.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
دِلَم آوازِ كولی وار می‌خواد...
مطمئنم تو یکی از زندگی های قبلیم یه دختر کولی اوازه خوان بودم تو اواخر قرن نوزده یا اوایل قرن بیست، خلاصه یوقتی که تکنولوژی هنوز یورش نیاورده بود به زندگی هامون.
هنوزم واقعا دلم می‌خواد یه مدت زندگی بینشون با قوانین و پوششون رو امتحان کنم!
نظرم رو امتحان زندگی سرخپوست ها هم هست، البته تو دوره زمانی قرن هجده به پایین!
ولی اول از همه موردعلاقه ام زندگی تو قرن هجده تو‌ روسیه ، زمان حکومت و قدرت کاترین کبیره!
دوران طلایی روسیه!
جالبه بدونید تو قرن هایی که تزار های مختلف قدرت رو دست داشتن طولانی ترین و قدرتمند ترین کاترین کبیر بوده!
یه زن!
و سال های حکومتش تو روسیه جزو سال های طلایی روسیه حساب میشده!
به حساب پیشرفت فرهنگ و هنر و ادبیات و گسترده تر کردن مرزها و همه چی!

و اینا همه و همه کار یه زن بوده😌
و هیچکدوم از تزارهای مرد روسی به پاش نرسیدن!
Audio
چیزهایی از بینِ برف های روسی 💜

@aevien
@aevien

#آیه_حضورت
پارت پنجاه و یک
#محیا_زند

بعد از اون شب نه من، نه امیر حافظ هیچکدوم اون حرفارو به روی هم نیاوردیم، انگار که از اول حرفی گفته نشده!
اینجوری انگار برای جفتمون راحت تر بود اما خب اینکه رابطه بینمون طبق یه قرار نانوشته از اونشب بهتر شد انکار نشدنی بود.


زندگی همون روتین سابق رو داشت.
کار و کار و کار، حرف زدن گه گاهی با عامر و دیدار های گه گاهی با مرصادی که اخیرا رفتارش کمی معذبم می‌کرد.
رفتار هایی مثل اینکه اصرار داشت موقع قدم زدن بازوش رو بگیرم، نزدیک شدن های ناگهانیش و تماس های جسمی ای که به بهونه های مختلف سعی داشت برقرار کنه.
در حالت عادی تو لندن این چیزها اونقدرهم نگران کننده نبود، ولی با فرهنگ اینجا و تربیت سراج ها، از طرف مردی که سابقا معشوقه ام بود ولی حالا پدر بچه دریا نگران کننده بود.

آنه هی به آیه تشر میزد بفرما، تحویل بگیر، گفتم داری غلط اضافه میکنی ولی سرتو عین کبک کردی تو برف و کار خودتو کردی.
آیه هیچ جوابی نداشت بده و فقط با استرس این پا و اون پا می‌کرد.

@aevien

هفته دوم اسفند بود که پرونده مختومه شد!
طبق معمول بیشتر شب ها خسته و کوفته با دکتر سراجی که صمیمی تر شده حدودای ساعت ده به خونه رسیدیم.
لباس راحتی مو پوشیده بودم و میخواستم فقط از شدت خستگی بیهوش بشم که زنگ ایفون به صدا دراومد.
با هزاران علامت سوال رفتم سمت ایفون و از صفحه مانیتورش با دیدن تصویر مرصاد یه شاخ اندازه گوزن رو سرم سبز شد!
اینجا چکار می‌کرد؟
گوشی ایفون رو برداشتم و بعد از سلام گفتن خواست درو باز کنم تا بیاد بالا می‌خواد چیزی رو بهم بده!
آیه و آنه هردو معذب و به اجبار درو باز کردن، بهونه ای واسه باز نکردن نداشتن!

وقت واسه لباس عوض کردن نداشتم، سریع رفتم تو اتاق و ربدوشامبر ساتن بلندمو رو تاپ و شلوارک راحت و بازم پوشیدم.
بکرم مشغول شده بود...
تو این چندماه برو بیای به ظاهر دوستانه هیچوقت اجازه اومدنش به خونه رو نداده بودم، نهایتا چندباری اومده بود دم خونه دنبالم یا رسونده بودم، اینطوری تو برنامه مون نبود!

با بلند شدن زنگ در خودمو جمع کردم و درو باز کردم و اولین چیزی که به چشمم خورد یه دسته گل بزرگ رز سفید و یه کیک تولد بود که عدد ۳۳ روش خودنمایی می‌کرد و پشت این ها مرصاد که با لبخند تولدت مبارک رو آروم زمزمه می‌کرد.
آیه یادش رفت که ساعت نزدیک به یازده شبه، تو خونه تنهاست و چی درسته ، چی غلط!
دوید جلو و کیک رو با شوق و ذوق مثل بچه ها از مرصاد گرفت و دعوتش کرد داخل.
گفتم:_ وای مرصاد... چه سوپرایزی، ولی ده روزی مونده تا تولدم ها.
@aevien
+ قابل دختر عمو زیبای مارو نداره. میدونم ولی خب اگه اونموقع که انتظارشو‌ داشتی کیک و اینا میگرفتم که سوپرایز نمیشد! مزه اش به اینجوریه که غافلگیر شدی.

با شوخی و خنده به ظاهر کیک رو بریدم ولی معذب بودم از وضعیت.
بعد از خوردن کیک و یکسری حرف روتین انتظار داشتم مرصاد بره اما انگار تازه جا خوش کرده بود.
ساعت دقیقا دوازده بود، برای اینکه چیزی گفته باشم با اشاره به ساعت گفتم:_ ساعت دوازده، دریا با این وضعیتش نگران نشه!

خواستم مثلا با زبون بی زبونی بگم شوهر دریا ساعت دوازده شب تو خونه عشق بچگیت چکار میکنی؟
اما مرصاد بیخیال شونه بالا انداخت و گفت:+ نه نگران نمیشه، یعنی نمی‌دونه تهرانم، از وقتی رسیدم یراست اومدم اینجا، اولویت امشب با توئه!

از حرفش یه لحظه با تموم وجود خواستم بالا بیارم، یعنی چی؟ چه مرگته تو امشب؟
آنه خودش رو انداخت جلو و گفت:_ ممنون بابت سوپرایز امشبت، میدونی من خیلی خستم و فردا صبح زود باید بلندشم و ...

حرفم رو ادامه ندادم تا خودش با اون عقل ناقصش بفهمه که یعنی دیگه هری! پاشو برو.
اما مرصاد کاملا خودشو زد به اون راه و گفت:+ خستگی نداریم امشب آیه ، هنوز کادو اصلی رو ندادم.

از پاکت کنار دستش یه جعبه جواهر دراورد و با در باز گرفت مقابلم. یه نیم ست جواهر نشان که مسلما برای یه دختر عمو هدیه خیلی زیاد و گرونی بود!
امشب یچیزی سرجاش نبود.
آنه مضطرب تر می‌شد هرلحظه اما آیه با دیدن هدیه مرصاد باز خر شد و دوید جلو، جلوتر از آنه.
_ وای مرصاد، چرا انقدر خودتو تو زحمت انداختی، این... این خیلی خوشگله و حتما گرون.

+ به زیبایی و ارزش تو نمیرسه عزیزدلم.

عزیزدلم؟ تنوع آنه بیشتر شد، سر آیه جیغ کشید یجای کار میلنگه، جمع کن خودتو!
اما آیه مسخ برق جواهر و برق تو چشمای پر از وسوسه مرصاد بود.

@aevien
@aevien
#آیه_حضورت
پارت پنجاه و دو
#محیا_زند
مرصاد با گفتن بزار تو گردنت امتحانش کنیم از جاش بلند شد و به سمتم‌ اومد، پشت کاناپه ای که روش نشسته بودم وایساد و کمی خم شد، یقه ربدوشامبرمم رو کمی باز کرد و دستای پر از حرارت روی گردن مورمور شدم کشید و قفل گلوبند رو به اهستگی بست.
بعد کاناپه رو دور زد و نشست کنارم و با همون ژست خاص اونشبش گوشواره هارو هم انداخت تو گوشام، کارش که تموم شد دستش رو آروم به سمت چونه ام برد و به سمت صورتش برگردوند صورتم رو.
و رو به من معذب و لال شده زمزمه کرد:+ هوم... همونطور که انتظار داشتم زیباییش برابر زیباییته،... یچیز دیگه هم مونده راستی.
@aevien
دستشو برد سمت جعبه و تیکه نهایی که یه انگشتر تک‌نگین می‌شد رو دراورد، دست چپم رو تو‌ دستش گرفت و همونطور که سعی داشت انگشتر رو داخل انگشت حلقه ام کنه با لحن عجیبی گفت:+ میدونی من بزرگ ترین غلط زندگیم رو کی کردم آیه؟ وقتی خوشبختیم و علاقه ام با تورو تاخت زدم با خریت و جاهلی جوونی و انتخاب دریا. مدت ها گذشت تا بفهمم چه کردم با خودم و‌ زندگیم، ولی بلاخره فهمیدم.

ساکت شو مرصاد، تروخدا ساکت شو... بدبخت تر از این نکن جفتمون رو!
ولی فقط اینارو‌ تو دلم تونستم داد بزنم، لب هام یک میلیمتر هم جا به جا نشد.
انگشتر حالا تو دستم بود، تو انگشت حلقه ام!
+ وقتی بعد از این همه سال دیدمت فهمیدم، مطمئن شدم، تو زیبا تر از همیشه برگشتی تا به همه ثابت کنی هیچکس نمیتونه حریف نازدونه سراج ها بشه.

میگه زیباتر؟ چرا نمیگه موفق تر و قوی تر؟
دستم رو‌ آورد بالا و تا برق انگشتر تو انگشت حلقه ام کاملا چشمامو‌ پر کنه.
فریبنده ادامه داد:+ منم حریف تو نشدم آیه، بهت باختم، مثل همون بچگی ها باز به تو باختم... ما برای همیم آیه، بودیم از اول، فاصله افتاده بینمون اما باز هم میشه پرش کرد.

آیه مثل بچه های خاک بر سر و بی دست و پا من من کرد:_ ولی تو زن داری، بچه داری!

+ خب داشته باشم، مهم نیست، کسی لازم نیست بفهمه... ما میتونیم همینجا برای هم باشیم، مثل تموم این چندماه آخر هفته هامون برای همه، بی مزاحم... هوم؟ برایِ من شو...

صورتش به چند میلیمتری صورتم رسیده و بعد از چند ثانیه همون چند میلیمتر هم با تموم شد جمله اش از بین رفت. بعد از برخورد لب هاش با لب هام تازه انگار سیلی خورد به صورتم و از خواب مسخ و خرگوشی پریدم.
آنه به هوش اومد، تند تند همه چیز رو آنالیز کرد و بعد اول یه سیلی زد تو صورت آیه و پرتش کرد اونور و بعد مرصاد رو هل داد به عقب و یه سیلی محکم زدم تو صورتش.
صدامو انداختم تو سرم:+ چه غلطی داری میکنی شوهر دریا؟
با دست زدم تو سینه اش و بلند تر داد زدم :_ چه غلطی داری میکنی بابای بچه دریا؟

+ آیه...

_اسم منو به دهنت نیار اشغال پست فطرت... مردایی مثل تو نمونه بارز یه مرد ضعیف و تابع آلت مردانه شونن!
من تو این سال ها بیشتر از زیبا موفق شدم و تو اشغال فقط ظاهر منو دیدی؟
اونموقع که دریا از من خوشگل تر بود عشقت شد دریا و حالا که شکمش اومده بالا من شدم عشقت؟
رو دل نکنی مایه ننگ سراج ها.

+آروم، توروخدا یه لحظه آروم باش بزار توضیح بدم

_ چی چی رو آروم باشم؟ تو اصلا میدونی تو این سال ها به من چی گذشته؟ میدونی چی کشیدم تا رسیدم به اینجا؟ کدوم گوری بودی شبایی که با قرص خواب و ارامبخش خودمو خواب میکردم؟ کدوم گوری بودی وقتی از گریه کبود میشدم؟ کجا بودی وقتی از دلتنگیت مثل مادر مرده ها بیچاره میشدم و کاری از دستم برنمیومد؟ کجا بودی مرصاد این همه سال؟ حالا که اوضاعم آروم شده اومدی میگی مال هم شیم؟
حالا که شکم دریا اندازه کوه دماوند تو چشم منه میگی زن دومت شدم؟
اینه جبرانت؟ با نفت ریختن رو اتیش جونم داری جبران میکنی نامرد...

جمله های آخرم رو با ضعف گفتم، نشستم رو زمین و هق هقم بلند شد، تموم بدنم میلرزید، الان نه ، خواهش می‌کنم الان نه، الان وقت ضعیف شدن و گریه های هستیریکیم نبود!

از ضعف من جرأتی به خودش داد و اومد نزدیکم و با صدا زدن اسمم دستش رو گذاشت رو شونه برهنه ام بخاطر باز شدن ربدوشامبرمم.
از تماس حرارت دستش با تن سردم دوباره فوران کردم.
در ورودی رو باز کردم و با فحش و ناسزا از در خونه انداختمش بیرون و بعد دسته گل و کیک و جواهرات رو به نوبت با داد و بیداد پرت کردم تو صورتش.
همسایه طبقه پایین و بالا اومده بودن تو راه پله واحد من و با علامت سوال نگاه میکردن، این درهای بیصاحاب مگر عایق ضد صدا نداشت؟

_ گم شو از زندگی من بیرون، یجوری گم شو که تا آخر عمرم فراموشم بشه آدمی مثل تو توی زندگیم بوده!

مرصاد مدام سعی داشت آرومم کنه. یکی از آقایون همسایه به کمکم اومد و مرصاد رو به سمت در خروجی ساختمون روونه کرد.
وقتی مطمئن شدم مرصاد رفته ضعف کل وجودمو‌گرفت، پتانسیلم واسه قوی بودن به انتها رسیده بود.
@aevien
ما همونایی هستیم که خواستیم فلان رو فراموش کنیم ولی خودمون رو فراموش کردیم!
مدت هاست...
@aevien 🌱

من احتمال می‌دهم که از دست رفته‌ام
از دستِ احتمالِ خودم گریه می‌کنم
#مهدی_جلیلی
ولی کلا یکی از دلایلی که باعث میشه آدما برای من قابل احترام و جذاب بشن اینه که بتونم بی انتها باهاشون راجع به سبک متنوعی از موزیک ها، شعرها، کتاب ها، فیلم ها و فرهنگ های مختلف باهاشون حرف بزنم، بعد آدمی که واقعا درونش اینا باشه نه فقط واسه خودنمایی!
میشه آدم یجایی بین سیاه و سفید قرار بگیره، میتونه خاکستری باشه!
متعادل!

میتونه هم حجاب داشته باشه هم به حجاب اختیاری معتقد باشه!
میتونه هم کربلا و مکه بره هم بقیه سفرهای خارجی رو!
میتونه هم نماز و روزه و فلان رو انجام بده هم تفریحاتش رو داشته باشه!
میتونه در حالت عادی خوش بگذرونه اما مواقع ایام شهادت عزاداری هم کنه و سیاهپوش بشه!


اینا غیر منطقی نیست!
اینا نشونه نداشتن تعادل شخصیت نیست!
اینا زشت نیست!
زشت تویی که فکر میکنی هرجور فکر میکنی درسته و حق با توئه همیشه!
زشت تویی اگر به خودت حق قضاوت راجع به زندگیه بقیه رو میدی!
این میتونه حق انتخاب ینفر واسه سبک زندگیش باشه!
با خودت اين نيمه جان را
اين دل بي اشيان را
تا كجا؟
تا كجاها ميكشانی...؟!
💜
@aevien 🌱

در این غُربتِ ناشاد
یأسی‌ست اشتیاق
که در فراسوهای طاقت می‌گذرد...
#احمد_شاملو
@aevien 🌱

إنا حملنا الحزن أعواماً و ما طلع الصباح
ما سال‌ها اندوه را بر دوش کشیدیم و
صبح طلوع نکرد ...
#محمود_درویش
ميگم دلبر ...
نبینم دلتنگی شده مهمون دلت، نبینم چشمات نم غربت گرفته.
اصلاپاشو... پاشو لباس گرمت رو بپوش ،یه فلاکس چایی با چندتا انار که از پاییز جامونده هم بردار بزار تو زنبیل.
منم ماشین فاضل رو میگیرم یه زیرانداز و چندتا پتو هم میندازم تو صندوق عقب بریم شمال، بریم کنار دریا.
فدایِ سرت که سرده، فدایِ سرت که دیروقته و شبه.
گرگ و میش میرسیم لب ساحل، همون ساحله که چسبیده به جنگل و سبزجنگل و ابی دریا باهم قاطیه، همونجا که ادم یادش میره دلتنگی سیاهه!
سر راه هم از جیگرکی چند سیخ جیگر خام بگیریم
بریم کنار ساحل
اتیش روشن کنیم و جیگرارو کباب کنیم و کز کنیم کنارش.
بعدش سرتو بزار روپاهام
شعر بخون
حرف بزن
یا اصلا نه
هیچی نگو
من برات شعر میخونم
من برات حرف میزنم
دل تنگیاتو، دل گرفتگیاتو میریزم تو دریا.
دلبر پاشو ...پاشو از روزمرگی و غولِ غصه فرار کنیم بریم دریا.
#محیا_زند

@aevien
@aevien 🌱

ولی در پس این چهره دلی نیست...
#اخوان_ثالت
@aevien 🌱

ای عشق...
به شوق تو گذر میکنم از خویش!
#قیصر_امین_پور