.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
Che Shabaei
Ali Lohrasbi
من همینم؛
بد باشی هم خوبیتو میخوام ...

@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و هشت #محیا_زند انتظار داشتم حداقل وقتی میرسه جلوی در ارایشگاه با خودم تماس بگیره نه صبا اما اینکارو نکرد و با صبا تماس گرفت، پانچ سفیدم رو روی لباس ماکسی ای که باهم گرفته بودیم پوشیدم و رفتم تو لابی و دیدمش که نشسته رو مبل…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت شصت و نه
#محیا_زند
اگر اوضاع مثل سابق بود قرار بود من و امیرحافظ دوروز بعد از عروسی برگردیم که برای رفتن به لندن آماده شیم اما صانع بهم گفته بود که دکترسراج عذرخواهی کرده و روز بعد عروسی برگشته به تهران بخاطر کاری که براش پیش اومده و من تنها باید برگردم !

داری از کی فرار میکنی دکتر جوگندمی؟ هرکی ندونه من که میدونم کاری نداری و اینا همش بهونه است !

نهایتا خودم با پرواز دوروز بعد تنها برگشتم تهران بعد از خداحافظی مفصلی که با تک تک اعضای خانواده کرده بودم و خودم میدونستم برای مدت طولانی ای بار اخره و اما بقیه فکر میکردن نهایتا ماه دیگه اینموقع برمیگردم پس اونقدر هم خداحافظی جدی ای نیست ، ترجیح میدادم اگر قراره برگشتی تا مدت طولانی ای درکار نباشه کسی ندونه و زجر خداحافظی آخر رو خودم تنهایی تحمل کنم.

@aevien

دور خودم تو خونه ای که آخرین شب اقامتم رو‌توش میگذروندم چرخیدم، تمام وسایل رو جمع و جور کرده بودم و ساک هام کامل بسته شده تو هال ردیف بودن، خونه ای که اماده رها شدن برای مدت ها بود و کلیدش رو‌قصد داشتم به بابا برگردونم تا هرکاری که خودش صلاح میدونه رو انجام بده باهاش.
و میدونستم که امیرحافظ خونه است و اونم احتمالا داره کارهاش رو‌برای پرواز ساعت سه عصر فردا به مقصد لندن انجام میده ، حداقل ماشینش که تو پارکینگ بود کنار جای خالی ماشین خودم که از قبل کارهای فروشش رو انجام داده بودم.
و باهمین فکر یهو یه جرقه تو‌ذهنم زده شد ؛ همینه، بهترین بهونه رو پیدا کرده بودم !

@aevien

لباس هامی خونگیمو‌ با لباس های بیرونیم عوض کردم و کیفم رو‌برداشتم و دکمه طبقه هشت آسانسور رو‌ زدم، بعد از زدن زنگ از جلوی در کنار رفتم تا از چشمی در قابل دیدن نباشم!
کارمون به کجا رسیده دکتر جوگندمی؟ باید قایم باشک بازی باهات کنم تا بتونم ببینمت؟

مدت زیادی طول کشید تا در باز شد و من امیرحافظ رو با موهای ژولیده و طبق معمول بالاتنه برهنه ای که با ملحفه پوشونده شده بود و برق گلوبند وان‌یکاد نقره ایش دیدم، با چهره ای که اول یکه خورد اما سریع حالت خشک دفاعیش رو پس گرفت.

مهلت حال و احوال خشک و خالی رو به خودمون ندادم، از کنارش رد شدم و وارد خونه شدم و ندیده میدونستم که در عین تعجب چشماش باریک شده تا تشخیص بده دقیقا چه فکری تو کله امه !
رفتم تو آشپزخونه ای که جای وسایلش رو بهتر از خود امیرحافظ بلد بودم چون بیشترش رو خودم چیده بودم، بین کابینت ها میچرخیدم و وسایل موردنیاز یه چایی و متعلقاتش رو برمیداشتم و بلاخره به حرف اومدم:
_ نمیدونم بار دیگه ای که میتونم دریای شمال رو ببینم چه وقتیه اما میدونم تا بینهایت دلم براش تنگ میشه، بخاطر همین دلم میخواد قبل رفتن یبار دیگه ببینمش، ماشینم رو‌فروختم و‌احتمالا خودت از جای خالیش تو پارکینگ میدونی ، تنها هم که نمیتونم برم پس ازت میخوام وقت طلوع رو بریم همون ساحل همیشگی مون....

و برگشتم بهش نگاه کردم که به اپن با دستای حلقه شده تو سینه اش تکیه داده بود و با نگاهش میخواست تا عمق روحم رسوخ کنه!

_ باشه دکترجوگندمی؟!

صدام و نگاهم اونقدر خواهش داشت که نتونه بگه نه، فقط گفت :+ میرم لباس مناسب بپوشم!

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و نه #محیا_زند اگر اوضاع مثل سابق بود قرار بود من و امیرحافظ دوروز بعد از عروسی برگردیم که برای رفتن به لندن آماده شیم اما صانع بهم گفته بود که دکترسراج عذرخواهی کرده و روز بعد عروسی برگشته به تهران بخاطر کاری که براش پیش اومده…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت هفتاد
#محیا_زند
کل مدتی که تو‌ راه بودیم تنها چیزی که سکوت بینمون رو میشکست صدای موسیقی بود !
باهام اومده بود اما دلیل نمیشد که سکوتش رو بشکنه احتمالا !

رسیدیم دم ساحل، زیرانداز رو پهن کرد نزدیک موج ها و من فلاکس چایی رو اماده کردم و‌گذاشتم‌روش و جفتمون نشستیم رو به موج ها و منتظر طلوع شدیم، مثل همیشه با این فرق که اون صمیمت همیشگی بینمون نبود.

باید حرف میزدیم ولی، باید حرف میزد و بیرون میریخت دلخوریشو، باید سکوت رو میشکستم:
_ ازم دلخور نباش، دیگه شناختی منو! آدمی نیستم اینکه بقیه از دستم ناراحتن یا نه برام مهم باشه اما تو‌ فرق داری، تو مهمی، وقتی تو اینجوری باهام سروسنگینی انگار کل دنیا سروسنگینه ، آیه ترس برش میداره با اینکه با کمک تو یادگرفته بزرگ و قوی باشه !

نگاهش میکردم و‌ همچنان مستقیم نگاهم نمیکرد !

+ از آیه بیشتر از این ها انتظار داشتم، انتظار داشتم من رو انقدر غریبه ندونه، ندونی...

_بخدا نمیدونه، بخدا نمیدونم !

+ پس چرا از تصمیمت بهم چیزی نگفتی ؟!

_ترسیدم !

+از چی؟ از من ؟

_ از اندوه و درد لحظه ای که راجع بهش باهات صحبت کنم و ناامیدی تو چشم هات و بغض تو گلوم ، از اینکه ببینی چقدر شک دارم به رفتن اما به موندن بیشتر !

نگاهم کرد بلاخره و این احتمالا بخاطر شنیدن لرزش صدام بود که نشون دهنده بغض سنگینم بود!
+ چی میخوای از زندگیت دختر ؟ چی میخوای که شک داری به همه چیز؟

دلم برای دختر گفتنش لک زده بود، بعدها بیشتر لک میزد !
_ نمی‌دونم! فقط انگار عادت کردم به رفتن، به تعلق نداشتن !

+پس عامر کجای زندگیته که لنگ میزنی تو تعلق نداشتن؟!

_ همه جاش، حداقل واضح ترین قسمت زندگیمه !

+ ترست از مخالفت حاج باباته که رابطه ات باهاش رو رسمی نمیکنی؟!

و دیدم که‌ موقع گفتن این جمله چطور اجزای صورتش میل به مچاله شدن داشت اما مقاومت کرد!

پوزخندی زدم:_ از من خیلی وقته گذشته که بخاطر ترس از مخالفت سراج ها کاری رو‌بکنم یا نکنم!
میدونی حافظ؟ آدم یچیزایی، یه رازهایی رو‌نمیتونه به کسی بگه، حتی به رازدار ترین ادم زندگیش چون اون راز متعلق به خودش نیست و برای کس دیگه ایه !

جواب سوالش رو نداده بودم که هیچ گیج ترش هم کرده بودم !
بس بود!

انعکاس نارنجی کمرنگ خورشید رو تو قرنیه چشم هاش دیدم، لبخند محزونی زدم و گفتم:_ خورشید داره طلوع میکنه دکتر جوگندمی... نزدیک وقت رفتنه !

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتاد #محیا_زند کل مدتی که تو‌ راه بودیم تنها چیزی که سکوت بینمون رو میشکست صدای موسیقی بود ! باهام اومده بود اما دلیل نمیشد که سکوتش رو بشکنه احتمالا ! رسیدیم دم ساحل، زیرانداز رو پهن کرد نزدیک موج ها و من فلاکس چایی رو اماده…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت هفتادویک
#محیا_زند
هواپیمامون باوجود تاخیر همیشگی فرودگاه ایران راس ساعت یازده و نیم شب به وقت ایران و هشت شب به وقت لندن تو فرودگاه هیترو لندن نشست .
دفعه قبلی که به اینجا اومدم جز لیدری که کارهای پذیرشمو انجام داده بود کس دیگه ای منتظرم نبود اما اینبار عامر با اون دسته گل بزرگ‌رز سرخ و دکتر آلن رو میتونستم از پشت شیشه ها ببینم که مشتاقانه انتظارم رو میکشیدن.
بیخیال تحویل گرفتن چمدون ها دویدم به سمتشون و بین انبوه عطر رز و ماهیچه های محکم سینه عامر خودمو قایم کردم، چیزی نمیگفتم، چیزی نمیگفت و فقط عطر موهامو نفس میکشید .
نمیدونم چقدر گذشت که یهو یادم افتاد وای حافظ ! مثل برق گرفته ها از بغل عامر اومدم بیرون و چشم چرخوندم تا ببینمش و دیدمش که کنار دکتر آلن وایساده بود و باهاش حرف میزد و چندوقت یبار نگاه عجیب و‌برزخی ای به ما می‌انداخت !
ای لعنت به دلتنگی از عامر که حواسم رو هم از امیرحافظ هم از دکتر آلن پرت کرده بود!
رفتم سمت دکترآلن و با خجالت بهش سلام دادم.
دکترآلن بسیار عزیزم مثل همیشه بود، همون تیپ کژوآل همیشگیش که متشکل از یه شلوار پارچه ای گشاد همراه با یه شومیز ساده و صندل های ساده بود و موهایی که مثل همیشه کوتاه و یکدست سفید و با چند گیره به سمت فرق کج تنظیم شده بود.
با صدای سلام من از گفتگ‌وگو با امیرحافظ دلخور از من دست کشید و یه قدم به سمتم برداشت، خواستم بغلش کنم که یادم اومد اینجا انگلستانه و از این خبرها نیست !
پس فقط دستم رو بردم جلو و باهاش محکم و دوستانه دست دادم و حالش رو پرسیدم و گفتم که چقدر دلتنگش بودم.
و اون فقط یه جمله گفت: + دل ماتموم این مدت ها باهات تو ایران بود دختر شرقی، خوش اومدی.

و حالا نوبت سلام کردن عامر و امیرحافظ بود، عامر با چند قدم بلند خودش رو به ما رسوند و نیمه رسمی_صمیمی با امیرحافظ دست داد و حال هم رو همونطور پرسیدن و تموم این مدت البته که از چشم های تیز دکتر آلن دور نموند اضطراب و استرس من بخاطر نوع برخورد این دوتا مرد موقع حال و احوال !

@aevien

موقعیت اقامت من که معلوم بود، بعد از یکسال داشتم برمیگشتم به خونه خودم!
امیرحافظ هم قرار بود بره به هتلی که از طرف دانشگاه تهران برای اقامتش تو اینجا رزرو شده بود و دکتر آلن گفته بود که میرسونتش، گرچند دلم میخواست خودم برسونمش اما وجود عامری که عجله داشت زودتر برسیم خونه تا برای شام یه جشن برگشت کوچولوی دونفره بگیریم مانع میشد برای اجرای این تصمیم !
ساک های من تو ماشین عامر و ساک امیرحافظ تو تاکسی ای که دکتر آلن گرفته بود جا داده شد، قبل از سوار شدن به ماشین رفتم سمتش تا مطمئن شم چیزی لازم نداره، نسبت به قبل آروم تر شده بود و کمتر دلخور بود، اما هنوز سرد بود و دکتر سراج، نه دکتر جوگندمی!

_ هرساعت از شبانه روز اگر احساس کردی چیزی لازم داری بهم زنگ بزن باشه؟! اپارتمان من به هتلی که توش اقامت داری خیلی نزدیکه !

+باشه ، نگران من نباش، دکتر اسد منتظره بهتر بیشتر از این منتظرش نزاری!

از سردی لحنش یخ زدم و سردی احساسات لندنی ها چه زود روش تاثیر گذاشته بود!

دقیقه اخر قبل از سوار شدن عامر برگشت سمتش و داد زد:+ فردا شب شام به اپارتمان ما دعوتی دکترسراج، برنامه تو خالی بزار !
و بعد سوار ماشینشد و با چشم غره من و تشر من مواجه شد که چرا بدون هماهنگی مهمون دعوت میکنه!
لعنت !
قرار بود این یک ماه آینده رو یه جنگ اعصاب درست و حسابی با این دوتا مرد محبوب و مهم زندگیم داشته باشم ظاهرا !
اما من بسیار خسته و ناتوان بودم براش...

@aevien
دل‌یار من...
سرتون سلامت و قدتون کمون و زلفتون پریشون، مثل دل ما ...!
دل عاشقان کوچک به مو بند است !
لطفا عنایتی کنید و برای دل پریشان کوچکتان مرهم بفرستید...
#محیا_زند

@aevien 🌱
@aevien

#آیه_حضورت
پارت هفتاد و دو
#محیا_زند
میز شام قبل از اومدن من چیده شده بود ، عامر خودش اشپزی کرده بود و برای موقعیت های این‌چنینی جز مرغ‌تنوری شیخ لوس من چه چیز دیگه ای بلد بود بپزه؟!
بعد از شام رفتیم به تراس کوچیک اپارتمانمون برای خوردن قهوه و دود کردن سیگارهامون و این یاد حافظ رو به یاد شب هایی که تو تراسش با چایی و سیگار گذرونده بودیم بیشتر زنده میکرد ، تراس کوچک ما از لحاظ اندازه به پای تراس خانه حافظ نمیرسید اما از لحاظ ویو که تو طبقه شونزده یه برج هجده طبقه بود برتری داشت ، نزدیک به دوسال میشد که این واحد رو با عامر مشترکا خریده بودیم، گرچند عامر اصرار داشت کل مبلغ رو خودش بده اما من زیر بار نرفتم چون اونطوری نمیتونستم به چشم خونه واقعیم بهش نگاه کنم اما حالا با این شرایط اینجا واقعا حکم خونه رو داشت برام.

عامر دو‌فنجون قهوه رو لبه تراس گذاشت و گفت: + من و تو خیلی حرف داریم آنه... تو‌شروع کن به تعریف کردن.

قفل گوشیم رو باز کردم صفحه پیام هام به حافظ رو تو واتسآپ آوردم.
_ تو که موبه مو زندگی منو میدونی شیخ، کدوم قسمت تعریف نکرده برات مونده؟!

و برای حافظ تایپ کردم: _ همه‌چی رو‌به‌راهه ؟

+ تیکه این فامیلتون !

و دکمه سند رو زدم، دوتا تیک خورد و این یعنی بیداره !
_ امیرحافظ ؟!

+دکتر سراج !

_چیش برات نامعلومه؟!

+ نگاه‌هاش آنه... دفعه قبلی که ایران بودم نگاه هاش این شکلی نبود، اینبار فرق داشت !

_ نگاه‌هاش چطوری بود مگه؟!

+ شکل مردی که به یه زن علاقه داره!

ته دلم خالی شد !
_ اشتباه میکنی عامر !

+ هی خانم، من یه مردم و طرز نگاه همجنس ام رو خوب میشناسم، توروهم خوب میشناسم، طرز نگاه و نگرانی توهم نسبت بهش تغیر کرده ... شما نزدیک یکسال وقت گذروندین باهم و اینکه احساسی بین تون شکل گرفته باشه طبیعی و قابل درکه برام !

اما آرواره های سفت شده اش و تیره تر شدن پوست سبزه اش اصلا این معنی رو نمیداد که این مسئله براش قابل درکه !
_ داری شلوغش میکنی شیخ !

+ فقط راستشو بگو بهم آنه... چیزی بینتونه؟!

همون لحظه پیام حافظ اومد رو صفحه گوشیم که از همین فاصله هم سردی لحن رسمیش قابل حس بود:(+نه دکترسراج، ممنون و‌ شب بخیر!)
با این اوصاف چیزی بین من و این مرد بود واقعا ؟!

_ نه عامر !

دستش رو گذاشت روی گونه ام، آرواره هاش سفت تر شده بود و صداش میلرزید:
+ آنه، تو تقریبا تنها کسی هستی که توی این دنیا برای من مونده، عزیز تر از تو ندارم ، میدونی خودت ؛ اما به این معنی نیست که راضی باشم به اینکه تو زندون من بمونی!

ذوب شدم برای مظلومیت تو صداش و چشم هام با چه سرعتی خیس شده بود، دوتا دست‌هام رو گذاشتم دوطرف گونه‌اش:
_ اوه شیخ، شیخ لوس من ... من تو‌ زندون تو نیستم، من با کمال میل خودم اینجام عامر، بخاطر یه تیکه از قلبم که تا ابد برای توئه...

چنددقیقه توچشام دقت کرد و بعد گفت:+ فقط میخوام بدونی تو حق انتخاب داری آنه، چشمات مثل همیشه نیست !

و بعد همونطور که به قهوه سرد شده‌اش فحش های رکیک‌عربی میداد رفت تو اتاقش و درو‌بست!
خدایا ... لوس بازی های کدومشون رو کجای دلم میزاشتم ؟!

@aevien
وقتی از سال شده که باید از مهدی موسوی نقل قول کنیم :
پاییز آمده ست که خود را ببارمت!
پاییز: نام ِ دیگر ِ من دوست دارمت!

@aevien 🌱
She and Her Darkness
Diary of Dreams
I'm dying for you, can't you see?
I'm lying for you to be free!
I hunger for you, 'cause I can't eat!
I'd vanish for you in defeat!
@aevien 🌱
زیبا، زیبا، زیبای آلمانی...
میخوام اولین ساعات پاییزتون رو با این راک زیبا شروع کنید (البته این ورژن پیانو و آروم‌ترشه) که خودم دقیقا چهارساله پابندشم بخاطر زیباییش!

گروه “ Diary of Dreams” یه بند راک چهار نفره آلمانیه که خواننده اصلیش آدرین هیتزه و عجب از اینکه با وجود لهجه خشن آلمانیش چطور انقدر عمیق احساساتش رو نشون میده و میشینه به قلب آدم !

خلاصه که کلی ازش لذت ببرید 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتاد و دو #محیا_زند میز شام قبل از اومدن من چیده شده بود ، عامر خودش اشپزی کرده بود و برای موقعیت های این‌چنینی جز مرغ‌تنوری شیخ لوس من چه چیز دیگه ای بلد بود بپزه؟! بعد از شام رفتیم به تراس کوچیک اپارتمانمون برای خوردن قهوه و دود…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت هفتاد و سه
#محیا_زند
شب بعد حافظ مهمون دعوتی عامر به اپارتمان ما بود و من چه استرسی داشتم بخاطر مواجه شدن چند ساعته این دوتا مرد باهم تو یه موقعیت غیر رسمی !
برای شام خودم اشپزی کردم و دوتا غذا که یکیش غذای محبوب عامر و اون یکی غذای محبوب حافظ بود رو اماده کردم، امشب باید حواسم به جفتشون میبود و این یه فشار بسیار زیاد بهم وارد میکرد.
همه چیز به ظاهر اروم گذشت اما درواقع فضای متشنجی بود !
حافظ و عامر بسیار دوستانه و‌ مودبانه باهم برخورد کردن اما نوبت برخودشون به من که میرسید غیردوستانه بود طوری که انگار تمام تقصیر های دنیا به پای منه !
شام رو خوردیم، قهوه هم به رسم نا نوشته مون تو تراس خورده شد و دیدم که حافظ برای چنددقیقه گاردش رو اورد پایین و مهربون شد و این بخاطر یاداوری همون خاطرات خوبی بود که باهم تو تراس خونه اش گذرونده بودیم .

نزدیک نیمه شب حافظ قصد رفتن کرد، فردا روز کاری مهمی برای سه تامون بود، قرار بود نتایج اولین پژوهش هارو به دانشکده ارائه و کنفرانس بدیم تا در صورت تایید نهایی رسمی ارائه داده بشه تو یه سمینار روانشناسی .
باید یکسری پرونده هارو که پیش من و عامر بود رو به امیرحافظ میدادیم تا برای فردا اماده اش کنه، امیرحافظی که هنوز کمی مهربون بود از تو‌ تراس بخاطر یاداوری خاطرات.

من و عامر هرکدوم به اتاق های خودمون رفتیم تا پرونده هارو بیاریم و مطمئنم که حافظ دید اتاق هامون جداست و احتمالا چقدر براش علامت سوال درست شده بود ، پرونده رو از رو میزم برداشتم و رفتم سمت حافظ و تا عامر نیومده بود باید یخ حافظ رو بیشتر میشکستم، داشتم یخ میزدم از سردی رفتارش، داشتم زجر میکشیدم !
پرونده هارو گرفتم سمتش: _جمع بندی اطلاعات متغیرهاست... برای فردا چیزی لازم نداری ؟!

سرپایین پرونده رو ازم گرفت و تشکر کرد و یه نه خشک تحویلم داد !

بی مقدمه گفتم: _ داری اذیتم میکنی !

@aevien

سرش رو با ضرب اورد بالا و متعجب نگاهم کرد!
_ پات نرسیده به لندن شدی شبیه لندنی ها، سرد و خشک ! سردیت آزارم میده امیرحافظ ، این تغیر رفتار لعنتیت عصبیم میکنه !

+ حساس شدی دکتر سراج، چیزی تغیر نکرده !

_ قبلا دختر بودم حالا دکتر سراج؟ مطمئنی چیزی تغیر نکرده ؟

حالت چهره‌اش از خشکی دراومد و چشم هاش رنجور شد، یک قدم به سمتم برداشت و از لای دندون هاش اروم اما خش دار گفت: + راستش چرا ! خیلی چیزها تغیر کرده، ما دیگه تو تهران نیستیم، اینجا تو اپارتمان مشترک تو با شیخ عربیت تو لندنیم، همه‌چی واضحه خانم‌دکتر، اشتباه از من بود که به این چیزا فکر نکردم و گذاشتم یکسری احساسات نسبت به تو برام شکل بگیره ، حالا هم میخوام اشتباهمو جبران کنم !

بلاخره اشاره مستقیم کرده بود به احساساتش !
نالیدم:
_ اتفاقا همه‌چی واضح نیست حافظ، بخدا نیست ، این چیزی که میبینی با واقعیت خیلی فرق داره ، فقط نخواه از واقعیت بگم که نمیتونم، هنوز نمیتونم، ولی اینجوری نباش، انقدر غریبه ...

+پس تو هم از من نخواه که درک کنم و بقولت اینجوری نباشم! من ترجیح میدم چیزی که چشم هام میبینن رو باور و آنالیز کنم !

این مرد چقدر با دکترسراج خونسردی که درک بالایی داشت و یه روانشناس قدر بود فاصله داشت !
چیزی نگفتم و دلخور فقط نگاهش کردم، صدای اهم گفتنی اومد و عامر از اتاقش اومد بیرون و مطمئنم کرد که از قصد طول داده از اتاقش بیاد بیرون تا ماحرف هامون رو بزنیم!

قبل اینکه عامر بهمون برسه حافظ بازهم از لای دندون های چفت شده اش خش‌دار گفت: +ازت خواهش میکنم بزار این مدت مثل دوتا همکار معمولی باشیم تا بگذره برام ، باور کن من بیشتر از تو دارم اذیت میشم دختر ... !

سست شدم، دختر... البته که دلم لک زده بود واسه شنیدن این کلمه چهار حرفی از زبونش!

عامر بهمون رسید، کاملا معلوم بود که خودش رو به اون راه زده، پرونده رو به حافظ داد ، دوستانه اما سریع باهم دست دادن و خداحافظی کردن و شب عجیب و متشنج ما سه نفر به پایان رسید .

@aevien
@aevien 🌱

غم مرا به غم دیگران قیاس مکن
که‌ من نشانه‌ی غم‌های بی‌قیاس شدم
#هلالی_جغتایی
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتاد و سه #محیا_زند شب بعد حافظ مهمون دعوتی عامر به اپارتمان ما بود و من چه استرسی داشتم بخاطر مواجه شدن چند ساعته این دوتا مرد باهم تو یه موقعیت غیر رسمی ! برای شام خودم اشپزی کردم و دوتا غذا که یکیش غذای محبوب عامر و اون یکی…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت هفتاد و چهار
#محیا_زند
دقیقا دوازده روز از اون شب متشنج میگذشت و طی این مدت من و حافظ همونطور که خواسته بود فقط مثل دوتا همکار مشترک بودیم و نه بیشتر نه کمتر !
شیش روز مونده به سمینار روانشناسی که کالج لندن اونسال میزبانش بود و از دانشگاه های معتبر زیادی دعوتی داشت و به لطف نفوذ دکتر آلن پژوهش ماهم جزو ارائه های اصلی سمینار بود و من و امیرحافظ نماینده های اصلیش بودم از طرف دانشگاه تهران.

همگی اعضای گروه تو دفتر بزرگی بودیم که مدت ها بود از طرف کالج در اختیار دکتر آلن گذاشته شده بود و کی میتونست این رو انکار کنه که دکتر آلن مهم‌ترین و پرافتخار ترین استاد کالج لندن از لحاظ رتبه علمی و پژوهش هاش بود ؟
بخاطر همین با یه اشاره هرچیزی که میخواست تو این دانشگاه در اختیارش بود، مثل همین دفتر بزرگ که هم دفترش بود، هم ازمایشگاه پژوهش هاش و هم کارهای درمانیش ، گرچند
مدت ها بود دکتر آلن کارهای درمان رو کنار گذاشته بود و درگیر پژوهش بود مگر جز موارد نادری مثل اختلال ها و بیماری های خاص یا افراد اشنا مثل من و عامر !
اون روز هم کار دقیقا از همونجا بیخ پیدا کرد، نزدیک به اخر شب بود، بقیه رفته بودن و فقط من و حافظ و عامر و دکتر آلن توی دفتر بودیم و‌ جدای بحث پژوهش راجع به یکی از اختلال ها صحبت میکردیم، درواقع دکتر آلن و حافظ بحث میکردن که دکتر آلن از عامر خواست پرونده یکی از بیمار هارو از فلان طبقه دفترش بیاره تا اطلاعاتش رو به حافظ نشون بده.
مدت زیادی گذشته بود و عامر نیومد، دکتر آلن از همونجا داد زد که اگر پیداش نمیکنه خودش بیاد بیارتش اما عامر همون لحظه با قیافه ای که کارد میزدی خونش درنمیومد از اتاق اومد بیرون، پرونده قرمزی که دستش بود رو پرت کرد رو زمین جلوی من و دکتر آلن و از همون فاصله اسم عامر اسد که با حروف درشت انگلیسی چاپ شده بود رو جلد پرونده رو دیدم!
وای نه، نه، نه ....

از جام وحشت زده بلند شدم و نالیدم: _ بزار توضیح بدم ...

و همین کافی بود تا فریاد عامر به هوا بره .
+ تمام این مدت من موش ازمایشگاهیتون بودم و خودم خبر نداشتم؟! لعنت به شما ...

و از دفتر رفت بیرون، خواستم برم دنبالش که دکتر آلن گفت: + نه آنه، این بدترش میکنه، خودم باید باهاش صحبت کنم ...
و رفت دنبالش.
نشستم رو‌زمین و‌ سرمو تو دستام گرفتم، قلبم از استرس و وحشت تند میزد، مظطرب نالیدم: + عامر نمیبخشه منو .... شیخ لوسم از من متنفر میشه!

امیرحافظ کنارم زانو زد، دستامو کنار زد و شونه هامو گرفت و ثابت نگهم داشت تا از عصبی تاب خوردن تو جام دست بردارم.
+ آروم دختر ، آروم باش ، عامر قرار نیست از تو متنفر بشه... افرین، چندتا نفس عمیق و حالا برام توضیح بده چه اتفاقی افتاده.

به چشماش نگاه کردم و همونطور که از دل سوخته ام برای شیخ لوسم اشکام میریخت بلاخره گفتم از رازی که به عامر قول داده بودم ازش به هیچکس چیزی نگم و‌یکبار قولم رو پیش دکتر آلن شکسته بودم و حالا پیش حافظ میخواستم بشکنم!
نالیدم:
_ عامر آسکشوآله اونم از نوع آرومانتیکش ... تا قبل از ورود من به زندگیش هم دچار اسکیزوئید اکتسابی بود!


( توضیح اصطلاحات :

Asexual :
ای‌سکشوال = بی میلی جنسی
بی‌میل کسیه که گرایش جنسی به دیگران نداره . این الزاما به معنی فقدان گرایش رمانتیک نسبت به افراد نیست بلکه صرفاً به گرایش جنسی فرد مربوط بوده و بیان‌گر شخصیه که تمایلی به داشتن رابطه جنسی نداره. همچنین، شخص بی‌میل ممکنه صرفاً جذب زیبایی شخص دیگری بشه ولی همچنان تمایلی به داشتن رابطه‌ی عاطفی و جنسی با آن فرد نداشته باشه.
البته این ها یه توضیح کلی از آسکشوال هاست و تفاوت های فردی دارن و به چند شاخه تقسیم میشن که یکی از آن ها آرومانتیک بودنه!
آرومانتیک ها افرادی هستند که علاوه بر نداشتن میل جنسی فاقد کشش عاطفی نسبت به هر کس با هر جنسیتی هستن.

Schizoid:
اسکیزوئید _ این اختلال شخصیت توضیحات مفصلی داره که درصورت علاقه مند بودن پیشنهاد میدم از گوگل راجع بهش بخونید اما اگه بخوام توضیح مختصرش از کتاب DSM5 رو بهتون بگم : اختلال شخصیت اسکیزوئید در بیمارانی مطرح می شود که الگوی زندگیشان انزوای اجتماعی بوده است. آنچه در آنها بسیار مشهود است، این است که از تعاملهای انسانی ناراحت می شوند. درونگرایند و حالت عاطفیشان کند و محدود است. افراد مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید را دیگران، آدمهایی نامتعارف،‌ منزوی و تکرو می دانند. )


@aevien
Tahamol Kon
ebi
“ تحمل کن عزیزِ دِل شكسته... "
@aevien 🌱
برایِ اندوهِ چندهزار ساله انسان ...
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتاد و چهار #محیا_زند دقیقا دوازده روز از اون شب متشنج میگذشت و طی این مدت من و حافظ همونطور که خواسته بود فقط مثل دوتا همکار مشترک بودیم و نه بیشتر نه کمتر ! شیش روز مونده به سمینار روانشناسی که کالج لندن اونسال میزبانش بود و از…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت هفتادوپنج
#محیا_زند
_ پدر عامر از اون شیخ های پولدار اماراتیه و عامر اولین فرزند از زن سومشه ، جز خودش یه خواهر تنی داره، داشت یعنی ... اسما !
چهارده سالش که میشه پدرش تنها میفرستتش لندن برای درس خوندن مثل بقیه برادرهای ناتنیش که هرکدوم به یه جا فرستاده میشن برای درس خوندن جز برادر اولش، این سیاست پدرش بود برای اینکه از دردسر درست کردن و‌دعوای پسراش باهم جلوگیری کنه !
از طرفی هم عامر به مادرش و اسما خواهرش خیلی وابسته بود و این وابستگی بخاطر محرومیت عاطفی از سمت پدری که هیچوقت بخاطر مشغله و بزرگی خانواده بالاسرش نبوده آنرمال و افراطی بود، وقتی مجبور میشه تنها با یکی از کارگذار های پدرش بره لندن درس بخونه علائم اسکیزوئیدی که از بچگی بخاطر فشار خانوادگی و محرومیت عاطفی توش نهادینه شده بودن سرباز بزنه، خودش میگه مشاور مدرسه اونموقع فکر میکرده که این افسردگیه و کلی جلسات مشاوره برگزار کرده، همه درواقع فکر میکردن ، دکتر آلن میگفت از همون روزهای اول که عامر رو سرکلاس ها میدیده متوجه شده عامر دچار اسکیزوئده همراه با افسردگیه و بخاطر علائم افسردگی کسی متوجه اسکیزوئید عامر نشده بود، دکتر آلن میگفت خیلی سعی کرده بهش نزدیک بشه و تحت درمان بگیرتش اما نتونسته... خب دیدی که شیخ لوسم چقدر سرسخته، چقدر کوهه که حتی دکتر ژانت آلن معروف هم نتونسته بهش نفوذ کنه !
اما خب میدونی؟ اینا باز یطرف ماجراست ، یطرف خیلی دردناک تر هم داره که هیچکس جز من راجع بهش نمیدونست، غیرت عربی شیخ ام نمیزاشت به کسی بگه تا اینکه من احمق به دکتر آلن گفتمش ، چون نمیتونستم بیشتر از این رنج کشیدن عامر رو ببینم و کاری از دستم برنیاد...

و هق هق ام دوباره به هوا رفت از رنجی که عامر کشیده بود، هربار که یادش میافتادم هزارتا چاقو همزمان توی قلبم فرو میرفت، حافظ یه لیوان اب دستم داد و دعوتم کرد به آرامش داشتن، اما مگه میشد با این وضعیتی که نمیدونستم عامر با حالی که از الان من خیلی داغون تره کجاست آروم بگیرم؟!

_ من نزدیک پنج ساله عامر رو میشناسم، اما باورت میشه اگه بگم تو این پنج سال حتی یکبار هم خنده از ته دل عامر رو ندیدم؟ حتی تو خوشحال ترین لحظه هاشم اون غم تنها چشماش موج میزنه، من فقط میخواستم برای یکبار هم که شده خنده از ته دلشو ببینم، بخاطر همین به دکتر آلن راجع به اسما، خواهر کوچیک عامر گفتم ...!
اسمايی که شد گل پرپر و داغ روی دل عامر، عامر تعریف میکرد‌ دقیقا تو هفته اول ترم دوم تحصیلی که داشته میرفته سمت ساختمون دانشکده گوشیش زنگ میخوره و شماره پدرش رو میبینه و از همونجا میفهمه که اتفاق خوبی نیافتاده چون شیخ اسد سال به سال جز مسائل مهم و رسمی باهاش صحبت نمیکرد، پدرش ازش میخواد سریعا بگرده به امارات و عامر وقتی برمیگرده تازه با فاجعه رو به رو میشه !
دردناکه حافظ، تشریح و تفسیرش خیلی دردناکه از خلاصه اش همینقدر برات بگم که اسمای طفل معصوم تحت تجاوز دوست مست پدرش قرار میگیره و پدرش برای اینکه ابروی عربی‌شون زیر سوال نره نه اعتراض میکنه نه هیچی و بلکه اسما رو مقصر میدونه و تو خونه بعد از کتک زدنش زندانیش میکنه، اسما هم البته که طاقت نمیاره این جفا و‌ظلم رو و با زدن رگش خودکشی میکنه !
داستان آشناست برات نه؟! چقدر دخترای کشور خودمون همینجوری معصومانه غریب کش شدن !
داستان غربت زن ها تو اکثر کشورهای خاورمیانه یجوره انگار...!
مادرش هم همونموقع سکته قلبی میکنه از شدت فشار عصبی و فوت میکنه !
و عامر وقتی به خونه میرسه که از مرگ اسما ماه ها و از مرگ مادرش هفته ها گذشته بود، همونموقع له و داغون و نابود برای همیشه از خانواده اش جدا میشه و برمیگرده لندن.
وقتی هم داستان تجاوز به اسما و سکوت پدرش رو میفهمه جنس خودش رو‌مقصر میدونه، یجور تنفر از مرد بودن و بخاطر همین ناخواسته از شدت فشار روانی گرایش ای‌سکشوآل پیدا میکنه !
تو حالا همه چیز رو راجع به شیخ کوه من میدونی ...

@aevien
تو‌ درد ِمرآ از درون ميكشی ...
دل‌یار من
من را نفس بکش و تو ریه هات حبس بکن
و بد بگذار آنطور که درد در تن میپیچد در تو بپیچم و تکانت دهم ...
بگذار درد تو باشم
مرهمت
و تمام آنچه که باید !
#محیا_زند

@aevien 🌱