.: آویـــــــــــــــــن :.
Alireza Daraj [BeepMusic.org] – Titraj Keshik Ghalb
من روزگار رو تار ميبينم؛
آرامشِ خواب و خيالم باش...
پرواز از اين ويرانه ممكن نيست؛
دستم بگير اى عشق، بالم باش...
آرامشِ خواب و خيالم باش...
پرواز از اين ويرانه ممكن نيست؛
دستم بگير اى عشق، بالم باش...
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و ششم
#محیا_زند
روانپزشك پيشنهادى معاون آموزش دانشكده روانپزشكى كسى نبود جز اميرحافظ سراج!
منطقا هم همين بايد ميبود چون هم عضو هيئت مديره بودهم اشنا به روش كار من و دكتر آلن، البته فاميل بودنمون باهمديگه هم بى تاثير نبود.
تا دم ماشين همراهيم كرد و گفت:+ من كمى كار دارم تو دفترم بعدش اگر مايليد ناهار مهمون من باشيد تا در رابطه با چگونگى استارت پروژه و جزئيات صحبت كنيم.
آيه دلش ميخواست چشم غره بزنه و بگه لازم نكرده مرتيكه، با مرصاد قرار دارم، اما آنه گوشش رو كشيد كه هِى بچه اين اقا الان همكاره نه دكتر مرموز فاميل، كنترل كن خودتو.
جواب دادم: _ممنون از دعوتتون ، اما جايى كار دارم.
+ خيلى خب، اگر فردا كلاس نداريد پس موكولش ميكنيم به ناهار فردا.
_ مشكلى نيست، كلاس ها ديروز اخرين جلسه اين ترمم بود و ديگه تموم شد.
سرى تكون داد و گفت:+ فردا ميبينمتون پس، روز خوش.
سوار ماشين شدم و گفتم: _وقت بخير
روز بعد هين صرف ناهار راجع به چگونگى كار صحبت كرديم و اعضا تيم رو قطعى بستيم و قرار شد از هفته بعد رسمى كار رو شروع كنيم.
محل كار پروژه به پيشنهاد خود دكتر سراج كلينيكش بود كه خيلى براى انتخاب جامعه آمارى مون مفيد بود.
تموم مدتى كه راجع به كار حرف ميرديم اون دكتر سراج بود و من هم دكتر سراج، بدون هيچ پيشينه فاميلى، اون اميرحافظ سراج مرموز و از خودمتشكرى كه ميشناختم هين جلسه كارى مون استاد سراج بود كه منطق كاريش و سطح اطلاعاتش تحسين برانگيز بود.
شب قبل وقتى با يه كنفرانس تصويرى با تيم مون تو لندن صحبت كرده بودم و در مورد اميرحافظ سراج و سابقه كاريش توضيح داده بودم جيسون يكى از اعضا ابراز نگرانى كرده بود كه دكتر سراج هيچ سابقه پژوهشى نداره اما دكتر آلن مطمئنش كرد كه سابقه بيست ساله دكتر سراج تو كار درمان و كار عملى قطعا مفيده.
يك هفته گذشته بود، پروژه رو شروع كرده بوديم و چون كلاس من و دكترسراج بخاطر فرجه امتحانا تموم شده بود وقت كافى براى رسيدگى به پروژه داشتيم، از صبح تا نه ده شب تو كلينيك بوديم و جلسه هاى توجيحى و پيشنهادى داشتيم براى اعضا انتخاب شده كه از بين دانشجوهاى برتر همين حرفه بودن.
فشار كار خيلى زياد بود روم اما بشدت راضى بودم، چون هم كار موردعلاقه و عادتم بود هم و مهمتر اينكه باعث ميشد كمتر به مرصاد و فشار روانى اى كه اين رابطه مجهولى كه آيه باهاش شروع كرده بود فكر كنم.
از هفته قبل كه باهم رفته بوديم سينما و بعدش شام نديده بودمش و تلفنى باهم در تماس بوديم، تلفن هايى كه خداروشكر اين روزها بخاطر فشار كار كمتر شده بودند.
پنجشنبه شب بود، طبق معمول چند روز گذشته تا نه شب مونده بوديم كلينيك تا برسيم خونه نزديك هاىِ ده شده بود، چون مسيرمون با دكترسراج دقيقا يكى بود به پيشنهاد خودش قرار شده بود با يه ماشين بريم و بيايم و به پيشنهاد من يك روز درميون نوبت يكيمون بود كه ماشين بياره و از اونجايى كه بقول خودش تو تعارف مثل انگليسي ها رك بود خيلى راحت قبول كرد.
اونروز نوبت ماشين من بود، جلوىِ در پاركينگ توقف كردم تا كركره برقى بره بالا، خواستم ماشين رو حركت بدم كه با ديدن عامر جلوىِ درخونه سكته رو كامل و ناقص رد كردم.
اول فكر كردم بخاطر خستگى كار توهم زدم اما وقتى چند قدم به سمت ماشين برداشت و دستاشو باز كرد باورم شد كه واقعيته.
شيخِ لوسم، شيخِ كوهم واقعا اينجا بود.
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و ششم
#محیا_زند
روانپزشك پيشنهادى معاون آموزش دانشكده روانپزشكى كسى نبود جز اميرحافظ سراج!
منطقا هم همين بايد ميبود چون هم عضو هيئت مديره بودهم اشنا به روش كار من و دكتر آلن، البته فاميل بودنمون باهمديگه هم بى تاثير نبود.
تا دم ماشين همراهيم كرد و گفت:+ من كمى كار دارم تو دفترم بعدش اگر مايليد ناهار مهمون من باشيد تا در رابطه با چگونگى استارت پروژه و جزئيات صحبت كنيم.
آيه دلش ميخواست چشم غره بزنه و بگه لازم نكرده مرتيكه، با مرصاد قرار دارم، اما آنه گوشش رو كشيد كه هِى بچه اين اقا الان همكاره نه دكتر مرموز فاميل، كنترل كن خودتو.
جواب دادم: _ممنون از دعوتتون ، اما جايى كار دارم.
+ خيلى خب، اگر فردا كلاس نداريد پس موكولش ميكنيم به ناهار فردا.
_ مشكلى نيست، كلاس ها ديروز اخرين جلسه اين ترمم بود و ديگه تموم شد.
سرى تكون داد و گفت:+ فردا ميبينمتون پس، روز خوش.
سوار ماشين شدم و گفتم: _وقت بخير
روز بعد هين صرف ناهار راجع به چگونگى كار صحبت كرديم و اعضا تيم رو قطعى بستيم و قرار شد از هفته بعد رسمى كار رو شروع كنيم.
محل كار پروژه به پيشنهاد خود دكتر سراج كلينيكش بود كه خيلى براى انتخاب جامعه آمارى مون مفيد بود.
تموم مدتى كه راجع به كار حرف ميرديم اون دكتر سراج بود و من هم دكتر سراج، بدون هيچ پيشينه فاميلى، اون اميرحافظ سراج مرموز و از خودمتشكرى كه ميشناختم هين جلسه كارى مون استاد سراج بود كه منطق كاريش و سطح اطلاعاتش تحسين برانگيز بود.
شب قبل وقتى با يه كنفرانس تصويرى با تيم مون تو لندن صحبت كرده بودم و در مورد اميرحافظ سراج و سابقه كاريش توضيح داده بودم جيسون يكى از اعضا ابراز نگرانى كرده بود كه دكتر سراج هيچ سابقه پژوهشى نداره اما دكتر آلن مطمئنش كرد كه سابقه بيست ساله دكتر سراج تو كار درمان و كار عملى قطعا مفيده.
يك هفته گذشته بود، پروژه رو شروع كرده بوديم و چون كلاس من و دكترسراج بخاطر فرجه امتحانا تموم شده بود وقت كافى براى رسيدگى به پروژه داشتيم، از صبح تا نه ده شب تو كلينيك بوديم و جلسه هاى توجيحى و پيشنهادى داشتيم براى اعضا انتخاب شده كه از بين دانشجوهاى برتر همين حرفه بودن.
فشار كار خيلى زياد بود روم اما بشدت راضى بودم، چون هم كار موردعلاقه و عادتم بود هم و مهمتر اينكه باعث ميشد كمتر به مرصاد و فشار روانى اى كه اين رابطه مجهولى كه آيه باهاش شروع كرده بود فكر كنم.
از هفته قبل كه باهم رفته بوديم سينما و بعدش شام نديده بودمش و تلفنى باهم در تماس بوديم، تلفن هايى كه خداروشكر اين روزها بخاطر فشار كار كمتر شده بودند.
پنجشنبه شب بود، طبق معمول چند روز گذشته تا نه شب مونده بوديم كلينيك تا برسيم خونه نزديك هاىِ ده شده بود، چون مسيرمون با دكترسراج دقيقا يكى بود به پيشنهاد خودش قرار شده بود با يه ماشين بريم و بيايم و به پيشنهاد من يك روز درميون نوبت يكيمون بود كه ماشين بياره و از اونجايى كه بقول خودش تو تعارف مثل انگليسي ها رك بود خيلى راحت قبول كرد.
اونروز نوبت ماشين من بود، جلوىِ در پاركينگ توقف كردم تا كركره برقى بره بالا، خواستم ماشين رو حركت بدم كه با ديدن عامر جلوىِ درخونه سكته رو كامل و ناقص رد كردم.
اول فكر كردم بخاطر خستگى كار توهم زدم اما وقتى چند قدم به سمت ماشين برداشت و دستاشو باز كرد باورم شد كه واقعيته.
شيخِ لوسم، شيخِ كوهم واقعا اينجا بود.
@aevien
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien
ميگم دلبر
مآ گريز زِ طُـ نميتوآنيم
يعنى اصلا زور تو دست و پامون نيست واسه فرآر كردن از دوست داشتن شمآ!
يعنى همونجورى كه آدآمس ميچسبه به لبآس و ديگه هيچ جوره ازش وَر نميآد؛ دلمون چسبيده به دلِ شمآ و وَر نميآد!
يعنى مثلِ اسمآل آقآ كه پارسال پولِ دايى مجيد رو بالا كشيد، باهاش رفت تركيه و هيچوقت برنگشت...دلمون رو با دلبرى بردى تو بلآدِ خودت و هيچجوره برنميگردونى...خُب دِل بَرى!
#محیا_زند
@aevien 🌱
ميگم دلبر
مآ گريز زِ طُـ نميتوآنيم
يعنى اصلا زور تو دست و پامون نيست واسه فرآر كردن از دوست داشتن شمآ!
يعنى همونجورى كه آدآمس ميچسبه به لبآس و ديگه هيچ جوره ازش وَر نميآد؛ دلمون چسبيده به دلِ شمآ و وَر نميآد!
يعنى مثلِ اسمآل آقآ كه پارسال پولِ دايى مجيد رو بالا كشيد، باهاش رفت تركيه و هيچوقت برنگشت...دلمون رو با دلبرى بردى تو بلآدِ خودت و هيچجوره برنميگردونى...خُب دِل بَرى!
#محیا_زند
@aevien 🌱
خودمم نميدونم چرا واسه اولين بار تو اين سه سال دلم خواست عكس خودمو بزارم سر آوين، و اصلا هم نميدونم چرا اين عكس رو...!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از خون جوانانِ وطن لاله دميده 🖤
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و هفتم
#محیا_زند
زمان و مکان بی معنا شد، نفهمیدم چطور خودمو از ماشین پرت کردم پایین و خودمو تو آغوش عامر جا دادم، نفهمیدم اصلا چطور عامر رو به امیرحافظ معرفی کردم، چطور باهاش خداحافظی کردم و چطور به آپارتمانم رفتیم، عامر اینجا بود و هیچ چیز از این مهم تر نبود!
چند ساعت بعد وقتی سرم رو پاهاش بود و عامر همینطور که موهامو با دستاش شونه میکرد و لالایی معروف عربیش رو برام میخوند بالاخره حس کردم تو این چندماهی که به ایران برگشتم بالاخره واقعا آرامش دارم.
قبل خواب یه پیام برای دکتر سراج فرستادم که فردا کمی دیرتر میام و بدون من بره!
اولین صبحی که عامر بعد از مدت ها پیشم بود رو میخواستم با خیال راحت و درست کردن صبحانه محبوبش شروع کنم.
عامر برای تعطیلات کریسمس اومده بود و قرار بود فقط یه هفته بمونه بخاطر همین وقت زیادی واسه چرخوندنش تو تهران نداشتم و بیشتر از هرچیز باید تو سروسامون دادن کارهای پروژه بهم کمک میکرد.
بخاطر همین تو برنامه ریزی یه هفته ای مون فقط اخرشبا وقت گشت رو گذاشته بودیم که اونم بخاطر اینکه مجبور بودیم صبح زود بیدار شیم خیلی امکان پذیر نبود.
@aevien
روز بعد با دوساعت تاخیری که بابتش کاملا به خودم حق میدادم رسیدیم کلینیک، تمام اعضا تیم قبل ما جمع شده بودن و منتظر ما بودن.
عامر رو بصورت کلی به همه معرفی کردم و بعد بصورت فردی و گفت و گو با اعضا آشنا شد.
با لبخند به عامر و حرف زدنش نگاه میکردم و تو دلم قربون صدقه اش میرفتم که یه پرونده گرفته شد جلوم، امیرحافظ بود، ازش گرفتم و تشکر کردم، بدون هیچ حرف اضافه ای سرتکون داد و رفت!
نمیدونستم من حساس شده بودم یا از دیشب تاحالا واقعا رفتارش سروسنگین شده بود!
از وقتی اومده بودیم رفتارش یجوری بود!
دیشب هم وقتی عامر رو بهش به عنوان دوست و همکارم تو لندن معرفی کردم قیافه اش اینطوری بود که واقعا؟ مطمئنی فقط دوست و همکار؟ همه دوست و همکار هات رو اینطوری سفت مثل بچه ای که چسبیده به عروسک مورد علاقه اش بغل میکنی؟ همه همکارهات شب رو تو آپارتمانت سپری میکنن؟
اما نهایتا فقط رسمی و مردانه با عامر دست داد و بهش خوش آمد گفت!
آنه منطقی آنالیز کرد که خب به هرحال اونم یه مرد ایرانیه و فامیله، هضم اینکه عامر شب پیشم مونده شاید براش راحت نبوده!
اما آیه دست به سینه غر زد که اصلا به اون چه ربطی داره؟ خودشو نخود آش من کرده!
البته رفتار امیرحافظ از روز دوم به حالت سابق برگشت و همون ماسک خونسردی همیشگیش اومد رو چهره اش!
تنها یکبار که که عامر موقع توضیح مسئله دستشو دور کمرم گذاشته بود امیرحافظ با خنده اما جدی به زبون مشترک بینمون یعنی انگلیسی بهش گفت که اینجا ایرانه و تو محل کار از این سوسول بازیا نداریم!
@aevien
روزهای بودن عامر مثل برق و باد میگذشت!
تو اون یه هفته تموم تماس های مرصاد رو بی جواب گذاشتم.
هربار که مرصاد زنگ میزد آیه خودش رو به در و دیوار میکوبید تا بره یه گوشه و جوابش رو بده اما آنه با اخم میشوندش سرجاش و نمیزاشت تکون بخوره.
همونقدر که پیش مرصاد من تماما آیه بودم، پیش عامر تمام آنه بودم.
و این وسط من، خود خودم بودم مه داشتم بین فشار آنه بودن یا آیه بودن له میشدم.
از این دونفر بودن تو تن یک نفره ام!
دلم میخواست با عامر حرف بزنم راجع بهش، راجع به این مرضی که این روزها بیشتر از همیشه داره اذیتم میکنه و من بیشتر از همیشه درموردش سکوت کردم و ماسک خونسردی زدم اما از درون دارم چنگ میندازم رو دیواره تن و روحم!
دلم میخواست به عامر بگم این روزها چقدر تو اوجِ سكوت دارم فرياد ميكشم و خسته ام، اونقدر خسته که خودم هم به روی خودم نمیارم وخامت اوضاع رو!
دلم میخواست بهش بگم که من از هیچکس کمک نخواستم و نمیخوام ولی کاش کسی بفهمه و بتونه دستم رو بکشه بیرون از این سرگیجه آیه یا آنه بودن!
ولی راجع بهش به مرصاد چیزی نگفتم، نمیخواستم سر همچین چیزی باهم بحث کنیم چون میدونستم که فایده نداره، اون رابطه عاطفی ای که بین عامر و آنه بود درمان رو از طرف عامر بی اثر میکرد!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و هفتم
#محیا_زند
زمان و مکان بی معنا شد، نفهمیدم چطور خودمو از ماشین پرت کردم پایین و خودمو تو آغوش عامر جا دادم، نفهمیدم اصلا چطور عامر رو به امیرحافظ معرفی کردم، چطور باهاش خداحافظی کردم و چطور به آپارتمانم رفتیم، عامر اینجا بود و هیچ چیز از این مهم تر نبود!
چند ساعت بعد وقتی سرم رو پاهاش بود و عامر همینطور که موهامو با دستاش شونه میکرد و لالایی معروف عربیش رو برام میخوند بالاخره حس کردم تو این چندماهی که به ایران برگشتم بالاخره واقعا آرامش دارم.
قبل خواب یه پیام برای دکتر سراج فرستادم که فردا کمی دیرتر میام و بدون من بره!
اولین صبحی که عامر بعد از مدت ها پیشم بود رو میخواستم با خیال راحت و درست کردن صبحانه محبوبش شروع کنم.
عامر برای تعطیلات کریسمس اومده بود و قرار بود فقط یه هفته بمونه بخاطر همین وقت زیادی واسه چرخوندنش تو تهران نداشتم و بیشتر از هرچیز باید تو سروسامون دادن کارهای پروژه بهم کمک میکرد.
بخاطر همین تو برنامه ریزی یه هفته ای مون فقط اخرشبا وقت گشت رو گذاشته بودیم که اونم بخاطر اینکه مجبور بودیم صبح زود بیدار شیم خیلی امکان پذیر نبود.
@aevien
روز بعد با دوساعت تاخیری که بابتش کاملا به خودم حق میدادم رسیدیم کلینیک، تمام اعضا تیم قبل ما جمع شده بودن و منتظر ما بودن.
عامر رو بصورت کلی به همه معرفی کردم و بعد بصورت فردی و گفت و گو با اعضا آشنا شد.
با لبخند به عامر و حرف زدنش نگاه میکردم و تو دلم قربون صدقه اش میرفتم که یه پرونده گرفته شد جلوم، امیرحافظ بود، ازش گرفتم و تشکر کردم، بدون هیچ حرف اضافه ای سرتکون داد و رفت!
نمیدونستم من حساس شده بودم یا از دیشب تاحالا واقعا رفتارش سروسنگین شده بود!
از وقتی اومده بودیم رفتارش یجوری بود!
دیشب هم وقتی عامر رو بهش به عنوان دوست و همکارم تو لندن معرفی کردم قیافه اش اینطوری بود که واقعا؟ مطمئنی فقط دوست و همکار؟ همه دوست و همکار هات رو اینطوری سفت مثل بچه ای که چسبیده به عروسک مورد علاقه اش بغل میکنی؟ همه همکارهات شب رو تو آپارتمانت سپری میکنن؟
اما نهایتا فقط رسمی و مردانه با عامر دست داد و بهش خوش آمد گفت!
آنه منطقی آنالیز کرد که خب به هرحال اونم یه مرد ایرانیه و فامیله، هضم اینکه عامر شب پیشم مونده شاید براش راحت نبوده!
اما آیه دست به سینه غر زد که اصلا به اون چه ربطی داره؟ خودشو نخود آش من کرده!
البته رفتار امیرحافظ از روز دوم به حالت سابق برگشت و همون ماسک خونسردی همیشگیش اومد رو چهره اش!
تنها یکبار که که عامر موقع توضیح مسئله دستشو دور کمرم گذاشته بود امیرحافظ با خنده اما جدی به زبون مشترک بینمون یعنی انگلیسی بهش گفت که اینجا ایرانه و تو محل کار از این سوسول بازیا نداریم!
@aevien
روزهای بودن عامر مثل برق و باد میگذشت!
تو اون یه هفته تموم تماس های مرصاد رو بی جواب گذاشتم.
هربار که مرصاد زنگ میزد آیه خودش رو به در و دیوار میکوبید تا بره یه گوشه و جوابش رو بده اما آنه با اخم میشوندش سرجاش و نمیزاشت تکون بخوره.
همونقدر که پیش مرصاد من تماما آیه بودم، پیش عامر تمام آنه بودم.
و این وسط من، خود خودم بودم مه داشتم بین فشار آنه بودن یا آیه بودن له میشدم.
از این دونفر بودن تو تن یک نفره ام!
دلم میخواست با عامر حرف بزنم راجع بهش، راجع به این مرضی که این روزها بیشتر از همیشه داره اذیتم میکنه و من بیشتر از همیشه درموردش سکوت کردم و ماسک خونسردی زدم اما از درون دارم چنگ میندازم رو دیواره تن و روحم!
دلم میخواست به عامر بگم این روزها چقدر تو اوجِ سكوت دارم فرياد ميكشم و خسته ام، اونقدر خسته که خودم هم به روی خودم نمیارم وخامت اوضاع رو!
دلم میخواست بهش بگم که من از هیچکس کمک نخواستم و نمیخوام ولی کاش کسی بفهمه و بتونه دستم رو بکشه بیرون از این سرگیجه آیه یا آنه بودن!
ولی راجع بهش به مرصاد چیزی نگفتم، نمیخواستم سر همچین چیزی باهم بحث کنیم چون میدونستم که فایده نداره، اون رابطه عاطفی ای که بین عامر و آنه بود درمان رو از طرف عامر بی اثر میکرد!
@aevien
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و هشتم
#محیا_زند
تو یه هفته بودن عامر چندجایی که بهش قول داده بودم از جمله بام و تجریش و ولیعصر رو وقت کردم فقط بهش نشون بدم و یکشب هم برای شام رفتیم کافه ناردین پیش بچه ها و گلاره تقریبا میخواست با ماهیتابه لهم کنه که چرا این شیخ جنتلمن رو زودتر رو نکرده بودم و خرم اگه باهاش ازدواج نکنم!
و من هربار که این رو گفت مطمنش کردم اصلا قرار نیست همچین اتفاقی بیافته و البته که توضیح ندادم چرا محاله این اتفاق بیافته!
جز من ، عامر و دکتر آلن کسی از این راز خبر نداشت!
نباید میداشت!
بلاخره روز رفتن عامر رسید!
ماتم گرفته بودم، باز بدون عامر باید چکار میکردم با این غربت چندساله همیشه همراهم بین آدما؟
امیرحافظ پیشنهاد داد که تو مراسم بدرقه عامر تو فرودگاه به رسم ادب باشه، اول میخواستم مخالفت کنم اما هم درست نبود هم دلم نمیخواست مسیر طولانی فرودگاه تا خونه رو توراه برگشت تنها سپری کنم، مصیبت رفتن عامر سنگین بود و نمیخواستم تنها موندنم بیشترش کنه!
موقع خداحافظی امیرحافظ سریع با عامر خداحافظی کرد و چند قدم رفت عقب تا من راحت با شیخ لوسم خداحافظی کنم و چقدر قدردان شعورش بابت این کارش شدم.
از عامر دل که نه، جان کندم.
قیافه هردومون مثل کسایی بود که بزور دارن عروسک محبوبشون رو ازشون میگیرن.
آخ شیخ... حیف، حیف که به خودم و دکتر آلن قول دادم و مجبورم به این جدایی!
بعد از اینکه عامر از دیدم محو شد با شونه های افتاده رفتم سمت امیرحافظ و خواستم که بریم.
آماده گریه بودم و آنه به سختی داشت گارد سرسخت بودنش رو حفظ میکرد.
انگار امیرحافظ فهمید که سکوتی که از فرودگاه تا حالا پیشه کرده بود رو شکست، جعبه دستمال کاغذی رو گذاشت رو پام و گفت: آدما حق دارن واسه رفتن کسی که براشون عزیزه گریه کنن، این نشونه ضعیف بودن نیست!
@aevien
انگار منتظر شنیدن همین بودم که یهو بغضم ترکید و هق هقم بلند شد.
و بعد صدای آهنگی که از ضبط پخش میشد رو برد بالا تا من راحت تر گریه کنم.
گریه ام که تموم شد صدای ضبط رو آوردم پایین و با صدای گرفتم ام ازش تشکر کردم.
+ تشکر لازم نیست، من فقط کاری که باید رو کردم، به هرحال دکتر اسد واسه شما آدم خیلی خاصی هستن!
کنایه میزد؟ بله این لحن پر از کنایه بود!
اما واقعیت هم بود.
_درسته، عامر برای من خیلی خیلی عزیزه، یجورایی تموم کس و کار من تو انگلیسه!
+ خیلی وقته میشناسینش؟
بازجوییش رو شروع کرده بودن آقای روانکاو؟
_ از سال اول دانشگاه.
+ پس فکر میکنم تو پیشرفت تحصیلی تون خیلی کمک کردن!
_بله همینطوره، اومدن عامر به زندگی من مثل معجزه بود، خیلی بیشتر از چیزی که بشه توضیح داد این آدم به من کمک کرده!
چیزی نگفت، فقط برای اولین بار تو تو اونشب مستقیم و طولانی نگاهم کرد و نگاهش اون حالت خونسرد همیشه رو نداشت!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و هشتم
#محیا_زند
تو یه هفته بودن عامر چندجایی که بهش قول داده بودم از جمله بام و تجریش و ولیعصر رو وقت کردم فقط بهش نشون بدم و یکشب هم برای شام رفتیم کافه ناردین پیش بچه ها و گلاره تقریبا میخواست با ماهیتابه لهم کنه که چرا این شیخ جنتلمن رو زودتر رو نکرده بودم و خرم اگه باهاش ازدواج نکنم!
و من هربار که این رو گفت مطمنش کردم اصلا قرار نیست همچین اتفاقی بیافته و البته که توضیح ندادم چرا محاله این اتفاق بیافته!
جز من ، عامر و دکتر آلن کسی از این راز خبر نداشت!
نباید میداشت!
بلاخره روز رفتن عامر رسید!
ماتم گرفته بودم، باز بدون عامر باید چکار میکردم با این غربت چندساله همیشه همراهم بین آدما؟
امیرحافظ پیشنهاد داد که تو مراسم بدرقه عامر تو فرودگاه به رسم ادب باشه، اول میخواستم مخالفت کنم اما هم درست نبود هم دلم نمیخواست مسیر طولانی فرودگاه تا خونه رو توراه برگشت تنها سپری کنم، مصیبت رفتن عامر سنگین بود و نمیخواستم تنها موندنم بیشترش کنه!
موقع خداحافظی امیرحافظ سریع با عامر خداحافظی کرد و چند قدم رفت عقب تا من راحت با شیخ لوسم خداحافظی کنم و چقدر قدردان شعورش بابت این کارش شدم.
از عامر دل که نه، جان کندم.
قیافه هردومون مثل کسایی بود که بزور دارن عروسک محبوبشون رو ازشون میگیرن.
آخ شیخ... حیف، حیف که به خودم و دکتر آلن قول دادم و مجبورم به این جدایی!
بعد از اینکه عامر از دیدم محو شد با شونه های افتاده رفتم سمت امیرحافظ و خواستم که بریم.
آماده گریه بودم و آنه به سختی داشت گارد سرسخت بودنش رو حفظ میکرد.
انگار امیرحافظ فهمید که سکوتی که از فرودگاه تا حالا پیشه کرده بود رو شکست، جعبه دستمال کاغذی رو گذاشت رو پام و گفت: آدما حق دارن واسه رفتن کسی که براشون عزیزه گریه کنن، این نشونه ضعیف بودن نیست!
@aevien
انگار منتظر شنیدن همین بودم که یهو بغضم ترکید و هق هقم بلند شد.
و بعد صدای آهنگی که از ضبط پخش میشد رو برد بالا تا من راحت تر گریه کنم.
گریه ام که تموم شد صدای ضبط رو آوردم پایین و با صدای گرفتم ام ازش تشکر کردم.
+ تشکر لازم نیست، من فقط کاری که باید رو کردم، به هرحال دکتر اسد واسه شما آدم خیلی خاصی هستن!
کنایه میزد؟ بله این لحن پر از کنایه بود!
اما واقعیت هم بود.
_درسته، عامر برای من خیلی خیلی عزیزه، یجورایی تموم کس و کار من تو انگلیسه!
+ خیلی وقته میشناسینش؟
بازجوییش رو شروع کرده بودن آقای روانکاو؟
_ از سال اول دانشگاه.
+ پس فکر میکنم تو پیشرفت تحصیلی تون خیلی کمک کردن!
_بله همینطوره، اومدن عامر به زندگی من مثل معجزه بود، خیلی بیشتر از چیزی که بشه توضیح داد این آدم به من کمک کرده!
چیزی نگفت، فقط برای اولین بار تو تو اونشب مستقیم و طولانی نگاهم کرد و نگاهش اون حالت خونسرد همیشه رو نداشت!
@aevien
أُريدك دائماً بِقُربی
إن وقع حُزن الأرض على كَتفی أميلُ إليک ...
میخواهم همیشه کنارم باشی
تا اگر اندوه زمین روی شانههایم افتاد
به سمتِ تو کج شوم ...
#زهرا_الحجاج
@aevien 🌱
إن وقع حُزن الأرض على كَتفی أميلُ إليک ...
میخواهم همیشه کنارم باشی
تا اگر اندوه زمین روی شانههایم افتاد
به سمتِ تو کج شوم ...
#زهرا_الحجاج
@aevien 🌱
دامن از دست من ای یار کشیدی ، چه توانم ؟
گلهای نیست اگر دامنِ اغیار گرفتم ...
#سيمين_بهبهانى
@aevien 🌱
گلهای نیست اگر دامنِ اغیار گرفتم ...
#سيمين_بهبهانى
@aevien 🌱
@aevien 🌱
هر روز غم تازه تری آمد و
نگذاشت دنبال غم کهنهی دیروز بگردیم!
ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم
ما آینه در آینه در آینه دردیم..
#امید_صباغ_نو
هر روز غم تازه تری آمد و
نگذاشت دنبال غم کهنهی دیروز بگردیم!
ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم
ما آینه در آینه در آینه دردیم..
#امید_صباغ_نو
