.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
Fou
Shahin Najafi
كدوم ليلي مثل تو مجنون بود
مجنون تويى ، تويى علت وجود

@aevien 🌱
اونقدر قلبم قبره كه راز تو توش دفن...
[مهمانم‌ شده بودی در بزم ویرانی من...]
Noor
Sina Sazgari
از سينه برون نميروی آه ای عشق...
@aevien 🌱
بَه و وه...
[من دل به تماشای نگاهت دادم
تا آتش این غم بدهد بر بادم]
Che Begooyam [MusiceSal.Com]
Salar Aghili
آه ای جان آخر تا کی سرگردان ...
@aevien 🌱
The Last Waltz
King Ram
از یه دنیای دیگه است این اهنگ !
همه اهنگ های این گروه!
@aevien 🌱
بنشین به تماشایِ جنونم...
Formidable | Stromae
t.me/aevien
و این نیمچه رپ فرانسوی عزیزم💜
با اینکه فقط یه جاهاییش رو‌ متوجه میشم ولی چندساله عمیقا دوسش دارم.

@aevien
قبل از اینکه انقدر در بند موزیک روسی باشم یه علاقه ریز و‌ ممتد و طولانی ای به موزیک اسپانیایی ها داشتم( جیپسی ها💜) و بعدش فرانسه بخاطر لهجه شون و البته که لارا فابین هم نقش خیلی به سزایی داشت تو این علاقه.
@aevien 🌱

میدونی چیه؟!
جاىِ خالىِ بعضي از ادم ها هيچوقت پر نميشه!
حتى با گذر زمان و عبورِ آدماىِ مختلف!
جاىِ خالىِ بعضي ادم ها درست مثل اين ميمونه كه روىِ يه چاله رو با مشتى شاخه و برگ بپوشونى تا جلوي چشم نباشه!
اما يك روز وقتى حواست نيست پا ميزارى روش و داخلش سقوط ميكنى!

در اخر میخوام بهت بگم فرقی نداره زمان و آدم هاىِ مختلف چقدر روىِ جاىِ خاليت رو با خاك و برگ بپوشونن!
مهم اينه من هربار با يه عطر شبيه عطرت
يه اسم شبيه اسمت
يه اهنگ
يه شعر
دوباره و دوباره سقوط ميكنم تو گودالِ سياهِ نبودنت!
#محیا_زند
#خسرو_بخواند
.: آویـــــــــــــــــن :.
Homayoun Shajarian Ft. Sohrab Pournazeri – Tasnife Gholab
راستی این آهنگ هم به بهونه روز بزرگداشت سعدی جان دل گوش بدید 🌱
Paeeziam [MusiceSal.Com]
Hojat Ashrafzadeh
میخواستم این چشمه یروز؛
با چشمات دریا بشه...
دنیا فقط یک ثانیه ؛
پیش تو زیبا بشه...
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت پنجاه و نه #محیا_زند دستمو گذاشتم رو گونه ام و گفتم:_ واقعا ؟! مسخره نشدم؟! چی باعث می‌شد کنارش آنه اون قدرت و اعتماد به نفس رو نداشته باشه و آیه تا میتونه خودش رو لوس کنه رو نمیفهمیدم. + نه دختر، شبیه زمان نوجوونیت شدی! _ همین…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت شصت
#محیا_زند
حضور آیه در من اونشب انقدر پررنگ بود که به محض اینکه پامو تو حیاط گذاشتم همه دیدنش، بعد از خیلی سال ها!
دیدم نگاه بابا و حاج بابا تا چند لحظه رو نازدونه از دست رفته شون خیره مونده بود ، دیدم مامان با چه حسرتی بغلم گرفت و بعد کشیدم کنار خانوم جون که کنار دیگ آش رو‌صندلی نشسته بود و دستاش رو باز کرده بود تا بغلم کنه؛ آیه رو... و بعد ملاقه دسته بلند رو داد دستم تا مثل بقبه به رسم هم بزنم اش نذری رو و حاجت رواشم.
پر از حس های ضد و نقیض بودم و تا بینهایت رقیق وقتی شروع کردم به هم زدن آش و همونموقع صدای اذون مغرب بلند شد، باید دعا میکردم مثل بقیه؟ دعا نداشتم، انقدر حس غریبگی میکردم با خدا که نمیتونستم چیزی ازش بخوام، بی اختیار زیر لب زمزمه کردم: دلم برات تنگ شده، خیلی تنگ شده خدایا...
و یه قطره اشک از چشمم سریع افتاد تو دیگ آش.

این رقیق شدن رو دوست داشتم ولی ترسناک بود برام. حس میکردم همه زیر چشمی دارن این رقیق شدگی مو برانداز میکنن، سر بالا اوردم و چشم تو چشم امیرحافظی شدم که به حرفای حاج بابا گوش میداد اما تمام حواسش اینجا بود، نگاه گیجم رو که دید به نشونه تایید سری تکون داد و لبخند اروم همیشگیش رو زد و همون باعث اروم گرفتن دلم شد.

شب عجیبی بود، بعد از سال ها آیه بدون خجالت یا تشر آنه داشت خودی نشون میداد، تو کشیدن غذا کمک کردم، با بقیه حرف زدم و خندیدم و مهمون داری کردم، مثل همون نازدونه سابق سراج ها.

فقط وقتی بعد از افطار مرصاد با دریا و دخترشون صدف به مجلس اومدن چند لحظه خودمو باختم و خواستم فرار کنم تو خونه که امیرحافظ جلوم سبز شد و مانع شد.
_ بزار برم، میخوام یذره استراحت کنم.

+ برو استراحت کن، البته بعد از سلام تبریک گفتن به دریا و مرصاد بخاطر تولد فرزندشون.

_ خدایا امیرحافظ چطور انقدر ظالمی؟!

چیزی نگفت و با اشاره دست به جلو اشاره کرد.

_ تو قول دادی مواظبم باشی!

+ دقیقا دارم همین کارو میکنم، به من اعتماد کن ، مرصاد نباید ببینه دختر من جلوش ضعف نشون میده یا هنوز روش حساسه.

و همون لبخند متقاعد کننده ارومش رو زد، لعنت به نفوذ کلامت امیرحافظ!
راه افتادم سمت قسمتی که مرصاد و دریا با دخترشون نشسته بودن و پذیرایی میشدن و شنیدم که امیرحافظ زیر لب گفت:افرین دختر خوب من...

چشم های دریا ریز شد که خب امرتون؟!
و چشم های مرصاد درشت و ترسیده که چکار داری یعنی؟!
امیر حافظ صحبت رو دست گرفت و تبریک گفت و با مکثش منم مجبور کرد تا تبریک بگم و بعد عذرخواهی کرد که نتونستیم برای جشن اسم گذاری صدف بریم و سرمون خیلی شلوغ بوده و بعد دست کرد تو جیبش و دوتا پاکت پول دراورد از طرف من و خودش به مرصاد به عنوان کادو تولد داد، این بقول خودش پیرمرد فکر اینجا هم کرده بود. هم من رو بزرگ کرد جلوی دریا هم فشاری نزاشت بهم وارد شه.
و تمام!
اندفعه دیگه واقعا همه چی تمام، اخرین رشته محبتم به این مرد با دیدن بچه تو بغلش بریده شد.


پرواز برگشتمون به تهران برای ساعت هفت غروب بود ، دوساعت مونده به پرواز امیرحافظ بهم زنگ زد و گفت که پرواز جابه جاشده و افتاده برای ساعت نه شب.
و گفت خودش با اژانس میاد دنبالم و لازم نیست کسی بیارتم فرودگاه.
رأس هشت و نیم تو فرودگاه بودیم، روی تابلو اعلانات دنبال وضعیت پرواز به تهران بودم که چمدون کوچیکم رو کشید سمت گیتی که پرواز به مشهد بود.
_ امیرحافظ داری اشتباه میری.

+ کاملا دارم درست میرم!

@aevien
@aevien 🌱

میگم دلبر
من میدونم از ما بودن من و تو مدت هاست گذشته؛
میدونم به حرمت تموم‌رنجی که از تو کشیدم؛
به حرمت قلب صبور و رنجورم باید راهمو کج کنم از جایی که تو برای بار هزارم برگشتی بهش و برای بار هزار و یکم قراره دوباره بری؛ اما... با وسوسه حس دوست داشتن کسی چه باید بکنم؟!
با وسوسه حس غرق شدن برای کسی...
#محیا_زند
#خسرو_بخواند