@aevien 🌱
در قتل عامی که به پا کردی
شاید، ولی، اما، اگر مُرده
منصف بمان تو زندگی داری
ما بین ما کی بیشتر مُرده؟...
#علیرضا_آذر
در قتل عامی که به پا کردی
شاید، ولی، اما، اگر مُرده
منصف بمان تو زندگی داری
ما بین ما کی بیشتر مُرده؟...
#علیرضا_آذر
.: آویـــــــــــــــــن :.
اولین بار که با علیرضا آذر(💜) اشنا شدم پاییز ۹۳ ، سال کنکورم بود، هیچی دیگه دکلمه هاش نزاشتن درس بخونیم اونسال! هیچی دیگه، دکلمه هاش هنوز تلف میکنه مارو!
ممكنه خيلی شاعر های بهتری بشناسم ولی #علیرضا_آذر همیشه کنج قلبم میمونه بخاطر دکلمه ها و خاطرات خوبی که با شعرهاش دارم 💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و سه #محیا_زند و دوباره تکرار چشم تو چشم شدن، سریع نگاه گرفتن از هم و سکوت چند لحظه ای بینمون. حس میکردم که لب هاش تکون میخوره تا چیزی بگه اما دودله. _ دکترجوگندمی ای که من میشناسم رک و راست تر از اینحرفاست که واسه زدن حرفی…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و چهار
#محیا_زند
_ دلم سوخت، غریبن داستان های عاشقانه برام همیشه.
اونم فهمید این بهونه اس یا فقط خودم به خودم گفتم اره جون جدت؟!
+ نه دیگه دوستش ندارم، یعنی تو که دیگه باید خوب بدونی ادم اولین تجربه احساسیش رو هیچوقت نمیتونه فراموش کنه، حتی اگر درحال حاضرش اون علاقه نباشه ولی خاطرات اون احساسات همیشه زنده میمونن.
_ اره، میدونم... خب بعدش؟!
+ بعدش؟!
_ یعنی بعدش چرا ازدواج نکردی؟! دوست دختر و اینا چی؟!
جفتمون خوب میدونستیم این لحن حرف زدن مختص آیه اس، وگرنه آنه که خون خونش را هم میخورد خشک و یخی میموند و سوالش رو میخورد و ان پرستیژ لامذهبش رو حفظ میکرد، اما بودن در کنار امیرحافظ عجیب میدون و جرات میداد به آیه برای با ارامش خودنمایی کردن.
_ ازدواج که خب بعد نیره انقدر از لج خودم و دنیا چسبیدم به کار و درس که وقت واسه ازدواج نداشتم، بعدش هم انقدر عادت کردم به تنهایی که نتونستم کسی رو شریک خودم کنم.
آیه چشماشو ریز کرد و دوباره با تاکیید پرسید:
_ دوست دختر ؟!
امیرحافظ طی یک حرکت نسبتا بی سابقه لپمو محکم کشید و گفت:
+ الان تو بدونی من دوست دختر داشتم یا نداشتم چی بهت اضافه میشه؟!
شونه بالا انداختم
_ ارضای حس کنجکاوی!
+ یه دو، سه نفری بودن، نسبتا هم سن و سال خودم که از بند ازدواج رها بودن و یه رابطه اروم و بی حاشیه در کنار کار و زندگی مستقل شون میخواستن، رک بخوام بگم در واقع بیشتر بخاطر رابطه جنسی و اینکه گاهی که دلت میگیره یکی باشه شب بری بیرون باهاش شام بخوری! اما جدی نبودن هیچکدوم و بعد از چند ماه جدا شدیم.
ابرو انداختم بالا و بی اختیار کنایه زدم:
_ چرا ؟! رابطه جنسی به مذاق اقای دکتر خوش نمیومد؟!
دستش دوباره خواست سمت لپم بره که گفتم:
_ دست به لپم زدی نزدی ها!
اینبار غش غش خندید.
+ جان، دختر کوچولوم غیرتی شده؟!
حالا امیرحافظ هم شده بود ورژن امیرحافظ به وقت بیست سالگی که با آیه وسط میدون تجریش نشستن بستنی خوردن!
_ نخیرم، ماشالله شما با این موهای سفید دیگه کارت از غیرتی شدن گذشته، ازادی، سنی ازت گذشته!
اخر کار خودش رو کرد و لپمو کشید.
_ نامرد، درد میگیره...
+ بوسش کنم خوب شه؟!
این مرد امشب تف کرده بود تو پرستیژ دکتر جوگندمی بودنش، بی سابقه حرف میزد، ان هم هیچ جا نه وسط حرم!
_ لازم نکرده... برو همون خانمارو بوس کن!
من چرا حالا جو حسادت گرفته بودم؟! واقعا چرا؟! آیه خواست بگه چرا که آنه جلوی دهنشو گرفت و تشر زد از این خزعبلات فکر کردی نکردی ها! ایشون فقط دکتر امیرحافظ سراجه برای شما !
+ بابا اونا اصلا تموم شدن و اخرین بار برای یکسال و نیم پیشه، بعدشم اون خانوم ها هیچکدوم دختر من نمیشن، خیال شما راحت.
یهو یه عالمه پروانه تو قلبم بال بال زدن، ما دوتا امشب یه چیزیمون میشد!
اما یهو پا گذاشت رو پروانه ها، لحنش جدی شد و کنایه زد:
+ بعدشم اگه بحث غیرتی شدن باشه که من بیشتر باید رو دخترم غیرتی بشم!
_ چرا دقیقا؟!
+ اونی که چندساله با یه نفر همخونه است من نیستم دکتر سراج !
این لحن غریب بود، نه برای امیرحافظ بیست ساله بود، نه برای دکتر جوگندمی !
گرچند با کنایه حرف زد ولی منظور رو واضح رسوند.
ناله کردم:
+امیرحافظ ...
و حرفم رو خوردم، چی میگفتم یعنی؟! چی رو توضیح میدادم ؟! نمیشد !
از جاش بلند شد:
+بیخیال دختر، زندگی شخصی هرکس به خودش مربوطه.
تلخ شدی امیرحافظ، بچه شدی !
+ کجا میری حالا؟!
_ پاشو جمع و جور کنیم بریم خداحافظی با اقا رضا که برسیم به پرواز !
پاشدم از جام و تازه یادم افتاد که کجاییم! جلوی قاضی داشتیم ملق بازی میکردیم !
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و چهار
#محیا_زند
_ دلم سوخت، غریبن داستان های عاشقانه برام همیشه.
اونم فهمید این بهونه اس یا فقط خودم به خودم گفتم اره جون جدت؟!
+ نه دیگه دوستش ندارم، یعنی تو که دیگه باید خوب بدونی ادم اولین تجربه احساسیش رو هیچوقت نمیتونه فراموش کنه، حتی اگر درحال حاضرش اون علاقه نباشه ولی خاطرات اون احساسات همیشه زنده میمونن.
_ اره، میدونم... خب بعدش؟!
+ بعدش؟!
_ یعنی بعدش چرا ازدواج نکردی؟! دوست دختر و اینا چی؟!
جفتمون خوب میدونستیم این لحن حرف زدن مختص آیه اس، وگرنه آنه که خون خونش را هم میخورد خشک و یخی میموند و سوالش رو میخورد و ان پرستیژ لامذهبش رو حفظ میکرد، اما بودن در کنار امیرحافظ عجیب میدون و جرات میداد به آیه برای با ارامش خودنمایی کردن.
_ ازدواج که خب بعد نیره انقدر از لج خودم و دنیا چسبیدم به کار و درس که وقت واسه ازدواج نداشتم، بعدش هم انقدر عادت کردم به تنهایی که نتونستم کسی رو شریک خودم کنم.
آیه چشماشو ریز کرد و دوباره با تاکیید پرسید:
_ دوست دختر ؟!
امیرحافظ طی یک حرکت نسبتا بی سابقه لپمو محکم کشید و گفت:
+ الان تو بدونی من دوست دختر داشتم یا نداشتم چی بهت اضافه میشه؟!
شونه بالا انداختم
_ ارضای حس کنجکاوی!
+ یه دو، سه نفری بودن، نسبتا هم سن و سال خودم که از بند ازدواج رها بودن و یه رابطه اروم و بی حاشیه در کنار کار و زندگی مستقل شون میخواستن، رک بخوام بگم در واقع بیشتر بخاطر رابطه جنسی و اینکه گاهی که دلت میگیره یکی باشه شب بری بیرون باهاش شام بخوری! اما جدی نبودن هیچکدوم و بعد از چند ماه جدا شدیم.
ابرو انداختم بالا و بی اختیار کنایه زدم:
_ چرا ؟! رابطه جنسی به مذاق اقای دکتر خوش نمیومد؟!
دستش دوباره خواست سمت لپم بره که گفتم:
_ دست به لپم زدی نزدی ها!
اینبار غش غش خندید.
+ جان، دختر کوچولوم غیرتی شده؟!
حالا امیرحافظ هم شده بود ورژن امیرحافظ به وقت بیست سالگی که با آیه وسط میدون تجریش نشستن بستنی خوردن!
_ نخیرم، ماشالله شما با این موهای سفید دیگه کارت از غیرتی شدن گذشته، ازادی، سنی ازت گذشته!
اخر کار خودش رو کرد و لپمو کشید.
_ نامرد، درد میگیره...
+ بوسش کنم خوب شه؟!
این مرد امشب تف کرده بود تو پرستیژ دکتر جوگندمی بودنش، بی سابقه حرف میزد، ان هم هیچ جا نه وسط حرم!
_ لازم نکرده... برو همون خانمارو بوس کن!
من چرا حالا جو حسادت گرفته بودم؟! واقعا چرا؟! آیه خواست بگه چرا که آنه جلوی دهنشو گرفت و تشر زد از این خزعبلات فکر کردی نکردی ها! ایشون فقط دکتر امیرحافظ سراجه برای شما !
+ بابا اونا اصلا تموم شدن و اخرین بار برای یکسال و نیم پیشه، بعدشم اون خانوم ها هیچکدوم دختر من نمیشن، خیال شما راحت.
یهو یه عالمه پروانه تو قلبم بال بال زدن، ما دوتا امشب یه چیزیمون میشد!
اما یهو پا گذاشت رو پروانه ها، لحنش جدی شد و کنایه زد:
+ بعدشم اگه بحث غیرتی شدن باشه که من بیشتر باید رو دخترم غیرتی بشم!
_ چرا دقیقا؟!
+ اونی که چندساله با یه نفر همخونه است من نیستم دکتر سراج !
این لحن غریب بود، نه برای امیرحافظ بیست ساله بود، نه برای دکتر جوگندمی !
گرچند با کنایه حرف زد ولی منظور رو واضح رسوند.
ناله کردم:
+امیرحافظ ...
و حرفم رو خوردم، چی میگفتم یعنی؟! چی رو توضیح میدادم ؟! نمیشد !
از جاش بلند شد:
+بیخیال دختر، زندگی شخصی هرکس به خودش مربوطه.
تلخ شدی امیرحافظ، بچه شدی !
+ کجا میری حالا؟!
_ پاشو جمع و جور کنیم بریم خداحافظی با اقا رضا که برسیم به پرواز !
پاشدم از جام و تازه یادم افتاد که کجاییم! جلوی قاضی داشتیم ملق بازی میکردیم !
@aevien
خدایا ؛ تنِ روحِ ما واسه اين زندگی خیلی نحیفه، زود خم میشیم زیر زور روزگار، زود دلمون میگیره.
دستمون رو بگیر بلندمون کن به سمت خودت ...
قلب هامون رو روشن نگه دار ...
دستمون رو بگیر بلندمون کن به سمت خودت ...
قلب هامون رو روشن نگه دار ...
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
نشسته بوديم رو ريل هايى كه چندوقتى ميشد پاتقمون شده بود...به جاى كافه هاىِ شلوغ پر از آدم هايى كه نقش بازى ميكنن با اون ليوان هاى پر از كافئين تو دستشون!
آهنگ بعدى رو پلى كرد و گفت: اين آخرين آهنگى بود كه باهاش گريه كردم...بخاطر تو!
حدود ده ماه پيش!
همون وقتى كه تموم نقشه هامو واسه به دست اوردنت گذاشتم كنار چون باور كردم كه اين دنيا واقعيه...و واقعيت اون چيزى نميشه كه براش نقشه ميكشيم!
بزرگ شدم...ادما كه بزرگ ميشن روياهاشونو ميزارن كنار!
تو يه رويا بودى...
گفتم چرا الان ميگى اينارو؟!
گفت چون روياها خيلى خوشگلن، هرچقدرم كه بزرگ شى چند وقت يبار بايد بهشون نگاه كنى،باهاشون حرف بزنى تا يه نفس بگيرى براىِ ادامه بزرگ شدن...!
#محیا_زند
@aevien 🌱
آهنگ بعدى رو پلى كرد و گفت: اين آخرين آهنگى بود كه باهاش گريه كردم...بخاطر تو!
حدود ده ماه پيش!
همون وقتى كه تموم نقشه هامو واسه به دست اوردنت گذاشتم كنار چون باور كردم كه اين دنيا واقعيه...و واقعيت اون چيزى نميشه كه براش نقشه ميكشيم!
بزرگ شدم...ادما كه بزرگ ميشن روياهاشونو ميزارن كنار!
تو يه رويا بودى...
گفتم چرا الان ميگى اينارو؟!
گفت چون روياها خيلى خوشگلن، هرچقدرم كه بزرگ شى چند وقت يبار بايد بهشون نگاه كنى،باهاشون حرف بزنى تا يه نفس بگيرى براىِ ادامه بزرگ شدن...!
#محیا_زند
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
Meysam Dalaei – A Time For Love
تأكيد 💜 وه از صداقتش ...