با تاخیر خیلی خیلی سنگین و زیاد الوعده وفا بلاخره و عرض عذرخواهی واقعا ، ولی دیگه تا آخر این هفته کلا تموم میشه، قول :)
@aevien 🌱
بي سر
خواب تو را مي بينم
بي پر
به بام تو مي پرم
انگور سياهم
به بوي دهان تو
شراب مي شوم
#شمس_لنگرودي
بي سر
خواب تو را مي بينم
بي پر
به بام تو مي پرم
انگور سياهم
به بوي دهان تو
شراب مي شوم
#شمس_لنگرودي
@aevien 🌱
چند صباحی است عاشقی گناه شده و
عاقلان بی گناه ما را سرزنش می کنند
ما را خیالی نیست
چرا که اگر عاشقی گناهست، ما غرق گناهیم
#مهدی_اخوان_ثالث
چند صباحی است عاشقی گناه شده و
عاقلان بی گناه ما را سرزنش می کنند
ما را خیالی نیست
چرا که اگر عاشقی گناهست، ما غرق گناهیم
#مهدی_اخوان_ثالث
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و پنج #محیا_زند دم باب الرضا جفتمون ساکت به گمبد طلایی خیره شدیم، خداحافظی کردیم و خدا میدونست هرکدوم تو دل هامون چی داشتیم میگفتیم. بعد از تحویل دادن چادر سفید به نگهبانی وارد خیابون اصلی شدیم، جفتمون عبوس و مسکوت بودیم در…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و شیش
#محیا_زند
شب آخر اقامتم تو خونه ام بود و فردا قرار بود راه بیافتیم سمت شهر پدری، تقریبا تمام وسایلم رو جمع کرده بود و فقط یسری خورده ریز مونده بود که باید جمع و جور میشد.
چمدون پنجمم رو هم بسته بودم و داشتم کشون کشون میزاشتمش تو هال کنار بقیه چمدون ها که زنگ در زده شد و حدس اینکه کی پشت دره اصلا کار سختی نبود !
دروباز کردم و امیر حافظ رو دیدم با سینی چایی دستش و یه ظرف کوکی و لبخند گرمی که رو لب هاش کش اومده بود و باعث شده بود با دیدنش لب های منم کش بیاد به سمت لبخند شدن.
+ دیدم امشب نیومدی سهم معامله چایی خوردن تو بالکنت رو بگیری حدس زدم سرت شلوغه گفتم امشب من بیام.
_ خوب کاری کردی، دلم بدجوری چایی میخواست اتفاقا ...
نگاهی چرخوند روی چمدون ها و همونطور که سینی رو میزاشت رو میز با شوخی گفت: +اوه خواهرشوهر واسه یه شب عروسی چه غوغاییی داری میکنی!
وقتش شده بود !
+ چمدون وسایل عروسی یدونه اس و تو اتاقه، اینارو دارم برای لندن اماده میکنم، از عروسی که برگردیم وقتی نیست برای بستنشون !
صداش همچنان سرحال بود و این یعنی متوجه ماجرا نشده بود هنوز !
_ خب داری کل تهرانومیبری لندن؟!
+کل وسایل تهرانم رو دارم میبرم لندن !
چنددقیقه گنگ بهم نگاه کرد، لبخندش جمع شد و گوشه چشم هاش چین افتاد و اینبار صداش خشک و جدی بود : + یعنی چی؟!
از نگاه مستقیم به چشم هاش پرهیز میکردم، طاقتش رو نداشتم، وقت لعنتی گفتنش رسیده بود:
_ یعنی میمونم لندن و فکر نکنم دیگه برگردم، حدود یکسال از اومدنم میگذره و کارهامو کردم و دیگه کاری برای انجام دادن ندارم، یعنی دلیلی دیگه واسه موندن ندارم !
صداش ترسناک و خشن شده بود
+ پس یعنی منظورت اینه که من و خانواده ات و دوستات اونقدر ارزش نداریم که برات بشیم دلیل، آره؟!
گند زده بودم ، به چشم های سرد شده عصبانیش دستپاچه نگاه کردم و گفتم:
+ نه، منظورم این نیست اصلا، خب کارهای پژوهش تموم شده ، ترم تحصیلی و قراردادم با دانشگاه اینجا هم تموم شده ، از اول هم موندن من دائمی نبود و حالا باید برگردم سر کار و زندگی روتین سابقم و ...
+ و اون شیخ عربی هم جزو کارهات و دلیل برگشتنته؟!
نگاهش از اون حالت همیشه کنترل شده خارج شده بود و اونقدر ترسناک بود که زبونم رو بند آورده بود... اما اصلا چرا ترسیده بودم؟ چرا ترسیده بودم که امیرحافظ راجع به من و عامر چی فکر میکنه؟
+ با شماام خانم دکتر... عامراسد ؟!
چی میگفتم که نمیشد اش نخورده و دهن سوخته؟ چی میگفتم از این راز لعنتی ای که بین من و عامر و دکتر آلن بود و نمیشد گفت؟
اینبار صداش بلندتر شد، شنیدن صداش انقدر بلند بی سابقه بود، دیدن چمدون ها و فهمیدن رفتنم و عامر انقدر تحریکش کرده بود؟!
+حرف بزن آیه سراج... عامر اسد هم جزو کارهاته؟!
_ آره...
و چند لحظه بعد بدون زدن هیچ حرفی درو بهم کوبیده بود و رفته بود و من مونده بودم با کوهی از بغض، چایی های نخورده ای که سرد شد بود و چمدون ششمی که باید بسته میشد !
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و شیش
#محیا_زند
شب آخر اقامتم تو خونه ام بود و فردا قرار بود راه بیافتیم سمت شهر پدری، تقریبا تمام وسایلم رو جمع کرده بود و فقط یسری خورده ریز مونده بود که باید جمع و جور میشد.
چمدون پنجمم رو هم بسته بودم و داشتم کشون کشون میزاشتمش تو هال کنار بقیه چمدون ها که زنگ در زده شد و حدس اینکه کی پشت دره اصلا کار سختی نبود !
دروباز کردم و امیر حافظ رو دیدم با سینی چایی دستش و یه ظرف کوکی و لبخند گرمی که رو لب هاش کش اومده بود و باعث شده بود با دیدنش لب های منم کش بیاد به سمت لبخند شدن.
+ دیدم امشب نیومدی سهم معامله چایی خوردن تو بالکنت رو بگیری حدس زدم سرت شلوغه گفتم امشب من بیام.
_ خوب کاری کردی، دلم بدجوری چایی میخواست اتفاقا ...
نگاهی چرخوند روی چمدون ها و همونطور که سینی رو میزاشت رو میز با شوخی گفت: +اوه خواهرشوهر واسه یه شب عروسی چه غوغاییی داری میکنی!
وقتش شده بود !
+ چمدون وسایل عروسی یدونه اس و تو اتاقه، اینارو دارم برای لندن اماده میکنم، از عروسی که برگردیم وقتی نیست برای بستنشون !
صداش همچنان سرحال بود و این یعنی متوجه ماجرا نشده بود هنوز !
_ خب داری کل تهرانومیبری لندن؟!
+کل وسایل تهرانم رو دارم میبرم لندن !
چنددقیقه گنگ بهم نگاه کرد، لبخندش جمع شد و گوشه چشم هاش چین افتاد و اینبار صداش خشک و جدی بود : + یعنی چی؟!
از نگاه مستقیم به چشم هاش پرهیز میکردم، طاقتش رو نداشتم، وقت لعنتی گفتنش رسیده بود:
_ یعنی میمونم لندن و فکر نکنم دیگه برگردم، حدود یکسال از اومدنم میگذره و کارهامو کردم و دیگه کاری برای انجام دادن ندارم، یعنی دلیلی دیگه واسه موندن ندارم !
صداش ترسناک و خشن شده بود
+ پس یعنی منظورت اینه که من و خانواده ات و دوستات اونقدر ارزش نداریم که برات بشیم دلیل، آره؟!
گند زده بودم ، به چشم های سرد شده عصبانیش دستپاچه نگاه کردم و گفتم:
+ نه، منظورم این نیست اصلا، خب کارهای پژوهش تموم شده ، ترم تحصیلی و قراردادم با دانشگاه اینجا هم تموم شده ، از اول هم موندن من دائمی نبود و حالا باید برگردم سر کار و زندگی روتین سابقم و ...
+ و اون شیخ عربی هم جزو کارهات و دلیل برگشتنته؟!
نگاهش از اون حالت همیشه کنترل شده خارج شده بود و اونقدر ترسناک بود که زبونم رو بند آورده بود... اما اصلا چرا ترسیده بودم؟ چرا ترسیده بودم که امیرحافظ راجع به من و عامر چی فکر میکنه؟
+ با شماام خانم دکتر... عامراسد ؟!
چی میگفتم که نمیشد اش نخورده و دهن سوخته؟ چی میگفتم از این راز لعنتی ای که بین من و عامر و دکتر آلن بود و نمیشد گفت؟
اینبار صداش بلندتر شد، شنیدن صداش انقدر بلند بی سابقه بود، دیدن چمدون ها و فهمیدن رفتنم و عامر انقدر تحریکش کرده بود؟!
+حرف بزن آیه سراج... عامر اسد هم جزو کارهاته؟!
_ آره...
و چند لحظه بعد بدون زدن هیچ حرفی درو بهم کوبیده بود و رفته بود و من مونده بودم با کوهی از بغض، چایی های نخورده ای که سرد شد بود و چمدون ششمی که باید بسته میشد !
@aevien
ازت میخوام اگر داری از ادامه اش میخونی بری و از پارت یک دوباره شروع کنی به خوندنش، چون اینجوری بخاطر وقفه ای که تو نشر پارت ها افتاده مثل خوردن چایی سرد بدون قنده !
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و شیش #محیا_زند شب آخر اقامتم تو خونه ام بود و فردا قرار بود راه بیافتیم سمت شهر پدری، تقریبا تمام وسایلم رو جمع کرده بود و فقط یسری خورده ریز مونده بود که باید جمع و جور میشد. چمدون پنجمم رو هم بسته بودم و داشتم کشون کشون میزاشتمش…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و هفت
#محیا_زند
ظهر روز بعد قرار بود با ماشین امیرحافظ بریم به سمت شهر پدری مون، از صبح منتظر تماس یا خبری ازش بودم اما نشد، زنگ هامم با مشترک مورد نظر در دسترس نیست مواجه میشد، زنگ واحدش رو هرچی زده بودم کسی جواب نمیداد و این یعنی امیرحافظ نمیخواست باهام رو به رو شه.
داشتم دیوونه میشدم و هیچ نظری واسه اینکه باید چکار کنم دقیقا نداشتم تا اینکه نزدیکای عصر پیک برام یه بلیط به مقصد شهرمون اورد و حتما که از طرف امیرحافظ بود و این یعنی خودم باید تنها میرفتم و اوضاع خراب تر از اون چیزی بود که فکر میکردم !
عروسی پنجشنبه شب بود و من دوروز زودتر داشتم میرفتم انقدر که مامان غر زده بود سرم که: ناسلامتی تنها خواهر دامادی و انقدر بدون ذوقی !
به مامان حق میدادم اما انتظار داشتم مشغله من و اینکه من سالهاست به تنها زندگی کردن و دور بودن از چیزهای فامیلی عادت کردم رو هم درک کنه که نمیکرد !
از امیرحافظ همچنان خبری نبود و چندباری هم که تماس گرفته بودم جواب داده نشده بود، فقط یکبار میون حرف های صانع شنیدم که صبا از دست دایی حافظش دلخوره چون گفته کاری براش پیش اومده و تا شب عروسی خودش رو میتونه برسونه نه زودتر !
و من احمقانه امیدوار بودم دلیل نیومدنش واقعا کار باشه نه روبهرو نشدن با من !
سعی ام رو هم کرده بودم که اون دوروز انرژیم رو تا اونجا که میشه مثبت نگه دارم و تمرکزم رو روی خانواده ام بزارم نه امیرحافظ، چون این قصه نهایتا باید تموم میشد و من باید برمیگشتم لندن و فکر کردن بهش بیشتر دامن میزد به چیزی که نباید!
به مامان اینا هم هیچکدوم نگفته بودم که تصمیم دارم دوباره دائم برگردم و فکر میکردن سفرم فقط کاری و برای چندهفته اس، چون از طرفی من تصمیمم روگرفته بودم و گفتن بهشون جز بحث بیهوده چیزی نداشت و از طرف دیگه باز من سال ها بود که به جواب پس دادن عادت نداشتم، پس گذاشتم اون دوروز تو بیخبری و با خاطره هایی خوب از من
برای خانواده ام سپری شه !
@aevien
روز عروسی ، مراسم و تشکیلاتش درخور نوه پسری سراج ها درحال اجرا بود و عروسی صانع مثل تموم مراسم های این خاندان تو خونه حاج بابا قرار بود برگزار شه و این جزو معدود قسمت هایی از ناسیونالیستی سراج ها بود که واقعا دوستش داشتم .
حیاط بزرگ خونه حاج بابا ریسه بسته و میز و صندلی مهمان ها دور تا دورش چیشده شده بود، مراسم مردونه داخل حیاط و مراسم خانم ها داخل که هردو طبقه اش میزوصندلی چیده شده بود.
طبق سنت خانواده من یعنی خواهر داماد موظف بودم با عروس برم آرایشگاه و چقدر سعی کردم از زیرش در برم اما اگه نمیرفتم دیگه واقعا حکم تیرمو از مامان میگرفتم !
گرچند بعدش کاملا راضی بودم از رفتنم چون وقت ناهار دایی حافظ صبا باهاش تماس گرفت و بخاطر صدای بلند تلفن من شنیدم که میگفت رسیده وشرمنده اس که نتونسته زودتر بیاد و به جاش براش ناهار رو میاره و چیز دیگه ای لازم داره یا نه!
من هم سعی کردم با دمم گردو نشکنم که قراره امیرحافظ رو ببینم ، سعی کردم فکر نکنم که بخاطر دیدن من اینکارو کرده و از آنه خواهش میکردم که خودش رو بندازه جلو و افسار عواطفم رو به دست بگیره اما مسئله نگران کننده این بود که تو این مدت هم آنه هم آیه رام دکترا سراج کاربلد شده بودن !
تو این مدت امیرحافظ به عنوان یه پزشک و دوست انقدر باهام سروکله زده بود تا شخصیت من رو به انسجام برسونه گرچند میدونستیم این نسبیه و تا اخرش هم آنه هم آیه در من میمونن اما امیرحافظ سعی کرده بود آیه و آنه رو باهم آشتی بده.
امیرحافظ ، آیه سرخورده و کوچک و ساده رو زیر بالوپرش گرفته بود و کمکش کرده بود خودش رو جمع کنه و بزرگ شه و با حضور خودش آیه ای ساخته بود که گاهی آنه هم تحسینش میکرد!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و هفت
#محیا_زند
ظهر روز بعد قرار بود با ماشین امیرحافظ بریم به سمت شهر پدری مون، از صبح منتظر تماس یا خبری ازش بودم اما نشد، زنگ هامم با مشترک مورد نظر در دسترس نیست مواجه میشد، زنگ واحدش رو هرچی زده بودم کسی جواب نمیداد و این یعنی امیرحافظ نمیخواست باهام رو به رو شه.
داشتم دیوونه میشدم و هیچ نظری واسه اینکه باید چکار کنم دقیقا نداشتم تا اینکه نزدیکای عصر پیک برام یه بلیط به مقصد شهرمون اورد و حتما که از طرف امیرحافظ بود و این یعنی خودم باید تنها میرفتم و اوضاع خراب تر از اون چیزی بود که فکر میکردم !
عروسی پنجشنبه شب بود و من دوروز زودتر داشتم میرفتم انقدر که مامان غر زده بود سرم که: ناسلامتی تنها خواهر دامادی و انقدر بدون ذوقی !
به مامان حق میدادم اما انتظار داشتم مشغله من و اینکه من سالهاست به تنها زندگی کردن و دور بودن از چیزهای فامیلی عادت کردم رو هم درک کنه که نمیکرد !
از امیرحافظ همچنان خبری نبود و چندباری هم که تماس گرفته بودم جواب داده نشده بود، فقط یکبار میون حرف های صانع شنیدم که صبا از دست دایی حافظش دلخوره چون گفته کاری براش پیش اومده و تا شب عروسی خودش رو میتونه برسونه نه زودتر !
و من احمقانه امیدوار بودم دلیل نیومدنش واقعا کار باشه نه روبهرو نشدن با من !
سعی ام رو هم کرده بودم که اون دوروز انرژیم رو تا اونجا که میشه مثبت نگه دارم و تمرکزم رو روی خانواده ام بزارم نه امیرحافظ، چون این قصه نهایتا باید تموم میشد و من باید برمیگشتم لندن و فکر کردن بهش بیشتر دامن میزد به چیزی که نباید!
به مامان اینا هم هیچکدوم نگفته بودم که تصمیم دارم دوباره دائم برگردم و فکر میکردن سفرم فقط کاری و برای چندهفته اس، چون از طرفی من تصمیمم روگرفته بودم و گفتن بهشون جز بحث بیهوده چیزی نداشت و از طرف دیگه باز من سال ها بود که به جواب پس دادن عادت نداشتم، پس گذاشتم اون دوروز تو بیخبری و با خاطره هایی خوب از من
برای خانواده ام سپری شه !
@aevien
روز عروسی ، مراسم و تشکیلاتش درخور نوه پسری سراج ها درحال اجرا بود و عروسی صانع مثل تموم مراسم های این خاندان تو خونه حاج بابا قرار بود برگزار شه و این جزو معدود قسمت هایی از ناسیونالیستی سراج ها بود که واقعا دوستش داشتم .
حیاط بزرگ خونه حاج بابا ریسه بسته و میز و صندلی مهمان ها دور تا دورش چیشده شده بود، مراسم مردونه داخل حیاط و مراسم خانم ها داخل که هردو طبقه اش میزوصندلی چیده شده بود.
طبق سنت خانواده من یعنی خواهر داماد موظف بودم با عروس برم آرایشگاه و چقدر سعی کردم از زیرش در برم اما اگه نمیرفتم دیگه واقعا حکم تیرمو از مامان میگرفتم !
گرچند بعدش کاملا راضی بودم از رفتنم چون وقت ناهار دایی حافظ صبا باهاش تماس گرفت و بخاطر صدای بلند تلفن من شنیدم که میگفت رسیده وشرمنده اس که نتونسته زودتر بیاد و به جاش براش ناهار رو میاره و چیز دیگه ای لازم داره یا نه!
من هم سعی کردم با دمم گردو نشکنم که قراره امیرحافظ رو ببینم ، سعی کردم فکر نکنم که بخاطر دیدن من اینکارو کرده و از آنه خواهش میکردم که خودش رو بندازه جلو و افسار عواطفم رو به دست بگیره اما مسئله نگران کننده این بود که تو این مدت هم آنه هم آیه رام دکترا سراج کاربلد شده بودن !
تو این مدت امیرحافظ به عنوان یه پزشک و دوست انقدر باهام سروکله زده بود تا شخصیت من رو به انسجام برسونه گرچند میدونستیم این نسبیه و تا اخرش هم آنه هم آیه در من میمونن اما امیرحافظ سعی کرده بود آیه و آنه رو باهم آشتی بده.
امیرحافظ ، آیه سرخورده و کوچک و ساده رو زیر بالوپرش گرفته بود و کمکش کرده بود خودش رو جمع کنه و بزرگ شه و با حضور خودش آیه ای ساخته بود که گاهی آنه هم تحسینش میکرد!
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و هفت #محیا_زند ظهر روز بعد قرار بود با ماشین امیرحافظ بریم به سمت شهر پدری مون، از صبح منتظر تماس یا خبری ازش بودم اما نشد، زنگ هامم با مشترک مورد نظر در دسترس نیست مواجه میشد، زنگ واحدش رو هرچی زده بودم کسی جواب نمیداد و این…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و هشت
#محیا_زند
انتظار داشتم حداقل وقتی میرسه جلوی در ارایشگاه با خودم تماس بگیره نه صبا اما اینکارو نکرد و با صبا تماس گرفت، پانچ سفیدم رو روی لباس ماکسی ای که باهم گرفته بودیم پوشیدم و رفتم تو لابی و دیدمش که نشسته رو مبل و سرش پایینه، شنید صدای تقتق صندل هام رو ولی تو چرخیدن سرش به سمت من تاثیری نداشت و همچنان پایین موند !
این امیرحافظ نه دکتر سراج بود، نه دکتر جوگندمی نه امیرحافظ به وقت دیوانگی های بیست سالگی !
شخصیت عجیب و جدیدی بود که ازش سر در نمیاوردم و عاجز بودم در چگونگی برخورد باهاش !
دلخور بودم، دلخور بود ... مقصر بودم و مقصر بود... حق داشتم و حق داشت و با این تفاسیر چکار باید میکردیم؟!
کنارش روی مبل لابی نشستم و گفتم : _ نه سلام میدم، نه حالتو میپرسم، نه میگم که نگرانت بودم، نه گلایه میکنم که چرا مثل بچه ها غیبت زد یهو ، نه میگم که دلم تنگ شده بود برات ...
+ نه سلام میدم، نه حالتو میپرسم، نه میگم که دل منم تنگ شده بود،
نه میگم که ازت خیلی دلخورم که داخل ادم حساب نکردیم که زودتر بهم بگی داری دائم برمیگردی لندن ، نه میگم بیمعرفت بعد از این همه شب و روزی که باهم گذروندیم و خاطره هایی که ساختیم کمترین حقم این بود که زودتر از این ها بدونم که موندنی نیستی !
+ دل گفتنشو نداشتم، طاقت چشم تو چشم شدن باهات و گفتنشو نداشتم امیرحافظ، نمیدونستم چجوری باید بهت بگم که خودم کلافه ام از اینکه دلم دیگه نمیدونه دلش میخواد اینجا بمونه یا اینکه برگرده لندن ، سردرگمم ...
لحنش دلخور بود، مثل یه پسربچه پنج ساله: + ندونستن نداره که آیه خانم ؛ شیخ عربیتون اونجا تشریف دارن و تکلیف مشخصه که باید بری ور دلش !
دلخورتر لز خودش گفتم: _ بچه شدی امیرحافظ ؟!
بلاخره نگاهم کرد، رنجور و کلافه : + حق با توئه نازدونه سراج ها، بچه شدم و حواسم پرت شده که اصلا اصل قصه از اول چی بوده، شیخ شما از اول هم بوده و این وسط من بودم که اضافی اضافه شدم !
بچه نشده بود! احتمالا تب داشت و هذیون میگفت !
تشر زدم: + امیرحافظ معلومه داری چی میگی ؟!
از جاش بلند شد و گفت : + نه معلوم نیست دختر حاج حسین، خستم، چند روزه درست نخوابیدم، فشار عروسی صبا و کار هم بوده، معلوم نیست چی میگم، هست؟ نیست دیگه لابد وقتی میپرسی !
این هارو گفت و رفت سمت درو و محکم پشت سرش کوبیدش بهم و من رو حیرون با پلاستیک غذا روی مبل لابی رها کرد !
گیج و حیرون بقیه روز رو طی کردم و نمیدونستم باید چکار کنم، امیرحافظ عجیب و غیرقابل پیشبینی شده بود، مردی که برام نماد خودکنترلی و خونسردی بود غیرقابل پیشبینی شده بود و این باعث میشد واقعا ندونم باید چکار کنم که درست باشه !
اوضاع عجیب تر شد برام وقتی شب بلاخره موقع دادن هدایا تو سالن خونه حاج بابا کنار مبل عروس و داماد دیدمش و با مردی که ظهر تو لابی آرایشگاه دیده بودمش زمین تا آسمون فرق داشت و آشناتر بود، همون دکتر سراج خونسرد و مرموزی بود که قبل تموم این اتفاق ها میشناختمش، همون مردی که من رو فقط به چشم نازدونه سراج ها بدون ذره ای احساس میدید!
همونقدر غریبه و سرد که باعث شده بود دمای بدنم بیاد پایین از طرز نگاهش !
دکتر جوگندمی کجای چشماش بود که نمیدیدمش؟
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و هشت
#محیا_زند
انتظار داشتم حداقل وقتی میرسه جلوی در ارایشگاه با خودم تماس بگیره نه صبا اما اینکارو نکرد و با صبا تماس گرفت، پانچ سفیدم رو روی لباس ماکسی ای که باهم گرفته بودیم پوشیدم و رفتم تو لابی و دیدمش که نشسته رو مبل و سرش پایینه، شنید صدای تقتق صندل هام رو ولی تو چرخیدن سرش به سمت من تاثیری نداشت و همچنان پایین موند !
این امیرحافظ نه دکتر سراج بود، نه دکتر جوگندمی نه امیرحافظ به وقت دیوانگی های بیست سالگی !
شخصیت عجیب و جدیدی بود که ازش سر در نمیاوردم و عاجز بودم در چگونگی برخورد باهاش !
دلخور بودم، دلخور بود ... مقصر بودم و مقصر بود... حق داشتم و حق داشت و با این تفاسیر چکار باید میکردیم؟!
کنارش روی مبل لابی نشستم و گفتم : _ نه سلام میدم، نه حالتو میپرسم، نه میگم که نگرانت بودم، نه گلایه میکنم که چرا مثل بچه ها غیبت زد یهو ، نه میگم که دلم تنگ شده بود برات ...
+ نه سلام میدم، نه حالتو میپرسم، نه میگم که دل منم تنگ شده بود،
نه میگم که ازت خیلی دلخورم که داخل ادم حساب نکردیم که زودتر بهم بگی داری دائم برمیگردی لندن ، نه میگم بیمعرفت بعد از این همه شب و روزی که باهم گذروندیم و خاطره هایی که ساختیم کمترین حقم این بود که زودتر از این ها بدونم که موندنی نیستی !
+ دل گفتنشو نداشتم، طاقت چشم تو چشم شدن باهات و گفتنشو نداشتم امیرحافظ، نمیدونستم چجوری باید بهت بگم که خودم کلافه ام از اینکه دلم دیگه نمیدونه دلش میخواد اینجا بمونه یا اینکه برگرده لندن ، سردرگمم ...
لحنش دلخور بود، مثل یه پسربچه پنج ساله: + ندونستن نداره که آیه خانم ؛ شیخ عربیتون اونجا تشریف دارن و تکلیف مشخصه که باید بری ور دلش !
دلخورتر لز خودش گفتم: _ بچه شدی امیرحافظ ؟!
بلاخره نگاهم کرد، رنجور و کلافه : + حق با توئه نازدونه سراج ها، بچه شدم و حواسم پرت شده که اصلا اصل قصه از اول چی بوده، شیخ شما از اول هم بوده و این وسط من بودم که اضافی اضافه شدم !
بچه نشده بود! احتمالا تب داشت و هذیون میگفت !
تشر زدم: + امیرحافظ معلومه داری چی میگی ؟!
از جاش بلند شد و گفت : + نه معلوم نیست دختر حاج حسین، خستم، چند روزه درست نخوابیدم، فشار عروسی صبا و کار هم بوده، معلوم نیست چی میگم، هست؟ نیست دیگه لابد وقتی میپرسی !
این هارو گفت و رفت سمت درو و محکم پشت سرش کوبیدش بهم و من رو حیرون با پلاستیک غذا روی مبل لابی رها کرد !
گیج و حیرون بقیه روز رو طی کردم و نمیدونستم باید چکار کنم، امیرحافظ عجیب و غیرقابل پیشبینی شده بود، مردی که برام نماد خودکنترلی و خونسردی بود غیرقابل پیشبینی شده بود و این باعث میشد واقعا ندونم باید چکار کنم که درست باشه !
اوضاع عجیب تر شد برام وقتی شب بلاخره موقع دادن هدایا تو سالن خونه حاج بابا کنار مبل عروس و داماد دیدمش و با مردی که ظهر تو لابی آرایشگاه دیده بودمش زمین تا آسمون فرق داشت و آشناتر بود، همون دکتر سراج خونسرد و مرموزی بود که قبل تموم این اتفاق ها میشناختمش، همون مردی که من رو فقط به چشم نازدونه سراج ها بدون ذره ای احساس میدید!
همونقدر غریبه و سرد که باعث شده بود دمای بدنم بیاد پایین از طرز نگاهش !
دکتر جوگندمی کجای چشماش بود که نمیدیدمش؟
@aevien
@aevien 🌱
غروب بود
من زل زده بودم به پشت دستهایش
هر دو وحشت کرده بودیم بس که نزدیک شده بودیم به هم
بس که معصومیت ریخته بود آنجا
پشت دستها
بعد
من با انگشت اشاره خطی فرضی و موری درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم
و به او گفتم
عمیقاً دوستش دارم.
#مصطفی_مستور
دویدن در میدان تاریک من
غروب بود
من زل زده بودم به پشت دستهایش
هر دو وحشت کرده بودیم بس که نزدیک شده بودیم به هم
بس که معصومیت ریخته بود آنجا
پشت دستها
بعد
من با انگشت اشاره خطی فرضی و موری درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم
و به او گفتم
عمیقاً دوستش دارم.
#مصطفی_مستور
دویدن در میدان تاریک من
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 🌱 غروب بود من زل زده بودم به پشت دستهایش هر دو وحشت کرده بودیم بس که نزدیک شده بودیم به هم بس که معصومیت ریخته بود آنجا پشت دستها بعد من با انگشت اشاره خطی فرضی و موری درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم و به او گفتم عمیقاً دوستش دارم.…
آه زیبآ 💜
سرشار از معصومیت عاشقآنه...
سرشار از معصومیت عاشقآنه...
По щекам слёзы | Кучер janaga
@aevien 🌱
روسی عه عزیزم 💜
دلیار من ...
رشتیها هوایِ رشترو “ دیوآنه هوا “ صدا میزنن!
چون میبینی خورشید داره رعنا و چهارشونه تو آسمون میتابه اما یهو به ناگه ابرها میان جلوش پرده میندازن، گره میخورن تو هم و با فریاد میبارن !
مثل بچه ای که ناگهان عروسک مورد علاقشو ازش میگیری و میافته گریه !
و بعد خواستم بگم هوا امشب چقدر دیوانه است !
مثل من ، مثل من هرشب بدون شما !
#محیا_زند
@aevien 🌱
رشتیها هوایِ رشترو “ دیوآنه هوا “ صدا میزنن!
چون میبینی خورشید داره رعنا و چهارشونه تو آسمون میتابه اما یهو به ناگه ابرها میان جلوش پرده میندازن، گره میخورن تو هم و با فریاد میبارن !
مثل بچه ای که ناگهان عروسک مورد علاقشو ازش میگیری و میافته گریه !
و بعد خواستم بگم هوا امشب چقدر دیوانه است !
مثل من ، مثل من هرشب بدون شما !
#محیا_زند
@aevien 🌱
@aevien 🌱
محرمی نیست وگرنه كه خبر بسیار است
رمق ناله كم و كوه و كمر بسیار است
ای ملائک كه به سنجیدن ما مشغولید
بنویسید كه اندوه بشر بسیار است
ساقههای مژهام از وزش آه نسوخت
شُكر! در جنگل ما هیزم تَر بسیار است
سفرهدار توام ای عشق بفرما بنشین
نان ِجو ، زخم و نمك ، خون ِجگر بسیار است
هر كجا مینگرم مجلس سهرابكُشی است
آه از این خاك ، بر آن نعش پسر بسیار است
پشت لبخند من آیا و چرایی نرسید
پشت دلتنگیام اما و اگر بسیار است
اشك ، آبادی چشم است بر آن شاكر باش
هركجا جوی روانی است كپر بسیار است
سالها رفت و نشد موی تو را شانه كنم
چه كنم دوروبرت شانه به سر بسیار است
#حامد_عسگری
محرمی نیست وگرنه كه خبر بسیار است
رمق ناله كم و كوه و كمر بسیار است
ای ملائک كه به سنجیدن ما مشغولید
بنویسید كه اندوه بشر بسیار است
ساقههای مژهام از وزش آه نسوخت
شُكر! در جنگل ما هیزم تَر بسیار است
سفرهدار توام ای عشق بفرما بنشین
نان ِجو ، زخم و نمك ، خون ِجگر بسیار است
هر كجا مینگرم مجلس سهرابكُشی است
آه از این خاك ، بر آن نعش پسر بسیار است
پشت لبخند من آیا و چرایی نرسید
پشت دلتنگیام اما و اگر بسیار است
اشك ، آبادی چشم است بر آن شاكر باش
هركجا جوی روانی است كپر بسیار است
سالها رفت و نشد موی تو را شانه كنم
چه كنم دوروبرت شانه به سر بسیار است
#حامد_عسگری