پاش رو گذاشت تو نقطه ای که نوک بوت ام روش فرود می اومد و ضربه بعدی من روی کفش چرم حافظ بود .
سرم رو بالا آوردم، نگاه اونم اندازه من خسته و اندوهناک و متوحش بود ؟
بود ...
+ دارن گیت رو میبندن باید برم.
سرم رو به نشونه تاکید تکون دادم، از حرف زدن خسته بودم.
+ برای تعطیلات میان ترم باز برمیگردم اما تو این مدت کوچک ترین خبری که از عامر شد یا اگر به کمک من احتیاجی داشتی من رو در جریان بزاری، باشه؟
باز سر تکون دادم.
+ دختر ؟
نگاهش کردم تا ادامه بده حرفش رو، اما محکم تر از قبل تکرار کرد:
+ دختر خانم ؟
و این یعنی تا صوت از حنجره ام خارج نمیشد حرفش رو نمیزد.
_ بله ؟
+ خب خداروشکر، فکر کردم صدات رو از دست دادی.
لبخند بیجونی به کنایه اش زدم.
+ ازت میخوام تو این مدت خیلی خودت رو عذاب ندی و مواظب خودت باشی، مواظب آیه حساس و کوچولو من بیشتر ، قول میدی؟
و گونه های رنگ پریده من با چه سرعتی با جمله اخرش رنگ گرفت .
و کجا خونده بودم که مواظب خودت باش معادل مردانه دوستت دارم ما زن هاست ؟
_ قول میدم.
لبخندی زد.
اخرین اخطار برای سوار شدن به پرواز ۸۴۳ ایران اعلام شد، اخرین نگاهش را سر تا پا بهم کرد و گفت:
+ به امید دیدار دختر.
_ به امید دیدار دکتر جوگندمی.
و حالا بغض نشسته در گلو بزرگترین وجه اشتراک ما دوتا بود .
@aevien
#آیه_حضورت
پارت هفتادوهفت
#محیا_زند
سمیناری که نزدیک به یکسال براش زحمت کشیده بودیم با موفقیت و تأیید بقیه انجمن روانشناسان حاضر در سمینار با موفقیت گذشت، اما خستگی این یکسال برای انجام این پروژه از تن من بیرون نرفت چون هنوز خبری از عامر نبود !
از همون شب کذایی تو دفتر خبری از عامر نبود، نزدیک صبح دکتر آلن خسته به دفتر برگشت و به من خسته و وحشت زده گفت: باید یه مدت تنهاش بزاریم آنه !
و همین !
فقط همین !
تمام این مدت مثل اسفند رو آتیش بودم، مثل بیچاره ای که دستش به هیچ جا برای پیدا کردن چاره بند نیست !
حافظ سعی کرده بود ارومم کنه، پا به پام برای پیدا کردن عامر اومده بود اما با تمومشدن سمینار و شروع ترم جدیدش باید برمیگشت به ایران و این اندوهی تازه تر بود روی اندوه های قبلی برای من ... برای منی که پیش خودم اعتراف کرده بودم که منم به این دکتر موجوگندمی حس پیدا کردم !
اما با نگاه به نبود عامر و نگرانی براش اصلا جایی برای پرداختن به این موضوع نداشتم، حداقل برای این زمان !
@aevien
تو فرودگاه بودیم، حافظ باید وارد گیت پرواز میشد، دکتر آلن خداحافظی اش روکرده بود و به ماشین برگشته بود.
جلوش وایساده بودم، سرم پایین بود، دست هام تو جیب کت پاییزه ام بود و با نوک بوت ام به زمین ضربه آروم و ممتد میزدم، پاش رو گذاشت تو نقطه ای که نوک بوت ام روش فرود می اومد و ضربه بعدی من روی کفش چرم حافظ بود .
سرم رو بالا آوردم، نگاه اونم اندازه من خسته و اندوهناک و متوحش بود ؟
بود ...
+ دارن گیت رو میبندن باید برم.
سرم رو به نشونه تاکید تکون دادم، از حرف زدن خسته بودم.
+ برای تعطیلات میان ترم باز برمیگردم اما تو این مدت کوچک ترین خبری که از عامر شد یا اگر به کمک من احتیاجی داشتی من رو در جریان بزاری، باشه؟
باز سر تکون دادم.
+ دختر ؟
نگاهش کردم تا ادامه بده حرفش رو، اما محکم تر از قبل تکرار کرد:
+ دختر خانم ؟
و این یعنی تا صوت از حنجره ام خارج نمیشد حرفش رو نمیزد.
_ بله ؟
+ خب خداروشکر، فکر کردم صدات رو از دست دادی.
لبخند بیجونی به کنایه اش زدم.
+ ازت میخوام تو این مدت خیلی خودت رو عذاب ندی و مواظب خودت باشی، مواظب آیه حساس و کوچولو من بیشتر ، قول میدی؟
و گونه های رنگ پریده من با چه سرعتی با جمله اخرش رنگ گرفت .
و کجا خونده بودم که مواظب خودت باش معادل مردانه دوستت دارم ما زن هاست ؟
_ قول میدم.
لبخندی زد.
اخرین اخطار برای سوار شدن به پرواز ۸۴۳ ایران اعلام شد، اخرین نگاهش را سر تا پا بهم کرد و گفت:
+ به امید دیدار دختر.
_ به امید دیدار دکتر جوگندمی.
و حالا بغض نشسته در گلو بزرگترین وجه اشتراک ما دوتا بود .
@aevien