.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
شاید آدما از وقتی اجبارا یاد میگیرن گریه نکنن بزرگ میشن!
@aevien 🌱

چون نیست دواپذیر این درد،
ما را به دوا چه می‌فریبی...
#مولانا
که منم شهره به شیدایی و بیداد گری...
من و تو ريه هات حبس بكن...
زندگی حلال کسانی که عاشقند...
دایی میگفت:” یاد بگیر تنهایی رو بچه... اینکه تنها به دنیا میای و تنها از دنیا میری شر و ور نیست، واقعیته!
بودن با آدم ها قشنگه ولی ته تهش خودتی و خدات!
بودن با آدم ها قشنگه ولی میان و میرن، حتی عزیزترین هات، حتی پدر و مادرت!”

طول کشید تا یاد بگیرم قانون تنهایی بازی کردن با دنیارو!
اما بلاخره یاد گرفتم!

هنوز که هنوزه درست و حسابی کار بلد نشدم، تا میفهمم یکی رو باید از تو‌زندگیم خط بزنم دست و پام لرز میافته و قلبم غمباد!
اما ته تهش میدونم مثل سیزده به درها که با خاتون میرفتیم لب رودخونه و‌ماهی گلی شب عید رو رها میکردیم تو موج آب ، باید آدمارو‌رها کنم تو موج زندگی تا برن!
حتی اگه خودشون نخوان!
چون اینطوری به صلاح تره...
#محیا_زند
#خسرو_بخواند

@aevien 🌱
بزرگ ترین هدف من؟!
خوشحال بودن!
رسیدم بهش؟!
خوشحالی از صفر شروع میشه تا صد!
تو هیچوقت به صد نمیرسی، هیچوقتم به صفر نمیرسی!
باید تلاش کنی ولی جایی بالای پنجاه نگهش داری!
Look At This | Fismoll
t.me/aevien
از سری موزیک های بهشتی 💜

@aevien
Bebar Barayam
Reza Yazdani
ببار برایم اشکهایت همان آب حیاتیست که خضر نوشید و هنوز در به در جاودانگیست

@aevien 🌱
ميگم دلبر
ميگم نارنجي
وقتايی که دلم میگیره از دنیا؛
میترسه از آینده؛
میرنجه از آدما؛
عینکت ، عينك گردِ خاطراتِ سال هایِ دورمون رو ميارم ميزارم جلوم، تميزش ميكنم، میزارم رو چشمام و فکر میکنم...

سربازا از جنگ اول شون که زنده برمیگردن ، هروقت زندگی رنجشون میده لباس رزمشون رو میزارن جلوشون و به خودشون دلداری میدن: ”تو تونستی زنده بمونی، بازم میتونی... “
#محیا_زند
#خسرو_بخواند

@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien #آیه_حضورت پارت پنجاه و دو #محیا_زند مرصاد با گفتن بزار تو گردنت امتحانش کنیم از جاش بلند شد و به سمتم‌ اومد، پشت کاناپه ای که روش نشسته بودم وایساد و کمی خم شد، یقه ربدوشامبرمم رو کمی باز کرد و دستای پر از حرارت روی گردن مورمور شدم کشید و قفل گلوبند…
@aevien

#آیه_حضورت
پارت پنجاه و سه
#محیا_زند
سر گیجه ام شدت گرفت، با هق هق وحشیانه ای رو زمین نشستم و سرمو تو دستام فشار میدادم، همسایه ها دورم کرده بودن و سعی میکردن آرومم کنن ولی البته که بی فایده بود.
حمله هیستیریکیم وحشتناک تر از همیشه به تنم هجوم آورده بود.
قبل اینکه چشمام بطور کامل بسته بشه صدای یکی از همسایه هارو شنیدم که گفت: یکی دکتر سراج رو خبر کنه، مثل اینکه با این خانم آشناست.
و چشمام روی هم افتاد....


چشمام باز شد، روی تخت خوابم بودم و با وجود کشیده بودن پرده ها نور اتاق رو روشن کرده بود، به ساعت نگاه کردم که هشت صبح رو نشون میداد، گیج بودم، تو ذهنم همه چیز بهم ریخته و آشوب بود و چیز خاصی یادم نمیومد، نگاهم رو چرخوندم تو اتاق و با دیدن تعدادی سرم و آمپول رو پاتختی ایم و دیدن امیرحافظ که رو کاناپه اتاق مچاله خوابیده بود کم کم همه چیز یادم اومد.
مرصاد...
حلقه...
حرفاش...
شکم بالا اومده دریا...
هی وای آیه، چه کردی تو؟!
نفرت و خشم تو تمام تنم پرقدرت شروع کرد به پمپاژ کردن.
نفرت و خشم از همه چیز!
از مرصاد، از سراج ها، از زندگی، از آیه، از آنه، از خودم، از زندگی خودم...
باید این طوفان نفرت و خشم رو یجا خالی میکردم، تا چشم هام بالا اومده بودن و نمیزاشتن درست نفس بکشم.
از جام بلند شدم، سرم گیج رفت ولی بدرک.
رفتم تو سالن و دنبال گوشیم گشتم.
شماره موبایل عموحسن رو گرفتم، ساعت هشت صبح بود و احتمالا عمو خواب ولی مگه مهم بود تو این شرایط؟
بعد از چندبار تماس بلاخره صدای خوابالود و نگران عمو تو گوشی پیچید که میپرسید چیزی شده؟!
و طوفان من شروع شد.
بلاخره گفتم، تموم حرفایی که تو این چندسال تو حلقم گیر کرده بود و مثلا به رسم ادب نگفته بودم رو با داد و بیداد گفتم.
گفتم از اول و حرفای مرصاد، از نامردانه چشم بستن عمو و خانواده اش، از دوباره هرز رفتن مرصاد، حرفای دیشبش و کادوش...
گفتم و قطع کردم و بعد مثل بیچاره ها کز کردم کنج دیوار و دوباره گریه سر دادم.
دوباره حمله عصبی و هیستیریکی...
آیه کز کرده بود و گریه میکرد، داغ دلش تازه شده بود و گریه میکرد، حس غربت و بی پناهی اون سال‌ها رو داشت و گریه میکرد!
@aevien
پتویی دور تن کز کرده ام کنج دیوار کشیده شد و بعد دوتا دست مردونه منو تو بغلش کشید و آروم آروم تابم داد تو آغوشش.
امیر حافظ بود!
حتما با صدای دادوبیدادم از خواب پریده و ناخواسته حالا تموم جریان رو میدونست تو این نیم ساعتی که پشت گوشی با داد و بیداد برای عمو تعریفش کرده بودم.
مثل اونشب مریضیش حالا نوبت من بود که هذیون بگم.
بگم از بچگی هام با مرصاد...
از سال های نوجوونیم و عاشقی های یواشکیمون...
از جوونی ای که بخاطر مرصاد با در به دری به باد رفت...
از رنج و غربت این سال ها...

هذیون گفتم و اون تو سکوت گوش کرد.
اون سکوت کرد و من دوباره بیحال از گریه و هق هق به خواب رفتم.


اینبار که بیدار شدم ساعت سه بعد از ظهر رو نشون میداد.
نسبت به دفعه قبل هوشیارتر و آروم تر بودم و همه چیز یادم بود.
با چشم دنبال امیرحافظ گشتم اما پیداش نکردم... آبروم جلوش رفته بود؟ مهم بود که حالا چی فکر میکرد راجع بهم؟ جوابی نداشتم... خسته تر از اونی بودم که بخوام نگران اینم باشم.
نگران طرز فکر مردی که هم همکار بود هم فامیل هم سراج!

خشمم جاش رو به اندوه داده بود اما کماکان حس نفرتم پا برجا بود.
خب آیه... پرونده بلاخره بعد از این همه سال بسته شد، از این به بعد قراره چکار کنی؟!
آیه اما یه کلمه هم حرف نزد... ساکت تر و مظلوم تر از همیشه تو تمام این سال ها یه گوشه تنم کز کرده بود.
@aevien
آنه هم خسته بود و غمباد داشت، اون هم اندازه آیه دیشب جنگیده بود و اون قدرت همیشه رو‌نداشت ولی با اینحال اوضاعش از آیه خیلی بهتر بود و میخواست جمع کنه خودشو هرجور شده.
از جام بلند شدم تا به سرویس برم و آبی به سروصورتم بزنم، به خواست آنه!

وارد سالن که شدم امیرحافظ رو دیدم که رو کاناپه نشسته بود و با لپ تابش کار میکرد، به کل یادم رفته بود حضورش تو خونه رو!
از صدای پام متوجه حضورم شد، از جاش بلند شد و سلام داد و بعد مثل پزشکی که حال بیمارش رو می‌خواد بسنجه عکس العملم رو زیر نظر گرفت.
گنگ و گیج سلام دادم و تازه متوجه لباس نامناسبم که از شب قبل هنوز تنم بود شدم، تاپ و شلوارک خیلی کوتاه و ساتن خوابم!
عذرخواهی ای کردم و خودمو پرت کردم تو سرویس بهداشتی!
آبرو نمونده بود برام از دیشب تاحالا!
بعد از شستن سروصورتم نگاهی به بیرون انداختم و وقتی مطمئن شدم تو‌ دید امیرحافظ نیستم دویدم سمت اتاق خوابم و لباسم رو عوض کردم.
برای چند دقیقه انقدر درگیر لباسم بودم که مصیبت دیشب یادم رفت و خوشا همون چند دقیقه فراموشی...

برگشتم به سالن و دنبال امیرحافظ گشتم و نهایتا تو اشپزخونه پیداش کردم که داشت املتی که درست کرده بود رو روی میز میزاشت.
متوجه حضورم شد...
@aevien
هنوز با همه دردم
امید درمانست...
#سعدی

@aevien 🌱
(نکته انحرافی: مامانم از بچگی صدام میکنه زندگی، معنای واقعی اسمم، زیبا زیبا زیبا... همیشه واسه این اسمی که برام گذاشتی غش کردم مامان💜)
محیا. [ م َح ْ ] (ع اِ) مَحیی ̍.
حیات، مقابل مرگ. زندگی. محیای ؛ یعنی زندگانی من.