.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Shahin Najafi – Akharin Booseh (feat. Babak Amini)
@aevien 🌱

سخت و غریبانه گذر کردیم شب‌ها را
شامِ غریبان بود و می‌خوردیم لب‌ها را
با قلب‌های خسته‌ی حالی به حالی‌مان
با آن نگاه و لهجه‌یِ بغضِ شمالی‌مان
 #مزدک_نظافت
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و دو #محیا_زند وارد رواق ازادی که شدم و جلوی ایوون طلاش وایسادم تازه تونستم نفس حبس شده مو‌ بدم بیرون، تازه فهمیدم چقدر دلم تنگ بوده... همونجا نشستم و خیره شدم به ضریح و تو‌ دلم حرف زدم، غر زدم، گریه کردم... اما نه هق هق، نه…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت شصت و سه
#محیا_زند

و دوباره تکرار چشم تو چشم شدن، سریع نگاه گرفتن از هم و سکوت چند لحظه ای بینمون.
حس میکردم که لب هاش تکون میخوره تا چیزی بگه اما دودله.

_ دکترجوگندمی ای که من میشناسم رک و راست تر از اینحرفاست که واسه زدن حرفی دست دست کنه.

+ چون یه سوال شخصی میخوام ازت بپرسم...

سخت شد، اگر در رابطه با عامر باشه سوالش من واقعا جوابی نمیتونم بدم، ولی نهایتا گفتم:
_بپرس...

+تو این سال ها جز مرصاد و دکتر اسد کس دیگه ای هم بوده که نسبت بهش عاطفه داشته باشی؟ یا بهش یه فرصت بدی؟ رابطه و آشنایی منظورمه کلا !

خب، خداروشکر خودش عامر رو مرخص کرد از توضیح دادن.
_ عاطفه اگر منظورت علاقه است نه! رابطه رسمی هم نه، یه چندباری فقط برای اشنایی به دو سه نفر فرصت دادم اما بعد از چند هفته مرخص شدن، خب میدونی من دنبال کسی بودم که بتونه خلاء احساسی ای که بخاطر مرصاد درست شده بود رو پر کنه اما هیچکس از پسش بر نیومد!

+ حتی عامر؟!

_ من عامر رو به نوع خودش دوست دارم و عزیزه برام، اما اون هم نتونست. حالا چیشده این سوال هارو میپرسی؟!

+ کنجکاو شدم بدونم سلیقه ات تو‌ انتخاب طرف مقابلت چطوره، انتخاب مرصاد و عامر درواقع هردوتا بخاطر موقعیتی بوده که توش قرار گرفتی، یجور انتخاب ناخواسته!

سعی داشت چی رو ثابت کنه؟!
عجیب شده بود امیرحافظ این چندوقت، بحث رو از روی خودم تغیر دادم:
_ تو چطور؟! هیچوقت درست و حسابی تعریف نکردی برام، فقط گفتی دوران جوونی دختر همسایه تون رو دوست داشتی!

راستی تاحالا ما راجع به این چیزها چرا صحبت نکرده بودیم؟!
+ اسمش نیره بود و خونشون دوتا خونه اونور تر از ما ، از همین قصه های کلیشه عاشقانه دهه شصتی دیگه، از همینا که تو کوچه و دم در خونه بین ردوبدل کردن میوه و نذری و غذا با چادر گل گلی دیدمش و دلم ریخت. اونم بدش نمیومد از من، چشم های مشکیش حرف میزدن باهام که اونم نسبت به ما اره و بعد چندوقت هم که نامه نگاری مون شروع شد ؛ گفتم که، کلیشه عاشقانه های ساده دهه شصت.
ولی خب من اونموقع درگیر درس و کار بودم، اولویت اول مامانم بود، بعد سروسامون دادن دوتا خواهرم تهش اگه چیزی موند برای خودم، خدا خیر بده حاج احمد رو اگه زیر بال و پر من رو تو حجره اش نمیگرفت نمیشد برسم به چرخوندن زندگی.
گفتم یذره که جمع و جور کردم زندگی خودم و خواهرام رو و تو کاسه ام دوقرون پول جمع شد مادر رو میفرستم واسه خواستگاری، اما عجب از روزگار که صبر نداره، یه خواستگار مناسب براش اومد و شوهر کرد، نمیگم نامردی کرد، نه! سه سال موند به پام و خواستگاراش رو رد کرد اما این خواستگار اخریه خیلی ادم حسابی بود، تو خونه شر شده بود براش این دست رد به سینه همه زدن، منم دیدم چرا دختر مردم رو بدبخت کنم وقتی تکلیفم روشن نیست؟ پا گذاشتم رو دل و جونم و براش نامه فرستادم که خوشبخت شی، برو پی زندگیت نیره خانم. نامه هامم پس بفرست، پس فرستاد، ولی من هم همه نامه هارو دارم هم اون یه تیکه از موهاش که اونموقع رسم بود عاشقا به رسم امانت به هم میدادن.

سکوت کرد همرا با لبخند تلخی که رو لب هاش بود، اما این وسط من چرا از حسودی جز میزدم نسبت به نیره ای که هیچوقت قرار نبود ببینمش؟!

_ دوستش داری هنوز؟!

از افکار عمیق دهه شصتش خارج شد و به صورتم نگاه کرد و یهو خندید، ارام اما عمیق.
+ تو چرا قیافه ات اینجوری مچاله شده؟!

_ دلم سوخت، غریبن داستان های عاشقانه برام همیشه.

@aevien 🌱
🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
من امروز از کار و زندگیم زدم نشستم کل آیه حضورت رو نوشتم و تمومش کردم( تقریبا، یه دو پارت ازش مونده بود) ، خب چیشد ؟!
هیچی!
همونجور سیو نکرده باز گذاشتم لپ تاب رو رفتم از اتاق بیرون طاها دیده لپ تاب روشنه برای اینکه مهربونی کرده باشه لپ تاب رو خاموش کرده!
و بله!
پودر شد!
خواستم بگم من نوشتم و نشد و نمیشه !
همینجوری بسازیم فعلا باهم!
( طاها هنوز زنده است )!
@aevien 🌱

در قتل عامی که به پا کردی
شاید، ولی، اما، اگر مُرده
منصف بمان تو زندگی داری
ما بین ما کی بیشتر مُرده؟...
#علیرضا_آذر
Del Nadaram
Garsha Rezaei
دل ندارم که بمونی؛
دل ندارم که بری ...
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و سه #محیا_زند و دوباره تکرار چشم تو چشم شدن، سریع نگاه گرفتن از هم و سکوت چند لحظه ای بینمون. حس میکردم که لب هاش تکون میخوره تا چیزی بگه اما دودله. _ دکترجوگندمی ای که من میشناسم رک و راست تر از اینحرفاست که واسه زدن حرفی…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت شصت و چهار
#محیا_زند
_ دلم سوخت، غریبن داستان های عاشقانه برام همیشه.

اونم فهمید این بهونه اس یا فقط خودم به خودم گفتم اره جون جدت؟!
+ نه دیگه دوستش ندارم، یعنی تو که دیگه باید خوب بدونی ادم اولین تجربه احساسیش رو هیچوقت نمیتونه فراموش کنه، حتی اگر درحال حاضرش اون علاقه نباشه ولی خاطرات اون احساسات همیشه زنده میمونن.

_ اره، میدونم... خب بعدش؟!

+ بعدش؟!

_ یعنی بعدش چرا ازدواج نکردی؟! دوست دختر و اینا چی؟!

جفتمون خوب میدونستیم این لحن حرف زدن مختص آیه اس، وگرنه آنه که خون خونش را هم میخورد خشک و یخی میموند و سوالش رو میخورد و ان پرستیژ لامذهبش رو حفظ میکرد، اما بودن در کنار امیرحافظ عجیب میدون و جرات میداد به آیه برای با ارامش خودنمایی کردن.

_ ازدواج که خب بعد نیره انقدر از لج خودم و دنیا چسبیدم به کار و درس که وقت واسه ازدواج نداشتم، بعدش هم انقدر عادت کردم به تنهایی که نتونستم کسی رو شریک خودم کنم.

آیه چشماشو ریز کرد و دوباره با تاکیید پرسید:
_ دوست دختر ؟!

امیرحافظ طی یک حرکت نسبتا بی سابقه لپمو محکم کشید و گفت:
+ الان تو بدونی من دوست دختر داشتم یا نداشتم چی بهت اضافه میشه؟!

شونه بالا انداختم
_ ارضای حس کنجکاوی!

+ یه دو، سه نفری بودن، نسبتا هم سن و سال خودم که از بند ازدواج رها بودن و یه رابطه اروم و بی حاشیه در کنار کار و زندگی مستقل شون میخواستن، رک بخوام بگم در واقع بیشتر بخاطر رابطه جنسی و اینکه گاهی که دلت میگیره یکی باشه شب بری بیرون باهاش شام بخوری! اما جدی نبودن هیچکدوم و بعد از چند ماه جدا شدیم.

ابرو انداختم بالا و بی اختیار کنایه زدم:
_ چرا ؟! رابطه جنسی به مذاق اقای دکتر خوش نمیومد؟!

دستش دوباره خواست سمت لپم بره که گفتم:
_ دست به لپم زدی نزدی ها!

اینبار غش غش خندید.
+ جان، دختر کوچولوم غیرتی شده؟!

حالا امیرحافظ هم شده بود ورژن امیرحافظ به وقت بیست سالگی که با آیه وسط میدون تجریش نشستن بستنی خوردن!
_ نخیرم، ماشالله شما با این موهای سفید دیگه کارت از غیرتی شدن گذشته، ازادی، سنی ازت گذشته!

اخر کار خودش رو کرد و لپمو کشید.
_ نامرد، درد میگیره...

+ بوسش کنم خوب شه؟!

این مرد امشب تف کرده بود تو پرستیژ دکتر جوگندمی بودنش، بی سابقه حرف میزد، ان هم هیچ جا نه وسط حرم!

_ لازم نکرده... برو همون خانمارو بوس کن!

من چرا حالا جو حسادت گرفته بودم؟! واقعا چرا؟! آیه خواست بگه چرا که آنه جلوی دهنشو گرفت و تشر زد از این خزعبلات فکر کردی نکردی ها! ایشون فقط دکتر امیرحافظ سراجه برای شما !

+ بابا اونا اصلا تموم شدن و اخرین بار برای یکسال و نیم پیشه، بعدشم اون خانوم ها هیچکدوم دختر من نمیشن، خیال شما راحت.

یهو یه عالمه پروانه تو قلبم بال بال زدن، ما دوتا امشب یه چیزیمون میشد!
اما یهو پا گذاشت رو پروانه ها، لحنش جدی شد و کنایه زد:
+ بعدشم اگه بحث غیرتی شدن باشه که من بیشتر باید رو دخترم غیرتی بشم!

_ چرا دقیقا؟!

+ اونی که چندساله با یه نفر همخونه است من نیستم دکتر سراج !

این لحن غریب بود، نه برای امیرحافظ بیست ساله بود، نه برای دکتر جوگندمی !
گرچند با کنایه حرف زد ولی منظور رو واضح رسوند.

ناله کردم:
+امیرحافظ ...

و حرفم رو خوردم، چی میگفتم یعنی؟! چی رو توضیح میدادم ؟! نمیشد !
از جاش بلند شد:
+بیخیال دختر، زندگی شخصی هرکس به خودش مربوطه.

تلخ شدی امیرحافظ، بچه شدی !
+ کجا میری حالا؟!

_ پاشو جمع و جور کنیم بریم خداحافظی با اقا رضا که برسیم به پرواز !

پاشدم از جام و تازه یادم افتاد که کجاییم! جلوی قاضی داشتیم ملق بازی میکردیم !

@aevien
ENTEZAR
Mahya Zand
ببین چقدر منتظر موندیم...
@aevien 🌱
@aevien 🌱

لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه دانی خموش؟

رندی حافظ نه گناهیست صعب
با کرم پادشه عیب پوش ...
#حافظ
Asir-e Shab
Farhad
برای جلا گرفتن روحتون از غم زیباش 💜

@aevien 🌱
محبوب من ؛ آقایِ نخستين ...
خدایا ؛ تنِ روحِ ما واسه اين زندگی خیلی نحیفه، زود خم میشیم زیر زور روزگار، زود دلمون میگیره.
دستمون رو بگیر بلندمون کن به سمت خودت ...
قلب هامون رو روشن نگه دار ...
[ چاره کن درد کسی کز همه ناچارتر است ... ]
@aevien 🌱

برایش جایی پنهانی نوشته بودم:
“ با شما همه چیز زیباتر است دل‌یار من؛
شب ها روشن
کلاغ ها رنگی
و زندگی مثل همان شربت آلبالویِ خنکی که وسطِ چله تابستان زیر نور تیز افتاب خورده میشود.
با شما دوست داشتن چیزِ مطلوبيست "
#محیا_زند
حکایت دریاست زندگی
اردلان کاظمی
راه میرفت، میزد رو قلبم و میگفت:
آرام باش عزیز من؛
آرام باش؛
حکایت دریاست زندگی...

@aevien 🌱
Shorooe Nagahan
Alireza Ghorbani
زیبا...
برای رقیق شدن 💜

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Alireza Ghorbani – Shorooe Nagahan
بغض منی ؛
آه منی ؛
حسرت دلخواه منی ؛
دوری و دلتنگ توام...
زخمی و همراه منی !
#حسین_غیاثی

@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
Alireza Ghorbani – Shorooe Nagahan
عصر غم انگیز توام حوصله کن ابر مرا
عاشق یک ریز توام معجزه کن صبر مرا
#حسین_غیاثی

@aevien 🌱