.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
@aevien

#آیه_حضورت
پارت پنجاه
#محیا_زند

به زحمت یه لگن و دستمال پیدا کردم و برگشتم سمت کاناپه!
امیرحافظ تو خواب و بیداری هذیون بود، تبش انگار بالاتر رفته بود.
دستمال رو خیس کردم و صورتشو باهاش شست و شو دادم، بعد ملحفه ای که دور سینه اش پیچیده بود رو آروم از دورش باز کردم تا سینه اش رو خیس و خنک کنم. به محض کنار زدن ملحفه چشمم به زنجیر نقره ای دور گردنش افتاد که یه پلاک وان یکاد بهش آویزون بود، تو تمام این سال ها یکی از چیزهایی که سرش به عامر غر میزدم همین بود که چرا گردنبند هایی که به بهونه های مختلف براش می‌گیرم رو استفاده نمیکنه، دوست نداشت و همیشه یجوری از زیرش در میرفت.

مشغول کارم بود که صدای خش دارش به گوشم رسید: + اینجایی هنوز دختر؟

_بله دکتر، چیزی لازم دارین؟

+ خانواده!
مشخص بود که حالات هذیونی داره.
ادامه داد: + میدونی چرا دوست ندارم با این سن برم دکتر؟ چون میترسم، از آمپول و سرمش نه، از تنهایی موقعی که سراغ همراهمو میگیرن میترسم، از بچگی تا حالا... میفهمی نه؟ تو باید بدونی چی میگم!

_میفهمم...

+تو میفهمی ولی تهش با من باز فرق داری، میدونی چرا؟ چون تو خانواده داری، داشتی، از یجایی به بعد خودت گذاشتیشون کنار، بچگیاتو کردی، آب نبات چوبیاتو خوردی!
من از وقتی یادم میاد خودم بودم پشت خودم، پشت خانواده ام، تا اومدم بفهمم بچگی یعنی چی آقام خدابیامرز شد، بچه بودم ولی شدم مرد خونه، دغدغه ام شد خرج مادرم و الهه و الهام، شوهر دادنشون، بچه هاشون، همش حواسم به این بود چیزی کم و کسر نباشه تو زندگیشون که شوهرشان تو سرشون بزنه یتیم ان و بابا ندارن، انقدر حواسم به اونا بود که خودمو یادم رفت، حتی وقتی عاشق شدم هم انقدر درگیر پیچ زندگی بودم که گفتم بگذر امیرحافظ از دلت، کار واجب تر داری، از خودم شاکی ام دختر، دلم از خودم شاکیه، انقدر زدم تو سرش که اول فکر بقیه باش بعد خودت که از حال رفته! تو حال این پیرمرد رو باید بدونی، بیرونمون مردم رو کشته داخلمون خودمون رو، بقیه چه چه میزان برامون اما خودمون خوب میدونیم چقدر تنها و بی کسیم، همه جی داریم اما هیچی نداریم!



و من آروم آروم اشک میریختم، من به حال خودم و دکتر سراج مرموز فامیل که حالا بنظرم خیلی ساده و آشنا میومد اشک میریختم...

هذیون های امیرحافظ ادامه داشت و نامفهموم شده بود که دوست پزشکش بالاخره رسید و وقتی مطمئن شدم به وجود من دیگه نیازی نیست با چشمای پف کرده و فکر مشغول بالاخره به آپارتمان خودم برگشتم.

@aevien
@aevien 🌱

سلامٌ للذین احبّهم عبثاً …

سلام
به کسانی که بیهوده دوستشان داشتیم…
#محمود_درویش
لطيف ترين مرد عرب رو اگر بخوايم نام ببريم اشاره مستقيم و تأكيدي به #محمود_درویش بايد كرد.
محبوب من! پشت دریاها را دیده‌اند، شبیه شماست. من حسود نیستم. شما هم لطفاً به همین که هستم، قانع باشید. شب‌های پاییز صبح نمی‌‌شود. سرم را روی گریه‌هایم می‌گذارم. می‌‌خوابم، خواب می‌بینم شما دیگر مرا به خاطر نمی‌آورید. بیشتر خاطره‌های من از شما، همین گریه‌های من است. مثل پنجره‌های اتاقم که بخشی از آن شمایید. بخشی ابر، بخشی باران و بقیه پاییز است. هرجا که با شما باشم، آنجا سعادت‌آباد است.
#محمدصالح_علاء

@aevien 🌱
مودب ترین شاعر هم اگر بخوام نام ببرم #محمدصالح_علاء است!
شعر که کلا یجور تحسین معشوقه ولی بعضی شاعر ها یجور خیلیییی مودب و لطیفی تحسین میکنن!

این حس رو جز محمدصالح علاء وقتی مطالب #سیدطه_صداقت رو هم میخونم دارم کاملا!
همون ادب رو...
بعد کلمه محبوب خیلی محترم و اصیله، اونقدر که دلم میخواست خودم کاشفش باشم... اما متاسفانه قبل من بارها فتح شده!

دلم کلا میخواست یه واژه مثل دلبر، محبوب، دلدار یا چنین چیزهایی رو خودم پیدا کنم و با من شناخته بشه، خیلی گشتم ولی چیزی پیدا نکردم، حس می‌کنم اون واژه خودش باید منو پیدا کنه نه من اون رو!
شما که لیسانس دارین
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
راه می رم دلم گرفته
پا می شم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم
باد زد و هوای منو برد
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
#محمدصالح_علاء

@aevien 🌱
دِلَم آوازِ كولی وار می‌خواد...
مطمئنم تو یکی از زندگی های قبلیم یه دختر کولی اوازه خوان بودم تو اواخر قرن نوزده یا اوایل قرن بیست، خلاصه یوقتی که تکنولوژی هنوز یورش نیاورده بود به زندگی هامون.
هنوزم واقعا دلم می‌خواد یه مدت زندگی بینشون با قوانین و پوششون رو امتحان کنم!
نظرم رو امتحان زندگی سرخپوست ها هم هست، البته تو دوره زمانی قرن هجده به پایین!
ولی اول از همه موردعلاقه ام زندگی تو قرن هجده تو‌ روسیه ، زمان حکومت و قدرت کاترین کبیره!
دوران طلایی روسیه!
جالبه بدونید تو قرن هایی که تزار های مختلف قدرت رو دست داشتن طولانی ترین و قدرتمند ترین کاترین کبیر بوده!
یه زن!
و سال های حکومتش تو روسیه جزو سال های طلایی روسیه حساب میشده!
به حساب پیشرفت فرهنگ و هنر و ادبیات و گسترده تر کردن مرزها و همه چی!

و اینا همه و همه کار یه زن بوده😌
و هیچکدوم از تزارهای مرد روسی به پاش نرسیدن!
Audio
چیزهایی از بینِ برف های روسی 💜

@aevien
@aevien

#آیه_حضورت
پارت پنجاه و یک
#محیا_زند

بعد از اون شب نه من، نه امیر حافظ هیچکدوم اون حرفارو به روی هم نیاوردیم، انگار که از اول حرفی گفته نشده!
اینجوری انگار برای جفتمون راحت تر بود اما خب اینکه رابطه بینمون طبق یه قرار نانوشته از اونشب بهتر شد انکار نشدنی بود.


زندگی همون روتین سابق رو داشت.
کار و کار و کار، حرف زدن گه گاهی با عامر و دیدار های گه گاهی با مرصادی که اخیرا رفتارش کمی معذبم می‌کرد.
رفتار هایی مثل اینکه اصرار داشت موقع قدم زدن بازوش رو بگیرم، نزدیک شدن های ناگهانیش و تماس های جسمی ای که به بهونه های مختلف سعی داشت برقرار کنه.
در حالت عادی تو لندن این چیزها اونقدرهم نگران کننده نبود، ولی با فرهنگ اینجا و تربیت سراج ها، از طرف مردی که سابقا معشوقه ام بود ولی حالا پدر بچه دریا نگران کننده بود.

آنه هی به آیه تشر میزد بفرما، تحویل بگیر، گفتم داری غلط اضافه میکنی ولی سرتو عین کبک کردی تو برف و کار خودتو کردی.
آیه هیچ جوابی نداشت بده و فقط با استرس این پا و اون پا می‌کرد.

@aevien

هفته دوم اسفند بود که پرونده مختومه شد!
طبق معمول بیشتر شب ها خسته و کوفته با دکتر سراجی که صمیمی تر شده حدودای ساعت ده به خونه رسیدیم.
لباس راحتی مو پوشیده بودم و میخواستم فقط از شدت خستگی بیهوش بشم که زنگ ایفون به صدا دراومد.
با هزاران علامت سوال رفتم سمت ایفون و از صفحه مانیتورش با دیدن تصویر مرصاد یه شاخ اندازه گوزن رو سرم سبز شد!
اینجا چکار می‌کرد؟
گوشی ایفون رو برداشتم و بعد از سلام گفتن خواست درو باز کنم تا بیاد بالا می‌خواد چیزی رو بهم بده!
آیه و آنه هردو معذب و به اجبار درو باز کردن، بهونه ای واسه باز نکردن نداشتن!

وقت واسه لباس عوض کردن نداشتم، سریع رفتم تو اتاق و ربدوشامبر ساتن بلندمو رو تاپ و شلوارک راحت و بازم پوشیدم.
بکرم مشغول شده بود...
تو این چندماه برو بیای به ظاهر دوستانه هیچوقت اجازه اومدنش به خونه رو نداده بودم، نهایتا چندباری اومده بود دم خونه دنبالم یا رسونده بودم، اینطوری تو برنامه مون نبود!

با بلند شدن زنگ در خودمو جمع کردم و درو باز کردم و اولین چیزی که به چشمم خورد یه دسته گل بزرگ رز سفید و یه کیک تولد بود که عدد ۳۳ روش خودنمایی می‌کرد و پشت این ها مرصاد که با لبخند تولدت مبارک رو آروم زمزمه می‌کرد.
آیه یادش رفت که ساعت نزدیک به یازده شبه، تو خونه تنهاست و چی درسته ، چی غلط!
دوید جلو و کیک رو با شوق و ذوق مثل بچه ها از مرصاد گرفت و دعوتش کرد داخل.
گفتم:_ وای مرصاد... چه سوپرایزی، ولی ده روزی مونده تا تولدم ها.
@aevien
+ قابل دختر عمو زیبای مارو نداره. میدونم ولی خب اگه اونموقع که انتظارشو‌ داشتی کیک و اینا میگرفتم که سوپرایز نمیشد! مزه اش به اینجوریه که غافلگیر شدی.

با شوخی و خنده به ظاهر کیک رو بریدم ولی معذب بودم از وضعیت.
بعد از خوردن کیک و یکسری حرف روتین انتظار داشتم مرصاد بره اما انگار تازه جا خوش کرده بود.
ساعت دقیقا دوازده بود، برای اینکه چیزی گفته باشم با اشاره به ساعت گفتم:_ ساعت دوازده، دریا با این وضعیتش نگران نشه!

خواستم مثلا با زبون بی زبونی بگم شوهر دریا ساعت دوازده شب تو خونه عشق بچگیت چکار میکنی؟
اما مرصاد بیخیال شونه بالا انداخت و گفت:+ نه نگران نمیشه، یعنی نمی‌دونه تهرانم، از وقتی رسیدم یراست اومدم اینجا، اولویت امشب با توئه!

از حرفش یه لحظه با تموم وجود خواستم بالا بیارم، یعنی چی؟ چه مرگته تو امشب؟
آنه خودش رو انداخت جلو و گفت:_ ممنون بابت سوپرایز امشبت، میدونی من خیلی خستم و فردا صبح زود باید بلندشم و ...

حرفم رو ادامه ندادم تا خودش با اون عقل ناقصش بفهمه که یعنی دیگه هری! پاشو برو.
اما مرصاد کاملا خودشو زد به اون راه و گفت:+ خستگی نداریم امشب آیه ، هنوز کادو اصلی رو ندادم.

از پاکت کنار دستش یه جعبه جواهر دراورد و با در باز گرفت مقابلم. یه نیم ست جواهر نشان که مسلما برای یه دختر عمو هدیه خیلی زیاد و گرونی بود!
امشب یچیزی سرجاش نبود.
آنه مضطرب تر می‌شد هرلحظه اما آیه با دیدن هدیه مرصاد باز خر شد و دوید جلو، جلوتر از آنه.
_ وای مرصاد، چرا انقدر خودتو تو زحمت انداختی، این... این خیلی خوشگله و حتما گرون.

+ به زیبایی و ارزش تو نمیرسه عزیزدلم.

عزیزدلم؟ تنوع آنه بیشتر شد، سر آیه جیغ کشید یجای کار میلنگه، جمع کن خودتو!
اما آیه مسخ برق جواهر و برق تو چشمای پر از وسوسه مرصاد بود.

@aevien
@aevien
#آیه_حضورت
پارت پنجاه و دو
#محیا_زند
مرصاد با گفتن بزار تو گردنت امتحانش کنیم از جاش بلند شد و به سمتم‌ اومد، پشت کاناپه ای که روش نشسته بودم وایساد و کمی خم شد، یقه ربدوشامبرمم رو کمی باز کرد و دستای پر از حرارت روی گردن مورمور شدم کشید و قفل گلوبند رو به اهستگی بست.
بعد کاناپه رو دور زد و نشست کنارم و با همون ژست خاص اونشبش گوشواره هارو هم انداخت تو گوشام، کارش که تموم شد دستش رو آروم به سمت چونه ام برد و به سمت صورتش برگردوند صورتم رو.
و رو به من معذب و لال شده زمزمه کرد:+ هوم... همونطور که انتظار داشتم زیباییش برابر زیباییته،... یچیز دیگه هم مونده راستی.
@aevien
دستشو برد سمت جعبه و تیکه نهایی که یه انگشتر تک‌نگین می‌شد رو دراورد، دست چپم رو تو‌ دستش گرفت و همونطور که سعی داشت انگشتر رو داخل انگشت حلقه ام کنه با لحن عجیبی گفت:+ میدونی من بزرگ ترین غلط زندگیم رو کی کردم آیه؟ وقتی خوشبختیم و علاقه ام با تورو تاخت زدم با خریت و جاهلی جوونی و انتخاب دریا. مدت ها گذشت تا بفهمم چه کردم با خودم و‌ زندگیم، ولی بلاخره فهمیدم.

ساکت شو مرصاد، تروخدا ساکت شو... بدبخت تر از این نکن جفتمون رو!
ولی فقط اینارو‌ تو دلم تونستم داد بزنم، لب هام یک میلیمتر هم جا به جا نشد.
انگشتر حالا تو دستم بود، تو انگشت حلقه ام!
+ وقتی بعد از این همه سال دیدمت فهمیدم، مطمئن شدم، تو زیبا تر از همیشه برگشتی تا به همه ثابت کنی هیچکس نمیتونه حریف نازدونه سراج ها بشه.

میگه زیباتر؟ چرا نمیگه موفق تر و قوی تر؟
دستم رو‌ آورد بالا و تا برق انگشتر تو انگشت حلقه ام کاملا چشمامو‌ پر کنه.
فریبنده ادامه داد:+ منم حریف تو نشدم آیه، بهت باختم، مثل همون بچگی ها باز به تو باختم... ما برای همیم آیه، بودیم از اول، فاصله افتاده بینمون اما باز هم میشه پرش کرد.

آیه مثل بچه های خاک بر سر و بی دست و پا من من کرد:_ ولی تو زن داری، بچه داری!

+ خب داشته باشم، مهم نیست، کسی لازم نیست بفهمه... ما میتونیم همینجا برای هم باشیم، مثل تموم این چندماه آخر هفته هامون برای همه، بی مزاحم... هوم؟ برایِ من شو...

صورتش به چند میلیمتری صورتم رسیده و بعد از چند ثانیه همون چند میلیمتر هم با تموم شد جمله اش از بین رفت. بعد از برخورد لب هاش با لب هام تازه انگار سیلی خورد به صورتم و از خواب مسخ و خرگوشی پریدم.
آنه به هوش اومد، تند تند همه چیز رو آنالیز کرد و بعد اول یه سیلی زد تو صورت آیه و پرتش کرد اونور و بعد مرصاد رو هل داد به عقب و یه سیلی محکم زدم تو صورتش.
صدامو انداختم تو سرم:+ چه غلطی داری میکنی شوهر دریا؟
با دست زدم تو سینه اش و بلند تر داد زدم :_ چه غلطی داری میکنی بابای بچه دریا؟

+ آیه...

_اسم منو به دهنت نیار اشغال پست فطرت... مردایی مثل تو نمونه بارز یه مرد ضعیف و تابع آلت مردانه شونن!
من تو این سال ها بیشتر از زیبا موفق شدم و تو اشغال فقط ظاهر منو دیدی؟
اونموقع که دریا از من خوشگل تر بود عشقت شد دریا و حالا که شکمش اومده بالا من شدم عشقت؟
رو دل نکنی مایه ننگ سراج ها.

+آروم، توروخدا یه لحظه آروم باش بزار توضیح بدم

_ چی چی رو آروم باشم؟ تو اصلا میدونی تو این سال ها به من چی گذشته؟ میدونی چی کشیدم تا رسیدم به اینجا؟ کدوم گوری بودی شبایی که با قرص خواب و ارامبخش خودمو خواب میکردم؟ کدوم گوری بودی وقتی از گریه کبود میشدم؟ کجا بودی وقتی از دلتنگیت مثل مادر مرده ها بیچاره میشدم و کاری از دستم برنمیومد؟ کجا بودی مرصاد این همه سال؟ حالا که اوضاعم آروم شده اومدی میگی مال هم شیم؟
حالا که شکم دریا اندازه کوه دماوند تو چشم منه میگی زن دومت شدم؟
اینه جبرانت؟ با نفت ریختن رو اتیش جونم داری جبران میکنی نامرد...

جمله های آخرم رو با ضعف گفتم، نشستم رو زمین و هق هقم بلند شد، تموم بدنم میلرزید، الان نه ، خواهش می‌کنم الان نه، الان وقت ضعیف شدن و گریه های هستیریکیم نبود!

از ضعف من جرأتی به خودش داد و اومد نزدیکم و با صدا زدن اسمم دستش رو گذاشت رو شونه برهنه ام بخاطر باز شدن ربدوشامبرمم.
از تماس حرارت دستش با تن سردم دوباره فوران کردم.
در ورودی رو باز کردم و با فحش و ناسزا از در خونه انداختمش بیرون و بعد دسته گل و کیک و جواهرات رو به نوبت با داد و بیداد پرت کردم تو صورتش.
همسایه طبقه پایین و بالا اومده بودن تو راه پله واحد من و با علامت سوال نگاه میکردن، این درهای بیصاحاب مگر عایق ضد صدا نداشت؟

_ گم شو از زندگی من بیرون، یجوری گم شو که تا آخر عمرم فراموشم بشه آدمی مثل تو توی زندگیم بوده!

مرصاد مدام سعی داشت آرومم کنه. یکی از آقایون همسایه به کمکم اومد و مرصاد رو به سمت در خروجی ساختمون روونه کرد.
وقتی مطمئن شدم مرصاد رفته ضعف کل وجودمو‌گرفت، پتانسیلم واسه قوی بودن به انتها رسیده بود.
@aevien
ما همونایی هستیم که خواستیم فلان رو فراموش کنیم ولی خودمون رو فراموش کردیم!
مدت هاست...
@aevien 🌱

من احتمال می‌دهم که از دست رفته‌ام
از دستِ احتمالِ خودم گریه می‌کنم
#مهدی_جلیلی