.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت پنجاه و نه #محیا_زند دستمو گذاشتم رو گونه ام و گفتم:_ واقعا ؟! مسخره نشدم؟! چی باعث میشد کنارش آنه اون قدرت و اعتماد به نفس رو نداشته باشه و آیه تا میتونه خودش رو لوس کنه رو نمیفهمیدم. + نه دختر، شبیه زمان نوجوونیت شدی! _ همین…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت
#محیا_زند
حضور آیه در من اونشب انقدر پررنگ بود که به محض اینکه پامو تو حیاط گذاشتم همه دیدنش، بعد از خیلی سال ها!
دیدم نگاه بابا و حاج بابا تا چند لحظه رو نازدونه از دست رفته شون خیره مونده بود ، دیدم مامان با چه حسرتی بغلم گرفت و بعد کشیدم کنار خانوم جون که کنار دیگ آش روصندلی نشسته بود و دستاش رو باز کرده بود تا بغلم کنه؛ آیه رو... و بعد ملاقه دسته بلند رو داد دستم تا مثل بقبه به رسم هم بزنم اش نذری رو و حاجت رواشم.
پر از حس های ضد و نقیض بودم و تا بینهایت رقیق وقتی شروع کردم به هم زدن آش و همونموقع صدای اذون مغرب بلند شد، باید دعا میکردم مثل بقیه؟ دعا نداشتم، انقدر حس غریبگی میکردم با خدا که نمیتونستم چیزی ازش بخوام، بی اختیار زیر لب زمزمه کردم: دلم برات تنگ شده، خیلی تنگ شده خدایا...
و یه قطره اشک از چشمم سریع افتاد تو دیگ آش.
این رقیق شدن رو دوست داشتم ولی ترسناک بود برام. حس میکردم همه زیر چشمی دارن این رقیق شدگی مو برانداز میکنن، سر بالا اوردم و چشم تو چشم امیرحافظی شدم که به حرفای حاج بابا گوش میداد اما تمام حواسش اینجا بود، نگاه گیجم رو که دید به نشونه تایید سری تکون داد و لبخند اروم همیشگیش رو زد و همون باعث اروم گرفتن دلم شد.
شب عجیبی بود، بعد از سال ها آیه بدون خجالت یا تشر آنه داشت خودی نشون میداد، تو کشیدن غذا کمک کردم، با بقیه حرف زدم و خندیدم و مهمون داری کردم، مثل همون نازدونه سابق سراج ها.
فقط وقتی بعد از افطار مرصاد با دریا و دخترشون صدف به مجلس اومدن چند لحظه خودمو باختم و خواستم فرار کنم تو خونه که امیرحافظ جلوم سبز شد و مانع شد.
_ بزار برم، میخوام یذره استراحت کنم.
+ برو استراحت کن، البته بعد از سلام تبریک گفتن به دریا و مرصاد بخاطر تولد فرزندشون.
_ خدایا امیرحافظ چطور انقدر ظالمی؟!
چیزی نگفت و با اشاره دست به جلو اشاره کرد.
_ تو قول دادی مواظبم باشی!
+ دقیقا دارم همین کارو میکنم، به من اعتماد کن ، مرصاد نباید ببینه دختر من جلوش ضعف نشون میده یا هنوز روش حساسه.
و همون لبخند متقاعد کننده ارومش رو زد، لعنت به نفوذ کلامت امیرحافظ!
راه افتادم سمت قسمتی که مرصاد و دریا با دخترشون نشسته بودن و پذیرایی میشدن و شنیدم که امیرحافظ زیر لب گفت:افرین دختر خوب من...
چشم های دریا ریز شد که خب امرتون؟!
و چشم های مرصاد درشت و ترسیده که چکار داری یعنی؟!
امیر حافظ صحبت رو دست گرفت و تبریک گفت و با مکثش منم مجبور کرد تا تبریک بگم و بعد عذرخواهی کرد که نتونستیم برای جشن اسم گذاری صدف بریم و سرمون خیلی شلوغ بوده و بعد دست کرد تو جیبش و دوتا پاکت پول دراورد از طرف من و خودش به مرصاد به عنوان کادو تولد داد، این بقول خودش پیرمرد فکر اینجا هم کرده بود. هم من رو بزرگ کرد جلوی دریا هم فشاری نزاشت بهم وارد شه.
و تمام!
اندفعه دیگه واقعا همه چی تمام، اخرین رشته محبتم به این مرد با دیدن بچه تو بغلش بریده شد.
پرواز برگشتمون به تهران برای ساعت هفت غروب بود ، دوساعت مونده به پرواز امیرحافظ بهم زنگ زد و گفت که پرواز جابه جاشده و افتاده برای ساعت نه شب.
و گفت خودش با اژانس میاد دنبالم و لازم نیست کسی بیارتم فرودگاه.
رأس هشت و نیم تو فرودگاه بودیم، روی تابلو اعلانات دنبال وضعیت پرواز به تهران بودم که چمدون کوچیکم رو کشید سمت گیتی که پرواز به مشهد بود.
_ امیرحافظ داری اشتباه میری.
+ کاملا دارم درست میرم!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت
#محیا_زند
حضور آیه در من اونشب انقدر پررنگ بود که به محض اینکه پامو تو حیاط گذاشتم همه دیدنش، بعد از خیلی سال ها!
دیدم نگاه بابا و حاج بابا تا چند لحظه رو نازدونه از دست رفته شون خیره مونده بود ، دیدم مامان با چه حسرتی بغلم گرفت و بعد کشیدم کنار خانوم جون که کنار دیگ آش روصندلی نشسته بود و دستاش رو باز کرده بود تا بغلم کنه؛ آیه رو... و بعد ملاقه دسته بلند رو داد دستم تا مثل بقبه به رسم هم بزنم اش نذری رو و حاجت رواشم.
پر از حس های ضد و نقیض بودم و تا بینهایت رقیق وقتی شروع کردم به هم زدن آش و همونموقع صدای اذون مغرب بلند شد، باید دعا میکردم مثل بقیه؟ دعا نداشتم، انقدر حس غریبگی میکردم با خدا که نمیتونستم چیزی ازش بخوام، بی اختیار زیر لب زمزمه کردم: دلم برات تنگ شده، خیلی تنگ شده خدایا...
و یه قطره اشک از چشمم سریع افتاد تو دیگ آش.
این رقیق شدن رو دوست داشتم ولی ترسناک بود برام. حس میکردم همه زیر چشمی دارن این رقیق شدگی مو برانداز میکنن، سر بالا اوردم و چشم تو چشم امیرحافظی شدم که به حرفای حاج بابا گوش میداد اما تمام حواسش اینجا بود، نگاه گیجم رو که دید به نشونه تایید سری تکون داد و لبخند اروم همیشگیش رو زد و همون باعث اروم گرفتن دلم شد.
شب عجیبی بود، بعد از سال ها آیه بدون خجالت یا تشر آنه داشت خودی نشون میداد، تو کشیدن غذا کمک کردم، با بقیه حرف زدم و خندیدم و مهمون داری کردم، مثل همون نازدونه سابق سراج ها.
فقط وقتی بعد از افطار مرصاد با دریا و دخترشون صدف به مجلس اومدن چند لحظه خودمو باختم و خواستم فرار کنم تو خونه که امیرحافظ جلوم سبز شد و مانع شد.
_ بزار برم، میخوام یذره استراحت کنم.
+ برو استراحت کن، البته بعد از سلام تبریک گفتن به دریا و مرصاد بخاطر تولد فرزندشون.
_ خدایا امیرحافظ چطور انقدر ظالمی؟!
چیزی نگفت و با اشاره دست به جلو اشاره کرد.
_ تو قول دادی مواظبم باشی!
+ دقیقا دارم همین کارو میکنم، به من اعتماد کن ، مرصاد نباید ببینه دختر من جلوش ضعف نشون میده یا هنوز روش حساسه.
و همون لبخند متقاعد کننده ارومش رو زد، لعنت به نفوذ کلامت امیرحافظ!
راه افتادم سمت قسمتی که مرصاد و دریا با دخترشون نشسته بودن و پذیرایی میشدن و شنیدم که امیرحافظ زیر لب گفت:افرین دختر خوب من...
چشم های دریا ریز شد که خب امرتون؟!
و چشم های مرصاد درشت و ترسیده که چکار داری یعنی؟!
امیر حافظ صحبت رو دست گرفت و تبریک گفت و با مکثش منم مجبور کرد تا تبریک بگم و بعد عذرخواهی کرد که نتونستیم برای جشن اسم گذاری صدف بریم و سرمون خیلی شلوغ بوده و بعد دست کرد تو جیبش و دوتا پاکت پول دراورد از طرف من و خودش به مرصاد به عنوان کادو تولد داد، این بقول خودش پیرمرد فکر اینجا هم کرده بود. هم من رو بزرگ کرد جلوی دریا هم فشاری نزاشت بهم وارد شه.
و تمام!
اندفعه دیگه واقعا همه چی تمام، اخرین رشته محبتم به این مرد با دیدن بچه تو بغلش بریده شد.
پرواز برگشتمون به تهران برای ساعت هفت غروب بود ، دوساعت مونده به پرواز امیرحافظ بهم زنگ زد و گفت که پرواز جابه جاشده و افتاده برای ساعت نه شب.
و گفت خودش با اژانس میاد دنبالم و لازم نیست کسی بیارتم فرودگاه.
رأس هشت و نیم تو فرودگاه بودیم، روی تابلو اعلانات دنبال وضعیت پرواز به تهران بودم که چمدون کوچیکم رو کشید سمت گیتی که پرواز به مشهد بود.
_ امیرحافظ داری اشتباه میری.
+ کاملا دارم درست میرم!
@aevien
@aevien 🌱
میگم دلبر
من میدونم از ما بودن من و تو مدت هاست گذشته؛
میدونم به حرمت تمومرنجی که از تو کشیدم؛
به حرمت قلب صبور و رنجورم باید راهمو کج کنم از جایی که تو برای بار هزارم برگشتی بهش و برای بار هزار و یکم قراره دوباره بری؛ اما... با وسوسه حس دوست داشتن کسی چه باید بکنم؟!
با وسوسه حس غرق شدن برای کسی...
#محیا_زند
#خسرو_بخواند
میگم دلبر
من میدونم از ما بودن من و تو مدت هاست گذشته؛
میدونم به حرمت تمومرنجی که از تو کشیدم؛
به حرمت قلب صبور و رنجورم باید راهمو کج کنم از جایی که تو برای بار هزارم برگشتی بهش و برای بار هزار و یکم قراره دوباره بری؛ اما... با وسوسه حس دوست داشتن کسی چه باید بکنم؟!
با وسوسه حس غرق شدن برای کسی...
#محیا_زند
#خسرو_بخواند
ولی کلا حس یه جراح قلب خیلی پیر رو دارم که موقع جراحی دستش میلرزه و کیفیت کارش رو خیلی میاره پایین و باید جراحی رو کناره بزاره با وجود تموم علاقه اش؛
دستم شبیه سابق نیست تو نوشتن...
دستم شبیه سابق نیست تو نوشتن...
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت #محیا_زند حضور آیه در من اونشب انقدر پررنگ بود که به محض اینکه پامو تو حیاط گذاشتم همه دیدنش، بعد از خیلی سال ها! دیدم نگاه بابا و حاج بابا تا چند لحظه رو نازدونه از دست رفته شون خیره مونده بود ، دیدم مامان با چه حسرتی بغلم…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و یک
#محیا_زند
چندلحظه آنالیزم طول کشید، جابه جایی پرواز منظورش همین بود؟!
جیغ خفه ای کشیدم: _ داریم میریم مشهد؟! بدون اینکه باهام هماهنگ کنی؟!
+ تو معالمه مون قرار شد به ازای آیه شدن سوپرایز شی!
_ نه متچکرم، من این سوپرایز رو نمیخوام! فردا صبح کلی کار داریم جفتمون، یادت رفته؟!
+ با یه روز مرخصی دنیا بهم نمیریزه، عجله کن دختر، گیت داره بسته میشه!
_ دلم میخواد بزنمت امیرحافظ سراج !
+ باشه دختر، بعدا تا دلت بخواد میتونی اینکارو کنی ولی فعلا عجله کن تا گیت بسته نشده.
و دسته ساکمو کشید تا بره سمت گیت اما تکون نخوردن من رو که دید به اجبار سر جاش وایساد، دست به سینه و طلبکار زل زدم بهش.
+ آیه...
_ نه امیرحافظ، نه! دیشب به هرسازی که خواستی رقصیدم ولی دیگه نه، نباید به جای جفتمون تصمیم میگرفتی!
+ حق با توئه، ولی قصدم سوپرایزت بود، خوشحال کردنت.
_ این سفر یهویی باعث خوشحالی من نمیشه، کلی کار دارم و از طرفی...
سکوت کردم، دنباله سکوتمو گرفت:
+ حوصله حرم و زیارت و اینجور چیزهارو نداری؟
_بحث حوصله نیست، بحث آمادگیه، غریبیه، نمیدونم دقیقش رو راستش خودمم!
از بلندگو اخرین اخطار برای سوار شدن به هواپیما داده شد.
+ به من اعتماد داری؟!
_ بحث رو از کجا به کجا میکشونی اخه؟!
+ جواب منو بده، اعتماد داری؟!
به چشمای ساده و مهربونش که ارامش توش موج میزد دقیق شدم، به چشمایی که چندماهی بود پناه من شده بود تو غربت بی پناه اینجا !
_ اره دارم...
+ پس ازت میخوام، یعنی ازت خواهش میکنم این یبار هم به ساز من برقصی دختر، باشه؟!
پوفی کشیدم و سری به نشونه تایید تکون دادم، لبخند عمیقی زد و به اجبار باهاش همراه شدم تو این توفیق اجباری هرچند کل مدت پرواز ، وقتی به عنوان شام همونجا یه کیک و قهوه خوردیم، موقعی که داشتیم ساک هارو تحویل امانت فرودگاه میدادیم و توی تاکسی از فرودگاه به حرم مثل برج زهرمار سروسنگین بودم باهاش ولی وقتی تاکسی وارد خیابون امام رضا شد و چشمام به گلوله طلایی گمبد افتاد و جلوی باب الجواد ایستاد حواسم پرت شد از دلخور بودن.
ساعت نزدیک دوازده شب بود، از ورودی یه چادر سفید گرفتم و از گیت بازرسی رد شدم، تموم خاطرات خوب بچگیم از این جا جلوی چشمم تند تند رد میشدن، تو خلسه بودم اونقدر که یادم رفت باید منتظر امیرحافظ بمونم، فقط پا تند کرده بودم که برسم به رواق آزادی، عجیب این بود که بعد از این همه سال هنوز یادم بود مسیرش رو.
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و یک
#محیا_زند
چندلحظه آنالیزم طول کشید، جابه جایی پرواز منظورش همین بود؟!
جیغ خفه ای کشیدم: _ داریم میریم مشهد؟! بدون اینکه باهام هماهنگ کنی؟!
+ تو معالمه مون قرار شد به ازای آیه شدن سوپرایز شی!
_ نه متچکرم، من این سوپرایز رو نمیخوام! فردا صبح کلی کار داریم جفتمون، یادت رفته؟!
+ با یه روز مرخصی دنیا بهم نمیریزه، عجله کن دختر، گیت داره بسته میشه!
_ دلم میخواد بزنمت امیرحافظ سراج !
+ باشه دختر، بعدا تا دلت بخواد میتونی اینکارو کنی ولی فعلا عجله کن تا گیت بسته نشده.
و دسته ساکمو کشید تا بره سمت گیت اما تکون نخوردن من رو که دید به اجبار سر جاش وایساد، دست به سینه و طلبکار زل زدم بهش.
+ آیه...
_ نه امیرحافظ، نه! دیشب به هرسازی که خواستی رقصیدم ولی دیگه نه، نباید به جای جفتمون تصمیم میگرفتی!
+ حق با توئه، ولی قصدم سوپرایزت بود، خوشحال کردنت.
_ این سفر یهویی باعث خوشحالی من نمیشه، کلی کار دارم و از طرفی...
سکوت کردم، دنباله سکوتمو گرفت:
+ حوصله حرم و زیارت و اینجور چیزهارو نداری؟
_بحث حوصله نیست، بحث آمادگیه، غریبیه، نمیدونم دقیقش رو راستش خودمم!
از بلندگو اخرین اخطار برای سوار شدن به هواپیما داده شد.
+ به من اعتماد داری؟!
_ بحث رو از کجا به کجا میکشونی اخه؟!
+ جواب منو بده، اعتماد داری؟!
به چشمای ساده و مهربونش که ارامش توش موج میزد دقیق شدم، به چشمایی که چندماهی بود پناه من شده بود تو غربت بی پناه اینجا !
_ اره دارم...
+ پس ازت میخوام، یعنی ازت خواهش میکنم این یبار هم به ساز من برقصی دختر، باشه؟!
پوفی کشیدم و سری به نشونه تایید تکون دادم، لبخند عمیقی زد و به اجبار باهاش همراه شدم تو این توفیق اجباری هرچند کل مدت پرواز ، وقتی به عنوان شام همونجا یه کیک و قهوه خوردیم، موقعی که داشتیم ساک هارو تحویل امانت فرودگاه میدادیم و توی تاکسی از فرودگاه به حرم مثل برج زهرمار سروسنگین بودم باهاش ولی وقتی تاکسی وارد خیابون امام رضا شد و چشمام به گلوله طلایی گمبد افتاد و جلوی باب الجواد ایستاد حواسم پرت شد از دلخور بودن.
ساعت نزدیک دوازده شب بود، از ورودی یه چادر سفید گرفتم و از گیت بازرسی رد شدم، تموم خاطرات خوب بچگیم از این جا جلوی چشمم تند تند رد میشدن، تو خلسه بودم اونقدر که یادم رفت باید منتظر امیرحافظ بمونم، فقط پا تند کرده بودم که برسم به رواق آزادی، عجیب این بود که بعد از این همه سال هنوز یادم بود مسیرش رو.
@aevien
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و دو
#محیا_زند
وارد رواق ازادی که شدم و جلوی ایوون طلاش وایسادم تازه تونستم نفس حبس شده مو بدم بیرون، تازه فهمیدم چقدر دلم تنگ بوده...
همونجا نشستم و خیره شدم به ضریح و تو دلم حرف زدم، غر زدم، گریه کردم... اما نه هق هق، نه پر از درد ، اروم و قطره قطره... و با هر قطره ای که از چشمم ریخت بیرون انگار یه تیکه از اتیش دلم بیرون ریخت!
چه مدت بود اینطور گریه نکرده بودم؟! از همین دست گریه هایی که بعدش احساس سبکی میکنی، من سال های سال بود که فقط برای حمله های عصبیم گریه کرده بودم و در بقیه موارد گریه رو به خودم حروم اعلام کرده بودم ولی حالا با کمال رضایت داشتم عهد شکنی میکردم با خودم.
نمیدونم چقدر ساعت گذشته بود که یه لیوان اب گرفته شد سمتم.
+ گفتم شاید بعد از این همه حرف زدن با این اقا رضای ما گلوت خشک شده باشه.
لبخندی زدم و لیوان رو گرفتم از امیرحافظی که تمام این مدت اروم و صبور پا به پام اومده بود و ساکت اونطرف تر از من نشسته بود و تماشا کرده بودم.
_ راستش خودمم نمیدونستم انقدر باهاش حرف دارم.
دستمالی به سمتم گرفت و گفت:
+ ولی من میدونستم، دیشب مطمئنم کردی.
دستمال رو گرفتم و فکری که باعث لبخندم شده بود رو بهش گفتم:
_ فکر کنم اولین باره گریه آدمیزادی منو میبینی، همیشه جوری وحشیانه بوده که بعدش از حال رفتم!
خندید:
+ فرقی نداره، هنوز همونقدر زشت میشی!
شده بود ورژن امیرحافظ به وقت دیوونگی هامون، چشمامو درشت کردم و زدم تو بازوش:
_ خیلیم خوشگلم خیلیم دلت بخواد اصلا !
اخی گفت و دست گذاشت رو بازوش:
+ ترس جونمو دارم وگرنه دلم که خیلی خوبم میخواد...
و یک لحظه چشم تو چشم شدیم و بعد سریع خودمون رو زدیم به اون راه از این حرف امیرحافظ که نخود نپخته آش بحث جدی مون شده بود.
چند لحظه سکوت شد بینمون...
_ میدونی، دیشب با دیدن صدف تو بغل مرصاد اخرین رشته محبتم نسبت بهش پاره شد، آیه کوچولو باور کرد که همه چیز تموم شده، مدت ها پیش تموم شده یعنی و چقدر راه بیهوده رفتم بخاطر این مرد من!
+ شاید لازم بوده اون راه هارو بری تا به اینجا برسی خانم دکتر، که این همه مایه افتخار باشی.
_ نه امیرحافظ، من واسه این خانم دکتر شدن تقاص زیادی دادم، خیلی اشتباه کردم، مخصوصا سال اولی که انگلیس بودم اگر شیخ لوس ام نبود خدا میدونه چه بلایی سرم می اومد!
و حواسم بود مثل همیشه که اسم عامر میومد سعی داره تغیر چهره نده که یعنی اخر من نفهمیدم این شیخ دقیقا تو زندگی تو چکاره است؟!
+ هرکس دیگه ای جای تو بود شاید همین اشتباهات یا بدترش رو میکرد بنظرم تو خیلی خوب مدیریتش کردی، میتونستی بشینی کنج خونه منتظر شوهر بشی تا با یه ازدواج خوب خودتو ثابت کنی یا چیزای کلیشه اینطوری، ولی تو رو پای خودت وایسادن رو انتخاب کردی و این خیلی قابل تحسینه، دختر من نباید
خودشو انقدر دست کم بگیره.
لب هام با رضایت کش اومد :
_ تو از من تعریف نکنی کی بکنه؟!
+ بازم من، بازترم من که طرفدارتم!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و دو
#محیا_زند
وارد رواق ازادی که شدم و جلوی ایوون طلاش وایسادم تازه تونستم نفس حبس شده مو بدم بیرون، تازه فهمیدم چقدر دلم تنگ بوده...
همونجا نشستم و خیره شدم به ضریح و تو دلم حرف زدم، غر زدم، گریه کردم... اما نه هق هق، نه پر از درد ، اروم و قطره قطره... و با هر قطره ای که از چشمم ریخت بیرون انگار یه تیکه از اتیش دلم بیرون ریخت!
چه مدت بود اینطور گریه نکرده بودم؟! از همین دست گریه هایی که بعدش احساس سبکی میکنی، من سال های سال بود که فقط برای حمله های عصبیم گریه کرده بودم و در بقیه موارد گریه رو به خودم حروم اعلام کرده بودم ولی حالا با کمال رضایت داشتم عهد شکنی میکردم با خودم.
نمیدونم چقدر ساعت گذشته بود که یه لیوان اب گرفته شد سمتم.
+ گفتم شاید بعد از این همه حرف زدن با این اقا رضای ما گلوت خشک شده باشه.
لبخندی زدم و لیوان رو گرفتم از امیرحافظی که تمام این مدت اروم و صبور پا به پام اومده بود و ساکت اونطرف تر از من نشسته بود و تماشا کرده بودم.
_ راستش خودمم نمیدونستم انقدر باهاش حرف دارم.
دستمالی به سمتم گرفت و گفت:
+ ولی من میدونستم، دیشب مطمئنم کردی.
دستمال رو گرفتم و فکری که باعث لبخندم شده بود رو بهش گفتم:
_ فکر کنم اولین باره گریه آدمیزادی منو میبینی، همیشه جوری وحشیانه بوده که بعدش از حال رفتم!
خندید:
+ فرقی نداره، هنوز همونقدر زشت میشی!
شده بود ورژن امیرحافظ به وقت دیوونگی هامون، چشمامو درشت کردم و زدم تو بازوش:
_ خیلیم خوشگلم خیلیم دلت بخواد اصلا !
اخی گفت و دست گذاشت رو بازوش:
+ ترس جونمو دارم وگرنه دلم که خیلی خوبم میخواد...
و یک لحظه چشم تو چشم شدیم و بعد سریع خودمون رو زدیم به اون راه از این حرف امیرحافظ که نخود نپخته آش بحث جدی مون شده بود.
چند لحظه سکوت شد بینمون...
_ میدونی، دیشب با دیدن صدف تو بغل مرصاد اخرین رشته محبتم نسبت بهش پاره شد، آیه کوچولو باور کرد که همه چیز تموم شده، مدت ها پیش تموم شده یعنی و چقدر راه بیهوده رفتم بخاطر این مرد من!
+ شاید لازم بوده اون راه هارو بری تا به اینجا برسی خانم دکتر، که این همه مایه افتخار باشی.
_ نه امیرحافظ، من واسه این خانم دکتر شدن تقاص زیادی دادم، خیلی اشتباه کردم، مخصوصا سال اولی که انگلیس بودم اگر شیخ لوس ام نبود خدا میدونه چه بلایی سرم می اومد!
و حواسم بود مثل همیشه که اسم عامر میومد سعی داره تغیر چهره نده که یعنی اخر من نفهمیدم این شیخ دقیقا تو زندگی تو چکاره است؟!
+ هرکس دیگه ای جای تو بود شاید همین اشتباهات یا بدترش رو میکرد بنظرم تو خیلی خوب مدیریتش کردی، میتونستی بشینی کنج خونه منتظر شوهر بشی تا با یه ازدواج خوب خودتو ثابت کنی یا چیزای کلیشه اینطوری، ولی تو رو پای خودت وایسادن رو انتخاب کردی و این خیلی قابل تحسینه، دختر من نباید
خودشو انقدر دست کم بگیره.
لب هام با رضایت کش اومد :
_ تو از من تعریف نکنی کی بکنه؟!
+ بازم من، بازترم من که طرفدارتم!
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Shahin Najafi – Akharin Booseh (feat. Babak Amini)
شما گیلانی باشی یا ساکنش یا چیزی که مربوط باشه به رشت و گیلان با آهنگ “آخرین بوسه” شاهین دچاره یه غربت شاد و غریب و پر از حسرت میشی!
یه بساط عجیبی خلاصه!
یه بساط عجیبی خلاصه!
.: آویـــــــــــــــــن :.
Shahin Najafi – Akharin Booseh (feat. Babak Amini)
@aevien 🌱
سخت و غریبانه گذر کردیم شبها را
شامِ غریبان بود و میخوردیم لبها را
با قلبهای خستهی حالی به حالیمان
با آن نگاه و لهجهیِ بغضِ شمالیمان
#مزدک_نظافت
سخت و غریبانه گذر کردیم شبها را
شامِ غریبان بود و میخوردیم لبها را
با قلبهای خستهی حالی به حالیمان
با آن نگاه و لهجهیِ بغضِ شمالیمان
#مزدک_نظافت
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و دو #محیا_زند وارد رواق ازادی که شدم و جلوی ایوون طلاش وایسادم تازه تونستم نفس حبس شده مو بدم بیرون، تازه فهمیدم چقدر دلم تنگ بوده... همونجا نشستم و خیره شدم به ضریح و تو دلم حرف زدم، غر زدم، گریه کردم... اما نه هق هق، نه…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و سه
#محیا_زند
و دوباره تکرار چشم تو چشم شدن، سریع نگاه گرفتن از هم و سکوت چند لحظه ای بینمون.
حس میکردم که لب هاش تکون میخوره تا چیزی بگه اما دودله.
_ دکترجوگندمی ای که من میشناسم رک و راست تر از اینحرفاست که واسه زدن حرفی دست دست کنه.
+ چون یه سوال شخصی میخوام ازت بپرسم...
سخت شد، اگر در رابطه با عامر باشه سوالش من واقعا جوابی نمیتونم بدم، ولی نهایتا گفتم:
_بپرس...
+تو این سال ها جز مرصاد و دکتر اسد کس دیگه ای هم بوده که نسبت بهش عاطفه داشته باشی؟ یا بهش یه فرصت بدی؟ رابطه و آشنایی منظورمه کلا !
خب، خداروشکر خودش عامر رو مرخص کرد از توضیح دادن.
_ عاطفه اگر منظورت علاقه است نه! رابطه رسمی هم نه، یه چندباری فقط برای اشنایی به دو سه نفر فرصت دادم اما بعد از چند هفته مرخص شدن، خب میدونی من دنبال کسی بودم که بتونه خلاء احساسی ای که بخاطر مرصاد درست شده بود رو پر کنه اما هیچکس از پسش بر نیومد!
+ حتی عامر؟!
_ من عامر رو به نوع خودش دوست دارم و عزیزه برام، اما اون هم نتونست. حالا چیشده این سوال هارو میپرسی؟!
+ کنجکاو شدم بدونم سلیقه ات تو انتخاب طرف مقابلت چطوره، انتخاب مرصاد و عامر درواقع هردوتا بخاطر موقعیتی بوده که توش قرار گرفتی، یجور انتخاب ناخواسته!
سعی داشت چی رو ثابت کنه؟!
عجیب شده بود امیرحافظ این چندوقت، بحث رو از روی خودم تغیر دادم:
_ تو چطور؟! هیچوقت درست و حسابی تعریف نکردی برام، فقط گفتی دوران جوونی دختر همسایه تون رو دوست داشتی!
راستی تاحالا ما راجع به این چیزها چرا صحبت نکرده بودیم؟!
+ اسمش نیره بود و خونشون دوتا خونه اونور تر از ما ، از همین قصه های کلیشه عاشقانه دهه شصتی دیگه، از همینا که تو کوچه و دم در خونه بین ردوبدل کردن میوه و نذری و غذا با چادر گل گلی دیدمش و دلم ریخت. اونم بدش نمیومد از من، چشم های مشکیش حرف میزدن باهام که اونم نسبت به ما اره و بعد چندوقت هم که نامه نگاری مون شروع شد ؛ گفتم که، کلیشه عاشقانه های ساده دهه شصت.
ولی خب من اونموقع درگیر درس و کار بودم، اولویت اول مامانم بود، بعد سروسامون دادن دوتا خواهرم تهش اگه چیزی موند برای خودم، خدا خیر بده حاج احمد رو اگه زیر بال و پر من رو تو حجره اش نمیگرفت نمیشد برسم به چرخوندن زندگی.
گفتم یذره که جمع و جور کردم زندگی خودم و خواهرام رو و تو کاسه ام دوقرون پول جمع شد مادر رو میفرستم واسه خواستگاری، اما عجب از روزگار که صبر نداره، یه خواستگار مناسب براش اومد و شوهر کرد، نمیگم نامردی کرد، نه! سه سال موند به پام و خواستگاراش رو رد کرد اما این خواستگار اخریه خیلی ادم حسابی بود، تو خونه شر شده بود براش این دست رد به سینه همه زدن، منم دیدم چرا دختر مردم رو بدبخت کنم وقتی تکلیفم روشن نیست؟ پا گذاشتم رو دل و جونم و براش نامه فرستادم که خوشبخت شی، برو پی زندگیت نیره خانم. نامه هامم پس بفرست، پس فرستاد، ولی من هم همه نامه هارو دارم هم اون یه تیکه از موهاش که اونموقع رسم بود عاشقا به رسم امانت به هم میدادن.
سکوت کرد همرا با لبخند تلخی که رو لب هاش بود، اما این وسط من چرا از حسودی جز میزدم نسبت به نیره ای که هیچوقت قرار نبود ببینمش؟!
_ دوستش داری هنوز؟!
از افکار عمیق دهه شصتش خارج شد و به صورتم نگاه کرد و یهو خندید، ارام اما عمیق.
+ تو چرا قیافه ات اینجوری مچاله شده؟!
_ دلم سوخت، غریبن داستان های عاشقانه برام همیشه.
@aevien 🌱
#آیه_حضورت
پارت شصت و سه
#محیا_زند
و دوباره تکرار چشم تو چشم شدن، سریع نگاه گرفتن از هم و سکوت چند لحظه ای بینمون.
حس میکردم که لب هاش تکون میخوره تا چیزی بگه اما دودله.
_ دکترجوگندمی ای که من میشناسم رک و راست تر از اینحرفاست که واسه زدن حرفی دست دست کنه.
+ چون یه سوال شخصی میخوام ازت بپرسم...
سخت شد، اگر در رابطه با عامر باشه سوالش من واقعا جوابی نمیتونم بدم، ولی نهایتا گفتم:
_بپرس...
+تو این سال ها جز مرصاد و دکتر اسد کس دیگه ای هم بوده که نسبت بهش عاطفه داشته باشی؟ یا بهش یه فرصت بدی؟ رابطه و آشنایی منظورمه کلا !
خب، خداروشکر خودش عامر رو مرخص کرد از توضیح دادن.
_ عاطفه اگر منظورت علاقه است نه! رابطه رسمی هم نه، یه چندباری فقط برای اشنایی به دو سه نفر فرصت دادم اما بعد از چند هفته مرخص شدن، خب میدونی من دنبال کسی بودم که بتونه خلاء احساسی ای که بخاطر مرصاد درست شده بود رو پر کنه اما هیچکس از پسش بر نیومد!
+ حتی عامر؟!
_ من عامر رو به نوع خودش دوست دارم و عزیزه برام، اما اون هم نتونست. حالا چیشده این سوال هارو میپرسی؟!
+ کنجکاو شدم بدونم سلیقه ات تو انتخاب طرف مقابلت چطوره، انتخاب مرصاد و عامر درواقع هردوتا بخاطر موقعیتی بوده که توش قرار گرفتی، یجور انتخاب ناخواسته!
سعی داشت چی رو ثابت کنه؟!
عجیب شده بود امیرحافظ این چندوقت، بحث رو از روی خودم تغیر دادم:
_ تو چطور؟! هیچوقت درست و حسابی تعریف نکردی برام، فقط گفتی دوران جوونی دختر همسایه تون رو دوست داشتی!
راستی تاحالا ما راجع به این چیزها چرا صحبت نکرده بودیم؟!
+ اسمش نیره بود و خونشون دوتا خونه اونور تر از ما ، از همین قصه های کلیشه عاشقانه دهه شصتی دیگه، از همینا که تو کوچه و دم در خونه بین ردوبدل کردن میوه و نذری و غذا با چادر گل گلی دیدمش و دلم ریخت. اونم بدش نمیومد از من، چشم های مشکیش حرف میزدن باهام که اونم نسبت به ما اره و بعد چندوقت هم که نامه نگاری مون شروع شد ؛ گفتم که، کلیشه عاشقانه های ساده دهه شصت.
ولی خب من اونموقع درگیر درس و کار بودم، اولویت اول مامانم بود، بعد سروسامون دادن دوتا خواهرم تهش اگه چیزی موند برای خودم، خدا خیر بده حاج احمد رو اگه زیر بال و پر من رو تو حجره اش نمیگرفت نمیشد برسم به چرخوندن زندگی.
گفتم یذره که جمع و جور کردم زندگی خودم و خواهرام رو و تو کاسه ام دوقرون پول جمع شد مادر رو میفرستم واسه خواستگاری، اما عجب از روزگار که صبر نداره، یه خواستگار مناسب براش اومد و شوهر کرد، نمیگم نامردی کرد، نه! سه سال موند به پام و خواستگاراش رو رد کرد اما این خواستگار اخریه خیلی ادم حسابی بود، تو خونه شر شده بود براش این دست رد به سینه همه زدن، منم دیدم چرا دختر مردم رو بدبخت کنم وقتی تکلیفم روشن نیست؟ پا گذاشتم رو دل و جونم و براش نامه فرستادم که خوشبخت شی، برو پی زندگیت نیره خانم. نامه هامم پس بفرست، پس فرستاد، ولی من هم همه نامه هارو دارم هم اون یه تیکه از موهاش که اونموقع رسم بود عاشقا به رسم امانت به هم میدادن.
سکوت کرد همرا با لبخند تلخی که رو لب هاش بود، اما این وسط من چرا از حسودی جز میزدم نسبت به نیره ای که هیچوقت قرار نبود ببینمش؟!
_ دوستش داری هنوز؟!
از افکار عمیق دهه شصتش خارج شد و به صورتم نگاه کرد و یهو خندید، ارام اما عمیق.
+ تو چرا قیافه ات اینجوری مچاله شده؟!
_ دلم سوخت، غریبن داستان های عاشقانه برام همیشه.
@aevien 🌱
🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️
من امروز از کار و زندگیم زدم نشستم کل آیه حضورت رو نوشتم و تمومش کردم( تقریبا، یه دو پارت ازش مونده بود) ، خب چیشد ؟!
هیچی!
همونجور سیو نکرده باز گذاشتم لپ تاب رو رفتم از اتاق بیرون طاها دیده لپ تاب روشنه برای اینکه مهربونی کرده باشه لپ تاب رو خاموش کرده!
و بله!
پودر شد!
خواستم بگم من نوشتم و نشد و نمیشه !
همینجوری بسازیم فعلا باهم!
( طاها هنوز زنده است )!
من امروز از کار و زندگیم زدم نشستم کل آیه حضورت رو نوشتم و تمومش کردم( تقریبا، یه دو پارت ازش مونده بود) ، خب چیشد ؟!
هیچی!
همونجور سیو نکرده باز گذاشتم لپ تاب رو رفتم از اتاق بیرون طاها دیده لپ تاب روشنه برای اینکه مهربونی کرده باشه لپ تاب رو خاموش کرده!
و بله!
پودر شد!
خواستم بگم من نوشتم و نشد و نمیشه !
همینجوری بسازیم فعلا باهم!
( طاها هنوز زنده است )!
@aevien 🌱
در قتل عامی که به پا کردی
شاید، ولی، اما، اگر مُرده
منصف بمان تو زندگی داری
ما بین ما کی بیشتر مُرده؟...
#علیرضا_آذر
در قتل عامی که به پا کردی
شاید، ولی، اما، اگر مُرده
منصف بمان تو زندگی داری
ما بین ما کی بیشتر مُرده؟...
#علیرضا_آذر
.: آویـــــــــــــــــن :.
اولین بار که با علیرضا آذر(💜) اشنا شدم پاییز ۹۳ ، سال کنکورم بود، هیچی دیگه دکلمه هاش نزاشتن درس بخونیم اونسال! هیچی دیگه، دکلمه هاش هنوز تلف میکنه مارو!
ممكنه خيلی شاعر های بهتری بشناسم ولی #علیرضا_آذر همیشه کنج قلبم میمونه بخاطر دکلمه ها و خاطرات خوبی که با شعرهاش دارم 💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت شصت و سه #محیا_زند و دوباره تکرار چشم تو چشم شدن، سریع نگاه گرفتن از هم و سکوت چند لحظه ای بینمون. حس میکردم که لب هاش تکون میخوره تا چیزی بگه اما دودله. _ دکترجوگندمی ای که من میشناسم رک و راست تر از اینحرفاست که واسه زدن حرفی…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و چهار
#محیا_زند
_ دلم سوخت، غریبن داستان های عاشقانه برام همیشه.
اونم فهمید این بهونه اس یا فقط خودم به خودم گفتم اره جون جدت؟!
+ نه دیگه دوستش ندارم، یعنی تو که دیگه باید خوب بدونی ادم اولین تجربه احساسیش رو هیچوقت نمیتونه فراموش کنه، حتی اگر درحال حاضرش اون علاقه نباشه ولی خاطرات اون احساسات همیشه زنده میمونن.
_ اره، میدونم... خب بعدش؟!
+ بعدش؟!
_ یعنی بعدش چرا ازدواج نکردی؟! دوست دختر و اینا چی؟!
جفتمون خوب میدونستیم این لحن حرف زدن مختص آیه اس، وگرنه آنه که خون خونش را هم میخورد خشک و یخی میموند و سوالش رو میخورد و ان پرستیژ لامذهبش رو حفظ میکرد، اما بودن در کنار امیرحافظ عجیب میدون و جرات میداد به آیه برای با ارامش خودنمایی کردن.
_ ازدواج که خب بعد نیره انقدر از لج خودم و دنیا چسبیدم به کار و درس که وقت واسه ازدواج نداشتم، بعدش هم انقدر عادت کردم به تنهایی که نتونستم کسی رو شریک خودم کنم.
آیه چشماشو ریز کرد و دوباره با تاکیید پرسید:
_ دوست دختر ؟!
امیرحافظ طی یک حرکت نسبتا بی سابقه لپمو محکم کشید و گفت:
+ الان تو بدونی من دوست دختر داشتم یا نداشتم چی بهت اضافه میشه؟!
شونه بالا انداختم
_ ارضای حس کنجکاوی!
+ یه دو، سه نفری بودن، نسبتا هم سن و سال خودم که از بند ازدواج رها بودن و یه رابطه اروم و بی حاشیه در کنار کار و زندگی مستقل شون میخواستن، رک بخوام بگم در واقع بیشتر بخاطر رابطه جنسی و اینکه گاهی که دلت میگیره یکی باشه شب بری بیرون باهاش شام بخوری! اما جدی نبودن هیچکدوم و بعد از چند ماه جدا شدیم.
ابرو انداختم بالا و بی اختیار کنایه زدم:
_ چرا ؟! رابطه جنسی به مذاق اقای دکتر خوش نمیومد؟!
دستش دوباره خواست سمت لپم بره که گفتم:
_ دست به لپم زدی نزدی ها!
اینبار غش غش خندید.
+ جان، دختر کوچولوم غیرتی شده؟!
حالا امیرحافظ هم شده بود ورژن امیرحافظ به وقت بیست سالگی که با آیه وسط میدون تجریش نشستن بستنی خوردن!
_ نخیرم، ماشالله شما با این موهای سفید دیگه کارت از غیرتی شدن گذشته، ازادی، سنی ازت گذشته!
اخر کار خودش رو کرد و لپمو کشید.
_ نامرد، درد میگیره...
+ بوسش کنم خوب شه؟!
این مرد امشب تف کرده بود تو پرستیژ دکتر جوگندمی بودنش، بی سابقه حرف میزد، ان هم هیچ جا نه وسط حرم!
_ لازم نکرده... برو همون خانمارو بوس کن!
من چرا حالا جو حسادت گرفته بودم؟! واقعا چرا؟! آیه خواست بگه چرا که آنه جلوی دهنشو گرفت و تشر زد از این خزعبلات فکر کردی نکردی ها! ایشون فقط دکتر امیرحافظ سراجه برای شما !
+ بابا اونا اصلا تموم شدن و اخرین بار برای یکسال و نیم پیشه، بعدشم اون خانوم ها هیچکدوم دختر من نمیشن، خیال شما راحت.
یهو یه عالمه پروانه تو قلبم بال بال زدن، ما دوتا امشب یه چیزیمون میشد!
اما یهو پا گذاشت رو پروانه ها، لحنش جدی شد و کنایه زد:
+ بعدشم اگه بحث غیرتی شدن باشه که من بیشتر باید رو دخترم غیرتی بشم!
_ چرا دقیقا؟!
+ اونی که چندساله با یه نفر همخونه است من نیستم دکتر سراج !
این لحن غریب بود، نه برای امیرحافظ بیست ساله بود، نه برای دکتر جوگندمی !
گرچند با کنایه حرف زد ولی منظور رو واضح رسوند.
ناله کردم:
+امیرحافظ ...
و حرفم رو خوردم، چی میگفتم یعنی؟! چی رو توضیح میدادم ؟! نمیشد !
از جاش بلند شد:
+بیخیال دختر، زندگی شخصی هرکس به خودش مربوطه.
تلخ شدی امیرحافظ، بچه شدی !
+ کجا میری حالا؟!
_ پاشو جمع و جور کنیم بریم خداحافظی با اقا رضا که برسیم به پرواز !
پاشدم از جام و تازه یادم افتاد که کجاییم! جلوی قاضی داشتیم ملق بازی میکردیم !
@aevien
#آیه_حضورت
پارت شصت و چهار
#محیا_زند
_ دلم سوخت، غریبن داستان های عاشقانه برام همیشه.
اونم فهمید این بهونه اس یا فقط خودم به خودم گفتم اره جون جدت؟!
+ نه دیگه دوستش ندارم، یعنی تو که دیگه باید خوب بدونی ادم اولین تجربه احساسیش رو هیچوقت نمیتونه فراموش کنه، حتی اگر درحال حاضرش اون علاقه نباشه ولی خاطرات اون احساسات همیشه زنده میمونن.
_ اره، میدونم... خب بعدش؟!
+ بعدش؟!
_ یعنی بعدش چرا ازدواج نکردی؟! دوست دختر و اینا چی؟!
جفتمون خوب میدونستیم این لحن حرف زدن مختص آیه اس، وگرنه آنه که خون خونش را هم میخورد خشک و یخی میموند و سوالش رو میخورد و ان پرستیژ لامذهبش رو حفظ میکرد، اما بودن در کنار امیرحافظ عجیب میدون و جرات میداد به آیه برای با ارامش خودنمایی کردن.
_ ازدواج که خب بعد نیره انقدر از لج خودم و دنیا چسبیدم به کار و درس که وقت واسه ازدواج نداشتم، بعدش هم انقدر عادت کردم به تنهایی که نتونستم کسی رو شریک خودم کنم.
آیه چشماشو ریز کرد و دوباره با تاکیید پرسید:
_ دوست دختر ؟!
امیرحافظ طی یک حرکت نسبتا بی سابقه لپمو محکم کشید و گفت:
+ الان تو بدونی من دوست دختر داشتم یا نداشتم چی بهت اضافه میشه؟!
شونه بالا انداختم
_ ارضای حس کنجکاوی!
+ یه دو، سه نفری بودن، نسبتا هم سن و سال خودم که از بند ازدواج رها بودن و یه رابطه اروم و بی حاشیه در کنار کار و زندگی مستقل شون میخواستن، رک بخوام بگم در واقع بیشتر بخاطر رابطه جنسی و اینکه گاهی که دلت میگیره یکی باشه شب بری بیرون باهاش شام بخوری! اما جدی نبودن هیچکدوم و بعد از چند ماه جدا شدیم.
ابرو انداختم بالا و بی اختیار کنایه زدم:
_ چرا ؟! رابطه جنسی به مذاق اقای دکتر خوش نمیومد؟!
دستش دوباره خواست سمت لپم بره که گفتم:
_ دست به لپم زدی نزدی ها!
اینبار غش غش خندید.
+ جان، دختر کوچولوم غیرتی شده؟!
حالا امیرحافظ هم شده بود ورژن امیرحافظ به وقت بیست سالگی که با آیه وسط میدون تجریش نشستن بستنی خوردن!
_ نخیرم، ماشالله شما با این موهای سفید دیگه کارت از غیرتی شدن گذشته، ازادی، سنی ازت گذشته!
اخر کار خودش رو کرد و لپمو کشید.
_ نامرد، درد میگیره...
+ بوسش کنم خوب شه؟!
این مرد امشب تف کرده بود تو پرستیژ دکتر جوگندمی بودنش، بی سابقه حرف میزد، ان هم هیچ جا نه وسط حرم!
_ لازم نکرده... برو همون خانمارو بوس کن!
من چرا حالا جو حسادت گرفته بودم؟! واقعا چرا؟! آیه خواست بگه چرا که آنه جلوی دهنشو گرفت و تشر زد از این خزعبلات فکر کردی نکردی ها! ایشون فقط دکتر امیرحافظ سراجه برای شما !
+ بابا اونا اصلا تموم شدن و اخرین بار برای یکسال و نیم پیشه، بعدشم اون خانوم ها هیچکدوم دختر من نمیشن، خیال شما راحت.
یهو یه عالمه پروانه تو قلبم بال بال زدن، ما دوتا امشب یه چیزیمون میشد!
اما یهو پا گذاشت رو پروانه ها، لحنش جدی شد و کنایه زد:
+ بعدشم اگه بحث غیرتی شدن باشه که من بیشتر باید رو دخترم غیرتی بشم!
_ چرا دقیقا؟!
+ اونی که چندساله با یه نفر همخونه است من نیستم دکتر سراج !
این لحن غریب بود، نه برای امیرحافظ بیست ساله بود، نه برای دکتر جوگندمی !
گرچند با کنایه حرف زد ولی منظور رو واضح رسوند.
ناله کردم:
+امیرحافظ ...
و حرفم رو خوردم، چی میگفتم یعنی؟! چی رو توضیح میدادم ؟! نمیشد !
از جاش بلند شد:
+بیخیال دختر، زندگی شخصی هرکس به خودش مربوطه.
تلخ شدی امیرحافظ، بچه شدی !
+ کجا میری حالا؟!
_ پاشو جمع و جور کنیم بریم خداحافظی با اقا رضا که برسیم به پرواز !
پاشدم از جام و تازه یادم افتاد که کجاییم! جلوی قاضی داشتیم ملق بازی میکردیم !
@aevien