.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
امشب بعد سیرک به داداشم گفتم:
_ خوبه آدم معشوقه اش یکی مثل اینا باشه ها!
+ که هر لحظه استرس از دست دادنش رو داشته باشی؟
_آدما وقتی بخوان از دست برن تو بغلت هم که باشن میتونن برن!!! چه روحی چه جسمی! مردن اتفاقی تر از این حرفهاست!
+ریسک و خطرش بیشتره اونجوری!
_آره... اما لحظات خوب و خنده هاش هم بیشتره! خنده ها ارزشش رو دارن!
+ همیشه به همه گفتم... تو بهترین دیوونه ای هستی که میشناسم!
_ و منم همیشه گفتم... دیوونه ها زندگی کردن رو بهتر بلدن!
#محیا_زند
#مارا_به_دیوانگی_بیشتر_نیاز_است
#دیالوگسیم با برادر جان
@aevien
_ خوبه آدم معشوقه اش یکی مثل اینا باشه ها!
+ که هر لحظه استرس از دست دادنش رو داشته باشی؟
_آدما وقتی بخوان از دست برن تو بغلت هم که باشن میتونن برن!!! چه روحی چه جسمی! مردن اتفاقی تر از این حرفهاست!
+ریسک و خطرش بیشتره اونجوری!
_آره... اما لحظات خوب و خنده هاش هم بیشتره! خنده ها ارزشش رو دارن!
+ همیشه به همه گفتم... تو بهترین دیوونه ای هستی که میشناسم!
_ و منم همیشه گفتم... دیوونه ها زندگی کردن رو بهتر بلدن!
#محیا_زند
#مارا_به_دیوانگی_بیشتر_نیاز_است
#دیالوگسیم با برادر جان
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
کتاب شعر "فاضل نظری" به دست نشستم جلوش. تو دنیای خودش بود. رسیدم به این بیت:
"شباهت تو و من هرچه بود ثابت
کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی ست"
هنوز تو دنیای خودش بود. براش بلند بلند خوندم این بیت رو و با ماژیک بنفشم روش خط کشیدم و کنارش قلب کشیدم!
گفت: دیوونه شدی؟ چرا کتاب رو خط خطی میکنی؟
گفتم: خط خطی نیست. دارم بیت های مورد علاقم رو علامت میزنم!
گفت: خب به هرحال کتاب کثیف میشه... حيفه!
گر گرفتم از این کلمه. "حیفه". از بچه گی تا حالا عادتمون دادن به این کلمه کذایی.
لباس های خوبمون رو برای جاهای خوب میپوشیم چون حیفه. از ماشین های لوکسمون برای مهمونی ها استفاده میکنیم چون حیفه. تمام عید رو به زور دید و بازدید میریم چون حیفه. محبت های الکی میکنیم چون حیفه. تو بهترین سن جوونیمون تمام وقتمون صرف درس و کلاس های اموزشی مون میشه چون حیفه!
واقعیت اینه که حیف نیست... ما ترسوییم. واقعیت اینکه که همیشه سعی کردن مارو عاقل بار بیارن. عاقل های ترسو! و برای سرپوش گذاشتن کلمه حیفه رو گذاشتن روش!
حیف خنده هامون از ذوق کاریه که دوست داریم انجام بدیم! حیف علاقه هامونه که زیر این همه عاقل بودن دفن میشن! حیف ماییم و قلب هامون! حیف تربیته که از بچه گی با این کلمه بزرگمون کردن... که هیچوقت واقعا کسی یادمون نداد بخاطر چیزهایی که دوست داریم ریسک کنیم! کسی یادمون نداد چطور عاشق شدن و گاهی از رو احساسات قلبی تصمیم گرفتن رو!کسی یادمون نداد این اجتماع فقط دکتر و مهندس نمیخواد و حق اینو داریم بریم دنبال علاقه هامون!
همیشه عادتمون دادن با فرضیه "حیفه" جلو بریم.
میفهمی که کدوم حیفه رو ميگم همین
"حیفه های عاقلانه" !
#محیا_زند
@aevien
"شباهت تو و من هرچه بود ثابت
کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی ست"
هنوز تو دنیای خودش بود. براش بلند بلند خوندم این بیت رو و با ماژیک بنفشم روش خط کشیدم و کنارش قلب کشیدم!
گفت: دیوونه شدی؟ چرا کتاب رو خط خطی میکنی؟
گفتم: خط خطی نیست. دارم بیت های مورد علاقم رو علامت میزنم!
گفت: خب به هرحال کتاب کثیف میشه... حيفه!
گر گرفتم از این کلمه. "حیفه". از بچه گی تا حالا عادتمون دادن به این کلمه کذایی.
لباس های خوبمون رو برای جاهای خوب میپوشیم چون حیفه. از ماشین های لوکسمون برای مهمونی ها استفاده میکنیم چون حیفه. تمام عید رو به زور دید و بازدید میریم چون حیفه. محبت های الکی میکنیم چون حیفه. تو بهترین سن جوونیمون تمام وقتمون صرف درس و کلاس های اموزشی مون میشه چون حیفه!
واقعیت اینه که حیف نیست... ما ترسوییم. واقعیت اینکه که همیشه سعی کردن مارو عاقل بار بیارن. عاقل های ترسو! و برای سرپوش گذاشتن کلمه حیفه رو گذاشتن روش!
حیف خنده هامون از ذوق کاریه که دوست داریم انجام بدیم! حیف علاقه هامونه که زیر این همه عاقل بودن دفن میشن! حیف ماییم و قلب هامون! حیف تربیته که از بچه گی با این کلمه بزرگمون کردن... که هیچوقت واقعا کسی یادمون نداد بخاطر چیزهایی که دوست داریم ریسک کنیم! کسی یادمون نداد چطور عاشق شدن و گاهی از رو احساسات قلبی تصمیم گرفتن رو!کسی یادمون نداد این اجتماع فقط دکتر و مهندس نمیخواد و حق اینو داریم بریم دنبال علاقه هامون!
همیشه عادتمون دادن با فرضیه "حیفه" جلو بریم.
میفهمی که کدوم حیفه رو ميگم همین
"حیفه های عاقلانه" !
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
ازم پرسيد :حاضرى چى کارکنى که نرم؟!گفتم:هيچ کار!
آدمى که بخواد بره اصرار واسه موندنش بى فايدس!حتى اگه جسمش پيشت باشه روحش ديگه نيست...دلش ديگه نيست!دلش که نباشه ديگه فاتحه ى رابطتونو بخون!آدم دل کندنو که نمى شه با چنگ و دندون نگه داشت که اى جان دل نرو!
بهش برخورد!و به طور کاملن قابل پيش بينى اى رفت...
بعضى آدما خعلى راحت حذف مى شن از زندگيت،بعضيا نه!دست خودتم نيست اکثر اوقات!يه عده اشون اصولن آدم "رفتن" ان....
اينا رو هيچ وقت نگه ندار...يه روزى با منت گذاشتن سرت تمام عقده هاى به ظاهر "موندنشون" رو خالى مى کنن و تو محکومى به "هيچ" نگفتن....چون فقط يه بار با تمام "دلت" خواستى که باشن ولى از "دلشون" خبر نداشتى!
#مريم_خسروى
@aevien
آدمى که بخواد بره اصرار واسه موندنش بى فايدس!حتى اگه جسمش پيشت باشه روحش ديگه نيست...دلش ديگه نيست!دلش که نباشه ديگه فاتحه ى رابطتونو بخون!آدم دل کندنو که نمى شه با چنگ و دندون نگه داشت که اى جان دل نرو!
بهش برخورد!و به طور کاملن قابل پيش بينى اى رفت...
بعضى آدما خعلى راحت حذف مى شن از زندگيت،بعضيا نه!دست خودتم نيست اکثر اوقات!يه عده اشون اصولن آدم "رفتن" ان....
اينا رو هيچ وقت نگه ندار...يه روزى با منت گذاشتن سرت تمام عقده هاى به ظاهر "موندنشون" رو خالى مى کنن و تو محکومى به "هيچ" نگفتن....چون فقط يه بار با تمام "دلت" خواستى که باشن ولى از "دلشون" خبر نداشتى!
#مريم_خسروى
@aevien
چقدر بی تو
از خواب بپرم
شیشه آب را سر بکشم
چیزی از پنجره بپرسم؛
چه بپرسم دیگر؟
خواب مرا نمی برد
می آورَد
تو را می آورَد
بی آنکه باشی . . .
#عباس_معروفی
@aevien
از خواب بپرم
شیشه آب را سر بکشم
چیزی از پنجره بپرسم؛
چه بپرسم دیگر؟
خواب مرا نمی برد
می آورَد
تو را می آورَد
بی آنکه باشی . . .
#عباس_معروفی
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
بيست و شش سال بعد از اين؛
يک روز نشسته ام برگه هاى امتحان دانشجويانم را تصحيح مى کنم و همان طور با خودم غر مى زنم که چرا اين همه بى دقتند...خط مى زنم روى سؤال سوم و کنارش مى نويسم 0/5 -....
يا حواسم را داده ام به زير و روى کلاه بافتنى پسرم و به اين فکر مى کنم که کامواى سرمه اى با ليمويى بهتر مى شود يا سفيد...
يا اصلن ايستاده ام پاى گاز و شورى قرمه سبزى ام را مى چشم،مثل همين فيلمها که قاشق را مى زنند توى خورش و مى آورند سمت دهانشان...و به اين نتيجه مى رسند هنوز کم نمک است...راديو هم آمار سيل و آب گرفتگى معابر در سطح وسيع را مى دهد؛نمکدان توى دومين کابينت از سمت راست کنار گاز است...
بالاخره از اين حالت ها که گفتم خارج نيست...
بعد احتمالن دخترم که تازه18سالش شده مى آيد توى هال،کنار همان پنجره ى آفتابگير که عادت دارم موقع تصحيح برگه ها بنشينم روبرويش...
_مى آيد توى اتاق "ما" و خيره مى شود به رو تختى چهل تکه و مى گويد:فک کنم سرمه اى با سفيد بهتر شه!ليمويى يه کم تو ذوق مى زنه...
_مى آيد توى آشپزخانه...برعکس هميشه به رويخچالى ها ور نمى رود...قاشق تميز برنمى دارد تا به قرمه سبزى توى قابلمه پاتک بزند...
مى نشيند روى صندلى و دست هايش را مى گذارد زير چانه اش...خيره مى شود به من و حتمن نمى داند چطور سؤالش را بپرسد...البته اگر تا آن لحظه هنوز نفهميده باشم...
صدايش را صاف مى کند و موهاى لخت خرمايى اش را از جلوى چشم هايش کنار مى زند...
من هنوز ساکتم...
دارم دنبال نمکدان لعنتى مى گردم که توى دومين کابينت از سمت راست،کنار گاز نيست...
_مامان،شما اولين بار کى عاشق شدى؟!
دلم هرى مى ريزد پايين،نه به خاطر سؤالش...نه!
قاعدتن همين طور بى دليل نمى پرسد...يک چيزى مغزش را قلقلک داده...دلش را نمى دانم هنوز...
+احتمالن15،16سالگى...
_چرا احتمالن؟!
+،چون درموردش مطمئن نيستم!
_15،16سالگى يه کم زود نيس؟
+واسه همين مى گم درموردش مطمئن نيستم!شايد صرفن "تلقين" بود!
"تلقين" را چندبار تکرار مى کند...خوشش نمى آيد انگار...
_پس چرا نشد؟
+آدم خيلى وقتا اشتباه مى کنه...
_دوسش نداشتين مگه؟!
+چرا...زياد...ولى نمى شد!اون حسى که من بهش داشتم تو وجودش پيدا نمى شد...وقتى تو تموم بشى و اون دست نخورده بمونه،ينى اوضاع خوب نيس!وقتى فقط يه "دل" درگيره،هيچى پيش نمى ره...من يه جورايى تموم شدم!
_من دلم نمى خواد تموم بشم!
+چرا انقد يهو بزرگ شدى تو بچه؟
_آدم خيلى وقتا اشتباه مى کنه...
مى خندد...
من هم مى خندم و زل مى زنم به چشم هاى براقش...ازهمان برق ها که آدم را مى ترساند...
من مى شناسم اين حجم زيادى از ستاره را...
ياد سال هاى قبل مى افتم و دخترى که چشم هايش همين قدر ستاره داشت ولى هنوز نمى دانست ترکيب سفيد و سرمه اى براى کلاه بافتنى قشنگتر مى شود...
بزرگ شده بود آن زمان اما نه اين قدر...
بايد خوشحال باشم؟!
نمى دانم...
•
•
نمکدان لعنتى جلوى چشمم،روى ميز بود...
#مريم_خسروى
@aevien
بيست و شش سال بعد از اين؛
يک روز نشسته ام برگه هاى امتحان دانشجويانم را تصحيح مى کنم و همان طور با خودم غر مى زنم که چرا اين همه بى دقتند...خط مى زنم روى سؤال سوم و کنارش مى نويسم 0/5 -....
يا حواسم را داده ام به زير و روى کلاه بافتنى پسرم و به اين فکر مى کنم که کامواى سرمه اى با ليمويى بهتر مى شود يا سفيد...
يا اصلن ايستاده ام پاى گاز و شورى قرمه سبزى ام را مى چشم،مثل همين فيلمها که قاشق را مى زنند توى خورش و مى آورند سمت دهانشان...و به اين نتيجه مى رسند هنوز کم نمک است...راديو هم آمار سيل و آب گرفتگى معابر در سطح وسيع را مى دهد؛نمکدان توى دومين کابينت از سمت راست کنار گاز است...
بالاخره از اين حالت ها که گفتم خارج نيست...
بعد احتمالن دخترم که تازه18سالش شده مى آيد توى هال،کنار همان پنجره ى آفتابگير که عادت دارم موقع تصحيح برگه ها بنشينم روبرويش...
_مى آيد توى اتاق "ما" و خيره مى شود به رو تختى چهل تکه و مى گويد:فک کنم سرمه اى با سفيد بهتر شه!ليمويى يه کم تو ذوق مى زنه...
_مى آيد توى آشپزخانه...برعکس هميشه به رويخچالى ها ور نمى رود...قاشق تميز برنمى دارد تا به قرمه سبزى توى قابلمه پاتک بزند...
مى نشيند روى صندلى و دست هايش را مى گذارد زير چانه اش...خيره مى شود به من و حتمن نمى داند چطور سؤالش را بپرسد...البته اگر تا آن لحظه هنوز نفهميده باشم...
صدايش را صاف مى کند و موهاى لخت خرمايى اش را از جلوى چشم هايش کنار مى زند...
من هنوز ساکتم...
دارم دنبال نمکدان لعنتى مى گردم که توى دومين کابينت از سمت راست،کنار گاز نيست...
_مامان،شما اولين بار کى عاشق شدى؟!
دلم هرى مى ريزد پايين،نه به خاطر سؤالش...نه!
قاعدتن همين طور بى دليل نمى پرسد...يک چيزى مغزش را قلقلک داده...دلش را نمى دانم هنوز...
+احتمالن15،16سالگى...
_چرا احتمالن؟!
+،چون درموردش مطمئن نيستم!
_15،16سالگى يه کم زود نيس؟
+واسه همين مى گم درموردش مطمئن نيستم!شايد صرفن "تلقين" بود!
"تلقين" را چندبار تکرار مى کند...خوشش نمى آيد انگار...
_پس چرا نشد؟
+آدم خيلى وقتا اشتباه مى کنه...
_دوسش نداشتين مگه؟!
+چرا...زياد...ولى نمى شد!اون حسى که من بهش داشتم تو وجودش پيدا نمى شد...وقتى تو تموم بشى و اون دست نخورده بمونه،ينى اوضاع خوب نيس!وقتى فقط يه "دل" درگيره،هيچى پيش نمى ره...من يه جورايى تموم شدم!
_من دلم نمى خواد تموم بشم!
+چرا انقد يهو بزرگ شدى تو بچه؟
_آدم خيلى وقتا اشتباه مى کنه...
مى خندد...
من هم مى خندم و زل مى زنم به چشم هاى براقش...ازهمان برق ها که آدم را مى ترساند...
من مى شناسم اين حجم زيادى از ستاره را...
ياد سال هاى قبل مى افتم و دخترى که چشم هايش همين قدر ستاره داشت ولى هنوز نمى دانست ترکيب سفيد و سرمه اى براى کلاه بافتنى قشنگتر مى شود...
بزرگ شده بود آن زمان اما نه اين قدر...
بايد خوشحال باشم؟!
نمى دانم...
•
•
نمکدان لعنتى جلوى چشمم،روى ميز بود...
#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Nima Allame- ((wWw.NeyrizMusic.cOm)) – KISS-((wWw.NeyrizMusic.cOm))
از سری آهنگ های
" خز به زور شاد کن "
همچنان همون قضیه سیستم اتوماتیک بدن و این حرفا :)
جمعه ها همیشه قرار نیست به مازور بگن و دلمون رو بگیرن... گاهی باید ما بهشون زور بگیم و حالشون رو بگیریم!
حال این جمعه رو بگیریم :)
ارادتمند شما به زووور شاد و اماده حال جمعه رو گرفتن #محیا_زند
#بجنگید_برای_خنده_هاتون
@aevien
" خز به زور شاد کن "
همچنان همون قضیه سیستم اتوماتیک بدن و این حرفا :)
جمعه ها همیشه قرار نیست به مازور بگن و دلمون رو بگیرن... گاهی باید ما بهشون زور بگیم و حالشون رو بگیریم!
حال این جمعه رو بگیریم :)
ارادتمند شما به زووور شاد و اماده حال جمعه رو گرفتن #محیا_زند
#بجنگید_برای_خنده_هاتون
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
اومد تو اتاق... نگران! فکر میکرد حالم بدتر شده!
_چیشد؟ چی گفتین؟
+هیچی! برگشتی در کار نیست!
نگران تر شد!
_بهت گفتم دوباره پا پیش نزار. گفتم هیچی درست نمیشه و بدتر میشی!
+بدتر نشدم! راحت شدم! بلاخره حرف های مونده گلوم رو ریختم بیرون! حالا تکلیف خیلی از چیزها تو زندگیم معلوم شده!
حالا حداقل خیالم راحته که چند سال دیگه حسرت اینو نمیخورم که چرا برای احساسم نجنگیدم!
خیالم راحته ادای عاقل های ترسو رو در نیاوردم و دست و پامو زدم واسه بهتر شدن اوضاع حتی اگه قيمتش شکستن شخصیتم و غرورم بود!
خیالم راحته آدمی که دوسش داشتم لیاقت جنگیدن نداره و راحت تر میتونم از دلم بندازمش بیرون!
بعضی اوقات بعضی کار ها که از نظر دیگران اصلا عاقلانه نیست بهترین کارن. حداقل شون اینه که تکلیفت رو با خیلی چیزها مشخص میکنن!
الان شاید غرورم رو شکوندم و رو شخصیتم خش انداختم... اما خیالم راحت شد که دیگه برگشتی در کار نیست و لازم نیست الکی امید داشته باشم که بلاخره همه چی خوب میشه! امید الکی خیلی با دل و روح آدم بازی میکنه! ارزششو داشت!
گنگ نگاهم کرد. باورش نمیشد حالم انقدر خوب باشه! حتی بیشتر از قبل!
رفتم لب پنجره... هنذفری هام رو گذاشتم تو گوشم و از اهنگ هایی که این چند وقته بخاطر حال بد دلم گوششون میدادم گذشتم! رفتم سراغ آهنگ هایی که واقعا دوسشون داشتم و هیچ ربطی به حال بدم نداشتن!
بعدش رفتم تو پوشه عکس هام و تمام عکس های یادگاری رو با خیال راحت پاک کردم! همینطور تمام حرف هامون رو!
گاهی لازمه آدم ریسک کنه و خودشو بندازه تو دل حادثه! گاهی باید ریسک کرد و اگر اما ها رو گذاشت کنار و نشست جلوش و باهاش حرف زد... آخرین دست و پاهارو برای غرق نشدن رابطه زد! و بعد شاید حالت بدتر بشه... اما خیالت راحت تر ميشه!
و باور کن آدم که خیالش راحت بشه حالش هم کم کم خوب میشه!
#محیا_زند
@aevien
_چیشد؟ چی گفتین؟
+هیچی! برگشتی در کار نیست!
نگران تر شد!
_بهت گفتم دوباره پا پیش نزار. گفتم هیچی درست نمیشه و بدتر میشی!
+بدتر نشدم! راحت شدم! بلاخره حرف های مونده گلوم رو ریختم بیرون! حالا تکلیف خیلی از چیزها تو زندگیم معلوم شده!
حالا حداقل خیالم راحته که چند سال دیگه حسرت اینو نمیخورم که چرا برای احساسم نجنگیدم!
خیالم راحته ادای عاقل های ترسو رو در نیاوردم و دست و پامو زدم واسه بهتر شدن اوضاع حتی اگه قيمتش شکستن شخصیتم و غرورم بود!
خیالم راحته آدمی که دوسش داشتم لیاقت جنگیدن نداره و راحت تر میتونم از دلم بندازمش بیرون!
بعضی اوقات بعضی کار ها که از نظر دیگران اصلا عاقلانه نیست بهترین کارن. حداقل شون اینه که تکلیفت رو با خیلی چیزها مشخص میکنن!
الان شاید غرورم رو شکوندم و رو شخصیتم خش انداختم... اما خیالم راحت شد که دیگه برگشتی در کار نیست و لازم نیست الکی امید داشته باشم که بلاخره همه چی خوب میشه! امید الکی خیلی با دل و روح آدم بازی میکنه! ارزششو داشت!
گنگ نگاهم کرد. باورش نمیشد حالم انقدر خوب باشه! حتی بیشتر از قبل!
رفتم لب پنجره... هنذفری هام رو گذاشتم تو گوشم و از اهنگ هایی که این چند وقته بخاطر حال بد دلم گوششون میدادم گذشتم! رفتم سراغ آهنگ هایی که واقعا دوسشون داشتم و هیچ ربطی به حال بدم نداشتن!
بعدش رفتم تو پوشه عکس هام و تمام عکس های یادگاری رو با خیال راحت پاک کردم! همینطور تمام حرف هامون رو!
گاهی لازمه آدم ریسک کنه و خودشو بندازه تو دل حادثه! گاهی باید ریسک کرد و اگر اما ها رو گذاشت کنار و نشست جلوش و باهاش حرف زد... آخرین دست و پاهارو برای غرق نشدن رابطه زد! و بعد شاید حالت بدتر بشه... اما خیالت راحت تر ميشه!
و باور کن آدم که خیالش راحت بشه حالش هم کم کم خوب میشه!
#محیا_زند
@aevien