.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
Zire Saghfe Khial
Homayoun Shajarian
از خدا خواستم ، موافق بود !
میتوانی خدای من باشی...
@aevien 🌱

جآنم آقا همایونِ شجريان 💜
قرص به دست رفتم تو اتاقش. دیدم تا کمر رفته تو کمد و داره دنبال چیزی میگرده. صداش کردم، تنشو از تو کمد کشید بیرون و گنگ نگاهم کرد.
گفتم: دنبال چی میگردی؟
کلافه دست کشید تو موهاش و گفت: دنبال پیرهن سرمه ایش. همیشه همینجا تو کمد بود. باید اتوش بزنم. واسه کارهای اداریش اونو میپوشه. راستی سبزی خورشتی داریم؟ میخوام قرمه سبزی درست کنم براش... خیلی وقته نخوردیم. یه زنگ هم بزنم بگم اومدنی نسکافه بگیره. تموم شده. اخر شب که بریم تو بالکن بشینیم و شعر بخونيم مزه میده خوردنش.
آشفته حال رفت تو آینه یه نگاه به صورتش کرد و گفت: وای صورتمو ببین. چرا انقدر چشمام سرخه؟ باید برم حموم... باید موهامو شونه بزنم... باید همون عطر خنکی که دوست داره رو بزنم... باید امشب که اومد مثل همیشه جلوش قشنگ باشم که قربون صدقه ام بره و بگه:" تا ابد برای خودمی"
شونه هاشو گرفتم تو دستام و گفتم: قرصاتو گذاشته بودم رو میز. چرا نخوردیشون؟
با چشمای بی روحش خیره شد بهم و گیج گفت: چه قرصی؟
یه قرص کوچیک صورتی گذاشتم تو دهنش و گفتم: قرص های آلزايمرت.
گوشه اتاق کز کرد و چند دقیقه بعد به خودش اومد. تازه یادش اومد که سه ساله اون پیراهن سرمه ایه دیگه تو کمد نیست، سه ساله که قرمه سبزی نمیخوره، سه ساله بوی نسکافه که بهش میخوره عوق میزنه.
گفت: فکر کنم اونم قرصای آلزايمرشو نخورده، سه ساله که نخورده. آخه میگفت همیشه پیشم میمونه...پس کجاست الان؟

#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و چهار #محیا_زند _ دلم سوخت، غریبن داستان های عاشقانه برام همیشه. اونم فهمید این بهونه اس یا فقط خودم به خودم گفتم اره جون جدت؟! + نه دیگه دوستش ندارم، یعنی تو که دیگه باید خوب بدونی ادم اولین تجربه احساسیش رو هیچوقت نمیتونه…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت شصت و پنج
#محیا_زند
دم باب الرضا جفتمون ساکت به گمبد طلایی خیره شدیم، خداحافظی کردیم و خدا میدونست هرکدوم تو دل هامون چی داشتیم میگفتیم.
بعد از تحویل دادن چادر سفید به نگهبانی وارد خیابون اصلی شدیم، جفتمون عبوس و مسکوت بودیم در ادامه صحبت های بی سروتهی که امشب کرده بودیم، صحبت هایی که یه جایی از حد خارج شده بود و بی سابقه بود !
بدون اینکه به سمتم نگاه کنه با لحنی که نمیشد تشخیصش داد پرسید : تاکسی بگیریم یا قدم بزنیم تا ته خیابون رو ؟!

به جو‌سنگین بینمون که بغض رو داشت مینشوند تو گلوم دوباره، به لحظه گرگ میش هوا که رقیقم میکرد، به همیشه زنده بودن خیابون امام رضا، به همقدم بودن باهاش در کنار همه این ها نگاه کردم و با وجود کفش های پاشنه بلندی که مناسب قدم زدن نبود مثل خودش آروم و عجیب گفتم : _ قدم بزنیم !


نصف خیابون رو‌قدم زده بودیم بدون اینکه یه کلمه بینمون ردوبدل شه، این همه دل گرفتگی از کجا اومد ؟!
برای اینکه چیزی گفته باشم، پرسیدم: _ به چی فکر میکنی؟!

بعد از یه سکوت طولانی زیر لب زمزمه کرد :
+یه مردی به سن من عاشق بشه؛
با موهای جو گندمی رو به روت؛
چقدر فرق داره نگاهش به عشق ؛
تو رو میرسونه به هر آرزوت !
.... به این آهنگ فکر میکنم !

و بلاخره به سمتم برگشت بهم نگاه کرد، به منی که پوستم یخ کرده بود اما خون با شدت و گرمای زیادی تو‌رگ هام پمپاژ میشد و تپش قلبی که بالا رفته بود!
به منی که مثل ماهی دهنم باز و بسته میشد تا چیزی بگم اما جمله ای پیدا نمیکردم !

به دادم رسید: + به خودت فشار نیار دختر ، صرفا آهنگ‌قشنگیه فقط ، بیا سوار تاکسی شیم تا به موقع برسیم !

و قدم هاشو به سمت ایستگاه تاکسی تند کرد و رفت تا ماشین بگیره و من ... اینکه میگن سطل آب یخ رو فلانی یهو خالی شد حال من بود ، صرفا آهنگ قشنگیه؟! واقعا ؟! ای دکتر جوگندمی مرموز ...
و برگشته بودیم از اون عجیب ترین سفر و چند ساعت دنیا و از فرداش هیچکدوم به روی هم نیاورده بودیم که چی گفتیم و چی شنیدیم !

@aevien

اواخر مرداد بود ، کارهای پروژه مون بلاخره بعد از تلاش های شبانه روزی تموم شده بود و باید میرفت برای بررسی نهایی تیم کالج لندن و نهایتا ارائه میشد، چون این کار قرار بود بین دانشگاه ما و کالج لندن مشترک باشه و تاییدیه نهایی اموزش لندن هم لازم بود برای ثبتش و البته که قرار بود من و امیرحافظ حضورا ببریم و ارائه اش بدیم و منتظر بودیم بعد از عروسی صانع و صبا که یک شهریور برگزار میشد بریم و دقیقا برای سه شهریور پرواز رفت مون رو فیکس کرده بودیم که زودتر کارهارو انجام بدیم و امیرحافظ بتونه تا قبل از شروع شدن ترم تحصیلی برگرده.
یک هفته فرصت داشتم تا وسایلم رو جمع و جور کنم، جمع بندی نهایی با تیم رو انجام بدم و یه لباس مناسب برای عروسی صانع تهیه کنم و البته مورد آخر رو با امیرحافظ دغدغه مشترک داشتیم سر لباس؛ یک شب به خودمون استراحت دادیم و رفتیم خرید، اول کت و شلوار امیرحافظ رو خریدیم و بعد پیراهن ماکسی آستین بلند و ساده من رو و جفتشون تو پالت رنگی طوسی بودن که عمدی بودنش رو نمیشد انکار کرد، که بعد بخاطرش گلی هزار بار کنایه زده بوده و پرسیده بود: آیه این تن بمیره خبریه بین تو و این پیرمرد خوشتیپه ؟!
و من هی چشم غره زده بودم که یعنی چرت نگو گلی !
اما واقعا چخبر بود بین ما ؟!
@aevien
با تاخیر خیلی خیلی سنگین و زیاد الوعده وفا بلاخره و عرض عذرخواهی واقعا ، ولی دیگه تا آخر این هفته کلا تموم میشه، قول :)
Ye Mardi
Ebi
با‌ موهای‌جو‌گندمی رو به روت ...

@aevien 🌱
@aevien 🌱
بي سر
خواب تو را مي بينم
بي پر
به بام تو مي پرم
انگور سياهم
به بوي دهان تو
شراب مي شوم
#شمس_لنگرودي
@aevien 🌱

چند صباحی است عاشقی گناه شده و
عاقلان بی گناه ما را سرزنش می کنند
ما را خیالی نیست
چرا که اگر عاشقی گناهست، ما غرق گناهیم
#مهدی_اخوان_ثالث
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و پنج #محیا_زند دم باب الرضا جفتمون ساکت به گمبد طلایی خیره شدیم، خداحافظی کردیم و خدا میدونست هرکدوم تو دل هامون چی داشتیم میگفتیم. بعد از تحویل دادن چادر سفید به نگهبانی وارد خیابون اصلی شدیم، جفتمون عبوس و مسکوت بودیم در…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت شصت و شیش
#محیا_زند
شب آخر اقامتم تو خونه ام بود و فردا قرار بود راه بیافتیم سمت شهر پدری، تقریبا تمام وسایلم رو جمع کرده بود و فقط یسری خورده ریز مونده بود که باید جمع و جور میشد.
چمدون پنجمم رو هم بسته بودم و داشتم کشون کشون میزاشتمش تو هال کنار بقیه چمدون ها که زنگ در زده شد و حدس اینکه کی پشت دره اصلا کار سختی نبود !
دروباز کردم و امیر حافظ رو دیدم با سینی چایی دستش و یه ظرف کوکی و لبخند گرمی که رو لب هاش کش اومده بود و باعث شده بود با دیدنش لب های منم کش بیاد به سمت لبخند شدن.
+ دیدم امشب نیومدی سهم معامله چایی خوردن تو بالکنت رو بگیری حدس زدم سرت شلوغه گفتم امشب من بیام.

_ خوب کاری کردی، دلم بدجوری چایی میخواست اتفاقا ...

نگاهی چرخوند روی چمدون ها و همونطور که سینی رو‌ میزاشت رو میز با شوخی گفت: +اوه خواهرشوهر واسه یه شب عروسی چه غوغاییی داری میکنی!

وقتش شده بود !
+ چمدون وسایل عروسی یدونه اس و تو اتاقه، اینارو دارم برای لندن اماده میکنم، از عروسی که برگردیم وقتی نیست برای بستنشون !

صداش همچنان سرحال بود و این یعنی متوجه ماجرا نشده بود هنوز !
_ خب داری کل تهرانو‌میبری لندن؟!

+کل وسایل تهرانم رو‌ دارم میبرم لندن !

چنددقیقه گنگ بهم نگاه کرد، لبخندش جمع شد و گوشه چشم هاش چین افتاد و اینبار صداش خشک و جدی بود : + یعنی چی؟!

از نگاه مستقیم به چشم هاش پرهیز میکردم، طاقتش رو‌ نداشتم، وقت لعنتی گفتنش رسیده بود:
_ یعنی میمونم لندن و فکر نکنم دیگه برگردم، حدود یکسال از اومدنم میگذره و کارهامو کردم و دیگه کاری برای انجام دادن ندارم، یعنی دلیلی دیگه واسه موندن ندارم !

صداش ترسناک و خشن شده بود
+ پس یعنی منظورت اینه که من و خانواده ات و دوستات اونقدر ارزش نداریم که برات بشیم دلیل، آره؟!

گند زده بودم ، به چشم های سرد شده عصبانیش دستپاچه نگاه کردم و گفتم:
+ نه، منظورم این نیست اصلا، خب کارهای پژوهش تموم شده ، ترم تحصیلی و قراردادم با دانشگاه اینجا هم تموم شده ، از اول هم موندن من دائمی نبود و حالا باید برگردم سر کار و زندگی روتین سابقم و ...

+ و اون شیخ عربی هم جزو کارهات و دلیل برگشتنته؟!

نگاهش از اون حالت همیشه کنترل شده خارج شده بود و اونقدر ترسناک بود که زبونم رو بند آورده بود... اما اصلا چرا ترسیده بودم؟ چرا ترسیده بودم که امیرحافظ راجع به من و عامر چی فکر میکنه؟

+ با شماام خانم دکتر... عامراسد ؟!

چی میگفتم که نمیشد اش نخورده و دهن سوخته؟ چی میگفتم از این راز لعنتی ای که بین من و عامر و دکتر آلن بود و نمیشد گفت؟

اینبار صداش بلندتر شد، شنیدن صداش انقدر بلند بی سابقه بود، دیدن چمدون ها و فهمیدن رفتنم و عامر انقدر تحریکش کرده بود؟!
+حرف بزن آیه سراج... عامر اسد هم جزو کارهاته؟!

_ آره...

و چند لحظه بعد بدون زدن هیچ حرفی درو بهم کوبیده بود و رفته بود و من مونده بودم با کوهی از بغض، چایی های نخورده ای که سرد شد بود و چمدون ششمی که باید بسته میشد !
@aevien
ازت میخوام اگر داری از ادامه اش میخونی بری و از پارت یک دوباره شروع کنی به خوندنش، چون اینجوری بخاطر وقفه ای که تو نشر پارت ها افتاده مثل خوردن چایی سرد بدون قنده !
Raz
Sina Sazgari
میان ابر آغوشت برایم خانه برپا کن ...
@aevien 🌱
زیبای بی وقفه !
.: آویـــــــــــــــــن :.
Sina Sazgari – Raz
@aevien 🌱
خراب و پاک ویرانم
در این ویرانه پنهانی
تو را در خانه می جویم
ولی در سینه میهمانی
#شورا_کریمی
ولی در سایه پنهان‌شو که دنیا راز میخواهد...
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و شیش #محیا_زند شب آخر اقامتم تو خونه ام بود و فردا قرار بود راه بیافتیم سمت شهر پدری، تقریبا تمام وسایلم رو جمع کرده بود و فقط یسری خورده ریز مونده بود که باید جمع و جور میشد. چمدون پنجمم رو هم بسته بودم و داشتم کشون کشون میزاشتمش…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت شصت و هفت
#محیا_زند
ظهر روز بعد قرار بود با ماشین امیرحافظ بریم به سمت شهر پدری مون، از صبح منتظر تماس یا خبری ازش بودم اما نشد، زنگ هامم با مشترک مورد نظر در دسترس نیست مواجه میشد، زنگ واحدش رو هرچی زده بودم کسی جواب نمیداد و این یعنی امیرحافظ نمیخواست باهام رو به رو شه.
داشتم دیوونه میشدم و هیچ نظری واسه اینکه باید چکار کنم دقیقا نداشتم تا اینکه نزدیکای عصر پیک برام یه بلیط به مقصد شهرمون اورد و حتما که از طرف امیرحافظ بود و این یعنی خودم باید تنها میرفتم و اوضاع خراب تر از اون چیزی بود که فکر میکردم !



عروسی پنجشنبه شب بود و من دوروز زودتر داشتم میرفتم انقدر که مامان غر زده بود سرم که: ناسلامتی تنها خواهر دامادی و انقدر بدون ذوقی !
به مامان حق میدادم اما انتظار داشتم مشغله من و اینکه من سالهاست به تنها زندگی کردن و دور بودن از چیزهای فامیلی عادت کردم رو هم درک کنه که نمیکرد !

از امیرحافظ همچنان خبری نبود و چندباری هم که تماس گرفته بودم جواب داده نشده بود، فقط یکبار میون حرف های صانع شنیدم که صبا از دست دایی حافظش دلخوره چون گفته کاری براش پیش اومده و تا شب عروسی خودش رو میتونه برسونه نه زودتر !
و من احمقانه امیدوار بودم دلیل نیومدنش واقعا کار باشه نه رو‌به‌رو نشدن با من !
سعی ام رو هم کرده بودم که اون دوروز انرژیم رو تا اونجا که میشه مثبت نگه دارم و تمرکزم رو روی خانواده ام بزارم نه امیرحافظ، چون این قصه نهایتا باید تموم میشد و من باید برمیگشتم لندن و فکر کردن بهش بیشتر دامن میزد به چیزی که نباید!
به مامان اینا هم هیچکدوم نگفته بودم که تصمیم دارم دوباره دائم برگردم و فکر میکردن سفرم فقط کاری و برای چندهفته اس، چون از طرفی من تصمیمم رو‌گرفته بودم و گفتن بهشون جز بحث بیهوده چیزی نداشت و از طرف دیگه باز من سال ها بود که به جواب پس دادن عادت نداشتم، پس گذاشتم اون دوروز تو بیخبری و با خاطره هایی خوب از من
برای خانواده ام سپری شه !


@aevien


روز عروسی ، مراسم و تشکیلاتش درخور نوه پسری سراج ها درحال اجرا بود و عروسی صانع مثل تموم مراسم های این خاندان تو خونه حاج بابا قرار بود برگزار شه و این جزو معدود قسمت هایی از ناسیونالیستی سراج ها بود که واقعا دوستش داشتم .
حیاط بزرگ‌ خونه حاج بابا ریسه بسته و میز و صندلی مهمان ها دور تا دورش چیشده شده بود، مراسم مردونه داخل حیاط و مراسم خانم ها داخل که هردو طبقه اش میزوصندلی چیده شده بود.

طبق سنت خانواده من یعنی خواهر داماد موظف بودم با عروس برم آرایشگاه و چقدر سعی کردم از زیرش در برم اما اگه نمیرفتم دیگه واقعا حکم تیرمو از مامان میگرفتم !

گرچند بعدش کاملا راضی بودم از رفتنم چون وقت ناهار دایی حافظ صبا باهاش تماس گرفت و بخاطر صدای بلند تلفن من شنیدم که میگفت رسیده و‌شرمنده اس که نتونسته زودتر بیاد و به جاش براش ناهار رو میاره و چیز دیگه ای لازم داره یا نه!

من هم سعی کردم با دمم گردو نشکنم که قراره امیرحافظ رو ببینم ، سعی کردم فکر نکنم که بخاطر دیدن من اینکارو کرده و از آنه خواهش میکردم که خودش رو بندازه جلو و افسار عواطفم رو به دست بگیره اما مسئله نگران کننده این بود که تو این مدت هم آنه هم آیه رام دکترا سراج کاربلد شده بودن !
تو این مدت امیرحافظ به عنوان یه پزشک و دوست انقدر باهام سروکله زده بود تا شخصیت من رو به انسجام برسونه گرچند میدونستیم این نسبیه و تا اخرش هم آنه هم آیه در من میمونن اما امیرحافظ سعی کرده بود آیه و آنه رو باهم آشتی بده.
امیرحافظ ، آیه سرخورده و کوچک و ساده رو زیر بال‌و‌پرش گرفته بود و کمکش کرده بود خودش رو جمع کنه و بزرگ شه و با حضور خودش آیه ای ساخته بود که گاهی آنه هم تحسینش میکرد!

@aevien
Moohaye Jo Gandomi
Rahman
نوستالژیک دوران دبیرستان 💜
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و هفت #محیا_زند ظهر روز بعد قرار بود با ماشین امیرحافظ بریم به سمت شهر پدری مون، از صبح منتظر تماس یا خبری ازش بودم اما نشد، زنگ هامم با مشترک مورد نظر در دسترس نیست مواجه میشد، زنگ واحدش رو هرچی زده بودم کسی جواب نمیداد و این…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت شصت و هشت
#محیا_زند
انتظار داشتم حداقل وقتی میرسه جلوی در ارایشگاه با خودم تماس بگیره نه صبا اما اینکارو نکرد و با صبا تماس گرفت، پانچ سفیدم رو روی لباس ماکسی ای که باهم گرفته بودیم پوشیدم و رفتم تو لابی و دیدمش که نشسته رو مبل و سرش پایینه، شنید صدای تق‌تق صندل هام رو ولی تو چرخیدن سرش به سمت من تاثیری نداشت و همچنان پایین موند !
این امیرحافظ نه دکتر سراج بود، نه دکتر جوگندمی نه امیرحافظ به وقت دیوانگی های بیست سالگی !
شخصیت عجیب و جدیدی بود که ازش سر در نمیاوردم و عاجز بودم در چگونگی برخورد باهاش !

دلخور بودم، دلخور بود ... مقصر بودم و مقصر بود... حق داشتم و حق داشت و با این تفاسیر چکار باید میکردیم؟!

کنارش روی مبل لابی نشستم و گفتم : _ نه سلام میدم، نه حالتو میپرسم، نه میگم که نگرانت بودم، نه گلایه میکنم که چرا مثل بچه ها غیبت زد یهو ، نه میگم که دلم تنگ شده بود برات ...

+ نه سلام میدم، نه حالتو میپرسم، نه میگم که دل منم تنگ شده بود،
نه میگم که ازت خیلی دلخورم که داخل ادم حساب نکردیم که زودتر بهم بگی داری دائم برمیگردی لندن ، نه میگم بیمعرفت بعد از این همه شب و روزی که باهم گذروندیم و خاطره هایی که ساختیم کمترین حقم این بود که زودتر از این ها بدونم که موندنی نیستی !

+ دل گفتنشو نداشتم، طاقت چشم تو چشم شدن باهات و گفتنشو نداشتم امیرحافظ، نمیدونستم چجوری باید بهت بگم که خودم کلافه ام از اینکه دلم دیگه نمیدونه دلش میخواد اینجا بمونه یا اینکه برگرده لندن ، سردرگمم ...

لحنش دلخور بود، مثل یه پسربچه پنج ساله: + ندونستن نداره که آیه خانم ؛ شیخ عربیتون اونجا تشریف دارن و تکلیف مشخصه که باید بری ور دلش !

دلخورتر لز خودش گفتم: _ بچه شدی امیرحافظ ؟!

بلاخره نگاهم کرد، رنجور و کلافه : + حق با توئه نازدونه سراج ها، بچه شدم و حواسم پرت شده که اصلا اصل قصه از اول چی بوده، شیخ شما از اول هم بوده و این وسط من بودم که اضافی اضافه شدم !

بچه نشده بود! احتمالا تب داشت و هذیون میگفت !
تشر زدم: + امیرحافظ معلومه داری چی میگی ؟!

از جاش بلند شد و گفت : + نه معلوم نیست دختر حاج حسین، خستم، چند روزه درست نخوابیدم، فشار عروسی صبا و کار هم بوده، معلوم نیست چی میگم، هست؟ نیست دیگه لابد وقتی میپرسی !

این هارو گفت و رفت سمت درو و محکم پشت سرش کوبیدش بهم و من رو حیرون با پلاستیک غذا روی مبل لابی رها کرد !

گیج و حیرون بقیه روز رو طی کردم و نمیدونستم باید چکار کنم، امیرحافظ عجیب و غیرقابل پیش‌بینی شده بود، مردی که برام نماد خودکنترلی و خونسردی بود غیرقابل پیش‌بینی شده بود و این باعث میشد واقعا ندونم باید چکار کنم که درست باشه !

اوضاع عجیب تر شد برام وقتی شب بلاخره موقع دادن هدایا تو سالن خونه حاج بابا کنار مبل عروس و داماد دیدمش و با مردی که ظهر تو لابی آرایشگاه دیده بودمش زمین تا آسمون فرق داشت و آشناتر بود، همون دکتر سراج خونسرد و مرموزی بود که قبل تموم این اتفاق ها میشناختمش، همون مردی که من رو فقط به چشم نازدونه سراج ها بدون ذره ای احساس میدید!
همونقدر غریبه و سرد که باعث شده بود دمای بدنم بیاد پایین از طرز نگاهش !
دکتر جوگندمی کجای چشماش بود که نمیدیدمش؟

@aevien
@aevien 🌱

سر به آبی آسمان ستودیم،
در خور آسمان‌ها شدیم.
#سهراب_سپهری
@aevien 🌱

غروب بود
من زل زده بودم به پشت دست‌هایش
هر دو وحشت کرده بودیم بس که نزدیک شده بودیم به هم
بس که معصومیت ریخته بود آنجا
پشت دست‌ها
بعد
من با انگشت اشاره خطی فرضی و موری درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم
و به او گفتم
عمیقاً دوستش دارم.

#مصطفی_مستور
دویدن در میدان تاریک من