.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
@aevien

#آیه_حضورت
پارت چهل و پنجم
#محیا_زند
اونشب تو بام مثل رويا بود!
مثل يه فيلم شيرين كه هرلحظه منتظرى تموم شه!
اما واقعى بود، واقعى موند!
مرصاد حدودا ده الى چهارده روز يبار ميومد و به دريا سر ميزد و برميگشت و تو همين حين ما هم همديگرو به مناسبت هاىِ مختلف ميديديم ، گرچند هيچوقت مرصاد بروز نداد و من هم به روىِ خودم نياوردم اما ميدونستم كه دريا خبر نداره ديدار هامون!

و آنه هربار هوار ميشد سر آيه كه نكن بچه، انقدر خريت نكن! با مرصاد ميرى بيرون بدون اطلاع دريا كه چى؟ نكنه باورت شده فقط دوتا دوست قديمى ساده ايد؟
و هربار آيه تخس لباشو جمع ميكرد و جيغ ميكشيد ولم كن ، حال ارومم رو خراب نكن، حتى اگر دروغه و كاذب بازم خرابش نكن!

ميدونستم كه جنگ بين آيه و آنه هرلحظه داره بيشتر ميشه و اينجورى من مريض تر اما كارى از دستم برنميومد، نه راه فرار داشتم نه راه موندن، پس كله مو مثل كبك كردم زير برف و گذاشتم همينجوري پيش بره اين رابطه بيمار!
آنه كارهاى دانشگاه و تحقيقات رو ميكرد، با عامر ، دكتر سراج و بقيه حرف ميزد، خانواده رو ميديد اما نوبت به مرصاد كه ميرسيد اختيار با آيه بود!



براى شروع پروژه تحقيقاتيم مرتب با دكتر آلن و عامر در تماس بودم، اين اولين بار بود كه بدون حضور عامر و دكتر آلن قرار بود كارى رو شروع كنم و تفاوت محيط دانشگاه تهران با لندن هم برام كار رو سخت ميكرد، گرچند قرار بود جامعه امارى و تيم اصلي همينجا و از دانشگاه خودمون باشه ولى از كمك دكتر آلن و عامر نميشد چشم پوشى كرد.
هماهنگى هاى لازم با دانشكده خودمون و بچه هاى روانشناسى رو كرده بودم اما براى تكميل تيم به حداقل يك روانپزشك هم نياز بود.
معرفى نامه رو از آموزش دانشگاه گرفتم و راه افتادم سمت دانشکده روانپزشکی، میخواستم وارد دانشکده شم که شنیدن یه صدای اشنا متوقفم کرد، این صدا رو میشناختم!
راهمو کج کردم سمت صدا و امیرحافظ سراج رو‌ دیدم که مثل اکثر وقتای دیگه با یه تیپ نیمه رسمی که شامل شلوار جین، کت پاییزه اسپرت، پلیور و شالگردن میشد چند متر اونطرف تر با حدودا سی تا دانشجو رو چمن ها چهارزانو نشسته و براشون حرف میزنه.
کنجکاو کمی نزدیک تر شدم تا حرف هاشون رو واضح تر بشنوم و بعد از شنیدن قسمتی از حرف هاش متوجه شده داره یه مبحث درسی رو توضیح میده و احتمالا این کلاس درسشون بود که داشت اینجا برگزار میشد.
جالب این بود که این مرد گاهی ناخوداگاه با حرکات و سبک ضحبت و رفتارش منو شدیدا یاد دکتر آلن مینداخت، اکثر کلاس هاى دكتر آلن وقت هايى كه هوا بارونى نبود تو محوطه دانشكده يا حتى پارك هاى نزديك به كالج برگزار ميشد و كلاس هاش انقدر شيرين و جالب بود كه خيلى از دانشجوهاىِ رشته هاىِ ديگه رو هم جذب كلاس هاش ميكرد.

دكتر سراج انگار كه سنگينى نگاهى رو حس كرده باشه درحين صحبت به سمت من برگشت و به وضوح يكه خورد اما بعد از چند ثانيه سريعا همون قيافه خونسرد هميشگيش رو گرفت.
به دانشجوها چندلحظه استراحت داد و از جاش بلند شد و به سمت من اومد.
يدور ديگه تيپ نيمه رسميش رو از نظر گذروندم، فكر ميكردم اين تيپ هاش مختص بيرونه و تو دانشگاه مثل بقيه همكاراىِ آقا كت و شلوار رسمى ميپوشه، با اين تيپ متفاوت از بقيه استادها بايد كشته مرده زياد داشته باشه بين دانشجوهاى دختر!

رسيده بود بهم:
+ چه غافلگيرى اى، سلام خانم دكتر، از اينطرفا؟

_وقتتون بخير دكترسراج...
نامه تو دستم رو تو هوا تكون دادم و ادامه دادم:_ براىِ اين اومدم، يه نامه درخواست همكارى براىِ آموزش آوردم، داشتم ميرفتم داخل كه كلاس شمارو ديدم!

+ و ياد خاطرات كلاس هاى دكتر آلن افتاديد، درسته؟

لعنت خدا به شيطون، اين مرد ذهن ادم رو ميخونه؟
_ اوه خدا...شما از كجا ميدونيد؟

+ قبلا هم بهتون گفتم كه دكتر آلن رو دورادور ميشناسم، البته بيشتر كسايى كه تو اين حرفه هستن ايشون و نظريه ها و سبك هاى كارشون رو ميشناسن. شما خيلى خوش شانس بوديد كه دانشجوشون بودين!

_ بله، واقعا باعث افتخاره برام.

+ ميخواهيد مهمون امروز كلاس ما باشيد؟ قطعا شنيدن حرفاتون و بحث هاتون براىِ بچه ها جذابه.

_ چرا كه نه، حتما!

من رو به بچه ها معرفى كرد و بحث رو دوباره از سر گرفت و اختيار كلاس رو داد دست من.
تو همون زمان كوتاه متوجه شدم بچه ها چقدر اين مردى كه اصلا ازش خوشم نمياد رو دوست دارن و باهاش راحتن اما در عين حال احترام براش قائلن!
درست مثل دكتر آلن!

@aevien
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@aevien 🌱

خون می‌رود نهفته از این زخم اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
#هوشنگ_ابتهاج
صدبار پشت سرهم راجع بهش بخونيد #نيازمندى_ها
@aevien 🌱

گاهی کشم سری به گریبان خویشتن
از بس دلم ز تنگی دنیا گرفته است
#حزین_لاهیجی
بيا پر كن منو اِى خورشيد دلسرد...
.: آویـــــــــــــــــن :.
Alireza Daraj [BeepMusic.org] – Titraj Keshik Ghalb
من روزگار رو تار ميبينم؛
آرامشِ خواب و خيالم باش...
پرواز از اين ويرانه ممكن نيست؛
دستم بگير اى عشق، بالم باش...
@aevien

#آیه_حضورت
پارت چهل و ششم
#محیا_زند
روانپزشك پيشنهادى معاون آموزش دانشكده روانپزشكى كسى نبود جز اميرحافظ سراج!
منطقا هم همين بايد ميبود چون هم عضو هيئت مديره بودهم اشنا به روش كار من و دكتر آلن، البته فاميل بودنمون باهمديگه هم بى تاثير نبود.

تا دم ماشين همراهيم كرد و گفت:+ من كمى كار دارم تو دفترم بعدش اگر مايليد ناهار مهمون من باشيد تا در رابطه با چگونگى استارت پروژه و جزئيات صحبت كنيم.

آيه دلش ميخواست چشم غره بزنه و بگه لازم نكرده مرتيكه، با مرصاد قرار دارم، اما آنه گوشش رو كشيد كه هِى بچه اين اقا الان همكاره نه دكتر مرموز فاميل، كنترل كن خودتو.
جواب دادم: _ممنون از دعوتتون ، اما جايى كار دارم.

+ خيلى خب، اگر فردا كلاس نداريد پس موكولش ميكنيم به ناهار فردا.

_ مشكلى نيست، كلاس ها ديروز اخرين جلسه اين ترمم بود و ديگه تموم شد.

سرى تكون داد و گفت:+ فردا ميبينمتون پس، روز خوش.

سوار ماشين شدم و گفتم: _وقت بخير



روز بعد هين صرف ناهار راجع به چگونگى كار صحبت كرديم و اعضا تيم رو قطعى بستيم و قرار شد از هفته بعد رسمى كار رو شروع كنيم.
محل كار پروژه به پيشنهاد خود دكتر سراج كلينيكش بود كه خيلى براى انتخاب جامعه آمارى مون مفيد بود.
تموم مدتى كه راجع به كار حرف ميرديم اون دكتر سراج بود و من هم دكتر سراج، بدون هيچ پيشينه فاميلى، اون اميرحافظ سراج مرموز و از خودمتشكرى كه ميشناختم هين جلسه كارى مون استاد سراج بود كه منطق كاريش و سطح اطلاعاتش تحسين برانگيز بود.

شب قبل وقتى با يه كنفرانس تصويرى با تيم مون تو لندن صحبت كرده بودم و در مورد اميرحافظ سراج و سابقه كاريش توضيح داده بودم جيسون يكى از اعضا ابراز نگرانى كرده بود كه دكتر سراج هيچ سابقه پژوهشى نداره اما دكتر آلن مطمئنش كرد كه سابقه بيست ساله دكتر سراج تو كار درمان و كار عملى قطعا مفيده.


يك هفته گذشته بود، پروژه رو شروع كرده بوديم و چون كلاس من و دكترسراج بخاطر فرجه امتحانا تموم شده بود وقت كافى براى رسيدگى به پروژه داشتيم، از صبح تا نه ده شب تو كلينيك بوديم و جلسه هاى توجيحى و پيشنهادى داشتيم براى اعضا انتخاب شده كه از بين دانشجوهاى برتر همين حرفه بودن.
فشار كار خيلى زياد بود روم اما بشدت راضى بودم، چون هم كار موردعلاقه و عادتم بود هم و مهمتر اينكه باعث ميشد كمتر به مرصاد و فشار روانى اى كه اين رابطه مجهولى كه آيه باهاش شروع كرده بود فكر كنم.
از هفته قبل كه باهم رفته بوديم سينما و بعدش شام نديده بودمش و تلفنى باهم در تماس بوديم، تلفن هايى كه خداروشكر اين روزها بخاطر فشار كار كمتر شده بودند.

پنجشنبه شب بود، طبق معمول چند روز گذشته تا نه شب مونده بوديم كلينيك تا برسيم خونه نزديك هاىِ ده شده بود، چون مسيرمون با دكترسراج دقيقا يكى بود به پيشنهاد خودش قرار شده بود با يه ماشين بريم و بيايم و به پيشنهاد من يك روز درميون نوبت يكيمون بود كه ماشين بياره و از اونجايى كه بقول خودش تو تعارف مثل انگليسي ها رك بود خيلى راحت قبول كرد.

اونروز نوبت ماشين من بود، جلوىِ در پاركينگ توقف كردم تا كركره برقى بره بالا، خواستم ماشين رو حركت بدم كه با ديدن عامر جلوىِ درخونه سكته رو كامل و ناقص رد كردم.
اول فكر كردم بخاطر خستگى كار توهم زدم اما وقتى چند قدم به سمت ماشين برداشت و دستاشو باز كرد باورم شد كه واقعيته.
شيخِ لوسم، شيخِ كوهم واقعا اينجا بود.


@aevien
@aevien

ميگم دلبر
مآ گريز زِ طُـ نميتوآنيم
يعنى اصلا زور تو دست و پامون نيست واسه فرآر كردن از دوست داشتن شمآ!
يعنى همونجورى كه آدآمس ميچسبه به لبآس و ديگه هيچ جوره ازش وَر نميآد؛ دلمون چسبيده به دلِ شمآ و وَر نميآد!
يعنى مثلِ اسمآل آقآ كه پارسال پولِ دايى مجيد رو بالا كشيد، باهاش رفت تركيه و هيچوقت برنگشت...دلمون رو با دلبرى بردى تو بلآدِ خودت و هيچجوره برنميگردونى...خُب دِل بَرى!
#محیا_زند

@aevien 🌱
@aevien 🌱

مرا ببخش
که اینگونه دلتنگ
به تو می اندیشم...
#حمید_رها
خودمم نميدونم چرا واسه اولين بار تو اين سه سال دلم خواست عكس خودمو بزارم سر آوين، و اصلا هم نميدونم چرا اين عكس رو...!
Audio
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
🖤

@aevien
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از خون جوانانِ وطن لاله دميده 🖤
@aevien


#آیه_حضورت
پارت چهل و هفتم
#محیا_زند
زمان و مکان بی معنا شد، نفهمیدم چطور خودمو از ماشین پرت کردم پایین و خودمو تو آغوش عامر جا دادم، نفهمیدم اصلا چطور عامر رو به امیرحافظ معرفی کردم، چطور باهاش خداحافظی کردم و چطور به آپارتمانم رفتیم، عامر اینجا بود و هیچ چیز از این مهم تر نبود!
چند ساعت بعد وقتی سرم رو پاهاش بود و عامر همینطور که موهامو با دستاش شونه می‌کرد و لالایی معروف عربیش رو برام میخوند بالاخره حس کردم تو این چندماهی که به ایران برگشتم بالاخره واقعا آرامش دارم.
قبل خواب یه پیام برای دکتر سراج فرستادم که فردا کمی دیرتر میام و بدون من بره!
اولین صبحی که عامر بعد از مدت ها پیشم بود رو میخواستم با خیال راحت و درست کردن صبحانه محبوبش شروع کنم.
عامر برای تعطیلات کریسمس اومده بود و قرار بود فقط یه هفته بمونه بخاطر همین وقت زیادی واسه چرخوندنش تو تهران نداشتم و بیشتر از هرچیز باید تو سروسامون دادن کارهای پروژه بهم کمک می‌کرد.
بخاطر همین تو برنامه ریزی یه هفته ای مون فقط اخرشبا وقت گشت رو گذاشته بودیم که اونم بخاطر اینکه مجبور بودیم صبح زود بیدار شیم خیلی امکان پذیر نبود.

@aevien
روز بعد با دوساعت تاخیری که بابتش کاملا به خودم حق میدادم رسیدیم کلینیک، تمام اعضا تیم قبل ما جمع شده بودن و منتظر ما بودن.
عامر رو بصورت کلی به همه معرفی کردم و بعد بصورت فردی و گفت و گو با اعضا آشنا شد.
با لبخند به عامر و حرف زدنش نگاه میکردم و تو دلم قربون صدقه اش میرفتم که یه پرونده گرفته شد جلوم، امیرحافظ بود، ازش گرفتم و تشکر کردم، بدون هیچ حرف اضافه ای سرتکون داد و رفت!

نمیدونستم من حساس شده بودم یا از دیشب تاحالا واقعا رفتارش سروسنگین شده بود!
از وقتی اومده بودیم رفتارش یجوری بود!
دیشب هم وقتی عامر رو بهش به عنوان دوست و همکارم تو لندن معرفی کردم قیافه اش اینطوری بود که واقعا؟ مطمئنی فقط دوست و همکار؟ همه دوست و همکار هات رو اینطوری سفت مثل بچه ای که چسبیده به عروسک مورد علاقه اش بغل میکنی؟ همه همکارهات شب رو تو آپارتمانت سپری می‌کنن؟
اما نهایتا فقط رسمی و مردانه با عامر دست داد و بهش خوش آمد گفت!
آنه منطقی آنالیز کرد که خب به هرحال اونم یه مرد ایرانیه و فامیله، هضم اینکه عامر شب پیشم مونده شاید براش راحت نبوده!
اما آیه دست به سینه غر زد که اصلا به اون چه ربطی داره؟ خودشو نخود آش من کرده!

البته رفتار امیرحافظ از روز دوم به حالت سابق برگشت و همون ماسک خونسردی همیشگیش اومد رو چهره اش!
تنها یکبار که که عامر موقع توضیح مسئله دستشو دور کمرم گذاشته بود امیرحافظ با خنده اما جدی به زبون مشترک بینمون یعنی انگلیسی بهش گفت که اینجا ایرانه و تو محل کار از این سوسول بازیا نداریم!

@aevien

روزهای بودن عامر مثل برق و باد میگذشت!
تو اون یه هفته تموم تماس های مرصاد رو بی جواب گذاشتم.
هربار که مرصاد زنگ میزد آیه خودش رو به در و دیوار میکوبید تا بره یه گوشه و جوابش رو بده اما آنه با اخم میشوندش سرجاش و نمیزاشت تکون بخوره.
همونقدر که پیش مرصاد من تماما آیه بودم، پیش عامر تمام آنه بودم.
و این وسط من، خود خودم بودم مه داشتم بین فشار آنه بودن یا آیه بودن له میشدم.
از این دونفر بودن تو تن یک نفره ام!
دلم میخواست با عامر حرف بزنم راجع بهش، راجع به این مرضی که این روزها بیشتر از همیشه داره اذیتم میکنه و من بیشتر از همیشه درموردش سکوت کردم و ماسک خونسردی زدم اما از درون دارم چنگ میندازم رو دیواره تن و روحم!
دلم میخواست به عامر بگم این روزها چقدر تو اوجِ سكوت دارم فرياد ميكشم و خسته ام، اونقدر خسته که خودم هم به روی خودم نمیارم وخامت اوضاع رو!
دلم میخواست بهش بگم که من از هیچکس کمک نخواستم و نمیخوام ولی کاش کسی بفهمه و بتونه دستم رو بکشه بیرون از این سرگیجه آیه یا آنه بودن!
ولی راجع بهش به مرصاد چیزی نگفتم، نمیخواستم سر همچین چیزی باهم بحث کنیم چون میدونستم که فایده نداره، اون رابطه عاطفی ای که بین عامر و آنه بود درمان رو از طرف عامر بی اثر می‌کرد!

@aevien