.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
میگفت خوش به حالت بلدی بنویسی....حالت که بد میشه روی کاغذ بالا میاریش!
میگم: هه...عزیز دلم آواز دهل از دور خوش است..نوشتن خوبه ولی وقت هایی که بتونی بنویسی...واژه ها تو سر آدم مثل یه بچه ان تو شکم مادرش درست توی روزهای آخر ماه نهم... ولوله میکنن تو سرت...دست و پا میزنن...لگد میزنن به مغزت برای بیرون اومدن...اما نمیان چون وقتش نرسیده...تمام بدنت داغ میکنه...حالت تهوع میگیری...سرت گیج میزنه...اما بیرون نمیان و بعد...تو یه لحظه...کیسه واژه ها تو مغزت میترکه و اونقدر حرف واسه نوشتن داری که از ساعت یازده میشینی سر همون همدم های همیشگی ایت...موزیک،کاغذ،خودکار....و به خودت میای میبینی ساعت چهار صبح و صورتت یه نقطه خشک هم نداره...نه جانم...نوشتن راحت هم نیست...جون میگیره ازت...اما جونم میبخشه!!!
#محیا_زند
@aevien
میگم: هه...عزیز دلم آواز دهل از دور خوش است..نوشتن خوبه ولی وقت هایی که بتونی بنویسی...واژه ها تو سر آدم مثل یه بچه ان تو شکم مادرش درست توی روزهای آخر ماه نهم... ولوله میکنن تو سرت...دست و پا میزنن...لگد میزنن به مغزت برای بیرون اومدن...اما نمیان چون وقتش نرسیده...تمام بدنت داغ میکنه...حالت تهوع میگیری...سرت گیج میزنه...اما بیرون نمیان و بعد...تو یه لحظه...کیسه واژه ها تو مغزت میترکه و اونقدر حرف واسه نوشتن داری که از ساعت یازده میشینی سر همون همدم های همیشگی ایت...موزیک،کاغذ،خودکار....و به خودت میای میبینی ساعت چهار صبح و صورتت یه نقطه خشک هم نداره...نه جانم...نوشتن راحت هم نیست...جون میگیره ازت...اما جونم میبخشه!!!
#محیا_زند
@aevien
توصیه میشه این فیلم اسپانیایی رو ببینید. پرفروشترین فیلم سال 2010 هم شد.
یه عاشقانه کلاسیک مخلوط با مدرنیته اس.
سه متر بالاتر از آسمان / Three Steps Above Heaven
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
یه عاشقانه کلاسیک مخلوط با مدرنیته اس.
سه متر بالاتر از آسمان / Three Steps Above Heaven
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
از این به بعد سه شنبه ها #پیشنهاد_فیلم_هفته داریم :)
بلاخره یجوری باید این آخر هفته های دلگیر رو طی کرد:) و سه شنبه ها میگم تا بتونيد تا آخر هفته فیلم رو پیدا کنید:)
@aevien
بلاخره یجوری باید این آخر هفته های دلگیر رو طی کرد:) و سه شنبه ها میگم تا بتونيد تا آخر هفته فیلم رو پیدا کنید:)
@aevien
دلخوری
ناراحتی
تنفر
همه رو یکجور میشه درمان کرد... یکجور سرپوش گذاشت... یکجور "به درک" حواله شون کرد و بیخیالشون شد!
همه رو الا دلتنگی!
شروع که میشود باران است...
از دست هیچ کس به جز خدا برای تمام کردنش کاری بر نمیاد.
شروعش باران است...
هیچکس نمیتونه ازش فرار کنه! همه دلتنگی های خاص خودشون رو دارن... همه! دلتنگ آدم ها... دلتنگ مکان ها... دلتنگ زمان ها... همه دلتنگ خاطره هاشون میشن!
و خدا به داد آدمی برسه که زیر باران دلتنگ زمانی بشه که یه آدم خاص تو زندگیش بوده!
پ.ن: و من هنوز معتقدم خدا باید برای روزهای بارونی کاری کنه... بارون که میباره دلتنگی هم باهاش میباره... خدا باید برای این همه دله تنگ کاری کنه!
#محیا_زند
@aevien
ناراحتی
تنفر
همه رو یکجور میشه درمان کرد... یکجور سرپوش گذاشت... یکجور "به درک" حواله شون کرد و بیخیالشون شد!
همه رو الا دلتنگی!
شروع که میشود باران است...
از دست هیچ کس به جز خدا برای تمام کردنش کاری بر نمیاد.
شروعش باران است...
هیچکس نمیتونه ازش فرار کنه! همه دلتنگی های خاص خودشون رو دارن... همه! دلتنگ آدم ها... دلتنگ مکان ها... دلتنگ زمان ها... همه دلتنگ خاطره هاشون میشن!
و خدا به داد آدمی برسه که زیر باران دلتنگ زمانی بشه که یه آدم خاص تو زندگیش بوده!
پ.ن: و من هنوز معتقدم خدا باید برای روزهای بارونی کاری کنه... بارون که میباره دلتنگی هم باهاش میباره... خدا باید برای این همه دله تنگ کاری کنه!
#محیا_زند
@aevien
"دستمال پارچه ای"
روزهای بعدی تو دانشگاه چشمم همه جا برای پیدا کردنش میگشت...بین تمام جمع های پسرونه ای که یکجا وايساده بودند و میخندیدند دنبال کسی بودم که با یک لبخند ساده بیاد به سمتم.... یا جفت هایی رو که تو محوطه میدیم تمام حواسم بین دستاشون بود که ببینم یه دستمال پارچه ای ساده بینشون ردوبدل میشه یا نه!...اما نبود...ندیدمش!غرورمم اجازه نمیداد از کسی کی بودن و کجا بودنشو بپرسم...ترم دو تموم شد و باز ندیدمش...تمام تابستون رو مشغول ذکر غلط کردم و سرکوفت زدن به غرورم بودم...با خودم عهد کردم ترم جدید هرجور شده پیداش کنم...یه وقت هایی...یه جاهایی...برای داشتن بعضی آدما ارزش داره تمام غرورهای جهانو به خاک سیاه بنشونی! آدم هایی که میدونی اگه نباشن خودتم نیستی! یه بار بیشتر ندیده بودمش اما از نبودش داشتم نیست میشدم...غرور کیلویی چند بود؟!... اولین روز ترم بعد رو رفتم دنبالش...از همه میپرسیدم: "یه مرد ساده با چشم های قهوه ای ساده ندیدین که لبخند بزنه تو جیبش دست پارچه ای داشته باشه؟"...بلاخره پیداش کردم...عکسش تو عکس های فارغ التحصیل های امسال بود...دنیا روی سرم هوار شد...رفته بود...از این دانشگاه حتی شاید از این شهر رفته بود...اکسیژن هم برده بود...با لبخندش لبخند منم برده بود!
۴سال گذشت...۴سالی که هرسالش ۴مرد مختلف وارد زندگیم شدن تا بتونن با لبخندشون لبخند بیارن رو لبام...اما نشد...نتونستن! یادمه یکیشون لبخندش محشر بود..لبخند که میزد دندون های سفید یک دستش با یه چال لپ عمیق روی لپ سمت راستش معلوم میشد...لبخندش معرکه بود اما ساده نبود...یا یکیشون از نظر موقعیت اجتماعی و خانوادگی حرف نداشت...اما یه بار که بخاطر حساسیت هوا گریه ام گرفته بود تو جیباش دستمال نداشت بهم بده...!
۴سال گذشت...از دانشگاه فارغ التحصيل شدم...دیگه به دیدنش هیچ امیدی نداشتم...خانواده ام هم به ازدواج با چهارمین مرد از چهارمین سال بعد از دیدنش فشار اورده بودند...یه جنتلمن شیک پوش با تمام ایده آل های یک زن برای ازدواج! یک مورد خاص و عالی...ديگه هیچ بهونه ای برای رد کردن این یکی نداشتم...هیشکی نمیدونست درد من ساده نبودنشه...نمیدونست قلب من خیلی ساده گیر یک مرد با تمام ساده های جهانه! باز زمستون بود...باز برف باریده بود...از خونه زده بودم بیرون...باید تا امشب به خانوادم جواب قطعی رو میدادم...گیج بودم...بغض داشتم...تمام نمیدونم های جهان توی سرم مهمونی گرفته بودند...خوردم زمین!
#پارت_دوم
#محیا_زند
@aevien
روزهای بعدی تو دانشگاه چشمم همه جا برای پیدا کردنش میگشت...بین تمام جمع های پسرونه ای که یکجا وايساده بودند و میخندیدند دنبال کسی بودم که با یک لبخند ساده بیاد به سمتم.... یا جفت هایی رو که تو محوطه میدیم تمام حواسم بین دستاشون بود که ببینم یه دستمال پارچه ای ساده بینشون ردوبدل میشه یا نه!...اما نبود...ندیدمش!غرورمم اجازه نمیداد از کسی کی بودن و کجا بودنشو بپرسم...ترم دو تموم شد و باز ندیدمش...تمام تابستون رو مشغول ذکر غلط کردم و سرکوفت زدن به غرورم بودم...با خودم عهد کردم ترم جدید هرجور شده پیداش کنم...یه وقت هایی...یه جاهایی...برای داشتن بعضی آدما ارزش داره تمام غرورهای جهانو به خاک سیاه بنشونی! آدم هایی که میدونی اگه نباشن خودتم نیستی! یه بار بیشتر ندیده بودمش اما از نبودش داشتم نیست میشدم...غرور کیلویی چند بود؟!... اولین روز ترم بعد رو رفتم دنبالش...از همه میپرسیدم: "یه مرد ساده با چشم های قهوه ای ساده ندیدین که لبخند بزنه تو جیبش دست پارچه ای داشته باشه؟"...بلاخره پیداش کردم...عکسش تو عکس های فارغ التحصیل های امسال بود...دنیا روی سرم هوار شد...رفته بود...از این دانشگاه حتی شاید از این شهر رفته بود...اکسیژن هم برده بود...با لبخندش لبخند منم برده بود!
۴سال گذشت...۴سالی که هرسالش ۴مرد مختلف وارد زندگیم شدن تا بتونن با لبخندشون لبخند بیارن رو لبام...اما نشد...نتونستن! یادمه یکیشون لبخندش محشر بود..لبخند که میزد دندون های سفید یک دستش با یه چال لپ عمیق روی لپ سمت راستش معلوم میشد...لبخندش معرکه بود اما ساده نبود...یا یکیشون از نظر موقعیت اجتماعی و خانوادگی حرف نداشت...اما یه بار که بخاطر حساسیت هوا گریه ام گرفته بود تو جیباش دستمال نداشت بهم بده...!
۴سال گذشت...از دانشگاه فارغ التحصيل شدم...دیگه به دیدنش هیچ امیدی نداشتم...خانواده ام هم به ازدواج با چهارمین مرد از چهارمین سال بعد از دیدنش فشار اورده بودند...یه جنتلمن شیک پوش با تمام ایده آل های یک زن برای ازدواج! یک مورد خاص و عالی...ديگه هیچ بهونه ای برای رد کردن این یکی نداشتم...هیشکی نمیدونست درد من ساده نبودنشه...نمیدونست قلب من خیلی ساده گیر یک مرد با تمام ساده های جهانه! باز زمستون بود...باز برف باریده بود...از خونه زده بودم بیرون...باید تا امشب به خانوادم جواب قطعی رو میدادم...گیج بودم...بغض داشتم...تمام نمیدونم های جهان توی سرم مهمونی گرفته بودند...خوردم زمین!
#پارت_دوم
#محیا_زند
@aevien
"دستمال پارچه ای"
خوردم زمین...!باز بخاطر پاشنه های چکمه لعنتیم...بهونه پیدا کردم واسه شکستن بغضم...بدون هیچ تلاشی برای پاشدن شروع کردم به گریه کردن...! مرد ساده من نبود باید برای مرد مخصوص پدر و مادرم میشدم! پدر و مادر بودن...حق داشتن... خوشبختی دخترشون رو میخواستن... اما...! آدم های زمین ما خیلی هاشون هنوز دوست داشتن و خوشبخت بودن رو درک نکردن...خوشبختی ای که بخاطر رفتار ها و تصمیم های زیادی عاقلانه درست میشه که خوشبختی نیست...خوشبختی واقعی بخاطر تصمیم هاييه که با قلبت میگیری! میخواستن با یه ازدواج عاقلانه خوشبخت بشم...اما نمیشدم...جسمم شاید خوشبخت میشد...اما روحم همیشه تو یک چرخه عذاب و درد و گریه میموند!
صدای گریه ام اوج گرفته بود که دستی یه دستمال پارچه ای ساده گرفت جلوم...دقیقا مثل همون دستمالی که بعد چهارسال هنوز تو کیفم داشتمش...نگاهمو که به سمت بالا کشوندم یه چشم قهوه ای با یه لبخند ساده داشت نگاهم میکرد:
_هنوز بعد چهارسال برف که میباره میخوری زمین خانم؟!
#پارت_سوم
#پارت_آخر
#محیا_زند
@aevien
خوردم زمین...!باز بخاطر پاشنه های چکمه لعنتیم...بهونه پیدا کردم واسه شکستن بغضم...بدون هیچ تلاشی برای پاشدن شروع کردم به گریه کردن...! مرد ساده من نبود باید برای مرد مخصوص پدر و مادرم میشدم! پدر و مادر بودن...حق داشتن... خوشبختی دخترشون رو میخواستن... اما...! آدم های زمین ما خیلی هاشون هنوز دوست داشتن و خوشبخت بودن رو درک نکردن...خوشبختی ای که بخاطر رفتار ها و تصمیم های زیادی عاقلانه درست میشه که خوشبختی نیست...خوشبختی واقعی بخاطر تصمیم هاييه که با قلبت میگیری! میخواستن با یه ازدواج عاقلانه خوشبخت بشم...اما نمیشدم...جسمم شاید خوشبخت میشد...اما روحم همیشه تو یک چرخه عذاب و درد و گریه میموند!
صدای گریه ام اوج گرفته بود که دستی یه دستمال پارچه ای ساده گرفت جلوم...دقیقا مثل همون دستمالی که بعد چهارسال هنوز تو کیفم داشتمش...نگاهمو که به سمت بالا کشوندم یه چشم قهوه ای با یه لبخند ساده داشت نگاهم میکرد:
_هنوز بعد چهارسال برف که میباره میخوری زمین خانم؟!
#پارت_سوم
#پارت_آخر
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
امشب بعد سیرک به داداشم گفتم:
_ خوبه آدم معشوقه اش یکی مثل اینا باشه ها!
+ که هر لحظه استرس از دست دادنش رو داشته باشی؟
_آدما وقتی بخوان از دست برن تو بغلت هم که باشن میتونن برن!!! چه روحی چه جسمی! مردن اتفاقی تر از این حرفهاست!
+ریسک و خطرش بیشتره اونجوری!
_آره... اما لحظات خوب و خنده هاش هم بیشتره! خنده ها ارزشش رو دارن!
+ همیشه به همه گفتم... تو بهترین دیوونه ای هستی که میشناسم!
_ و منم همیشه گفتم... دیوونه ها زندگی کردن رو بهتر بلدن!
#محیا_زند
#مارا_به_دیوانگی_بیشتر_نیاز_است
#دیالوگسیم با برادر جان
@aevien
_ خوبه آدم معشوقه اش یکی مثل اینا باشه ها!
+ که هر لحظه استرس از دست دادنش رو داشته باشی؟
_آدما وقتی بخوان از دست برن تو بغلت هم که باشن میتونن برن!!! چه روحی چه جسمی! مردن اتفاقی تر از این حرفهاست!
+ریسک و خطرش بیشتره اونجوری!
_آره... اما لحظات خوب و خنده هاش هم بیشتره! خنده ها ارزشش رو دارن!
+ همیشه به همه گفتم... تو بهترین دیوونه ای هستی که میشناسم!
_ و منم همیشه گفتم... دیوونه ها زندگی کردن رو بهتر بلدن!
#محیا_زند
#مارا_به_دیوانگی_بیشتر_نیاز_است
#دیالوگسیم با برادر جان
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
کتاب شعر "فاضل نظری" به دست نشستم جلوش. تو دنیای خودش بود. رسیدم به این بیت:
"شباهت تو و من هرچه بود ثابت
کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی ست"
هنوز تو دنیای خودش بود. براش بلند بلند خوندم این بیت رو و با ماژیک بنفشم روش خط کشیدم و کنارش قلب کشیدم!
گفت: دیوونه شدی؟ چرا کتاب رو خط خطی میکنی؟
گفتم: خط خطی نیست. دارم بیت های مورد علاقم رو علامت میزنم!
گفت: خب به هرحال کتاب کثیف میشه... حيفه!
گر گرفتم از این کلمه. "حیفه". از بچه گی تا حالا عادتمون دادن به این کلمه کذایی.
لباس های خوبمون رو برای جاهای خوب میپوشیم چون حیفه. از ماشین های لوکسمون برای مهمونی ها استفاده میکنیم چون حیفه. تمام عید رو به زور دید و بازدید میریم چون حیفه. محبت های الکی میکنیم چون حیفه. تو بهترین سن جوونیمون تمام وقتمون صرف درس و کلاس های اموزشی مون میشه چون حیفه!
واقعیت اینه که حیف نیست... ما ترسوییم. واقعیت اینکه که همیشه سعی کردن مارو عاقل بار بیارن. عاقل های ترسو! و برای سرپوش گذاشتن کلمه حیفه رو گذاشتن روش!
حیف خنده هامون از ذوق کاریه که دوست داریم انجام بدیم! حیف علاقه هامونه که زیر این همه عاقل بودن دفن میشن! حیف ماییم و قلب هامون! حیف تربیته که از بچه گی با این کلمه بزرگمون کردن... که هیچوقت واقعا کسی یادمون نداد بخاطر چیزهایی که دوست داریم ریسک کنیم! کسی یادمون نداد چطور عاشق شدن و گاهی از رو احساسات قلبی تصمیم گرفتن رو!کسی یادمون نداد این اجتماع فقط دکتر و مهندس نمیخواد و حق اینو داریم بریم دنبال علاقه هامون!
همیشه عادتمون دادن با فرضیه "حیفه" جلو بریم.
میفهمی که کدوم حیفه رو ميگم همین
"حیفه های عاقلانه" !
#محیا_زند
@aevien
"شباهت تو و من هرچه بود ثابت
کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی ست"
هنوز تو دنیای خودش بود. براش بلند بلند خوندم این بیت رو و با ماژیک بنفشم روش خط کشیدم و کنارش قلب کشیدم!
گفت: دیوونه شدی؟ چرا کتاب رو خط خطی میکنی؟
گفتم: خط خطی نیست. دارم بیت های مورد علاقم رو علامت میزنم!
گفت: خب به هرحال کتاب کثیف میشه... حيفه!
گر گرفتم از این کلمه. "حیفه". از بچه گی تا حالا عادتمون دادن به این کلمه کذایی.
لباس های خوبمون رو برای جاهای خوب میپوشیم چون حیفه. از ماشین های لوکسمون برای مهمونی ها استفاده میکنیم چون حیفه. تمام عید رو به زور دید و بازدید میریم چون حیفه. محبت های الکی میکنیم چون حیفه. تو بهترین سن جوونیمون تمام وقتمون صرف درس و کلاس های اموزشی مون میشه چون حیفه!
واقعیت اینه که حیف نیست... ما ترسوییم. واقعیت اینکه که همیشه سعی کردن مارو عاقل بار بیارن. عاقل های ترسو! و برای سرپوش گذاشتن کلمه حیفه رو گذاشتن روش!
حیف خنده هامون از ذوق کاریه که دوست داریم انجام بدیم! حیف علاقه هامونه که زیر این همه عاقل بودن دفن میشن! حیف ماییم و قلب هامون! حیف تربیته که از بچه گی با این کلمه بزرگمون کردن... که هیچوقت واقعا کسی یادمون نداد بخاطر چیزهایی که دوست داریم ریسک کنیم! کسی یادمون نداد چطور عاشق شدن و گاهی از رو احساسات قلبی تصمیم گرفتن رو!کسی یادمون نداد این اجتماع فقط دکتر و مهندس نمیخواد و حق اینو داریم بریم دنبال علاقه هامون!
همیشه عادتمون دادن با فرضیه "حیفه" جلو بریم.
میفهمی که کدوم حیفه رو ميگم همین
"حیفه های عاقلانه" !
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
ازم پرسيد :حاضرى چى کارکنى که نرم؟!گفتم:هيچ کار!
آدمى که بخواد بره اصرار واسه موندنش بى فايدس!حتى اگه جسمش پيشت باشه روحش ديگه نيست...دلش ديگه نيست!دلش که نباشه ديگه فاتحه ى رابطتونو بخون!آدم دل کندنو که نمى شه با چنگ و دندون نگه داشت که اى جان دل نرو!
بهش برخورد!و به طور کاملن قابل پيش بينى اى رفت...
بعضى آدما خعلى راحت حذف مى شن از زندگيت،بعضيا نه!دست خودتم نيست اکثر اوقات!يه عده اشون اصولن آدم "رفتن" ان....
اينا رو هيچ وقت نگه ندار...يه روزى با منت گذاشتن سرت تمام عقده هاى به ظاهر "موندنشون" رو خالى مى کنن و تو محکومى به "هيچ" نگفتن....چون فقط يه بار با تمام "دلت" خواستى که باشن ولى از "دلشون" خبر نداشتى!
#مريم_خسروى
@aevien
آدمى که بخواد بره اصرار واسه موندنش بى فايدس!حتى اگه جسمش پيشت باشه روحش ديگه نيست...دلش ديگه نيست!دلش که نباشه ديگه فاتحه ى رابطتونو بخون!آدم دل کندنو که نمى شه با چنگ و دندون نگه داشت که اى جان دل نرو!
بهش برخورد!و به طور کاملن قابل پيش بينى اى رفت...
بعضى آدما خعلى راحت حذف مى شن از زندگيت،بعضيا نه!دست خودتم نيست اکثر اوقات!يه عده اشون اصولن آدم "رفتن" ان....
اينا رو هيچ وقت نگه ندار...يه روزى با منت گذاشتن سرت تمام عقده هاى به ظاهر "موندنشون" رو خالى مى کنن و تو محکومى به "هيچ" نگفتن....چون فقط يه بار با تمام "دلت" خواستى که باشن ولى از "دلشون" خبر نداشتى!
#مريم_خسروى
@aevien
چقدر بی تو
از خواب بپرم
شیشه آب را سر بکشم
چیزی از پنجره بپرسم؛
چه بپرسم دیگر؟
خواب مرا نمی برد
می آورَد
تو را می آورَد
بی آنکه باشی . . .
#عباس_معروفی
@aevien
از خواب بپرم
شیشه آب را سر بکشم
چیزی از پنجره بپرسم؛
چه بپرسم دیگر؟
خواب مرا نمی برد
می آورَد
تو را می آورَد
بی آنکه باشی . . .
#عباس_معروفی
@aevien