٬
[چنان از دیدنت دورم؛
که باور کرده ام، کورم!
تو کاری کن بدونِ تو،
نبینم صبحِ فردا را…]
[چنان از دیدنت دورم؛
که باور کرده ام، کورم!
تو کاری کن بدونِ تو،
نبینم صبحِ فردا را…]
همه دوست دارن جای آیدای شاملو باشن؛
اما من همیشه در حسرت محبوب محمدصالحعلاء بودم وقتی انقدر شیرین و مودب و محترم ازش تو شعرهاش صحبت و یاد میکنه.
اما من همیشه در حسرت محبوب محمدصالحعلاء بودم وقتی انقدر شیرین و مودب و محترم ازش تو شعرهاش صحبت و یاد میکنه.
Я люблю тебя | Rauf&Faik
t.me/aevien
روسی عه خیلی محبوبم💜
@aevien
@aevien
از عصر تا حالا دلم بیدلیل سروسنگین شده بود با من و خودش...
تا الان یهو این رو شافل پخش شد و دلم تیکه سنگین شو از چشمام نرم نرم و با مهربونی ریخت بیرون!
شماهم اینو گوش بدید و اگه دلتون سنگینه با مهربونی بریزیدش بیرون.
لازمم نیست حتما به وضوح متوجه بشید عربی و معنیش رو، آرامشش میشینه به قلبتون همینجوری.
تا الان یهو این رو شافل پخش شد و دلم تیکه سنگین شو از چشمام نرم نرم و با مهربونی ریخت بیرون!
شماهم اینو گوش بدید و اگه دلتون سنگینه با مهربونی بریزیدش بیرون.
لازمم نیست حتما به وضوح متوجه بشید عربی و معنیش رو، آرامشش میشینه به قلبتون همینجوری.
خدایی که اینجا به من و تو شناسوندن خدای سختگیر و دوریه، خدای پرتوقعیه...
خدای یا بهشت یا جهنم!
خدای اینکارو کن اینکارو نکن!
ولی وقتی خودت جدای اقسام دین و اعمالش میری سراغ شناختنش میبینی هی وای، عجب دلربای معصوم و مهربونی...
خدای یا بهشت یا جهنم!
خدای اینکارو کن اینکارو نکن!
ولی وقتی خودت جدای اقسام دین و اعمالش میری سراغ شناختنش میبینی هی وای، عجب دلربای معصوم و مهربونی...
Nostalgia
Googoosh & Ebi
یکی از ما هنوزم رو به دریا
توی دنیای دیروزش اسیره
یه خواهش از خدا داره که شاید
جوونیشو بتونه پس بگیره
@aevien 🌱
توی دنیای دیروزش اسیره
یه خواهش از خدا داره که شاید
جوونیشو بتونه پس بگیره
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت پنجاه و شش #محیا_زند گاهی آدما تموم زندگیشون رو میدون تا به یه استراحتگاه امن برسن، بعضیا تو سن پایین میرسن، بعضیا تو میانسالی و بعضیا هیچوقت! من سی و سه سال دویده بودم و خسته از این دویدن ها دلم میخواست بقیه زندگیم رو بشینم تو…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت پنجاه و هفت
#محیا_زند
اون روزها من بعد از هفت، هشت ماه بلاخره به آرامش رسیده بودم، البته آرامش موقتی ای که تو این سال ها شبیه بهش رو تجربه کرده بودم.
مثل وقتی که برای ارشد رفتم تهران و بطور کامل مستقل و جدا شدم از سراج ها.
مثل وقتی که تو لندن شیخ لوسم فرشته نجاتم شده بود و نجاتم داده بود از باتلاق غربت و لجبازی.
و مثل حالا... از وقتی پامو گذاشته بودم داخل ایران انقدر درگیر گذشته ام، خانواده ام و مرصاد بودم که آرامشم به باد رفته بود، ولی از وقتی پرونده مرصاد بسته شده بود و نقش امیرحافظ پررنگ تر شده بود تو زندگیم انگار همون آرامش موقت این سال هارو داشتم تجربه میکردم.
امیرحافظ ای که این روزها همکارم، فامیلم، همسایه ام و همراه تمام فعالیت هام بود.
شیخ لوس ام راضی بود از آرامش این روزهای من ولی میدونستم هرچند سعی داره به روش نیاره اما نهایتا ته دلش حسودی میکنه و دلش میگیره از این غربتی که داره بینمون میافته.
من میسوختم از سوختنش ولی مجبور بودم دم نمیزنم، طفلک عامرم...
دکتر آلن اما راضی بود از این غربت بین ما و روند درمان عامری که روحش هم خبر نداشت از نقشه من و دکتر آلن.
و هروقت هم که پیش امیرحافظ بودم و عامر تماس میگرفت نگاه دکتر سراج رومیدیدم که میپرسید تکلیف تو با این شیخ عربی چیه آخر دختر؟! معشوقه دور افتاده ات ناراحت نمیشه از این دورنشینی؟!
و من هیچوقت توضیح ندادم براش، درواقع جز دکتر آلن برای هیچکس توضیح نداده بودم.
@aevien
زندگیم شده بود کار ، بعضی اوقات قهوه خوردن های اخر شب تو بالکن امیرحافظ، گه گاهی دورهمی های کافه ناردین که امیرحافظ هم بهش اضافه شده بودو اولین بار که باهام اومده بود بقول گلاره رسمی بودن و پرستیژ این استاد دانشگاه با موهای نیمه جو گندمیش بچه هارو گرفت و کلی طول کشید تا یخشون بازشه اما از دیدارهای بعدی که امیرحافظ رو اجبارا با خودم میبردم اوضاع بهتر شد.
گاهی وقتا هم جفتمون سن و سال مون فراموشمون میشد و دوتایی دست به کارهایی میزدیم که برای جوون های بیست ساله بود و اتفاقا همین شیرین میکرد ماجرا رو، همین به قول خودش کله خری ها.
مثلا همون وقتی که دو نصفه شب از صدای شرشربارون از خواب پریدم، اولین بارون بهاری تهران بود، بارونیمو رو شلوار ورزشی قرمزم پوشیدم، رفتم دم واحد امیرحافظ و دستم رو گذاشتم رو زنگ و برنداشتم تا با شلوارک ورزشی و بالاتنه برهنه ای که گردنبند نقره ای وانیکاش رو نمایان میکرد و قیافه وحشت زده درو باز کرد و منتظر بود خبر مرگ یکی رو بهش بدم، اما من سریع پالتو بلندش رو دادم دستش و باهمون دمپایی ابری ها از خونه آوردمش بیرون و دستشو کشیدم تا زیر بارون باهام بدوه تو کوچه ها و آخر وقتی نفس کم آوردیم و مفصل خیس آب شدیم زیر سقف ورودی یکی از آپارتمان ها پناه گرفتیم و سیگار دود کردیم، به دیوونگی خودمون افرین گفتیم و خندیدیم که وای اگر یکی از دانشجوهامون یا آشناها مارو ببینه، من با زیرشلواری قرمز و بارونی کرم و دمپایی لا انگشتی سفید و امیرحافظ با شلوارک ورزشی و پالتو رسمی مشکیش و دمپایی ابری سرمه ایش.
یا همون عصر جمعه ای که رفتیم تجریش و بستنی قیفی هامون رو دقیقا وسط میدون جلوی مترو تجریش خوردیم وقتی که جفتمون چهار زانو نشسته بودیم رو چمن ها و غش غش میخندیدیم و مردم نگاهمون میکردن و آخر سر پلیس راهنمایی رانندگی با چشم غره از اونجا بلندمون کرد و به عقلمون شک کرد که مطمئنید نزدیک میانسالی هستید؟
یا همون وقتی که تصمیم گرفتیم از قیطریه تا انقلاب رو با مترو بریم و چون جا نبود امیرحافظ مجبورم کرد با شلوار روشن گوچی اصلم روی زمین بشینم و برای اینکه نق نزنم تا خود انقلاب باهم نون بیار کباب ببر بازی کردیم و سوژه کل واگن شدیم!
یا شمال رفتن های یهویی نزدیک طلوع خورشیدمون، جمعه ها صبحانه رو تو بالکن امیرحافظ و ناهار رو تو جاده چالوس خوردن و شام تو شاعبدالعظیم، سینما و تئاتر و کنسرت.
خلاصه از همین دیوونگی های بیست سالگی ای که جفتمون ازش جامونده بودیم بخاطر مشکلات اونموقع مون و حالا میخواستیم ذره ای جبرانش کنیم. انگار جفتمون میخواستیم عقده های هم رو از گذشته بریزیم بیرون.
@aevien
#آیه_حضورت
پارت پنجاه و هفت
#محیا_زند
اون روزها من بعد از هفت، هشت ماه بلاخره به آرامش رسیده بودم، البته آرامش موقتی ای که تو این سال ها شبیه بهش رو تجربه کرده بودم.
مثل وقتی که برای ارشد رفتم تهران و بطور کامل مستقل و جدا شدم از سراج ها.
مثل وقتی که تو لندن شیخ لوسم فرشته نجاتم شده بود و نجاتم داده بود از باتلاق غربت و لجبازی.
و مثل حالا... از وقتی پامو گذاشته بودم داخل ایران انقدر درگیر گذشته ام، خانواده ام و مرصاد بودم که آرامشم به باد رفته بود، ولی از وقتی پرونده مرصاد بسته شده بود و نقش امیرحافظ پررنگ تر شده بود تو زندگیم انگار همون آرامش موقت این سال هارو داشتم تجربه میکردم.
امیرحافظ ای که این روزها همکارم، فامیلم، همسایه ام و همراه تمام فعالیت هام بود.
شیخ لوس ام راضی بود از آرامش این روزهای من ولی میدونستم هرچند سعی داره به روش نیاره اما نهایتا ته دلش حسودی میکنه و دلش میگیره از این غربتی که داره بینمون میافته.
من میسوختم از سوختنش ولی مجبور بودم دم نمیزنم، طفلک عامرم...
دکتر آلن اما راضی بود از این غربت بین ما و روند درمان عامری که روحش هم خبر نداشت از نقشه من و دکتر آلن.
و هروقت هم که پیش امیرحافظ بودم و عامر تماس میگرفت نگاه دکتر سراج رومیدیدم که میپرسید تکلیف تو با این شیخ عربی چیه آخر دختر؟! معشوقه دور افتاده ات ناراحت نمیشه از این دورنشینی؟!
و من هیچوقت توضیح ندادم براش، درواقع جز دکتر آلن برای هیچکس توضیح نداده بودم.
@aevien
زندگیم شده بود کار ، بعضی اوقات قهوه خوردن های اخر شب تو بالکن امیرحافظ، گه گاهی دورهمی های کافه ناردین که امیرحافظ هم بهش اضافه شده بودو اولین بار که باهام اومده بود بقول گلاره رسمی بودن و پرستیژ این استاد دانشگاه با موهای نیمه جو گندمیش بچه هارو گرفت و کلی طول کشید تا یخشون بازشه اما از دیدارهای بعدی که امیرحافظ رو اجبارا با خودم میبردم اوضاع بهتر شد.
گاهی وقتا هم جفتمون سن و سال مون فراموشمون میشد و دوتایی دست به کارهایی میزدیم که برای جوون های بیست ساله بود و اتفاقا همین شیرین میکرد ماجرا رو، همین به قول خودش کله خری ها.
مثلا همون وقتی که دو نصفه شب از صدای شرشربارون از خواب پریدم، اولین بارون بهاری تهران بود، بارونیمو رو شلوار ورزشی قرمزم پوشیدم، رفتم دم واحد امیرحافظ و دستم رو گذاشتم رو زنگ و برنداشتم تا با شلوارک ورزشی و بالاتنه برهنه ای که گردنبند نقره ای وانیکاش رو نمایان میکرد و قیافه وحشت زده درو باز کرد و منتظر بود خبر مرگ یکی رو بهش بدم، اما من سریع پالتو بلندش رو دادم دستش و باهمون دمپایی ابری ها از خونه آوردمش بیرون و دستشو کشیدم تا زیر بارون باهام بدوه تو کوچه ها و آخر وقتی نفس کم آوردیم و مفصل خیس آب شدیم زیر سقف ورودی یکی از آپارتمان ها پناه گرفتیم و سیگار دود کردیم، به دیوونگی خودمون افرین گفتیم و خندیدیم که وای اگر یکی از دانشجوهامون یا آشناها مارو ببینه، من با زیرشلواری قرمز و بارونی کرم و دمپایی لا انگشتی سفید و امیرحافظ با شلوارک ورزشی و پالتو رسمی مشکیش و دمپایی ابری سرمه ایش.
یا همون عصر جمعه ای که رفتیم تجریش و بستنی قیفی هامون رو دقیقا وسط میدون جلوی مترو تجریش خوردیم وقتی که جفتمون چهار زانو نشسته بودیم رو چمن ها و غش غش میخندیدیم و مردم نگاهمون میکردن و آخر سر پلیس راهنمایی رانندگی با چشم غره از اونجا بلندمون کرد و به عقلمون شک کرد که مطمئنید نزدیک میانسالی هستید؟
یا همون وقتی که تصمیم گرفتیم از قیطریه تا انقلاب رو با مترو بریم و چون جا نبود امیرحافظ مجبورم کرد با شلوار روشن گوچی اصلم روی زمین بشینم و برای اینکه نق نزنم تا خود انقلاب باهم نون بیار کباب ببر بازی کردیم و سوژه کل واگن شدیم!
یا شمال رفتن های یهویی نزدیک طلوع خورشیدمون، جمعه ها صبحانه رو تو بالکن امیرحافظ و ناهار رو تو جاده چالوس خوردن و شام تو شاعبدالعظیم، سینما و تئاتر و کنسرت.
خلاصه از همین دیوونگی های بیست سالگی ای که جفتمون ازش جامونده بودیم بخاطر مشکلات اونموقع مون و حالا میخواستیم ذره ای جبرانش کنیم. انگار جفتمون میخواستیم عقده های هم رو از گذشته بریزیم بیرون.
@aevien
@aevien
#آیه_حضورت
پارت پنجاه و هشت
#محیا_زند
و از این دیوونگی های بیست سالگی هم میگذشتیم امیرحافظ فکر دنیای سی و سه سالگیم هم بود.
به بهونه های مختلف چندهفته یکبار منو راهی میکرد خونه پدریم و تاکید داشت تو دورهمی های خانوادگی حتما شرکت کنم.
میفهمیدم که سعی داره ارتباط عاطفی ایم رو با طایفه سراج ها دوباره روبه راه کنه و معتقد بود رشد این رابطه عاطفی به منسجم شدن شخصیت من کمک بزرگی میکنه.
هربارهم که برای در رفتن از این توفیق اجباری ای که امیرحافظ برام در نظر گرفته بود کار پروژه رو بهونه میکردم امیرحافظ مسئولیت های من رو به عهده میگرفت که بی بهونه بشم و خودش مدت ها بود خانواده شو ندیده بود و چقدر متشکر و قدردان این دکتر موجوگندمی بودم من.
تنها یکبار همراهم اومد و اونم بخاطر افطاری شب نوزدهم ماه رمضان هرساله حاج بابا بود، درواقع به احترام حاج بابا اومده بود.
کار جفتمون سنگین بود بخاطر همین بلیط مون رو طوری تنظیم کرده بودیم که پنجشنبه عصر برسیم و جمعه ظهر هم برگردیم.
تا رسیدیم جفتمون یکسره رفتیم خونه حاج بابا که همه طایفه سراج ها به رسم هرسال برای افطاری و نذری اش پختن اونجا جمع بودند، مرصاد هم بود، سعی داشتم خودم رو بی تفاوت نشون بدم اما نقش بازی کردن جلوی امیرحافظ محال بود.
امیرحافظ بهم حق داده بود اگر کمی مضطرب بشم اما با همون صدای آروم و آب روی آتیشش مطمئنم کرده بود که همه چیز تموم شده و من از پسش به راحتی برمیام.
@aevien
حیاط بزرگ و باصفای خونه حاج بابا رو پرچم های مشکی بخاطر شهادت امام علی پر کرده بود و دیگ های بزرگ غذا وسط حیاط رو اجاق بودند، میوه ها توی حوض و دوغ ها و نوشابه های شام تو لگن های پر از یخ، سبد های بزرگ سبزی شسته شده و آماده کنار حوض، قسمت شرقی حیاط تماما فرش شده و سفره ی افطار انداخته شده.
حاج بابا با عبای روی دوشش با بزرگای فامیل روفرش ها تکیه داده بودن به پشتی های ترمه دست دوز خانم جون و صحبت میکردند.
خانم جون و بقیه زن ها هم کمی انطرف ترشان نزدیک به دیگ های غذا که مثلا حواسشون باشه.
و بقیه جوون ها مشغول تدارکات و تکمیل سفره.
جزئیات درست مثل بچگی هام کامل بود، آخرین باری که این وضعیت رو دیده بودم مربوط میشد به پنج سال پیش و حالا احساساتم حسابی جریحه دار شده بود با دیدن این تکاپو و یاد آوری خاطرات بچگی.
زیر لب گفتم:_ سلام قصه ی شیرین بچگی هام... یه قسمت بزرگ از بهترین خاطرات بچگی های من این مراسم و شلوغیشه، چقدر دور و محال به نظر میرسید تجربه دوباره اش.
امیرحافظ شنید اما چیزی نگفت، حدس و درک احساساتم برای آدمی مثل اون اصلا کار سختی نبود.
بعد از سلام و احوال پرسی با بقیه ساک کوچیک دستی مو به همون اتاق کوچک ته راهرو که سابقا برای نازدونه سراج ها بود بردم تا لباس هامو عوض کنم.
خداروشکر که حواسم بود لباس مشکی بردارم، پیراهن کرپ آستین بلند تا پایین زانو که از حراجی مانگو لندن گرفته بودم و یکبار هم تن نکرده بودم با جوراب شلواری مشکی و شال مشکیم انتخاب درستی بود برای امشب.
احساسات جریحه دار شدم شدت گرفت با دیدن خودم تو آینه با اون پیرهن چین دار که شبیه بچگی هام کرده بودم، بی اختیار دستم سمت شالم رفت و مثل زمان دختری هام که عادت داشتم مثل لبنانی ها ببندمش بستمش و باید اعتراف میکردم اینطوری خیلی بیشتر به خودم و لباسم میومد.
داشتم زیاده روی نمیکردم؟
شاید بهتر بود یکی از اون کت و شلوار های رسمیم رو میاوردم.
دستم رفت سمت شالم تا بازش کنم و مثل همیشه شل بندازمش رو سرم که چند تقه به در خورد و صدایی که گفت: _دکتر سراج؟!
و کی تو این خانواده جز دکتر سراج من رودکتر سراج صدا میزد؟!
دروباز کردم و امیرحافظ با قامت سرتا پا مشکی پوشیده جلوم ظاهر شد.
بی اختیار بازوشو گرفتم و کشیدنش تو اتاق.
_ وای امیرحافظ خوب شد اومدی، فکر کنم تو انتخاب لباس اشتباه کردم، اخه این چیه با خودم آوردم؟ مگه چهارده سالمه؟ شالمم ببین چجوری بستم توروخدا، نمیفهمم چرا جوبچگی هام گرفتم یهو انقدر!
مضطرب این هارو میگفتم و رو لباس هام دست میکشیدم.
اعجاب کنار امیرحافظ بودن این بود که میتونستم خود مضطرب وکوچکم باشم بدون تشر به خودم برای کنترل رفتار در شان یه دکتر روانشناس سی و سه ساله.
دکتر موجوگندمی لبخند آرومش رو آورد رو لب هاش و گفت:+از همیشه ات قشنگتر شدی دختر، قشنگِ معصوم.
@aevien
#آیه_حضورت
پارت پنجاه و هشت
#محیا_زند
و از این دیوونگی های بیست سالگی هم میگذشتیم امیرحافظ فکر دنیای سی و سه سالگیم هم بود.
به بهونه های مختلف چندهفته یکبار منو راهی میکرد خونه پدریم و تاکید داشت تو دورهمی های خانوادگی حتما شرکت کنم.
میفهمیدم که سعی داره ارتباط عاطفی ایم رو با طایفه سراج ها دوباره روبه راه کنه و معتقد بود رشد این رابطه عاطفی به منسجم شدن شخصیت من کمک بزرگی میکنه.
هربارهم که برای در رفتن از این توفیق اجباری ای که امیرحافظ برام در نظر گرفته بود کار پروژه رو بهونه میکردم امیرحافظ مسئولیت های من رو به عهده میگرفت که بی بهونه بشم و خودش مدت ها بود خانواده شو ندیده بود و چقدر متشکر و قدردان این دکتر موجوگندمی بودم من.
تنها یکبار همراهم اومد و اونم بخاطر افطاری شب نوزدهم ماه رمضان هرساله حاج بابا بود، درواقع به احترام حاج بابا اومده بود.
کار جفتمون سنگین بود بخاطر همین بلیط مون رو طوری تنظیم کرده بودیم که پنجشنبه عصر برسیم و جمعه ظهر هم برگردیم.
تا رسیدیم جفتمون یکسره رفتیم خونه حاج بابا که همه طایفه سراج ها به رسم هرسال برای افطاری و نذری اش پختن اونجا جمع بودند، مرصاد هم بود، سعی داشتم خودم رو بی تفاوت نشون بدم اما نقش بازی کردن جلوی امیرحافظ محال بود.
امیرحافظ بهم حق داده بود اگر کمی مضطرب بشم اما با همون صدای آروم و آب روی آتیشش مطمئنم کرده بود که همه چیز تموم شده و من از پسش به راحتی برمیام.
@aevien
حیاط بزرگ و باصفای خونه حاج بابا رو پرچم های مشکی بخاطر شهادت امام علی پر کرده بود و دیگ های بزرگ غذا وسط حیاط رو اجاق بودند، میوه ها توی حوض و دوغ ها و نوشابه های شام تو لگن های پر از یخ، سبد های بزرگ سبزی شسته شده و آماده کنار حوض، قسمت شرقی حیاط تماما فرش شده و سفره ی افطار انداخته شده.
حاج بابا با عبای روی دوشش با بزرگای فامیل روفرش ها تکیه داده بودن به پشتی های ترمه دست دوز خانم جون و صحبت میکردند.
خانم جون و بقیه زن ها هم کمی انطرف ترشان نزدیک به دیگ های غذا که مثلا حواسشون باشه.
و بقیه جوون ها مشغول تدارکات و تکمیل سفره.
جزئیات درست مثل بچگی هام کامل بود، آخرین باری که این وضعیت رو دیده بودم مربوط میشد به پنج سال پیش و حالا احساساتم حسابی جریحه دار شده بود با دیدن این تکاپو و یاد آوری خاطرات بچگی.
زیر لب گفتم:_ سلام قصه ی شیرین بچگی هام... یه قسمت بزرگ از بهترین خاطرات بچگی های من این مراسم و شلوغیشه، چقدر دور و محال به نظر میرسید تجربه دوباره اش.
امیرحافظ شنید اما چیزی نگفت، حدس و درک احساساتم برای آدمی مثل اون اصلا کار سختی نبود.
بعد از سلام و احوال پرسی با بقیه ساک کوچیک دستی مو به همون اتاق کوچک ته راهرو که سابقا برای نازدونه سراج ها بود بردم تا لباس هامو عوض کنم.
خداروشکر که حواسم بود لباس مشکی بردارم، پیراهن کرپ آستین بلند تا پایین زانو که از حراجی مانگو لندن گرفته بودم و یکبار هم تن نکرده بودم با جوراب شلواری مشکی و شال مشکیم انتخاب درستی بود برای امشب.
احساسات جریحه دار شدم شدت گرفت با دیدن خودم تو آینه با اون پیرهن چین دار که شبیه بچگی هام کرده بودم، بی اختیار دستم سمت شالم رفت و مثل زمان دختری هام که عادت داشتم مثل لبنانی ها ببندمش بستمش و باید اعتراف میکردم اینطوری خیلی بیشتر به خودم و لباسم میومد.
داشتم زیاده روی نمیکردم؟
شاید بهتر بود یکی از اون کت و شلوار های رسمیم رو میاوردم.
دستم رفت سمت شالم تا بازش کنم و مثل همیشه شل بندازمش رو سرم که چند تقه به در خورد و صدایی که گفت: _دکتر سراج؟!
و کی تو این خانواده جز دکتر سراج من رودکتر سراج صدا میزد؟!
دروباز کردم و امیرحافظ با قامت سرتا پا مشکی پوشیده جلوم ظاهر شد.
بی اختیار بازوشو گرفتم و کشیدنش تو اتاق.
_ وای امیرحافظ خوب شد اومدی، فکر کنم تو انتخاب لباس اشتباه کردم، اخه این چیه با خودم آوردم؟ مگه چهارده سالمه؟ شالمم ببین چجوری بستم توروخدا، نمیفهمم چرا جوبچگی هام گرفتم یهو انقدر!
مضطرب این هارو میگفتم و رو لباس هام دست میکشیدم.
اعجاب کنار امیرحافظ بودن این بود که میتونستم خود مضطرب وکوچکم باشم بدون تشر به خودم برای کنترل رفتار در شان یه دکتر روانشناس سی و سه ساله.
دکتر موجوگندمی لبخند آرومش رو آورد رو لب هاش و گفت:+از همیشه ات قشنگتر شدی دختر، قشنگِ معصوم.
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت پنجاه و هشت #محیا_زند و از این دیوونگی های بیست سالگی هم میگذشتیم امیرحافظ فکر دنیای سی و سه سالگیم هم بود. به بهونه های مختلف چندهفته یکبار منو راهی میکرد خونه پدریم و تاکید داشت تو دورهمی های خانوادگی حتما شرکت کنم. میفهمیدم که…
@aevien
#آیه_حضورت
پارت پنجاه و نه
#محیا_زند
دستمو گذاشتم رو گونه ام و گفتم:_ واقعا ؟! مسخره نشدم؟!
چی باعث میشد کنارش آنه اون قدرت و اعتماد به نفس رو نداشته باشه و آیه تا میتونه خودش رو لوس کنه رو نمیفهمیدم.
+ نه دختر، شبیه زمان نوجوونیت شدی!
_ همین دیگه، نمیخوام شبیه اونموقع باشم!
و گیره شالم رو دراوردم و خواستم بازش کنم که دست امیر حافظ نشست رو دستم و همونطور که گیره رو دوباره برمیگردوند به جای قبلیش گفت:
+ لج نکن دختر، میگم قشنگ شدی، معصوم شدی، آیه اون سال ها شدی و اینا هیچکدوم بد نیست، تو باید باور کنی آیه اون سال ها بد نیست، آیه اون سال ها طفل معصوم بود اما مسخره نبود، باهاش آشتی کن.
حواسم نمیدونم باید جمع احساسات جریحه دارم میبود و حرفاش یا نزدیکی بیش از حدش برای اولین بار به من موقع بستن شالم!
_ هربار که پا میزارم تو این خونه احساس ضعف میکنم، هربار امیرحافظ. این ضعف اذیتم میکنه، پیش خودم زیر سئوال میرم.
دستشو از گوشه شال کشید زیرچونه ام و کمی چپ و راستش کرد تا از نتیجه کارش مطمئن شه.
+ گوش نمیدی به حرف من دیگه دختر، گوش نمیدی.
_ بی انصافی نکن. من این چند وقت خیلی به سازت رقصیدم.
+ منم رقصیدم.
_ معامله مون بوده.
+ و معامله همیشه لازم الجراست.
_ معامله این بار چیه ؟!
خیره مونده بود تو چشم هام و دستش هنوز زیر چونه ام بود ، رفتارش واقعا اینبار کمی عجیب بود یا من حساس شده بودم؟!
+ آیه رو امشب به حال خودش بزار ، بزار هرکار دلش میخواد بکنه.
_ تو همیشه طرفدار آیه ای!
+ من طرفدار تو ام.
_ آنه بیشتر منم!
+ اشتباهت همینه، آدما همیشه برمیگردن به اصالتشون، اصالت تو آیه است!
_ خب تو درعوض چکار میکنی اگر من آیه باشم امشب تماما؟!
+ فردا یه سوپرایز داری از طرف من دختر!
_ قبوله!
بحث رو با نوازش گونه ام و گفتن:
+ دختر خوب من.
تمام کرد ونفس عمیقی بیرون فرستاد و راه افتاد سمت در، صداش کردم:
_ دکتر جوگندمی...
اسم مواقعی که میخواستم خودم رو براش لوس کنم!
وایساد ولی برنگشت: +بله دختر؟!
_ امشب حواست بهم هست، مگه نه؟! نمیخوام دوباره حالم بد شه با دیدن مرصاد.
برگشت، مهربون نگاهم کرد و گفت: +دکتر جوگندمیت نمیزاره آب تو دلت تکون بخوره دختر...
و این مرد رو خدا آفریده بود تا با آرامش کلامش دل آروم کنه.
آیه وار از اتاق پا بیرون گذاشتم و تازه یادم افتاد که باید خداروشکر کنم همه انقدر درگیر مراسم حیاطن که کسی از اینجا رد نشده و امیرحافظ رو تو اتاق من ندیده وگرنه کی میخواست دهن این جماعت رو ببنده!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت پنجاه و نه
#محیا_زند
دستمو گذاشتم رو گونه ام و گفتم:_ واقعا ؟! مسخره نشدم؟!
چی باعث میشد کنارش آنه اون قدرت و اعتماد به نفس رو نداشته باشه و آیه تا میتونه خودش رو لوس کنه رو نمیفهمیدم.
+ نه دختر، شبیه زمان نوجوونیت شدی!
_ همین دیگه، نمیخوام شبیه اونموقع باشم!
و گیره شالم رو دراوردم و خواستم بازش کنم که دست امیر حافظ نشست رو دستم و همونطور که گیره رو دوباره برمیگردوند به جای قبلیش گفت:
+ لج نکن دختر، میگم قشنگ شدی، معصوم شدی، آیه اون سال ها شدی و اینا هیچکدوم بد نیست، تو باید باور کنی آیه اون سال ها بد نیست، آیه اون سال ها طفل معصوم بود اما مسخره نبود، باهاش آشتی کن.
حواسم نمیدونم باید جمع احساسات جریحه دارم میبود و حرفاش یا نزدیکی بیش از حدش برای اولین بار به من موقع بستن شالم!
_ هربار که پا میزارم تو این خونه احساس ضعف میکنم، هربار امیرحافظ. این ضعف اذیتم میکنه، پیش خودم زیر سئوال میرم.
دستشو از گوشه شال کشید زیرچونه ام و کمی چپ و راستش کرد تا از نتیجه کارش مطمئن شه.
+ گوش نمیدی به حرف من دیگه دختر، گوش نمیدی.
_ بی انصافی نکن. من این چند وقت خیلی به سازت رقصیدم.
+ منم رقصیدم.
_ معامله مون بوده.
+ و معامله همیشه لازم الجراست.
_ معامله این بار چیه ؟!
خیره مونده بود تو چشم هام و دستش هنوز زیر چونه ام بود ، رفتارش واقعا اینبار کمی عجیب بود یا من حساس شده بودم؟!
+ آیه رو امشب به حال خودش بزار ، بزار هرکار دلش میخواد بکنه.
_ تو همیشه طرفدار آیه ای!
+ من طرفدار تو ام.
_ آنه بیشتر منم!
+ اشتباهت همینه، آدما همیشه برمیگردن به اصالتشون، اصالت تو آیه است!
_ خب تو درعوض چکار میکنی اگر من آیه باشم امشب تماما؟!
+ فردا یه سوپرایز داری از طرف من دختر!
_ قبوله!
بحث رو با نوازش گونه ام و گفتن:
+ دختر خوب من.
تمام کرد ونفس عمیقی بیرون فرستاد و راه افتاد سمت در، صداش کردم:
_ دکتر جوگندمی...
اسم مواقعی که میخواستم خودم رو براش لوس کنم!
وایساد ولی برنگشت: +بله دختر؟!
_ امشب حواست بهم هست، مگه نه؟! نمیخوام دوباره حالم بد شه با دیدن مرصاد.
برگشت، مهربون نگاهم کرد و گفت: +دکتر جوگندمیت نمیزاره آب تو دلت تکون بخوره دختر...
و این مرد رو خدا آفریده بود تا با آرامش کلامش دل آروم کنه.
آیه وار از اتاق پا بیرون گذاشتم و تازه یادم افتاد که باید خداروشکر کنم همه انقدر درگیر مراسم حیاطن که کسی از اینجا رد نشده و امیرحافظ رو تو اتاق من ندیده وگرنه کی میخواست دهن این جماعت رو ببنده!
@aevien
Che Begooyam [MusiceSal.Com]
Salar Aghili
آه ای جان آخر تا کی سرگردان ...
@aevien 🌱
@aevien 🌱
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پادكست "نارنجی”...
@aevien 🌱
@aevien 🌱