.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
رسیدم بهش؟!
خوشحالی از صفر شروع میشه تا صد!
تو هیچوقت به صد نمیرسی، هیچوقتم به صفر نمیرسی!
باید تلاش کنی ولی جایی بالای پنجاه نگهش داری!
Look At This | Fismoll
t.me/aevien
از سری موزیک های بهشتی 💜

@aevien
Bebar Barayam
Reza Yazdani
ببار برایم اشکهایت همان آب حیاتیست که خضر نوشید و هنوز در به در جاودانگیست

@aevien 🌱
ميگم دلبر
ميگم نارنجي
وقتايی که دلم میگیره از دنیا؛
میترسه از آینده؛
میرنجه از آدما؛
عینکت ، عينك گردِ خاطراتِ سال هایِ دورمون رو ميارم ميزارم جلوم، تميزش ميكنم، میزارم رو چشمام و فکر میکنم...

سربازا از جنگ اول شون که زنده برمیگردن ، هروقت زندگی رنجشون میده لباس رزمشون رو میزارن جلوشون و به خودشون دلداری میدن: ”تو تونستی زنده بمونی، بازم میتونی... “
#محیا_زند
#خسرو_بخواند

@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت پنجاه و دو #محیا_زند مرصاد با گفتن بزار تو گردنت امتحانش کنیم از جاش بلند شد و به سمتم‌ اومد، پشت کاناپه ای که روش نشسته بودم وایساد و کمی خم شد، یقه ربدوشامبرمم رو کمی باز کرد و دستای پر از حرارت روی گردن مورمور شدم کشید و قفل گلوبند…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت پنجاه و سه
#محیا_زند
سر گیجه ام شدت گرفت، با هق هق وحشیانه ای رو زمین نشستم و سرمو تو دستام فشار میدادم، همسایه ها دورم کرده بودن و سعی میکردن آرومم کنن ولی البته که بی فایده بود.
حمله هیستیریکیم وحشتناک تر از همیشه به تنم هجوم آورده بود.
قبل اینکه چشمام بطور کامل بسته بشه صدای یکی از همسایه هارو شنیدم که گفت: یکی دکتر سراج رو خبر کنه، مثل اینکه با این خانم آشناست.
و چشمام روی هم افتاد....


چشمام باز شد، روی تخت خوابم بودم و با وجود کشیده بودن پرده ها نور اتاق رو روشن کرده بود، به ساعت نگاه کردم که هشت صبح رو نشون میداد، گیج بودم، تو ذهنم همه چیز بهم ریخته و آشوب بود و چیز خاصی یادم نمیومد، نگاهم رو چرخوندم تو اتاق و با دیدن تعدادی سرم و آمپول رو پاتختی ایم و دیدن امیرحافظ که رو کاناپه اتاق مچاله خوابیده بود کم کم همه چیز یادم اومد.
مرصاد...
حلقه...
حرفاش...
شکم بالا اومده دریا...
هی وای آیه، چه کردی تو؟!
نفرت و خشم تو تمام تنم پرقدرت شروع کرد به پمپاژ کردن.
نفرت و خشم از همه چیز!
از مرصاد، از سراج ها، از زندگی، از آیه، از آنه، از خودم، از زندگی خودم...
باید این طوفان نفرت و خشم رو یجا خالی میکردم، تا چشم هام بالا اومده بودن و نمیزاشتن درست نفس بکشم.
از جام بلند شدم، سرم گیج رفت ولی بدرک.
رفتم تو سالن و دنبال گوشیم گشتم.
شماره موبایل عموحسن رو گرفتم، ساعت هشت صبح بود و احتمالا عمو خواب ولی مگه مهم بود تو این شرایط؟
بعد از چندبار تماس بلاخره صدای خوابالود و نگران عمو تو گوشی پیچید که میپرسید چیزی شده؟!
و طوفان من شروع شد.
بلاخره گفتم، تموم حرفایی که تو این چندسال تو حلقم گیر کرده بود و مثلا به رسم ادب نگفته بودم رو با داد و بیداد گفتم.
گفتم از اول و حرفای مرصاد، از نامردانه چشم بستن عمو و خانواده اش، از دوباره هرز رفتن مرصاد، حرفای دیشبش و کادوش...
گفتم و قطع کردم و بعد مثل بیچاره ها کز کردم کنج دیوار و دوباره گریه سر دادم.
دوباره حمله عصبی و هیستیریکی...
آیه کز کرده بود و گریه میکرد، داغ دلش تازه شده بود و گریه میکرد، حس غربت و بی پناهی اون سال‌ها رو داشت و گریه میکرد!
@aevien
پتویی دور تن کز کرده ام کنج دیوار کشیده شد و بعد دوتا دست مردونه منو تو بغلش کشید و آروم آروم تابم داد تو آغوشش.
امیر حافظ بود!
حتما با صدای دادوبیدادم از خواب پریده و ناخواسته حالا تموم جریان رو میدونست تو این نیم ساعتی که پشت گوشی با داد و بیداد برای عمو تعریفش کرده بودم.
مثل اونشب مریضیش حالا نوبت من بود که هذیون بگم.
بگم از بچگی هام با مرصاد...
از سال های نوجوونیم و عاشقی های یواشکیمون...
از جوونی ای که بخاطر مرصاد با در به دری به باد رفت...
از رنج و غربت این سال ها...

هذیون گفتم و اون تو سکوت گوش کرد.
اون سکوت کرد و من دوباره بیحال از گریه و هق هق به خواب رفتم.


اینبار که بیدار شدم ساعت سه بعد از ظهر رو نشون میداد.
نسبت به دفعه قبل هوشیارتر و آروم تر بودم و همه چیز یادم بود.
با چشم دنبال امیرحافظ گشتم اما پیداش نکردم... آبروم جلوش رفته بود؟ مهم بود که حالا چی فکر میکرد راجع بهم؟ جوابی نداشتم... خسته تر از اونی بودم که بخوام نگران اینم باشم.
نگران طرز فکر مردی که هم همکار بود هم فامیل هم سراج!

خشمم جاش رو به اندوه داده بود اما کماکان حس نفرتم پا برجا بود.
خب آیه... پرونده بلاخره بعد از این همه سال بسته شد، از این به بعد قراره چکار کنی؟!
آیه اما یه کلمه هم حرف نزد... ساکت تر و مظلوم تر از همیشه تو تمام این سال ها یه گوشه تنم کز کرده بود.
@aevien
آنه هم خسته بود و غمباد داشت، اون هم اندازه آیه دیشب جنگیده بود و اون قدرت همیشه رو‌نداشت ولی با اینحال اوضاعش از آیه خیلی بهتر بود و میخواست جمع کنه خودشو هرجور شده.
از جام بلند شدم تا به سرویس برم و آبی به سروصورتم بزنم، به خواست آنه!

وارد سالن که شدم امیرحافظ رو دیدم که رو کاناپه نشسته بود و با لپ تابش کار میکرد، به کل یادم رفته بود حضورش تو خونه رو!
از صدای پام متوجه حضورم شد، از جاش بلند شد و سلام داد و بعد مثل پزشکی که حال بیمارش رو می‌خواد بسنجه عکس العملم رو زیر نظر گرفت.
گنگ و گیج سلام دادم و تازه متوجه لباس نامناسبم که از شب قبل هنوز تنم بود شدم، تاپ و شلوارک خیلی کوتاه و ساتن خوابم!
عذرخواهی ای کردم و خودمو پرت کردم تو سرویس بهداشتی!
آبرو نمونده بود برام از دیشب تاحالا!
بعد از شستن سروصورتم نگاهی به بیرون انداختم و وقتی مطمئن شدم تو‌ دید امیرحافظ نیستم دویدم سمت اتاق خوابم و لباسم رو عوض کردم.
برای چند دقیقه انقدر درگیر لباسم بودم که مصیبت دیشب یادم رفت و خوشا همون چند دقیقه فراموشی...

برگشتم به سالن و دنبال امیرحافظ گشتم و نهایتا تو اشپزخونه پیداش کردم که داشت املتی که درست کرده بود رو روی میز میزاشت.
متوجه حضورم شد...
@aevien
هنوز با همه دردم
امید درمانست...
#سعدی

@aevien 🌱
(نکته انحرافی: مامانم از بچگی صدام میکنه زندگی، معنای واقعی اسمم، زیبا زیبا زیبا... همیشه واسه این اسمی که برام گذاشتی غش کردم مامان💜)
محیا. [ م َح ْ ] (ع اِ) مَحیی ̍.
حیات، مقابل مرگ. زندگی. محیای ؛ یعنی زندگانی من.
الان تو این بلبشو از لحاظ روحی نیاز دارم یه هفته( یا بیشتر) برم کوهستان و کمپ بزنم با چند نفری که روحشون بهم نزدیکه.
بدون هیچ تکنولوژی( البته غیر از دوربین عکاسی و دستگاه پخش موزیک که بنظرم باید از روز اول خلقت میبودن و تکنولوژی حساب نمیشن)

بقول دایی، کوه روح آدمو از جسمش آزاد میکنه، رهاش میکنه، آدم رو به خودترین حالت ممکن درمیاره!
Forwarded from _ اسکارلت اوهارا _
اسم فیلم ها و کتاب های سال های آینده فراهم شد:
“ عشق در سال کرونا...”
“من تو را در بین خون و کرونا دوست داشتم”
“ عزیز تر از ماسک...”
“من انقدر دوست داشتم که حتی حاضر بودم باهات دست بدم بین جمعیت کرونایی”

البته این آخری بیشتر از اسم چیزناله جدیده!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@aevien 🌱

چون نیست دواپذیر این درد،
ما را به دوا چه می‌فریبی...
#مولانا

📽: #carol 2015
یه تیکه از دعای شب لیله الرغائب هست که عجیب به دل میشینه:

“رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجَاوَزْ عَمَّا تَعْلَمُ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیُّ الْأَعْظَمُ
پروردگارا!
مرا بیامرز و بر من مهرورز و از آنچه از من مى‌ دانى بگذر، تو خداى برتر و بزرگترى.
@aevien

میگم دلبر
میگم نارنجی
من شیفته دردی هستم که بعد از گذر این همه سال گه گاهی از تو و خاطراتت به جونم میافته، این درد عمیق و عزیزی که بعد از این همه هیچ شدن باعث میشه حس کنم زنده ام...
درد تو اخرين بازمانده های من دیرین در منه!
#محیا_زند
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت پنجاه و سه #محیا_زند سر گیجه ام شدت گرفت، با هق هق وحشیانه ای رو زمین نشستم و سرمو تو دستام فشار میدادم، همسایه ها دورم کرده بودن و سعی میکردن آرومم کنن ولی البته که بی فایده بود. حمله هیستیریکیم وحشتناک تر از همیشه به تنم هجوم آورده…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت پنجاه و چهار
#محیا_زند
متوجه حضورم شد!
+ دیگه ببخشید ما مثل شما آشپز بین المللی نیستیم، باید به همین املت ساده اکتفا کنید.

_ چرا زحمت کشیدین؟ خیلی هم خوبه

تو این چندماه دوباره مثل ایرانی ها داشتم تعارفی میشدم!
+ زحمتی نبود، از دیشب تاحالا چیزی نخوردین، بشینید!

و دوباره دیشب کوبیده شد تو سرم.
هی وای...
بیشتر از غذا نیاز به نیکوتین داشتم، پاکت سیگارم خوشبختانه همونجا و در دسترس بود.
پشت میز نشستم و قبل از خوردن غذا سیگارمو روشن کردم، مثل خودش بدون اجازه! این اولین بار بود که جلو امیرحافظ سیگار میکشیدم، میدونست اما برعکس خودش من همیشه حفظ ادب و آداب کرده بودم سر این قضیه.

+ با معده خالی اذیت میشین، بهتره اول چیزی بخورین!

_ فعلا بیشتر از معده ام مغزم نیازمنده اینه!

نمیشد آشفتگیمو پنهان کنم!
اصلا چرا نمیرفت خونه اش؟ وقاحت بود بخاطر زحمتاش از شب قبل تاحالا اما نیاز داشتم به تنهایی!
انگار که باز ذهنمو خوند... لعنتی علم غیب داشت!
+ خیالم از سلامتتون که راحت شه رفع زحمت میکنم، البته قبلش باید یه صحبتی داشته باشیم.

دیشب رو میخواست به روم بیاره؟ کاش ساکت بمونه، مثل من که دفعه قبل مقابل هذیون هاش ساکت موندم.

_ در چه رابطه صحبت کنیم؟!

+ در رابطه با بیماریت خانم دکتر!

@aevien

به وضوح یکه خوردم، بیماریم؟
_ بیماریم؟ متوجه نمیشم!

+ بله...البته جسمتون نه، روحتون !
بهتره به جای بیماری هم بگم اختلالتون!

عصبی شدم، این یه توهین رسمی بود!
_شما به چه حقی منو اینطور خطاب میکنید؟ صرفا بخاطر اتفاقات اخیر و دردودل های ناخوداگاه دیشبم حق قضاوت منو نداری امیرحافظ سراج!

از جام بلند شده بودم و این هارو با تن صدای بلندی میگفتم!
با خونسردی کامل بدون اینکه از رو صندلیش جابه جا شه یه لیوان آب به سمتم گرفت و با اون تن صدای آروم همیشگیش گفت: +منظور من رو اشتباه متوجه شدی دختر . من قضاوتت نکردم بلکه کاملا بهت حق میدم و تحسینت میکنم واسه جایی که الان بهش رسیدی، بشین لطفا تا توضیح بدم، بدنت ضعف داره دختر.

نشستم رو صندلی، بیجون بودم واسه هرگونه مقاومتی، چی میخوای بگی مرد مرموز طایفه سراج ها؟

+ من دارم راجع به چیزی صحبت میکنم که احتمالا خودت هم راجع بهش آگاهی، یعنی بعید میدونم با توجه به تحصیلاتت متوجه اش نشده باشی... آیه و آنه! دو نفر بودن تو تن یک نفر بطور همزمان!

با وحشت و حیرت واکنش نشون دادم، نه نه! این راز بزرگ من بود ، این راز ترسناک و بزرگ من بود که حتی عامر و دکتر آلن هم انقدر واضح در جریانش نبودن، یعنی خب اره میدونستن من دوتا اسم دارم و تغییر شخصیت دادم طی گذر زمان ولی صرفا مثل یه مسئله طبیعی بهش نگاه میکردن، یه شخصیت متفاوت تو گذشته، نمیدونستن آیه هنوز تو تن من زنده است و داره دست و پا میزنه!
تته پته کردم که چیزی بگم ولی بی فایده بود!

_ شک کرده بودم به این قضیه اما مطمن نبودم تا اینکه دیشب میون هذیون هات مطمئن شدم، بخاطر فشار عصبی شخصیت سرکوب شده ای که اسمش رو گذاشتی آیه همپای آنه برای من حرف زد و خودشون رو به من نشون دادن!
البته شما خیلی خوب کنترل و پنهانش میکنید!
احتمالا همکارتون دکتر اسد و دکتر آلن هم چیزی نمیدونن حتی درسته؟
بخاطر اینه که اونا شخصیت گذشته شمارو از نزدیک ندیدن و نمیتونن تفکیک کنن از این شخصیت جدید، ولی واسه منی که از بچگی میشناسمت راحت تره مخصوصا با اتفاقات اخیری که افتاد.

قرنیه چشم هام درشت شده بود، یکی به شخصی ترین راز و نقطه ضعف من پی برده بود، لعنت به تو امیر حافظ سراج، لعنت به این حرفه ای بودنت!

_ به این قضیه تو حرفه ما همونطور که میدونی بهش میگن اختلال تجزیه هویت، چند نفر تو یک نفر! البته قضیه تو انقدر حاد نیست و نمیشه این اسم رو دقیقا روش گذاشت و این قضیه در حال حاضر قابل کنترله، اما نگرانی من برای گذر زمان و جا افتادن این اختلاله، نگرانی من از زجریه که میکشی، از دردت...

@aevien

وحشت زده دوباره از جام بلند شدم، یکی واقعیتی که ازش فراری بودم و مخفیش میکردم از همه رو‌داشت میکوبید تو سرم!
گارد دفاعی گرفتم، از جام بلند شدم و داد زدم:_ از خونه من برو بیرون لعنتی، برو بیرون...

صدام میلرزید، تنم هم، از دیشب تاحالا انقدر شوک و فشار عصبی بهم وارد شده بود که ضعیف بودم، حمله عصبی سوم طی این بیست و چهارساعت بهم دست داد!

+آروم باش ، بشین تا راجع بهش صحبت کنیم...

لیوان آب رو از رو میز برداشتم و کوبیدم رو زمین:_ بهت میگم از خونه من برو بیرون لعنتی... گمشو بیرون...

و بعد کل دنیا سوار چرخ و فلک شد و چرخید و چرخید و چرخید و همه جا شب و سیاه شد!

@aevien