.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
یه تیکه از دعای شب لیله الرغائب هست که عجیب به دل میشینه:

“رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجَاوَزْ عَمَّا تَعْلَمُ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیُّ الْأَعْظَمُ
پروردگارا!
مرا بیامرز و بر من مهرورز و از آنچه از من مى‌ دانى بگذر، تو خداى برتر و بزرگترى.
@aevien

میگم دلبر
میگم نارنجی
من شیفته دردی هستم که بعد از گذر این همه سال گه گاهی از تو و خاطراتت به جونم میافته، این درد عمیق و عزیزی که بعد از این همه هیچ شدن باعث میشه حس کنم زنده ام...
درد تو اخرين بازمانده های من دیرین در منه!
#محیا_زند
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت پنجاه و سه #محیا_زند سر گیجه ام شدت گرفت، با هق هق وحشیانه ای رو زمین نشستم و سرمو تو دستام فشار میدادم، همسایه ها دورم کرده بودن و سعی میکردن آرومم کنن ولی البته که بی فایده بود. حمله هیستیریکیم وحشتناک تر از همیشه به تنم هجوم آورده…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت پنجاه و چهار
#محیا_زند
متوجه حضورم شد!
+ دیگه ببخشید ما مثل شما آشپز بین المللی نیستیم، باید به همین املت ساده اکتفا کنید.

_ چرا زحمت کشیدین؟ خیلی هم خوبه

تو این چندماه دوباره مثل ایرانی ها داشتم تعارفی میشدم!
+ زحمتی نبود، از دیشب تاحالا چیزی نخوردین، بشینید!

و دوباره دیشب کوبیده شد تو سرم.
هی وای...
بیشتر از غذا نیاز به نیکوتین داشتم، پاکت سیگارم خوشبختانه همونجا و در دسترس بود.
پشت میز نشستم و قبل از خوردن غذا سیگارمو روشن کردم، مثل خودش بدون اجازه! این اولین بار بود که جلو امیرحافظ سیگار میکشیدم، میدونست اما برعکس خودش من همیشه حفظ ادب و آداب کرده بودم سر این قضیه.

+ با معده خالی اذیت میشین، بهتره اول چیزی بخورین!

_ فعلا بیشتر از معده ام مغزم نیازمنده اینه!

نمیشد آشفتگیمو پنهان کنم!
اصلا چرا نمیرفت خونه اش؟ وقاحت بود بخاطر زحمتاش از شب قبل تاحالا اما نیاز داشتم به تنهایی!
انگار که باز ذهنمو خوند... لعنتی علم غیب داشت!
+ خیالم از سلامتتون که راحت شه رفع زحمت میکنم، البته قبلش باید یه صحبتی داشته باشیم.

دیشب رو میخواست به روم بیاره؟ کاش ساکت بمونه، مثل من که دفعه قبل مقابل هذیون هاش ساکت موندم.

_ در چه رابطه صحبت کنیم؟!

+ در رابطه با بیماریت خانم دکتر!

@aevien

به وضوح یکه خوردم، بیماریم؟
_ بیماریم؟ متوجه نمیشم!

+ بله...البته جسمتون نه، روحتون !
بهتره به جای بیماری هم بگم اختلالتون!

عصبی شدم، این یه توهین رسمی بود!
_شما به چه حقی منو اینطور خطاب میکنید؟ صرفا بخاطر اتفاقات اخیر و دردودل های ناخوداگاه دیشبم حق قضاوت منو نداری امیرحافظ سراج!

از جام بلند شده بودم و این هارو با تن صدای بلندی میگفتم!
با خونسردی کامل بدون اینکه از رو صندلیش جابه جا شه یه لیوان آب به سمتم گرفت و با اون تن صدای آروم همیشگیش گفت: +منظور من رو اشتباه متوجه شدی دختر . من قضاوتت نکردم بلکه کاملا بهت حق میدم و تحسینت میکنم واسه جایی که الان بهش رسیدی، بشین لطفا تا توضیح بدم، بدنت ضعف داره دختر.

نشستم رو صندلی، بیجون بودم واسه هرگونه مقاومتی، چی میخوای بگی مرد مرموز طایفه سراج ها؟

+ من دارم راجع به چیزی صحبت میکنم که احتمالا خودت هم راجع بهش آگاهی، یعنی بعید میدونم با توجه به تحصیلاتت متوجه اش نشده باشی... آیه و آنه! دو نفر بودن تو تن یک نفر بطور همزمان!

با وحشت و حیرت واکنش نشون دادم، نه نه! این راز بزرگ من بود ، این راز ترسناک و بزرگ من بود که حتی عامر و دکتر آلن هم انقدر واضح در جریانش نبودن، یعنی خب اره میدونستن من دوتا اسم دارم و تغییر شخصیت دادم طی گذر زمان ولی صرفا مثل یه مسئله طبیعی بهش نگاه میکردن، یه شخصیت متفاوت تو گذشته، نمیدونستن آیه هنوز تو تن من زنده است و داره دست و پا میزنه!
تته پته کردم که چیزی بگم ولی بی فایده بود!

_ شک کرده بودم به این قضیه اما مطمن نبودم تا اینکه دیشب میون هذیون هات مطمئن شدم، بخاطر فشار عصبی شخصیت سرکوب شده ای که اسمش رو گذاشتی آیه همپای آنه برای من حرف زد و خودشون رو به من نشون دادن!
البته شما خیلی خوب کنترل و پنهانش میکنید!
احتمالا همکارتون دکتر اسد و دکتر آلن هم چیزی نمیدونن حتی درسته؟
بخاطر اینه که اونا شخصیت گذشته شمارو از نزدیک ندیدن و نمیتونن تفکیک کنن از این شخصیت جدید، ولی واسه منی که از بچگی میشناسمت راحت تره مخصوصا با اتفاقات اخیری که افتاد.

قرنیه چشم هام درشت شده بود، یکی به شخصی ترین راز و نقطه ضعف من پی برده بود، لعنت به تو امیر حافظ سراج، لعنت به این حرفه ای بودنت!

_ به این قضیه تو حرفه ما همونطور که میدونی بهش میگن اختلال تجزیه هویت، چند نفر تو یک نفر! البته قضیه تو انقدر حاد نیست و نمیشه این اسم رو دقیقا روش گذاشت و این قضیه در حال حاضر قابل کنترله، اما نگرانی من برای گذر زمان و جا افتادن این اختلاله، نگرانی من از زجریه که میکشی، از دردت...

@aevien

وحشت زده دوباره از جام بلند شدم، یکی واقعیتی که ازش فراری بودم و مخفیش میکردم از همه رو‌داشت میکوبید تو سرم!
گارد دفاعی گرفتم، از جام بلند شدم و داد زدم:_ از خونه من برو بیرون لعنتی، برو بیرون...

صدام میلرزید، تنم هم، از دیشب تاحالا انقدر شوک و فشار عصبی بهم وارد شده بود که ضعیف بودم، حمله عصبی سوم طی این بیست و چهارساعت بهم دست داد!

+آروم باش ، بشین تا راجع بهش صحبت کنیم...

لیوان آب رو از رو میز برداشتم و کوبیدم رو زمین:_ بهت میگم از خونه من برو بیرون لعنتی... گمشو بیرون...

و بعد کل دنیا سوار چرخ و فلک شد و چرخید و چرخید و چرخید و همه جا شب و سیاه شد!

@aevien
Where’s my love?!
t.me/aevien
بیش از هرچیز صدای پیانوش...
و بعد وقتی اوج میگیره و میگه:
Does she know that we bleed the same ?

@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
لطيف ترين مرد عرب رو اگر بخوايم نام ببريم اشاره مستقيم و تأكيدي به #محمود_درویش بايد كرد.
@aevien 🌱

" هَلْ رَأیْتُ الْفَجر
‏یَطْلَعُ مِن أصابع مَن تُحبُّ ؟ "

‏آیا ندیدی خورشید
‏از انگشتان کسی که دوستش می‌داری
‏طلوع می‌کند ؟
#محمود_درویش
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت پنجاه و چهار #محیا_زند متوجه حضورم شد! + دیگه ببخشید ما مثل شما آشپز بین المللی نیستیم، باید به همین املت ساده اکتفا کنید. _ چرا زحمت کشیدین؟ خیلی هم خوبه تو این چندماه دوباره مثل ایرانی ها داشتم تعارفی میشدم! + زحمتی نبود، از…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت پنجاه و پنج
#محیا_زند
بچه که بودیم همون زمان که مرصاد هنوز نامحرم حساب نمیشد و باهم لی لی بازی میکردیم تابستون ها با خانواده مون سه ماهش رو‌میرفتیم شمال خونه ساحلی اقا جون، هرچی بزرگ تر شدیم کمتر شد، سه ماه شد دوماه، یک ماه، چند هفته و حالا سال ها بود که اون خونه ساحلی رو فروخته بودیم، سال ها بود که دریای شمال نرفته بودم و حالا تو خواب و بیداری چقدر بوی شور دریا تو دماغم پیچیده بود، صدای موج ها انقدر تو شب سیاه ذهنم واضح بود که انگار واقعا کنارشم.
آروم چشم هامو باز کردم، پلک زدم، بوی دریا و صدای موج ها واضح تر شدن و بعد از پشت شیشه ماشین خود موج هارو‌ دیدم، خود دریا...

چند ثانیه ذهنم خالی و بدون هیچ درکی از منظره رو به روش پر شد و بعد فهمید که باید شرایط رو آنالیز کنه که اینجا چکار میکنه!
ساعت رو نگاه کردم ،شیش و نیم بود اما صبح یا عصر؟
تو ماشین بودم، ماشین کی؟ صندلی راننده خالی بود، در باز شد و یه مرد آشنا با فلاکس چایی سوار ماشین شد، مرد خندید و بهم گفت چه به موقع از خواب بیدار شدم و کم کم داشته فکر میکرده رفتم تو کما!
ذهنم بیشتر فشار آورد تا مرد رو بشناسه، امیرحافظ بود، بعد یهو وقایع اتفاق افتاده مثل سیل ذهنمو پر کردن!تکون سختی خوردم:_ ما اینجا چکار می‌کنیم؟ چه اتفاقی افتاده؟
@aevien
از لحن ترسیده ام لحظه ای لبخندش جمع شد و بعد به جاش لبخندی برای القای حس امنیت بهم زد و گفت: + حق داری یخورده گیج باشی ، نزدیک به چهارده ساعته که خوابی! خب بعد از حمله عصبی سومت سیستم دفاعی بدنت خیلی ضعیف شد و من مجبور شدم ارامبخش بیشتری بهت تزریق کنم تا مطمن شم حالا حالا ها بیدار نمیشی و خوب استراحت میکنی...

از فلاکس تو دستش یه لیوان چایی برام ریخت و گذاشت تو دستام.
+ میون خواب و بیداریت راجع به اینجا و خاطرات کودکیت هذیون میگفتی ، اینکه سال هاست اینجا نیومدی و چقدر دلت تنگ شده، منم خواستم نقش آدم خوب و خفنه داستان رو بازی کنم و وقتی خوابت عمیق شد گذاشتمت تو ماشین و یه کله تا اینجا روندم...

صداش لحن شوخ گرفته بود تا مثلا شرایط رو عادی و منعطف نشون بده!
@aevien
اما شرایط عادی نبود ابدا، شیش و نیم صبح با مردی تو ماشین نشسته بودم که راجع به ترس این سال هام، اختلال تجزیه هویت باهام صحبت میکرد!
این قضیه میتونست ضربه بزرگی به حرفه ام و کارم بزنه!

باید چیزی میگفتم بهش، اما چی؟ مغزم پر از خالی بود!
نگاه لاتکلیفب بهش کردم و از ماشین پیاده شدم و به سمت موج ها رفتم، هنوز دمپایی رو فرشی هام پام بود و پالتو بلند کرمیم و یه شال همون رنگی هم روی بلوز شلوار خونگیم پوشیده شده بود که کار امیرحافظ بود وقتی خواب بودم.
دمپایی هام رو دراوردم و پام رو کردم تو آب سرد صبح اسفندی!
تموم تنم یخ زد ولی نیاز داشتم به این سرما برای کم کردن گر تن و مغز داغ کرده ام از اتفاقات این دوروز گذشته و شوک های مکررش!

صدای باز و بسته شدن در ماشین رو شنیدم و بعد صدای قدم زدن کسی توی آب ، پیچیده شدن یه پتو مسافرتی دور تنم و صدای امیرحافظ که با لحن نامشخصی آروم میگفت: + میدونستی تو باعث شدی بعد از خیلی مدت ها دست به یه کار یهویی بزنم؟ یعنی به قول دانشجوهام کله خر شم!
یه تک خنده کرد و ادامه داد:+ وگرنه فکر میکنی استاد سراجه خشک و قانون مند و آروم آدمیه که دوازده شب یه دختر خانم رو سوار ماشینش کنه و تا ساحل یه کله برونه و بعد شیش صبح با لباس بیاد توی آب سرد؟!

هیچ واکنشی که ازم ندید تنم رو برگردوند به سمت خودش، مثل همیشه ذهن آشفته مو خونده بود، اِی امیرحافظ...
+ ببین دختر، من قصد ندارم راز تورو به کسی بگم، گرچند اگر اختلال جدی محسوب می‌شد اخلاق حرفه ایم مجبورم میکرد به گفتن اما درحال حاضر خیلی فاصله داریم تا اونجا، من میخوام کمکت کنم، به عنوان دوست، به عنوان همکار، به عنوان فامیل...
کمی مکث کرد و با لبخند غریبی ادامه داد: + به عنوان کسی که درد غربتت رو خوب میشناسه...منم مثل تو غریبم میون جمعیت اما به نوبه خودم!

سکوتم ادامه داشت، جلوی این مرد لازم نبود حرف بزنی وقتی میتونست ذهنتو بخونه!
دوباره دردم رو فهمید!
+ قرار نیست تو بشی کیس درمانم، قرار نیست زحمت باشه یا من برات دلسوزی کنم، گفتم که حالتو میفهمم! اصلا یه معامله می‌کنیم ، باشه ؟
جوابی که ندادم برای تاکید پرسید:+ باشه دختر؟
@aevien
صدام از ته چاه مغزم در اومد:_ چه معامله ای؟

+ تو به این پیرمرد کمک میکنی تا این آخر عمری یکم خودش رو از بند قوانین و قاعده رها کنه و کله خر بازی دربیاره، منم به تو کمک میکنم که با خودت جدای آیه بودن یا آنه بودن آشتی کنی، قبوله؟

_ من نمیتونم کمکت کنم ، نه اینکه نخوام خودم انقدر دل مرده و مسکوت و ساکن ام که نمیتونم!

راستی... افعال بینمون دقیقا از کی تبدیل به دوم شخص مفرد تبدیل شده بودن؟!
@aevien
@avien
ادامه پارت پنجاه و پنج:


+ من چهل و نه سالمه دختر! تجربه گذر این سال هامم که در نظر نگیریم بخاطر حرفه ام به آدم شناسیم باید مطمئن باشی، باور کن من آدمارو بعد از این همه سال تجربه کاری تو چندتا برخورد از خودشون بهتر میشناسم!

با سر انگشت ضربه آرومی روی قلبم بعد گیجگاهم زد و با همون لحن آروم قانع کننده اش گفت: + من اینجا و اینجا رو میشناسم، بهتر از خودت، پس این آیه و آنه ای که ساختی خودت هستی، خود واحدت، خودی که روح زندگی داره و با کمترین تلاش توانایی اینو داره که بقیه رو مجبور به کارهایی کنه که فکرشو نمیکنن! مثلا این من رو ببین ساعت شیش صبح وسط آب سرد تو زمستون خدا!

لبخند ناخوداگاهی زدم به حرفاش، به آرامشش... به شیش صبح وسط آب سرد بودنش تو زمستون خدا و دلم خواست بهش بگم تو هم میتونی با کمترین تلاش و فقط تُن آرامش بخش صدات آدم رو مجبور به هرکاری کنی امیرحافظ سراج!

+ معامله قبوله؟

_ معامله قبوله!
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
ترانه فرانسوی "دوستت دارم " از خانم "لارا فابین" از نظر من بهترین خواننده فرانسوی هستن💜قدرت صداشون و ترانه هاشون حرف نداره💜 @aevien
کلمه ترانه رو سرچ کردم و قدیمی ترین تاریخ و اولین بار اینجاست!
می ۲۰۱۶!

(علاقه خیلی خیلی دیرین به این زن و ترانه اش، اولین بار که شنیدنش دوم یا سوم دبیرستان بودم ، تو کافه پخش شد و از صاحب کافه که من و یاس رو میشناختن اسم ترانه و خواننده رو پرسیدم و اونا نمیدونستن کیه و گفتن دخترشون این آهنگ رو ریخته تو فلش براشون، رفتم تو خونه گوگل رو زیر و رو کردم و چیزی پیدا نکردم، فلش مو بردم کافه شون و خواستم آهنگ رو برای منم بریزن و بعد ها ویدیو اجرا زنده اش رو دیدم و شایعه مربوط به این آهنگ رو که خوندم فهمیدم چرا انقدر افسونگره)
بعد از آهنگ های لارا فابین شدیدا اوصیکم به آهنگ های “ یاسمین لوی “
چه کسی میدانست،
ما بعد از خداحافظ،
به چه چیزی مبتلا میشویم؟!
هوای زیستن،
یا رب چنین سنگین چرا باید ؟!
در وصف زیبایی...💜

@aevien
ترجمه خودمونی و از نوع خودم رو که بخوام براتون بگم کلا داره میگه:

دلبر نامحترم ما یه مدت عشق شما عقل از کلمون پروند خام شما شدیم فکر کردیم خیلی تحفه ای، ولی غلط های اضافه و ممتد شما عقل را به کله ما بازگردانده و حالا دیگه خداحافظ