.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
ازت میخوام اگر داری از ادامه اش میخونی بری و از پارت یک دوباره شروع کنی به خوندنش، چون اینجوری بخاطر وقفه ای که تو نشر پارت ها افتاده مثل خوردن چایی سرد بدون قنده !
Raz
Sina Sazgari
میان ابر آغوشت برایم خانه برپا کن ...
@aevien 🌱
زیبای بی وقفه !
.: آویـــــــــــــــــن :.
Sina Sazgari – Raz
@aevien 🌱
خراب و پاک ویرانم
در این ویرانه پنهانی
تو را در خانه می جویم
ولی در سینه میهمانی
#شورا_کریمی
ولی در سایه پنهان‌شو که دنیا راز میخواهد...
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و شیش #محیا_زند شب آخر اقامتم تو خونه ام بود و فردا قرار بود راه بیافتیم سمت شهر پدری، تقریبا تمام وسایلم رو جمع کرده بود و فقط یسری خورده ریز مونده بود که باید جمع و جور میشد. چمدون پنجمم رو هم بسته بودم و داشتم کشون کشون میزاشتمش…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت شصت و هفت
#محیا_زند
ظهر روز بعد قرار بود با ماشین امیرحافظ بریم به سمت شهر پدری مون، از صبح منتظر تماس یا خبری ازش بودم اما نشد، زنگ هامم با مشترک مورد نظر در دسترس نیست مواجه میشد، زنگ واحدش رو هرچی زده بودم کسی جواب نمیداد و این یعنی امیرحافظ نمیخواست باهام رو به رو شه.
داشتم دیوونه میشدم و هیچ نظری واسه اینکه باید چکار کنم دقیقا نداشتم تا اینکه نزدیکای عصر پیک برام یه بلیط به مقصد شهرمون اورد و حتما که از طرف امیرحافظ بود و این یعنی خودم باید تنها میرفتم و اوضاع خراب تر از اون چیزی بود که فکر میکردم !



عروسی پنجشنبه شب بود و من دوروز زودتر داشتم میرفتم انقدر که مامان غر زده بود سرم که: ناسلامتی تنها خواهر دامادی و انقدر بدون ذوقی !
به مامان حق میدادم اما انتظار داشتم مشغله من و اینکه من سالهاست به تنها زندگی کردن و دور بودن از چیزهای فامیلی عادت کردم رو هم درک کنه که نمیکرد !

از امیرحافظ همچنان خبری نبود و چندباری هم که تماس گرفته بودم جواب داده نشده بود، فقط یکبار میون حرف های صانع شنیدم که صبا از دست دایی حافظش دلخوره چون گفته کاری براش پیش اومده و تا شب عروسی خودش رو میتونه برسونه نه زودتر !
و من احمقانه امیدوار بودم دلیل نیومدنش واقعا کار باشه نه رو‌به‌رو نشدن با من !
سعی ام رو هم کرده بودم که اون دوروز انرژیم رو تا اونجا که میشه مثبت نگه دارم و تمرکزم رو روی خانواده ام بزارم نه امیرحافظ، چون این قصه نهایتا باید تموم میشد و من باید برمیگشتم لندن و فکر کردن بهش بیشتر دامن میزد به چیزی که نباید!
به مامان اینا هم هیچکدوم نگفته بودم که تصمیم دارم دوباره دائم برگردم و فکر میکردن سفرم فقط کاری و برای چندهفته اس، چون از طرفی من تصمیمم رو‌گرفته بودم و گفتن بهشون جز بحث بیهوده چیزی نداشت و از طرف دیگه باز من سال ها بود که به جواب پس دادن عادت نداشتم، پس گذاشتم اون دوروز تو بیخبری و با خاطره هایی خوب از من
برای خانواده ام سپری شه !


@aevien


روز عروسی ، مراسم و تشکیلاتش درخور نوه پسری سراج ها درحال اجرا بود و عروسی صانع مثل تموم مراسم های این خاندان تو خونه حاج بابا قرار بود برگزار شه و این جزو معدود قسمت هایی از ناسیونالیستی سراج ها بود که واقعا دوستش داشتم .
حیاط بزرگ‌ خونه حاج بابا ریسه بسته و میز و صندلی مهمان ها دور تا دورش چیشده شده بود، مراسم مردونه داخل حیاط و مراسم خانم ها داخل که هردو طبقه اش میزوصندلی چیده شده بود.

طبق سنت خانواده من یعنی خواهر داماد موظف بودم با عروس برم آرایشگاه و چقدر سعی کردم از زیرش در برم اما اگه نمیرفتم دیگه واقعا حکم تیرمو از مامان میگرفتم !

گرچند بعدش کاملا راضی بودم از رفتنم چون وقت ناهار دایی حافظ صبا باهاش تماس گرفت و بخاطر صدای بلند تلفن من شنیدم که میگفت رسیده و‌شرمنده اس که نتونسته زودتر بیاد و به جاش براش ناهار رو میاره و چیز دیگه ای لازم داره یا نه!

من هم سعی کردم با دمم گردو نشکنم که قراره امیرحافظ رو ببینم ، سعی کردم فکر نکنم که بخاطر دیدن من اینکارو کرده و از آنه خواهش میکردم که خودش رو بندازه جلو و افسار عواطفم رو به دست بگیره اما مسئله نگران کننده این بود که تو این مدت هم آنه هم آیه رام دکترا سراج کاربلد شده بودن !
تو این مدت امیرحافظ به عنوان یه پزشک و دوست انقدر باهام سروکله زده بود تا شخصیت من رو به انسجام برسونه گرچند میدونستیم این نسبیه و تا اخرش هم آنه هم آیه در من میمونن اما امیرحافظ سعی کرده بود آیه و آنه رو باهم آشتی بده.
امیرحافظ ، آیه سرخورده و کوچک و ساده رو زیر بال‌و‌پرش گرفته بود و کمکش کرده بود خودش رو جمع کنه و بزرگ شه و با حضور خودش آیه ای ساخته بود که گاهی آنه هم تحسینش میکرد!

@aevien
Moohaye Jo Gandomi
Rahman
نوستالژیک دوران دبیرستان 💜
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و هفت #محیا_زند ظهر روز بعد قرار بود با ماشین امیرحافظ بریم به سمت شهر پدری مون، از صبح منتظر تماس یا خبری ازش بودم اما نشد، زنگ هامم با مشترک مورد نظر در دسترس نیست مواجه میشد، زنگ واحدش رو هرچی زده بودم کسی جواب نمیداد و این…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت شصت و هشت
#محیا_زند
انتظار داشتم حداقل وقتی میرسه جلوی در ارایشگاه با خودم تماس بگیره نه صبا اما اینکارو نکرد و با صبا تماس گرفت، پانچ سفیدم رو روی لباس ماکسی ای که باهم گرفته بودیم پوشیدم و رفتم تو لابی و دیدمش که نشسته رو مبل و سرش پایینه، شنید صدای تق‌تق صندل هام رو ولی تو چرخیدن سرش به سمت من تاثیری نداشت و همچنان پایین موند !
این امیرحافظ نه دکتر سراج بود، نه دکتر جوگندمی نه امیرحافظ به وقت دیوانگی های بیست سالگی !
شخصیت عجیب و جدیدی بود که ازش سر در نمیاوردم و عاجز بودم در چگونگی برخورد باهاش !

دلخور بودم، دلخور بود ... مقصر بودم و مقصر بود... حق داشتم و حق داشت و با این تفاسیر چکار باید میکردیم؟!

کنارش روی مبل لابی نشستم و گفتم : _ نه سلام میدم، نه حالتو میپرسم، نه میگم که نگرانت بودم، نه گلایه میکنم که چرا مثل بچه ها غیبت زد یهو ، نه میگم که دلم تنگ شده بود برات ...

+ نه سلام میدم، نه حالتو میپرسم، نه میگم که دل منم تنگ شده بود،
نه میگم که ازت خیلی دلخورم که داخل ادم حساب نکردیم که زودتر بهم بگی داری دائم برمیگردی لندن ، نه میگم بیمعرفت بعد از این همه شب و روزی که باهم گذروندیم و خاطره هایی که ساختیم کمترین حقم این بود که زودتر از این ها بدونم که موندنی نیستی !

+ دل گفتنشو نداشتم، طاقت چشم تو چشم شدن باهات و گفتنشو نداشتم امیرحافظ، نمیدونستم چجوری باید بهت بگم که خودم کلافه ام از اینکه دلم دیگه نمیدونه دلش میخواد اینجا بمونه یا اینکه برگرده لندن ، سردرگمم ...

لحنش دلخور بود، مثل یه پسربچه پنج ساله: + ندونستن نداره که آیه خانم ؛ شیخ عربیتون اونجا تشریف دارن و تکلیف مشخصه که باید بری ور دلش !

دلخورتر لز خودش گفتم: _ بچه شدی امیرحافظ ؟!

بلاخره نگاهم کرد، رنجور و کلافه : + حق با توئه نازدونه سراج ها، بچه شدم و حواسم پرت شده که اصلا اصل قصه از اول چی بوده، شیخ شما از اول هم بوده و این وسط من بودم که اضافی اضافه شدم !

بچه نشده بود! احتمالا تب داشت و هذیون میگفت !
تشر زدم: + امیرحافظ معلومه داری چی میگی ؟!

از جاش بلند شد و گفت : + نه معلوم نیست دختر حاج حسین، خستم، چند روزه درست نخوابیدم، فشار عروسی صبا و کار هم بوده، معلوم نیست چی میگم، هست؟ نیست دیگه لابد وقتی میپرسی !

این هارو گفت و رفت سمت درو و محکم پشت سرش کوبیدش بهم و من رو حیرون با پلاستیک غذا روی مبل لابی رها کرد !

گیج و حیرون بقیه روز رو طی کردم و نمیدونستم باید چکار کنم، امیرحافظ عجیب و غیرقابل پیش‌بینی شده بود، مردی که برام نماد خودکنترلی و خونسردی بود غیرقابل پیش‌بینی شده بود و این باعث میشد واقعا ندونم باید چکار کنم که درست باشه !

اوضاع عجیب تر شد برام وقتی شب بلاخره موقع دادن هدایا تو سالن خونه حاج بابا کنار مبل عروس و داماد دیدمش و با مردی که ظهر تو لابی آرایشگاه دیده بودمش زمین تا آسمون فرق داشت و آشناتر بود، همون دکتر سراج خونسرد و مرموزی بود که قبل تموم این اتفاق ها میشناختمش، همون مردی که من رو فقط به چشم نازدونه سراج ها بدون ذره ای احساس میدید!
همونقدر غریبه و سرد که باعث شده بود دمای بدنم بیاد پایین از طرز نگاهش !
دکتر جوگندمی کجای چشماش بود که نمیدیدمش؟

@aevien
@aevien 🌱

سر به آبی آسمان ستودیم،
در خور آسمان‌ها شدیم.
#سهراب_سپهری
@aevien 🌱

غروب بود
من زل زده بودم به پشت دست‌هایش
هر دو وحشت کرده بودیم بس که نزدیک شده بودیم به هم
بس که معصومیت ریخته بود آنجا
پشت دست‌ها
بعد
من با انگشت اشاره خطی فرضی و موری درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم
و به او گفتم
عمیقاً دوستش دارم.

#مصطفی_مستور
دویدن در میدان تاریک من
دل‌یار من ...
رشتی‌ها هوایِ رشت‌رو “ دیوآنه هوا “ صدا میزنن!
چون میبینی خورشید داره رعنا و‌ چهارشونه تو آسمون میتابه اما یهو به ناگه ابرها میان جلوش پرده میندازن، گره میخورن تو هم و با فریاد میبارن !
مثل بچه ای که ناگهان عروسک مورد علاقشو ازش میگیری و میافته گریه !

و بعد خواستم بگم هوا امشب چقدر دیوانه است !
مثل من ، مثل من هرشب بدون شما !
#محیا_زند

@aevien 🌱
@aevien 🌱

ای ملائک كه به سنجیدن ما مشغولید
بنویسید كه اندوه بشر بسیار است
#حامد_عسگری
@aevien 🌱

محرمی نیست وگرنه كه خبر بسیار است
رمق ناله كم و كوه و كمر بسیار است

ای ملائک كه به سنجیدن ما مشغولید
بنویسید كه اندوه بشر بسیار است

ساقه‌های مژه‌ام از وزش آه نسوخت
شُكر! در جنگل ما هیزم تَر بسیار است

سفره‌دار توام ای عشق بفرما بنشین
نان ِجو ، زخم و نمك ، خون ِجگر بسیار است

هر كجا می‌نگرم مجلس سهراب‌كُشی است
آه از این خاك ، بر آن نعش پسر بسیار است

پشت لبخند من آیا و چرایی نرسید
پشت دلتنگی‌ام اما و اگر بسیار است

اشك ، آبادی چشم است بر آن شاكر باش
هركجا جوی روانی است كپر بسیار است

سال‌ها رفت و نشد موی تو را شانه كنم
چه كنم دوروبرت شانه به سر بسیار است
#حامد_عسگری
سفره‌دار توام ای عشق ؛
بفرما بنشین !
نان ِجو ،
زخم و نمك ،
خون ِجگر بسیار است !

@aevien 🌱
هر كجا می‌نگرم ،
مجلس سهراب‌كُشی است!
آه از این خاك ،
بر آن نعش پسر بسیار است !
#حامد_عسگری

@aevien 🌱
Che Shabaei
Ali Lohrasbi
من همینم؛
بد باشی هم خوبیتو میخوام ...

@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و هشت #محیا_زند انتظار داشتم حداقل وقتی میرسه جلوی در ارایشگاه با خودم تماس بگیره نه صبا اما اینکارو نکرد و با صبا تماس گرفت، پانچ سفیدم رو روی لباس ماکسی ای که باهم گرفته بودیم پوشیدم و رفتم تو لابی و دیدمش که نشسته رو مبل…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت شصت و نه
#محیا_زند
اگر اوضاع مثل سابق بود قرار بود من و امیرحافظ دوروز بعد از عروسی برگردیم که برای رفتن به لندن آماده شیم اما صانع بهم گفته بود که دکترسراج عذرخواهی کرده و روز بعد عروسی برگشته به تهران بخاطر کاری که براش پیش اومده و من تنها باید برگردم !

داری از کی فرار میکنی دکتر جوگندمی؟ هرکی ندونه من که میدونم کاری نداری و اینا همش بهونه است !

نهایتا خودم با پرواز دوروز بعد تنها برگشتم تهران بعد از خداحافظی مفصلی که با تک تک اعضای خانواده کرده بودم و خودم میدونستم برای مدت طولانی ای بار اخره و اما بقیه فکر میکردن نهایتا ماه دیگه اینموقع برمیگردم پس اونقدر هم خداحافظی جدی ای نیست ، ترجیح میدادم اگر قراره برگشتی تا مدت طولانی ای درکار نباشه کسی ندونه و زجر خداحافظی آخر رو خودم تنهایی تحمل کنم.

@aevien

دور خودم تو خونه ای که آخرین شب اقامتم رو‌توش میگذروندم چرخیدم، تمام وسایل رو جمع و جور کرده بودم و ساک هام کامل بسته شده تو هال ردیف بودن، خونه ای که اماده رها شدن برای مدت ها بود و کلیدش رو‌قصد داشتم به بابا برگردونم تا هرکاری که خودش صلاح میدونه رو انجام بده باهاش.
و میدونستم که امیرحافظ خونه است و اونم احتمالا داره کارهاش رو‌برای پرواز ساعت سه عصر فردا به مقصد لندن انجام میده ، حداقل ماشینش که تو پارکینگ بود کنار جای خالی ماشین خودم که از قبل کارهای فروشش رو انجام داده بودم.
و باهمین فکر یهو یه جرقه تو‌ذهنم زده شد ؛ همینه، بهترین بهونه رو پیدا کرده بودم !

@aevien

لباس هامی خونگیمو‌ با لباس های بیرونیم عوض کردم و کیفم رو‌برداشتم و دکمه طبقه هشت آسانسور رو‌ زدم، بعد از زدن زنگ از جلوی در کنار رفتم تا از چشمی در قابل دیدن نباشم!
کارمون به کجا رسیده دکتر جوگندمی؟ باید قایم باشک بازی باهات کنم تا بتونم ببینمت؟

مدت زیادی طول کشید تا در باز شد و من امیرحافظ رو با موهای ژولیده و طبق معمول بالاتنه برهنه ای که با ملحفه پوشونده شده بود و برق گلوبند وان‌یکاد نقره ایش دیدم، با چهره ای که اول یکه خورد اما سریع حالت خشک دفاعیش رو پس گرفت.

مهلت حال و احوال خشک و خالی رو به خودمون ندادم، از کنارش رد شدم و وارد خونه شدم و ندیده میدونستم که در عین تعجب چشماش باریک شده تا تشخیص بده دقیقا چه فکری تو کله امه !
رفتم تو آشپزخونه ای که جای وسایلش رو بهتر از خود امیرحافظ بلد بودم چون بیشترش رو خودم چیده بودم، بین کابینت ها میچرخیدم و وسایل موردنیاز یه چایی و متعلقاتش رو برمیداشتم و بلاخره به حرف اومدم:
_ نمیدونم بار دیگه ای که میتونم دریای شمال رو ببینم چه وقتیه اما میدونم تا بینهایت دلم براش تنگ میشه، بخاطر همین دلم میخواد قبل رفتن یبار دیگه ببینمش، ماشینم رو‌فروختم و‌احتمالا خودت از جای خالیش تو پارکینگ میدونی ، تنها هم که نمیتونم برم پس ازت میخوام وقت طلوع رو بریم همون ساحل همیشگی مون....

و برگشتم بهش نگاه کردم که به اپن با دستای حلقه شده تو سینه اش تکیه داده بود و با نگاهش میخواست تا عمق روحم رسوخ کنه!

_ باشه دکترجوگندمی؟!

صدام و نگاهم اونقدر خواهش داشت که نتونه بگه نه، فقط گفت :+ میرم لباس مناسب بپوشم!

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و نه #محیا_زند اگر اوضاع مثل سابق بود قرار بود من و امیرحافظ دوروز بعد از عروسی برگردیم که برای رفتن به لندن آماده شیم اما صانع بهم گفته بود که دکترسراج عذرخواهی کرده و روز بعد عروسی برگشته به تهران بخاطر کاری که براش پیش اومده…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت هفتاد
#محیا_زند
کل مدتی که تو‌ راه بودیم تنها چیزی که سکوت بینمون رو میشکست صدای موسیقی بود !
باهام اومده بود اما دلیل نمیشد که سکوتش رو بشکنه احتمالا !

رسیدیم دم ساحل، زیرانداز رو پهن کرد نزدیک موج ها و من فلاکس چایی رو اماده کردم و‌گذاشتم‌روش و جفتمون نشستیم رو به موج ها و منتظر طلوع شدیم، مثل همیشه با این فرق که اون صمیمت همیشگی بینمون نبود.

باید حرف میزدیم ولی، باید حرف میزد و بیرون میریخت دلخوریشو، باید سکوت رو میشکستم:
_ ازم دلخور نباش، دیگه شناختی منو! آدمی نیستم اینکه بقیه از دستم ناراحتن یا نه برام مهم باشه اما تو‌ فرق داری، تو مهمی، وقتی تو اینجوری باهام سروسنگینی انگار کل دنیا سروسنگینه ، آیه ترس برش میداره با اینکه با کمک تو یادگرفته بزرگ و قوی باشه !

نگاهش میکردم و‌ همچنان مستقیم نگاهم نمیکرد !

+ از آیه بیشتر از این ها انتظار داشتم، انتظار داشتم من رو انقدر غریبه ندونه، ندونی...

_بخدا نمیدونه، بخدا نمیدونم !

+ پس چرا از تصمیمت بهم چیزی نگفتی ؟!

_ترسیدم !

+از چی؟ از من ؟

_ از اندوه و درد لحظه ای که راجع بهش باهات صحبت کنم و ناامیدی تو چشم هات و بغض تو گلوم ، از اینکه ببینی چقدر شک دارم به رفتن اما به موندن بیشتر !

نگاهم کرد بلاخره و این احتمالا بخاطر شنیدن لرزش صدام بود که نشون دهنده بغض سنگینم بود!
+ چی میخوای از زندگیت دختر ؟ چی میخوای که شک داری به همه چیز؟

دلم برای دختر گفتنش لک زده بود، بعدها بیشتر لک میزد !
_ نمی‌دونم! فقط انگار عادت کردم به رفتن، به تعلق نداشتن !

+پس عامر کجای زندگیته که لنگ میزنی تو تعلق نداشتن؟!

_ همه جاش، حداقل واضح ترین قسمت زندگیمه !

+ ترست از مخالفت حاج باباته که رابطه ات باهاش رو رسمی نمیکنی؟!

و دیدم که‌ موقع گفتن این جمله چطور اجزای صورتش میل به مچاله شدن داشت اما مقاومت کرد!

پوزخندی زدم:_ از من خیلی وقته گذشته که بخاطر ترس از مخالفت سراج ها کاری رو‌بکنم یا نکنم!
میدونی حافظ؟ آدم یچیزایی، یه رازهایی رو‌نمیتونه به کسی بگه، حتی به رازدار ترین ادم زندگیش چون اون راز متعلق به خودش نیست و برای کس دیگه ایه !

جواب سوالش رو نداده بودم که هیچ گیج ترش هم کرده بودم !
بس بود!

انعکاس نارنجی کمرنگ خورشید رو تو قرنیه چشم هاش دیدم، لبخند محزونی زدم و گفتم:_ خورشید داره طلوع میکنه دکتر جوگندمی... نزدیک وقت رفتنه !

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت هفتاد #محیا_زند کل مدتی که تو‌ راه بودیم تنها چیزی که سکوت بینمون رو میشکست صدای موسیقی بود ! باهام اومده بود اما دلیل نمیشد که سکوتش رو بشکنه احتمالا ! رسیدیم دم ساحل، زیرانداز رو پهن کرد نزدیک موج ها و من فلاکس چایی رو اماده…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت هفتادویک
#محیا_زند
هواپیمامون باوجود تاخیر همیشگی فرودگاه ایران راس ساعت یازده و نیم شب به وقت ایران و هشت شب به وقت لندن تو فرودگاه هیترو لندن نشست .
دفعه قبلی که به اینجا اومدم جز لیدری که کارهای پذیرشمو انجام داده بود کس دیگه ای منتظرم نبود اما اینبار عامر با اون دسته گل بزرگ‌رز سرخ و دکتر آلن رو میتونستم از پشت شیشه ها ببینم که مشتاقانه انتظارم رو میکشیدن.
بیخیال تحویل گرفتن چمدون ها دویدم به سمتشون و بین انبوه عطر رز و ماهیچه های محکم سینه عامر خودمو قایم کردم، چیزی نمیگفتم، چیزی نمیگفت و فقط عطر موهامو نفس میکشید .
نمیدونم چقدر گذشت که یهو یادم افتاد وای حافظ ! مثل برق گرفته ها از بغل عامر اومدم بیرون و چشم چرخوندم تا ببینمش و دیدمش که کنار دکتر آلن وایساده بود و باهاش حرف میزد و چندوقت یبار نگاه عجیب و‌برزخی ای به ما می‌انداخت !
ای لعنت به دلتنگی از عامر که حواسم رو هم از امیرحافظ هم از دکتر آلن پرت کرده بود!
رفتم سمت دکترآلن و با خجالت بهش سلام دادم.
دکترآلن بسیار عزیزم مثل همیشه بود، همون تیپ کژوآل همیشگیش که متشکل از یه شلوار پارچه ای گشاد همراه با یه شومیز ساده و صندل های ساده بود و موهایی که مثل همیشه کوتاه و یکدست سفید و با چند گیره به سمت فرق کج تنظیم شده بود.
با صدای سلام من از گفتگ‌وگو با امیرحافظ دلخور از من دست کشید و یه قدم به سمتم برداشت، خواستم بغلش کنم که یادم اومد اینجا انگلستانه و از این خبرها نیست !
پس فقط دستم رو بردم جلو و باهاش محکم و دوستانه دست دادم و حالش رو پرسیدم و گفتم که چقدر دلتنگش بودم.
و اون فقط یه جمله گفت: + دل ماتموم این مدت ها باهات تو ایران بود دختر شرقی، خوش اومدی.

و حالا نوبت سلام کردن عامر و امیرحافظ بود، عامر با چند قدم بلند خودش رو به ما رسوند و نیمه رسمی_صمیمی با امیرحافظ دست داد و حال هم رو همونطور پرسیدن و تموم این مدت البته که از چشم های تیز دکتر آلن دور نموند اضطراب و استرس من بخاطر نوع برخورد این دوتا مرد موقع حال و احوال !

@aevien

موقعیت اقامت من که معلوم بود، بعد از یکسال داشتم برمیگشتم به خونه خودم!
امیرحافظ هم قرار بود بره به هتلی که از طرف دانشگاه تهران برای اقامتش تو اینجا رزرو شده بود و دکتر آلن گفته بود که میرسونتش، گرچند دلم میخواست خودم برسونمش اما وجود عامری که عجله داشت زودتر برسیم خونه تا برای شام یه جشن برگشت کوچولوی دونفره بگیریم مانع میشد برای اجرای این تصمیم !
ساک های من تو ماشین عامر و ساک امیرحافظ تو تاکسی ای که دکتر آلن گرفته بود جا داده شد، قبل از سوار شدن به ماشین رفتم سمتش تا مطمئن شم چیزی لازم نداره، نسبت به قبل آروم تر شده بود و کمتر دلخور بود، اما هنوز سرد بود و دکتر سراج، نه دکتر جوگندمی!

_ هرساعت از شبانه روز اگر احساس کردی چیزی لازم داری بهم زنگ بزن باشه؟! اپارتمان من به هتلی که توش اقامت داری خیلی نزدیکه !

+باشه ، نگران من نباش، دکتر اسد منتظره بهتر بیشتر از این منتظرش نزاری!

از سردی لحنش یخ زدم و سردی احساسات لندنی ها چه زود روش تاثیر گذاشته بود!

دقیقه اخر قبل از سوار شدن عامر برگشت سمتش و داد زد:+ فردا شب شام به اپارتمان ما دعوتی دکترسراج، برنامه تو خالی بزار !
و بعد سوار ماشینشد و با چشم غره من و تشر من مواجه شد که چرا بدون هماهنگی مهمون دعوت میکنه!
لعنت !
قرار بود این یک ماه آینده رو یه جنگ اعصاب درست و حسابی با این دوتا مرد محبوب و مهم زندگیم داشته باشم ظاهرا !
اما من بسیار خسته و ناتوان بودم براش...

@aevien