از سری #کامیون_بنفش:
الان داشتم گالری گوشی قبلیمو تمیز میکردم رسیدم به یسری فیلم و عکس که برای ۹_۱۰ ماه پیشه، اصلا یادم نبود اینارو دارم، انقدر یهو شوک شدم که ناخودآگاه گوشی رو از شدت تنفر پرت کردم اونور!
چی میشه چیزایی که واسه آدم یه زمانی شیرین بودن یهو انقدر چندش میشن؟
مثلا تو یک هفته یا یک روز حتی!
الان داشتم گالری گوشی قبلیمو تمیز میکردم رسیدم به یسری فیلم و عکس که برای ۹_۱۰ ماه پیشه، اصلا یادم نبود اینارو دارم، انقدر یهو شوک شدم که ناخودآگاه گوشی رو از شدت تنفر پرت کردم اونور!
چی میشه چیزایی که واسه آدم یه زمانی شیرین بودن یهو انقدر چندش میشن؟
مثلا تو یک هفته یا یک روز حتی!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#کامیون_بنفش :
واقعا نیازمند یه همچین جنونی ام!
ای جنونِ جنی ؛ جنت آبادی کن...
( هیهات از جان هیچ شده عاقلم )
واقعا نیازمند یه همچین جنونی ام!
ای جنونِ جنی ؛ جنت آبادی کن...
( هیهات از جان هیچ شده عاقلم )
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و نهم
#محیا_زند
با رفتن عامر چند روزی طول کشید تا خودمو جمع و جور کنم، درواقع چند روز بعد که مرصاد اومد تهران و باهم برای ناهار روز جمعه رفتیم تا جاده چالوس و اومدیم آیه انقدر سرحال و ذوق زده شده بود که آنه رو مجبور کرد خودشو جمع کنه.
همه چیز روتین و منظم میگذشت، آنه خودش رو تا خرخره درگیر کار کرده بود و آیه با دیدار هایِ گاه به گاهش با مرصاد خوش بود.
جفتشون هم با امیرحافظ سراج به عنوان یه همکار خیلی خوب کنار اومده بودن اما بغیر از مسائل کاری نظرشون راجع به دکتر مرموز فامیل تغییر کرده بود!
@aevien
تو یکی از اخر هفته هایِ شلوغِ كاری بودیم، جمعه بود، مرصاد این هفته نیومده بود تهران و من سرم رو با کار و خرید خونه گرم کرده بودم، این هفته نوبت من بود که خرید های خونه خودم و امیرحافظ رو انجام بدم، از صبح که بهش پیام داده بودم تا لیستش رو برام بفرسته هنوز جواب نداده بود، دیروز هم تو کلینیک حالش خیلی رو به راه نبود و حدس میزد که سرما خورده!
ناچار چیزهایی که فکر میکردم لازم داره رو از هایپر خریداری کردم و رفتم دم واحدش، بعد از دوبار زنگ زدن و با تأخیر در باز شد و من یه امیرحافظ ژولیده دیدم که چشماش تبدار و پر ازاشک بود و نیمه تنه برهنه بالاش رو با ملحفه پوشونده بود.
بیحال سلام داد، جوابشو دادم و پلاستیک های تو دستم رو کمی آوردم بالا و گفتم:_ این هفته نوبت من بود خرید کنم... حالتون خوب نیست، لازمه بریم دکتر.
پلاستیک هارو ازم گرفت و با یه لبخند بیجون گفت:+ لازم نیست، خودم یچیزایی به خورد خودم دادم، با یکم استراحت رو به راه میشم.
آیه با دهن کجی میخواست بگه داره میمیره بعد میگه با استراحت خوب میشم!
اما آنه شونه ای بالا انداخت و گفت: _ هرجور خودتون صلاح میدونید، مزاحم استراحتتون نمیشم.
و به آپارتمان خودم برگشتم، اما وجدانم ولم نکرد ومجبورم کرد براش حداقل یه سوپ مرغ بپزم!
تو این مدتی که شناخته بودمش به یه شباهت بزرگ بینمون پی برده بودم، اون هم مثل من عجیب تنها و غریب بود.
با ظرف سوپ دوباره برگشتم به دم در واحدش، اینبار خیلی بیشتر طول کشید تا درو باز بکنه، با همون بالا تنه برهنه ای که با ملحفه پوشونده شده بود.
_براتون سوپ آماده کردم، برای تقویتتون باید یچیزی بخورید.
@aevien
بریده بریده تشکر کرد. صورت قرمزش نشون از بالا بودن درجه حرارت بدنش میداد، ناخودآگاه دستم رو بردم بالا و گذاشتم رو پیشونیش، دست کم چهل درجه تب رو داشت!
بهش توپیدم:_ شما میخواین خودتون رو به کشتن بدین؟ تبتون خیلی بالاست، حاضر شید بریم دکتر!
+ ممنون، لازم نیست!
_ این سرتق گری ها برای دکتر نرفتن از سن شما گذشته!
+ یعنی میخواست بگید من پیرم خانم؟
با این حال و روزت اخه وقتی شوخی کردنه؟
_ اگه قانعتون میکنه بله!
خنده بیجونی کرد و خواست چیزی بگه که سرش انگار گیج رفت و به عقب کشیده شد. سریع واکنش نشون دادم و زیر بغلش رو قبل اینکه بیافته و ظرف سوپ عزیزم رو هم بندازه و بشکونه گرفتم و کمکش کردم به داخل خونه بره و رو کاناپه دراز بکشه.
خواستم دهن باز کنم و دوباره بگم بریم دکتر که با همون چشمای بسته پیش دستی کرد و گفت:+ به یکی از دوستام که پزشکه زنگ زدم، تا الان باید میرسید ولی احتمالا تو ترافیک گیر کرده!
تو فاصله ای که دوست پزشکش بیاد تصمیم گرفتم با دستمال خیس تبش رو بیارم پایین. عامر خیلی بد مریض میشد همیشه و همین از من یه پرستار خوب ساخته بود.
رفتم سمت اشپزخونه تا یه ظرف برای آب و دستمال پیدا کنم.
معماری خونش شبیه به من بود با این فرق که سالن کوچکتر بود و یه تراس خیلی بزرگ کل قسمت شمالی خونه رو به خودش اختصاص داده بود.
چیزی که از لحظه ورود به خونه متعجبم کرده بود چیدمان خونه بود، تقریبا هیچ چیز اضافه ای تو خونه نبود جز یه دست مبل راحتی و تلویزیون.
انگار که همین امروز اسباب کشی کرده باشه.
وضع اشپزخونه هم همین بود.
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و نهم
#محیا_زند
با رفتن عامر چند روزی طول کشید تا خودمو جمع و جور کنم، درواقع چند روز بعد که مرصاد اومد تهران و باهم برای ناهار روز جمعه رفتیم تا جاده چالوس و اومدیم آیه انقدر سرحال و ذوق زده شده بود که آنه رو مجبور کرد خودشو جمع کنه.
همه چیز روتین و منظم میگذشت، آنه خودش رو تا خرخره درگیر کار کرده بود و آیه با دیدار هایِ گاه به گاهش با مرصاد خوش بود.
جفتشون هم با امیرحافظ سراج به عنوان یه همکار خیلی خوب کنار اومده بودن اما بغیر از مسائل کاری نظرشون راجع به دکتر مرموز فامیل تغییر کرده بود!
@aevien
تو یکی از اخر هفته هایِ شلوغِ كاری بودیم، جمعه بود، مرصاد این هفته نیومده بود تهران و من سرم رو با کار و خرید خونه گرم کرده بودم، این هفته نوبت من بود که خرید های خونه خودم و امیرحافظ رو انجام بدم، از صبح که بهش پیام داده بودم تا لیستش رو برام بفرسته هنوز جواب نداده بود، دیروز هم تو کلینیک حالش خیلی رو به راه نبود و حدس میزد که سرما خورده!
ناچار چیزهایی که فکر میکردم لازم داره رو از هایپر خریداری کردم و رفتم دم واحدش، بعد از دوبار زنگ زدن و با تأخیر در باز شد و من یه امیرحافظ ژولیده دیدم که چشماش تبدار و پر ازاشک بود و نیمه تنه برهنه بالاش رو با ملحفه پوشونده بود.
بیحال سلام داد، جوابشو دادم و پلاستیک های تو دستم رو کمی آوردم بالا و گفتم:_ این هفته نوبت من بود خرید کنم... حالتون خوب نیست، لازمه بریم دکتر.
پلاستیک هارو ازم گرفت و با یه لبخند بیجون گفت:+ لازم نیست، خودم یچیزایی به خورد خودم دادم، با یکم استراحت رو به راه میشم.
آیه با دهن کجی میخواست بگه داره میمیره بعد میگه با استراحت خوب میشم!
اما آنه شونه ای بالا انداخت و گفت: _ هرجور خودتون صلاح میدونید، مزاحم استراحتتون نمیشم.
و به آپارتمان خودم برگشتم، اما وجدانم ولم نکرد ومجبورم کرد براش حداقل یه سوپ مرغ بپزم!
تو این مدتی که شناخته بودمش به یه شباهت بزرگ بینمون پی برده بودم، اون هم مثل من عجیب تنها و غریب بود.
با ظرف سوپ دوباره برگشتم به دم در واحدش، اینبار خیلی بیشتر طول کشید تا درو باز بکنه، با همون بالا تنه برهنه ای که با ملحفه پوشونده شده بود.
_براتون سوپ آماده کردم، برای تقویتتون باید یچیزی بخورید.
@aevien
بریده بریده تشکر کرد. صورت قرمزش نشون از بالا بودن درجه حرارت بدنش میداد، ناخودآگاه دستم رو بردم بالا و گذاشتم رو پیشونیش، دست کم چهل درجه تب رو داشت!
بهش توپیدم:_ شما میخواین خودتون رو به کشتن بدین؟ تبتون خیلی بالاست، حاضر شید بریم دکتر!
+ ممنون، لازم نیست!
_ این سرتق گری ها برای دکتر نرفتن از سن شما گذشته!
+ یعنی میخواست بگید من پیرم خانم؟
با این حال و روزت اخه وقتی شوخی کردنه؟
_ اگه قانعتون میکنه بله!
خنده بیجونی کرد و خواست چیزی بگه که سرش انگار گیج رفت و به عقب کشیده شد. سریع واکنش نشون دادم و زیر بغلش رو قبل اینکه بیافته و ظرف سوپ عزیزم رو هم بندازه و بشکونه گرفتم و کمکش کردم به داخل خونه بره و رو کاناپه دراز بکشه.
خواستم دهن باز کنم و دوباره بگم بریم دکتر که با همون چشمای بسته پیش دستی کرد و گفت:+ به یکی از دوستام که پزشکه زنگ زدم، تا الان باید میرسید ولی احتمالا تو ترافیک گیر کرده!
تو فاصله ای که دوست پزشکش بیاد تصمیم گرفتم با دستمال خیس تبش رو بیارم پایین. عامر خیلی بد مریض میشد همیشه و همین از من یه پرستار خوب ساخته بود.
رفتم سمت اشپزخونه تا یه ظرف برای آب و دستمال پیدا کنم.
معماری خونش شبیه به من بود با این فرق که سالن کوچکتر بود و یه تراس خیلی بزرگ کل قسمت شمالی خونه رو به خودش اختصاص داده بود.
چیزی که از لحظه ورود به خونه متعجبم کرده بود چیدمان خونه بود، تقریبا هیچ چیز اضافه ای تو خونه نبود جز یه دست مبل راحتی و تلویزیون.
انگار که همین امروز اسباب کشی کرده باشه.
وضع اشپزخونه هم همین بود.
@aevien
@aevien
#آیه_حضورت
پارت پنجاه
#محیا_زند
به زحمت یه لگن و دستمال پیدا کردم و برگشتم سمت کاناپه!
امیرحافظ تو خواب و بیداری هذیون بود، تبش انگار بالاتر رفته بود.
دستمال رو خیس کردم و صورتشو باهاش شست و شو دادم، بعد ملحفه ای که دور سینه اش پیچیده بود رو آروم از دورش باز کردم تا سینه اش رو خیس و خنک کنم. به محض کنار زدن ملحفه چشمم به زنجیر نقره ای دور گردنش افتاد که یه پلاک وان یکاد بهش آویزون بود، تو تمام این سال ها یکی از چیزهایی که سرش به عامر غر میزدم همین بود که چرا گردنبند هایی که به بهونه های مختلف براش میگیرم رو استفاده نمیکنه، دوست نداشت و همیشه یجوری از زیرش در میرفت.
مشغول کارم بود که صدای خش دارش به گوشم رسید: + اینجایی هنوز دختر؟
_بله دکتر، چیزی لازم دارین؟
+ خانواده!
مشخص بود که حالات هذیونی داره.
ادامه داد: + میدونی چرا دوست ندارم با این سن برم دکتر؟ چون میترسم، از آمپول و سرمش نه، از تنهایی موقعی که سراغ همراهمو میگیرن میترسم، از بچگی تا حالا... میفهمی نه؟ تو باید بدونی چی میگم!
_میفهمم...
+تو میفهمی ولی تهش با من باز فرق داری، میدونی چرا؟ چون تو خانواده داری، داشتی، از یجایی به بعد خودت گذاشتیشون کنار، بچگیاتو کردی، آب نبات چوبیاتو خوردی!
من از وقتی یادم میاد خودم بودم پشت خودم، پشت خانواده ام، تا اومدم بفهمم بچگی یعنی چی آقام خدابیامرز شد، بچه بودم ولی شدم مرد خونه، دغدغه ام شد خرج مادرم و الهه و الهام، شوهر دادنشون، بچه هاشون، همش حواسم به این بود چیزی کم و کسر نباشه تو زندگیشون که شوهرشان تو سرشون بزنه یتیم ان و بابا ندارن، انقدر حواسم به اونا بود که خودمو یادم رفت، حتی وقتی عاشق شدم هم انقدر درگیر پیچ زندگی بودم که گفتم بگذر امیرحافظ از دلت، کار واجب تر داری، از خودم شاکی ام دختر، دلم از خودم شاکیه، انقدر زدم تو سرش که اول فکر بقیه باش بعد خودت که از حال رفته! تو حال این پیرمرد رو باید بدونی، بیرونمون مردم رو کشته داخلمون خودمون رو، بقیه چه چه میزان برامون اما خودمون خوب میدونیم چقدر تنها و بی کسیم، همه جی داریم اما هیچی نداریم!
و من آروم آروم اشک میریختم، من به حال خودم و دکتر سراج مرموز فامیل که حالا بنظرم خیلی ساده و آشنا میومد اشک میریختم...
هذیون های امیرحافظ ادامه داشت و نامفهموم شده بود که دوست پزشکش بالاخره رسید و وقتی مطمئن شدم به وجود من دیگه نیازی نیست با چشمای پف کرده و فکر مشغول بالاخره به آپارتمان خودم برگشتم.
@aevien
#آیه_حضورت
پارت پنجاه
#محیا_زند
به زحمت یه لگن و دستمال پیدا کردم و برگشتم سمت کاناپه!
امیرحافظ تو خواب و بیداری هذیون بود، تبش انگار بالاتر رفته بود.
دستمال رو خیس کردم و صورتشو باهاش شست و شو دادم، بعد ملحفه ای که دور سینه اش پیچیده بود رو آروم از دورش باز کردم تا سینه اش رو خیس و خنک کنم. به محض کنار زدن ملحفه چشمم به زنجیر نقره ای دور گردنش افتاد که یه پلاک وان یکاد بهش آویزون بود، تو تمام این سال ها یکی از چیزهایی که سرش به عامر غر میزدم همین بود که چرا گردنبند هایی که به بهونه های مختلف براش میگیرم رو استفاده نمیکنه، دوست نداشت و همیشه یجوری از زیرش در میرفت.
مشغول کارم بود که صدای خش دارش به گوشم رسید: + اینجایی هنوز دختر؟
_بله دکتر، چیزی لازم دارین؟
+ خانواده!
مشخص بود که حالات هذیونی داره.
ادامه داد: + میدونی چرا دوست ندارم با این سن برم دکتر؟ چون میترسم، از آمپول و سرمش نه، از تنهایی موقعی که سراغ همراهمو میگیرن میترسم، از بچگی تا حالا... میفهمی نه؟ تو باید بدونی چی میگم!
_میفهمم...
+تو میفهمی ولی تهش با من باز فرق داری، میدونی چرا؟ چون تو خانواده داری، داشتی، از یجایی به بعد خودت گذاشتیشون کنار، بچگیاتو کردی، آب نبات چوبیاتو خوردی!
من از وقتی یادم میاد خودم بودم پشت خودم، پشت خانواده ام، تا اومدم بفهمم بچگی یعنی چی آقام خدابیامرز شد، بچه بودم ولی شدم مرد خونه، دغدغه ام شد خرج مادرم و الهه و الهام، شوهر دادنشون، بچه هاشون، همش حواسم به این بود چیزی کم و کسر نباشه تو زندگیشون که شوهرشان تو سرشون بزنه یتیم ان و بابا ندارن، انقدر حواسم به اونا بود که خودمو یادم رفت، حتی وقتی عاشق شدم هم انقدر درگیر پیچ زندگی بودم که گفتم بگذر امیرحافظ از دلت، کار واجب تر داری، از خودم شاکی ام دختر، دلم از خودم شاکیه، انقدر زدم تو سرش که اول فکر بقیه باش بعد خودت که از حال رفته! تو حال این پیرمرد رو باید بدونی، بیرونمون مردم رو کشته داخلمون خودمون رو، بقیه چه چه میزان برامون اما خودمون خوب میدونیم چقدر تنها و بی کسیم، همه جی داریم اما هیچی نداریم!
و من آروم آروم اشک میریختم، من به حال خودم و دکتر سراج مرموز فامیل که حالا بنظرم خیلی ساده و آشنا میومد اشک میریختم...
هذیون های امیرحافظ ادامه داشت و نامفهموم شده بود که دوست پزشکش بالاخره رسید و وقتی مطمئن شدم به وجود من دیگه نیازی نیست با چشمای پف کرده و فکر مشغول بالاخره به آپارتمان خودم برگشتم.
@aevien
لطيف ترين مرد عرب رو اگر بخوايم نام ببريم اشاره مستقيم و تأكيدي به #محمود_درویش بايد كرد.
محبوب من! پشت دریاها را دیدهاند، شبیه شماست. من حسود نیستم. شما هم لطفاً به همین که هستم، قانع باشید. شبهای پاییز صبح نمیشود. سرم را روی گریههایم میگذارم. میخوابم، خواب میبینم شما دیگر مرا به خاطر نمیآورید. بیشتر خاطرههای من از شما، همین گریههای من است. مثل پنجرههای اتاقم که بخشی از آن شمایید. بخشی ابر، بخشی باران و بقیه پاییز است. هرجا که با شما باشم، آنجا سعادتآباد است.
#محمدصالح_علاء
@aevien 🌱
#محمدصالح_علاء
@aevien 🌱
مودب ترین شاعر هم اگر بخوام نام ببرم #محمدصالح_علاء است!
شعر که کلا یجور تحسین معشوقه ولی بعضی شاعر ها یجور خیلیییی مودب و لطیفی تحسین میکنن!
این حس رو جز محمدصالح علاء وقتی مطالب #سیدطه_صداقت رو هم میخونم دارم کاملا!
همون ادب رو...
شعر که کلا یجور تحسین معشوقه ولی بعضی شاعر ها یجور خیلیییی مودب و لطیفی تحسین میکنن!
این حس رو جز محمدصالح علاء وقتی مطالب #سیدطه_صداقت رو هم میخونم دارم کاملا!
همون ادب رو...
بعد کلمه محبوب خیلی محترم و اصیله، اونقدر که دلم میخواست خودم کاشفش باشم... اما متاسفانه قبل من بارها فتح شده!
دلم کلا میخواست یه واژه مثل دلبر، محبوب، دلدار یا چنین چیزهایی رو خودم پیدا کنم و با من شناخته بشه، خیلی گشتم ولی چیزی پیدا نکردم، حس میکنم اون واژه خودش باید منو پیدا کنه نه من اون رو!
دلم کلا میخواست یه واژه مثل دلبر، محبوب، دلدار یا چنین چیزهایی رو خودم پیدا کنم و با من شناخته بشه، خیلی گشتم ولی چیزی پیدا نکردم، حس میکنم اون واژه خودش باید منو پیدا کنه نه من اون رو!
.: آویـــــــــــــــــن :.
#کامیون_بنفش : واقعا نیازمند یه همچین جنونی ام! ای جنونِ جنی ؛ جنت آبادی کن... ( هیهات از جان هیچ شده عاقلم )
آهنگ جديد اشوان و همين ويديو عه و فلان
شما که لیسانس دارین
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
راه می رم دلم گرفته
پا می شم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم
باد زد و هوای منو برد
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
#محمدصالح_علاء
@aevien 🌱
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
راه می رم دلم گرفته
پا می شم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم
باد زد و هوای منو برد
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
#محمدصالح_علاء
@aevien 🌱
مطمئنم تو یکی از زندگی های قبلیم یه دختر کولی اوازه خوان بودم تو اواخر قرن نوزده یا اوایل قرن بیست، خلاصه یوقتی که تکنولوژی هنوز یورش نیاورده بود به زندگی هامون.
هنوزم واقعا دلم میخواد یه مدت زندگی بینشون با قوانین و پوششون رو امتحان کنم!
هنوزم واقعا دلم میخواد یه مدت زندگی بینشون با قوانین و پوششون رو امتحان کنم!
نظرم رو امتحان زندگی سرخپوست ها هم هست، البته تو دوره زمانی قرن هجده به پایین!
ولی اول از همه موردعلاقه ام زندگی تو قرن هجده تو روسیه ، زمان حکومت و قدرت کاترین کبیره!
دوران طلایی روسیه!
دوران طلایی روسیه!
جالبه بدونید تو قرن هایی که تزار های مختلف قدرت رو دست داشتن طولانی ترین و قدرتمند ترین کاترین کبیر بوده!
یه زن!
و سال های حکومتش تو روسیه جزو سال های طلایی روسیه حساب میشده!
به حساب پیشرفت فرهنگ و هنر و ادبیات و گسترده تر کردن مرزها و همه چی!
و اینا همه و همه کار یه زن بوده😌
و هیچکدوم از تزارهای مرد روسی به پاش نرسیدن!
یه زن!
و سال های حکومتش تو روسیه جزو سال های طلایی روسیه حساب میشده!
به حساب پیشرفت فرهنگ و هنر و ادبیات و گسترده تر کردن مرزها و همه چی!
و اینا همه و همه کار یه زن بوده😌
و هیچکدوم از تزارهای مرد روسی به پاش نرسیدن!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت پنجاه و یک
#محیا_زند
بعد از اون شب نه من، نه امیر حافظ هیچکدوم اون حرفارو به روی هم نیاوردیم، انگار که از اول حرفی گفته نشده!
اینجوری انگار برای جفتمون راحت تر بود اما خب اینکه رابطه بینمون طبق یه قرار نانوشته از اونشب بهتر شد انکار نشدنی بود.
زندگی همون روتین سابق رو داشت.
کار و کار و کار، حرف زدن گه گاهی با عامر و دیدار های گه گاهی با مرصادی که اخیرا رفتارش کمی معذبم میکرد.
رفتار هایی مثل اینکه اصرار داشت موقع قدم زدن بازوش رو بگیرم، نزدیک شدن های ناگهانیش و تماس های جسمی ای که به بهونه های مختلف سعی داشت برقرار کنه.
در حالت عادی تو لندن این چیزها اونقدرهم نگران کننده نبود، ولی با فرهنگ اینجا و تربیت سراج ها، از طرف مردی که سابقا معشوقه ام بود ولی حالا پدر بچه دریا نگران کننده بود.
آنه هی به آیه تشر میزد بفرما، تحویل بگیر، گفتم داری غلط اضافه میکنی ولی سرتو عین کبک کردی تو برف و کار خودتو کردی.
آیه هیچ جوابی نداشت بده و فقط با استرس این پا و اون پا میکرد.
@aevien
هفته دوم اسفند بود که پرونده مختومه شد!
طبق معمول بیشتر شب ها خسته و کوفته با دکتر سراجی که صمیمی تر شده حدودای ساعت ده به خونه رسیدیم.
لباس راحتی مو پوشیده بودم و میخواستم فقط از شدت خستگی بیهوش بشم که زنگ ایفون به صدا دراومد.
با هزاران علامت سوال رفتم سمت ایفون و از صفحه مانیتورش با دیدن تصویر مرصاد یه شاخ اندازه گوزن رو سرم سبز شد!
اینجا چکار میکرد؟
گوشی ایفون رو برداشتم و بعد از سلام گفتن خواست درو باز کنم تا بیاد بالا میخواد چیزی رو بهم بده!
آیه و آنه هردو معذب و به اجبار درو باز کردن، بهونه ای واسه باز نکردن نداشتن!
وقت واسه لباس عوض کردن نداشتم، سریع رفتم تو اتاق و ربدوشامبر ساتن بلندمو رو تاپ و شلوارک راحت و بازم پوشیدم.
بکرم مشغول شده بود...
تو این چندماه برو بیای به ظاهر دوستانه هیچوقت اجازه اومدنش به خونه رو نداده بودم، نهایتا چندباری اومده بود دم خونه دنبالم یا رسونده بودم، اینطوری تو برنامه مون نبود!
با بلند شدن زنگ در خودمو جمع کردم و درو باز کردم و اولین چیزی که به چشمم خورد یه دسته گل بزرگ رز سفید و یه کیک تولد بود که عدد ۳۳ روش خودنمایی میکرد و پشت این ها مرصاد که با لبخند تولدت مبارک رو آروم زمزمه میکرد.
آیه یادش رفت که ساعت نزدیک به یازده شبه، تو خونه تنهاست و چی درسته ، چی غلط!
دوید جلو و کیک رو با شوق و ذوق مثل بچه ها از مرصاد گرفت و دعوتش کرد داخل.
گفتم:_ وای مرصاد... چه سوپرایزی، ولی ده روزی مونده تا تولدم ها.
@aevien
+ قابل دختر عمو زیبای مارو نداره. میدونم ولی خب اگه اونموقع که انتظارشو داشتی کیک و اینا میگرفتم که سوپرایز نمیشد! مزه اش به اینجوریه که غافلگیر شدی.
با شوخی و خنده به ظاهر کیک رو بریدم ولی معذب بودم از وضعیت.
بعد از خوردن کیک و یکسری حرف روتین انتظار داشتم مرصاد بره اما انگار تازه جا خوش کرده بود.
ساعت دقیقا دوازده بود، برای اینکه چیزی گفته باشم با اشاره به ساعت گفتم:_ ساعت دوازده، دریا با این وضعیتش نگران نشه!
خواستم مثلا با زبون بی زبونی بگم شوهر دریا ساعت دوازده شب تو خونه عشق بچگیت چکار میکنی؟
اما مرصاد بیخیال شونه بالا انداخت و گفت:+ نه نگران نمیشه، یعنی نمیدونه تهرانم، از وقتی رسیدم یراست اومدم اینجا، اولویت امشب با توئه!
از حرفش یه لحظه با تموم وجود خواستم بالا بیارم، یعنی چی؟ چه مرگته تو امشب؟
آنه خودش رو انداخت جلو و گفت:_ ممنون بابت سوپرایز امشبت، میدونی من خیلی خستم و فردا صبح زود باید بلندشم و ...
حرفم رو ادامه ندادم تا خودش با اون عقل ناقصش بفهمه که یعنی دیگه هری! پاشو برو.
اما مرصاد کاملا خودشو زد به اون راه و گفت:+ خستگی نداریم امشب آیه ، هنوز کادو اصلی رو ندادم.
از پاکت کنار دستش یه جعبه جواهر دراورد و با در باز گرفت مقابلم. یه نیم ست جواهر نشان که مسلما برای یه دختر عمو هدیه خیلی زیاد و گرونی بود!
امشب یچیزی سرجاش نبود.
آنه مضطرب تر میشد هرلحظه اما آیه با دیدن هدیه مرصاد باز خر شد و دوید جلو، جلوتر از آنه.
_ وای مرصاد، چرا انقدر خودتو تو زحمت انداختی، این... این خیلی خوشگله و حتما گرون.
+ به زیبایی و ارزش تو نمیرسه عزیزدلم.
عزیزدلم؟ تنوع آنه بیشتر شد، سر آیه جیغ کشید یجای کار میلنگه، جمع کن خودتو!
اما آیه مسخ برق جواهر و برق تو چشمای پر از وسوسه مرصاد بود.
@aevien
#آیه_حضورت
پارت پنجاه و یک
#محیا_زند
بعد از اون شب نه من، نه امیر حافظ هیچکدوم اون حرفارو به روی هم نیاوردیم، انگار که از اول حرفی گفته نشده!
اینجوری انگار برای جفتمون راحت تر بود اما خب اینکه رابطه بینمون طبق یه قرار نانوشته از اونشب بهتر شد انکار نشدنی بود.
زندگی همون روتین سابق رو داشت.
کار و کار و کار، حرف زدن گه گاهی با عامر و دیدار های گه گاهی با مرصادی که اخیرا رفتارش کمی معذبم میکرد.
رفتار هایی مثل اینکه اصرار داشت موقع قدم زدن بازوش رو بگیرم، نزدیک شدن های ناگهانیش و تماس های جسمی ای که به بهونه های مختلف سعی داشت برقرار کنه.
در حالت عادی تو لندن این چیزها اونقدرهم نگران کننده نبود، ولی با فرهنگ اینجا و تربیت سراج ها، از طرف مردی که سابقا معشوقه ام بود ولی حالا پدر بچه دریا نگران کننده بود.
آنه هی به آیه تشر میزد بفرما، تحویل بگیر، گفتم داری غلط اضافه میکنی ولی سرتو عین کبک کردی تو برف و کار خودتو کردی.
آیه هیچ جوابی نداشت بده و فقط با استرس این پا و اون پا میکرد.
@aevien
هفته دوم اسفند بود که پرونده مختومه شد!
طبق معمول بیشتر شب ها خسته و کوفته با دکتر سراجی که صمیمی تر شده حدودای ساعت ده به خونه رسیدیم.
لباس راحتی مو پوشیده بودم و میخواستم فقط از شدت خستگی بیهوش بشم که زنگ ایفون به صدا دراومد.
با هزاران علامت سوال رفتم سمت ایفون و از صفحه مانیتورش با دیدن تصویر مرصاد یه شاخ اندازه گوزن رو سرم سبز شد!
اینجا چکار میکرد؟
گوشی ایفون رو برداشتم و بعد از سلام گفتن خواست درو باز کنم تا بیاد بالا میخواد چیزی رو بهم بده!
آیه و آنه هردو معذب و به اجبار درو باز کردن، بهونه ای واسه باز نکردن نداشتن!
وقت واسه لباس عوض کردن نداشتم، سریع رفتم تو اتاق و ربدوشامبر ساتن بلندمو رو تاپ و شلوارک راحت و بازم پوشیدم.
بکرم مشغول شده بود...
تو این چندماه برو بیای به ظاهر دوستانه هیچوقت اجازه اومدنش به خونه رو نداده بودم، نهایتا چندباری اومده بود دم خونه دنبالم یا رسونده بودم، اینطوری تو برنامه مون نبود!
با بلند شدن زنگ در خودمو جمع کردم و درو باز کردم و اولین چیزی که به چشمم خورد یه دسته گل بزرگ رز سفید و یه کیک تولد بود که عدد ۳۳ روش خودنمایی میکرد و پشت این ها مرصاد که با لبخند تولدت مبارک رو آروم زمزمه میکرد.
آیه یادش رفت که ساعت نزدیک به یازده شبه، تو خونه تنهاست و چی درسته ، چی غلط!
دوید جلو و کیک رو با شوق و ذوق مثل بچه ها از مرصاد گرفت و دعوتش کرد داخل.
گفتم:_ وای مرصاد... چه سوپرایزی، ولی ده روزی مونده تا تولدم ها.
@aevien
+ قابل دختر عمو زیبای مارو نداره. میدونم ولی خب اگه اونموقع که انتظارشو داشتی کیک و اینا میگرفتم که سوپرایز نمیشد! مزه اش به اینجوریه که غافلگیر شدی.
با شوخی و خنده به ظاهر کیک رو بریدم ولی معذب بودم از وضعیت.
بعد از خوردن کیک و یکسری حرف روتین انتظار داشتم مرصاد بره اما انگار تازه جا خوش کرده بود.
ساعت دقیقا دوازده بود، برای اینکه چیزی گفته باشم با اشاره به ساعت گفتم:_ ساعت دوازده، دریا با این وضعیتش نگران نشه!
خواستم مثلا با زبون بی زبونی بگم شوهر دریا ساعت دوازده شب تو خونه عشق بچگیت چکار میکنی؟
اما مرصاد بیخیال شونه بالا انداخت و گفت:+ نه نگران نمیشه، یعنی نمیدونه تهرانم، از وقتی رسیدم یراست اومدم اینجا، اولویت امشب با توئه!
از حرفش یه لحظه با تموم وجود خواستم بالا بیارم، یعنی چی؟ چه مرگته تو امشب؟
آنه خودش رو انداخت جلو و گفت:_ ممنون بابت سوپرایز امشبت، میدونی من خیلی خستم و فردا صبح زود باید بلندشم و ...
حرفم رو ادامه ندادم تا خودش با اون عقل ناقصش بفهمه که یعنی دیگه هری! پاشو برو.
اما مرصاد کاملا خودشو زد به اون راه و گفت:+ خستگی نداریم امشب آیه ، هنوز کادو اصلی رو ندادم.
از پاکت کنار دستش یه جعبه جواهر دراورد و با در باز گرفت مقابلم. یه نیم ست جواهر نشان که مسلما برای یه دختر عمو هدیه خیلی زیاد و گرونی بود!
امشب یچیزی سرجاش نبود.
آنه مضطرب تر میشد هرلحظه اما آیه با دیدن هدیه مرصاد باز خر شد و دوید جلو، جلوتر از آنه.
_ وای مرصاد، چرا انقدر خودتو تو زحمت انداختی، این... این خیلی خوشگله و حتما گرون.
+ به زیبایی و ارزش تو نمیرسه عزیزدلم.
عزیزدلم؟ تنوع آنه بیشتر شد، سر آیه جیغ کشید یجای کار میلنگه، جمع کن خودتو!
اما آیه مسخ برق جواهر و برق تو چشمای پر از وسوسه مرصاد بود.
@aevien