@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و چهارم
#محیا_زند
زودتر از مرصاد به خودم اومدم و رومو گرفتم از چشم هاى آشنا و غريبش، اما زمزمه شو شنيدم كه گفت:+ من بايد باهات حرف ميزدم آيه، بايد معذرت خواهى ميكردم بخاطر همين خواستم امشب ببينمت.
دوباره به سمتش برگشتم، تا حالاتش موقع حرف زدن رو بتونم آناليز كنم.
ادامه داد:+ اول اينكه معذرت ميخوام اگر اونشب تو خونه ما اذيت شدى و خب اره، دريا يكم زياده روى كرد اما اونم يجورايى حق داره، ميدونى؟ مقصر تمام ماجرا شايد منم!
آيه دلش مچاله شد از اينكه مرصاد طرف دريا رو ميگرفت و ازش دفاع ميكرد، آنه اما بهش چشم غره زد كه خب زنشه، بايدم طرفشو بگيره تو زياد توقع دارى آيه خانم!
آيه اما حق رو تماما به خودش ميداد و دريا رو مقصر ميدونست، درياىِ دزد رو!
+مقصر منم دخترعمو، چه الان چه چندسال پيش! آيه من واقعا بابت گذشته ازت معذرت ميخوام...
براىِ ادامه دادن حرفش كمى به سمتم متمايل شد و نفس من بيشتر تو سينه حبس!
+ جوون بودم آيه، احمق بودم، باد جوونى كلمه مو پر كرده بود ... خيلى در حقت بد كردم، ميخوام جبران كنم، ميخوام ببخشيم...
آنه خواست هولش بده به سمت عقب و سرش فرياد بكشه لعنتى تو اصلا دقيقا ميدونى با من چكار كردى كه بخاطرش معذرت ميخواى؟ روحِ مريضِ من رو ميتونى درمان كنى؟ زخم هاىِ كهنه منو ميتونى شفا بدى؟
نه... نميتونست!
زخمِ من از در به درى و غربت گذشته انقدر عميق و دره شده بود كه حتى شك داشتم خدا هم بتونه خوبش كنه!
من دكتر آيه سراج فارغ التحصيل كالج لندن بودم، دست راست دكتر ژانت آلن يكى از معروف ترين روانشناس هاىِ جهان اما تمومِ اين ها، تمومِ اين موفقيت ها و حتى بودن عامر تو زندگيم نتونسته بود عقده من رو از گذشته درمان كنه!
عقده اى كه زخمش اقيانوس اقيانوس در من عمق داشت!
آنه خواست بگه، خواست اعتراض كنه اما آيه نزاشت، آيه بى رمق از آنه خواهش اينبارهم سكوت كنه، نه بخاطر عشقش به مرصاد بخاطر اينكه انقدر خسته بود كه نميخواست همين ارامش كاذب چندساعته هم خراب بشه!
مرصاد كه سكوتم رو طولانى ديد دوباره پرسيد:+ ميبخشيم آيه؟!
آيه عميق و آرومش تا عمقِ جانِ آيه بى رمق رسوخ كرد...!
_ فراموش ميكنم پسرعمو، من هيچوقت نتونستم بدى آدمارو ببخشم، به جاش ميكنم...!
+ همينم براىِ من عاليه، ممنونم ازت آيه... يه چيز ديگه هم ميخوام!
آيه لبخندى ناخوداگاه به قيافه تخس شده اش كه شبيه بچگى هاش شده بود زد و گفت:_ميشنوم، بگو
مرصاد لبخند تلخى زد
+ ناسلامتى ما همبازى بچگى هاىِ هم بوديم، رفيق شيش هم... ميدونم شايد خواسته زيادى باشه ولى خب بيشتر باهم وقت بگذرونيم، مثل دوتا دوست قديمى، هوم؟!
آنه باز خواست مداخله كنه و بگه دو دقيقه بهت خنديدم پسرخاله شدى؟ پاتو از گليمت دراز تر نكن شوهر دريا!
اما باز آيه چهارده ساله خودشو انداخت جلو و مهلت مداخله به آنه نداد.
_ اگه وقتم آزاد باشه و درگير كار نباشم ميتونم وقتمو بزارم.
مرصاد دستاشو زد بهم و گفت عاليه!
و اينبار حتى آنه هم اعتراف كرد نگاه امشب مرصاد چقدر شبيه بچگى هاست...!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و چهارم
#محیا_زند
زودتر از مرصاد به خودم اومدم و رومو گرفتم از چشم هاى آشنا و غريبش، اما زمزمه شو شنيدم كه گفت:+ من بايد باهات حرف ميزدم آيه، بايد معذرت خواهى ميكردم بخاطر همين خواستم امشب ببينمت.
دوباره به سمتش برگشتم، تا حالاتش موقع حرف زدن رو بتونم آناليز كنم.
ادامه داد:+ اول اينكه معذرت ميخوام اگر اونشب تو خونه ما اذيت شدى و خب اره، دريا يكم زياده روى كرد اما اونم يجورايى حق داره، ميدونى؟ مقصر تمام ماجرا شايد منم!
آيه دلش مچاله شد از اينكه مرصاد طرف دريا رو ميگرفت و ازش دفاع ميكرد، آنه اما بهش چشم غره زد كه خب زنشه، بايدم طرفشو بگيره تو زياد توقع دارى آيه خانم!
آيه اما حق رو تماما به خودش ميداد و دريا رو مقصر ميدونست، درياىِ دزد رو!
+مقصر منم دخترعمو، چه الان چه چندسال پيش! آيه من واقعا بابت گذشته ازت معذرت ميخوام...
براىِ ادامه دادن حرفش كمى به سمتم متمايل شد و نفس من بيشتر تو سينه حبس!
+ جوون بودم آيه، احمق بودم، باد جوونى كلمه مو پر كرده بود ... خيلى در حقت بد كردم، ميخوام جبران كنم، ميخوام ببخشيم...
آنه خواست هولش بده به سمت عقب و سرش فرياد بكشه لعنتى تو اصلا دقيقا ميدونى با من چكار كردى كه بخاطرش معذرت ميخواى؟ روحِ مريضِ من رو ميتونى درمان كنى؟ زخم هاىِ كهنه منو ميتونى شفا بدى؟
نه... نميتونست!
زخمِ من از در به درى و غربت گذشته انقدر عميق و دره شده بود كه حتى شك داشتم خدا هم بتونه خوبش كنه!
من دكتر آيه سراج فارغ التحصيل كالج لندن بودم، دست راست دكتر ژانت آلن يكى از معروف ترين روانشناس هاىِ جهان اما تمومِ اين ها، تمومِ اين موفقيت ها و حتى بودن عامر تو زندگيم نتونسته بود عقده من رو از گذشته درمان كنه!
عقده اى كه زخمش اقيانوس اقيانوس در من عمق داشت!
آنه خواست بگه، خواست اعتراض كنه اما آيه نزاشت، آيه بى رمق از آنه خواهش اينبارهم سكوت كنه، نه بخاطر عشقش به مرصاد بخاطر اينكه انقدر خسته بود كه نميخواست همين ارامش كاذب چندساعته هم خراب بشه!
مرصاد كه سكوتم رو طولانى ديد دوباره پرسيد:+ ميبخشيم آيه؟!
آيه عميق و آرومش تا عمقِ جانِ آيه بى رمق رسوخ كرد...!
_ فراموش ميكنم پسرعمو، من هيچوقت نتونستم بدى آدمارو ببخشم، به جاش ميكنم...!
+ همينم براىِ من عاليه، ممنونم ازت آيه... يه چيز ديگه هم ميخوام!
آيه لبخندى ناخوداگاه به قيافه تخس شده اش كه شبيه بچگى هاش شده بود زد و گفت:_ميشنوم، بگو
مرصاد لبخند تلخى زد
+ ناسلامتى ما همبازى بچگى هاىِ هم بوديم، رفيق شيش هم... ميدونم شايد خواسته زيادى باشه ولى خب بيشتر باهم وقت بگذرونيم، مثل دوتا دوست قديمى، هوم؟!
آنه باز خواست مداخله كنه و بگه دو دقيقه بهت خنديدم پسرخاله شدى؟ پاتو از گليمت دراز تر نكن شوهر دريا!
اما باز آيه چهارده ساله خودشو انداخت جلو و مهلت مداخله به آنه نداد.
_ اگه وقتم آزاد باشه و درگير كار نباشم ميتونم وقتمو بزارم.
مرصاد دستاشو زد بهم و گفت عاليه!
و اينبار حتى آنه هم اعتراف كرد نگاه امشب مرصاد چقدر شبيه بچگى هاست...!
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Voice message
آوين پارسال اينموقع!
همون وويس معروف...
همون وويس معروف...
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و پنجم
#محیا_زند
اونشب تو بام مثل رويا بود!
مثل يه فيلم شيرين كه هرلحظه منتظرى تموم شه!
اما واقعى بود، واقعى موند!
مرصاد حدودا ده الى چهارده روز يبار ميومد و به دريا سر ميزد و برميگشت و تو همين حين ما هم همديگرو به مناسبت هاىِ مختلف ميديديم ، گرچند هيچوقت مرصاد بروز نداد و من هم به روىِ خودم نياوردم اما ميدونستم كه دريا خبر نداره ديدار هامون!
و آنه هربار هوار ميشد سر آيه كه نكن بچه، انقدر خريت نكن! با مرصاد ميرى بيرون بدون اطلاع دريا كه چى؟ نكنه باورت شده فقط دوتا دوست قديمى ساده ايد؟
و هربار آيه تخس لباشو جمع ميكرد و جيغ ميكشيد ولم كن ، حال ارومم رو خراب نكن، حتى اگر دروغه و كاذب بازم خرابش نكن!
ميدونستم كه جنگ بين آيه و آنه هرلحظه داره بيشتر ميشه و اينجورى من مريض تر اما كارى از دستم برنميومد، نه راه فرار داشتم نه راه موندن، پس كله مو مثل كبك كردم زير برف و گذاشتم همينجوري پيش بره اين رابطه بيمار!
آنه كارهاى دانشگاه و تحقيقات رو ميكرد، با عامر ، دكتر سراج و بقيه حرف ميزد، خانواده رو ميديد اما نوبت به مرصاد كه ميرسيد اختيار با آيه بود!
براى شروع پروژه تحقيقاتيم مرتب با دكتر آلن و عامر در تماس بودم، اين اولين بار بود كه بدون حضور عامر و دكتر آلن قرار بود كارى رو شروع كنم و تفاوت محيط دانشگاه تهران با لندن هم برام كار رو سخت ميكرد، گرچند قرار بود جامعه امارى و تيم اصلي همينجا و از دانشگاه خودمون باشه ولى از كمك دكتر آلن و عامر نميشد چشم پوشى كرد.
هماهنگى هاى لازم با دانشكده خودمون و بچه هاى روانشناسى رو كرده بودم اما براى تكميل تيم به حداقل يك روانپزشك هم نياز بود.
معرفى نامه رو از آموزش دانشگاه گرفتم و راه افتادم سمت دانشکده روانپزشکی، میخواستم وارد دانشکده شم که شنیدن یه صدای اشنا متوقفم کرد، این صدا رو میشناختم!
راهمو کج کردم سمت صدا و امیرحافظ سراج رو دیدم که مثل اکثر وقتای دیگه با یه تیپ نیمه رسمی که شامل شلوار جین، کت پاییزه اسپرت، پلیور و شالگردن میشد چند متر اونطرف تر با حدودا سی تا دانشجو رو چمن ها چهارزانو نشسته و براشون حرف میزنه.
کنجکاو کمی نزدیک تر شدم تا حرف هاشون رو واضح تر بشنوم و بعد از شنیدن قسمتی از حرف هاش متوجه شده داره یه مبحث درسی رو توضیح میده و احتمالا این کلاس درسشون بود که داشت اینجا برگزار میشد.
جالب این بود که این مرد گاهی ناخوداگاه با حرکات و سبک ضحبت و رفتارش منو شدیدا یاد دکتر آلن مینداخت، اکثر کلاس هاى دكتر آلن وقت هايى كه هوا بارونى نبود تو محوطه دانشكده يا حتى پارك هاى نزديك به كالج برگزار ميشد و كلاس هاش انقدر شيرين و جالب بود كه خيلى از دانشجوهاىِ رشته هاىِ ديگه رو هم جذب كلاس هاش ميكرد.
دكتر سراج انگار كه سنگينى نگاهى رو حس كرده باشه درحين صحبت به سمت من برگشت و به وضوح يكه خورد اما بعد از چند ثانيه سريعا همون قيافه خونسرد هميشگيش رو گرفت.
به دانشجوها چندلحظه استراحت داد و از جاش بلند شد و به سمت من اومد.
يدور ديگه تيپ نيمه رسميش رو از نظر گذروندم، فكر ميكردم اين تيپ هاش مختص بيرونه و تو دانشگاه مثل بقيه همكاراىِ آقا كت و شلوار رسمى ميپوشه، با اين تيپ متفاوت از بقيه استادها بايد كشته مرده زياد داشته باشه بين دانشجوهاى دختر!
رسيده بود بهم:
+ چه غافلگيرى اى، سلام خانم دكتر، از اينطرفا؟
_وقتتون بخير دكترسراج...
نامه تو دستم رو تو هوا تكون دادم و ادامه دادم:_ براىِ اين اومدم، يه نامه درخواست همكارى براىِ آموزش آوردم، داشتم ميرفتم داخل كه كلاس شمارو ديدم!
+ و ياد خاطرات كلاس هاى دكتر آلن افتاديد، درسته؟
لعنت خدا به شيطون، اين مرد ذهن ادم رو ميخونه؟
_ اوه خدا...شما از كجا ميدونيد؟
+ قبلا هم بهتون گفتم كه دكتر آلن رو دورادور ميشناسم، البته بيشتر كسايى كه تو اين حرفه هستن ايشون و نظريه ها و سبك هاى كارشون رو ميشناسن. شما خيلى خوش شانس بوديد كه دانشجوشون بودين!
_ بله، واقعا باعث افتخاره برام.
+ ميخواهيد مهمون امروز كلاس ما باشيد؟ قطعا شنيدن حرفاتون و بحث هاتون براىِ بچه ها جذابه.
_ چرا كه نه، حتما!
من رو به بچه ها معرفى كرد و بحث رو دوباره از سر گرفت و اختيار كلاس رو داد دست من.
تو همون زمان كوتاه متوجه شدم بچه ها چقدر اين مردى كه اصلا ازش خوشم نمياد رو دوست دارن و باهاش راحتن اما در عين حال احترام براش قائلن!
درست مثل دكتر آلن!
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و پنجم
#محیا_زند
اونشب تو بام مثل رويا بود!
مثل يه فيلم شيرين كه هرلحظه منتظرى تموم شه!
اما واقعى بود، واقعى موند!
مرصاد حدودا ده الى چهارده روز يبار ميومد و به دريا سر ميزد و برميگشت و تو همين حين ما هم همديگرو به مناسبت هاىِ مختلف ميديديم ، گرچند هيچوقت مرصاد بروز نداد و من هم به روىِ خودم نياوردم اما ميدونستم كه دريا خبر نداره ديدار هامون!
و آنه هربار هوار ميشد سر آيه كه نكن بچه، انقدر خريت نكن! با مرصاد ميرى بيرون بدون اطلاع دريا كه چى؟ نكنه باورت شده فقط دوتا دوست قديمى ساده ايد؟
و هربار آيه تخس لباشو جمع ميكرد و جيغ ميكشيد ولم كن ، حال ارومم رو خراب نكن، حتى اگر دروغه و كاذب بازم خرابش نكن!
ميدونستم كه جنگ بين آيه و آنه هرلحظه داره بيشتر ميشه و اينجورى من مريض تر اما كارى از دستم برنميومد، نه راه فرار داشتم نه راه موندن، پس كله مو مثل كبك كردم زير برف و گذاشتم همينجوري پيش بره اين رابطه بيمار!
آنه كارهاى دانشگاه و تحقيقات رو ميكرد، با عامر ، دكتر سراج و بقيه حرف ميزد، خانواده رو ميديد اما نوبت به مرصاد كه ميرسيد اختيار با آيه بود!
براى شروع پروژه تحقيقاتيم مرتب با دكتر آلن و عامر در تماس بودم، اين اولين بار بود كه بدون حضور عامر و دكتر آلن قرار بود كارى رو شروع كنم و تفاوت محيط دانشگاه تهران با لندن هم برام كار رو سخت ميكرد، گرچند قرار بود جامعه امارى و تيم اصلي همينجا و از دانشگاه خودمون باشه ولى از كمك دكتر آلن و عامر نميشد چشم پوشى كرد.
هماهنگى هاى لازم با دانشكده خودمون و بچه هاى روانشناسى رو كرده بودم اما براى تكميل تيم به حداقل يك روانپزشك هم نياز بود.
معرفى نامه رو از آموزش دانشگاه گرفتم و راه افتادم سمت دانشکده روانپزشکی، میخواستم وارد دانشکده شم که شنیدن یه صدای اشنا متوقفم کرد، این صدا رو میشناختم!
راهمو کج کردم سمت صدا و امیرحافظ سراج رو دیدم که مثل اکثر وقتای دیگه با یه تیپ نیمه رسمی که شامل شلوار جین، کت پاییزه اسپرت، پلیور و شالگردن میشد چند متر اونطرف تر با حدودا سی تا دانشجو رو چمن ها چهارزانو نشسته و براشون حرف میزنه.
کنجکاو کمی نزدیک تر شدم تا حرف هاشون رو واضح تر بشنوم و بعد از شنیدن قسمتی از حرف هاش متوجه شده داره یه مبحث درسی رو توضیح میده و احتمالا این کلاس درسشون بود که داشت اینجا برگزار میشد.
جالب این بود که این مرد گاهی ناخوداگاه با حرکات و سبک ضحبت و رفتارش منو شدیدا یاد دکتر آلن مینداخت، اکثر کلاس هاى دكتر آلن وقت هايى كه هوا بارونى نبود تو محوطه دانشكده يا حتى پارك هاى نزديك به كالج برگزار ميشد و كلاس هاش انقدر شيرين و جالب بود كه خيلى از دانشجوهاىِ رشته هاىِ ديگه رو هم جذب كلاس هاش ميكرد.
دكتر سراج انگار كه سنگينى نگاهى رو حس كرده باشه درحين صحبت به سمت من برگشت و به وضوح يكه خورد اما بعد از چند ثانيه سريعا همون قيافه خونسرد هميشگيش رو گرفت.
به دانشجوها چندلحظه استراحت داد و از جاش بلند شد و به سمت من اومد.
يدور ديگه تيپ نيمه رسميش رو از نظر گذروندم، فكر ميكردم اين تيپ هاش مختص بيرونه و تو دانشگاه مثل بقيه همكاراىِ آقا كت و شلوار رسمى ميپوشه، با اين تيپ متفاوت از بقيه استادها بايد كشته مرده زياد داشته باشه بين دانشجوهاى دختر!
رسيده بود بهم:
+ چه غافلگيرى اى، سلام خانم دكتر، از اينطرفا؟
_وقتتون بخير دكترسراج...
نامه تو دستم رو تو هوا تكون دادم و ادامه دادم:_ براىِ اين اومدم، يه نامه درخواست همكارى براىِ آموزش آوردم، داشتم ميرفتم داخل كه كلاس شمارو ديدم!
+ و ياد خاطرات كلاس هاى دكتر آلن افتاديد، درسته؟
لعنت خدا به شيطون، اين مرد ذهن ادم رو ميخونه؟
_ اوه خدا...شما از كجا ميدونيد؟
+ قبلا هم بهتون گفتم كه دكتر آلن رو دورادور ميشناسم، البته بيشتر كسايى كه تو اين حرفه هستن ايشون و نظريه ها و سبك هاى كارشون رو ميشناسن. شما خيلى خوش شانس بوديد كه دانشجوشون بودين!
_ بله، واقعا باعث افتخاره برام.
+ ميخواهيد مهمون امروز كلاس ما باشيد؟ قطعا شنيدن حرفاتون و بحث هاتون براىِ بچه ها جذابه.
_ چرا كه نه، حتما!
من رو به بچه ها معرفى كرد و بحث رو دوباره از سر گرفت و اختيار كلاس رو داد دست من.
تو همون زمان كوتاه متوجه شدم بچه ها چقدر اين مردى كه اصلا ازش خوشم نمياد رو دوست دارن و باهاش راحتن اما در عين حال احترام براش قائلن!
درست مثل دكتر آلن!
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Gafur – 💙 Луна
يكى از قشنگترين روسى هاست 💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
Alireza Daraj [BeepMusic.org] – Titraj Keshik Ghalb
من روزگار رو تار ميبينم؛
آرامشِ خواب و خيالم باش...
پرواز از اين ويرانه ممكن نيست؛
دستم بگير اى عشق، بالم باش...
آرامشِ خواب و خيالم باش...
پرواز از اين ويرانه ممكن نيست؛
دستم بگير اى عشق، بالم باش...
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و ششم
#محیا_زند
روانپزشك پيشنهادى معاون آموزش دانشكده روانپزشكى كسى نبود جز اميرحافظ سراج!
منطقا هم همين بايد ميبود چون هم عضو هيئت مديره بودهم اشنا به روش كار من و دكتر آلن، البته فاميل بودنمون باهمديگه هم بى تاثير نبود.
تا دم ماشين همراهيم كرد و گفت:+ من كمى كار دارم تو دفترم بعدش اگر مايليد ناهار مهمون من باشيد تا در رابطه با چگونگى استارت پروژه و جزئيات صحبت كنيم.
آيه دلش ميخواست چشم غره بزنه و بگه لازم نكرده مرتيكه، با مرصاد قرار دارم، اما آنه گوشش رو كشيد كه هِى بچه اين اقا الان همكاره نه دكتر مرموز فاميل، كنترل كن خودتو.
جواب دادم: _ممنون از دعوتتون ، اما جايى كار دارم.
+ خيلى خب، اگر فردا كلاس نداريد پس موكولش ميكنيم به ناهار فردا.
_ مشكلى نيست، كلاس ها ديروز اخرين جلسه اين ترمم بود و ديگه تموم شد.
سرى تكون داد و گفت:+ فردا ميبينمتون پس، روز خوش.
سوار ماشين شدم و گفتم: _وقت بخير
روز بعد هين صرف ناهار راجع به چگونگى كار صحبت كرديم و اعضا تيم رو قطعى بستيم و قرار شد از هفته بعد رسمى كار رو شروع كنيم.
محل كار پروژه به پيشنهاد خود دكتر سراج كلينيكش بود كه خيلى براى انتخاب جامعه آمارى مون مفيد بود.
تموم مدتى كه راجع به كار حرف ميرديم اون دكتر سراج بود و من هم دكتر سراج، بدون هيچ پيشينه فاميلى، اون اميرحافظ سراج مرموز و از خودمتشكرى كه ميشناختم هين جلسه كارى مون استاد سراج بود كه منطق كاريش و سطح اطلاعاتش تحسين برانگيز بود.
شب قبل وقتى با يه كنفرانس تصويرى با تيم مون تو لندن صحبت كرده بودم و در مورد اميرحافظ سراج و سابقه كاريش توضيح داده بودم جيسون يكى از اعضا ابراز نگرانى كرده بود كه دكتر سراج هيچ سابقه پژوهشى نداره اما دكتر آلن مطمئنش كرد كه سابقه بيست ساله دكتر سراج تو كار درمان و كار عملى قطعا مفيده.
يك هفته گذشته بود، پروژه رو شروع كرده بوديم و چون كلاس من و دكترسراج بخاطر فرجه امتحانا تموم شده بود وقت كافى براى رسيدگى به پروژه داشتيم، از صبح تا نه ده شب تو كلينيك بوديم و جلسه هاى توجيحى و پيشنهادى داشتيم براى اعضا انتخاب شده كه از بين دانشجوهاى برتر همين حرفه بودن.
فشار كار خيلى زياد بود روم اما بشدت راضى بودم، چون هم كار موردعلاقه و عادتم بود هم و مهمتر اينكه باعث ميشد كمتر به مرصاد و فشار روانى اى كه اين رابطه مجهولى كه آيه باهاش شروع كرده بود فكر كنم.
از هفته قبل كه باهم رفته بوديم سينما و بعدش شام نديده بودمش و تلفنى باهم در تماس بوديم، تلفن هايى كه خداروشكر اين روزها بخاطر فشار كار كمتر شده بودند.
پنجشنبه شب بود، طبق معمول چند روز گذشته تا نه شب مونده بوديم كلينيك تا برسيم خونه نزديك هاىِ ده شده بود، چون مسيرمون با دكترسراج دقيقا يكى بود به پيشنهاد خودش قرار شده بود با يه ماشين بريم و بيايم و به پيشنهاد من يك روز درميون نوبت يكيمون بود كه ماشين بياره و از اونجايى كه بقول خودش تو تعارف مثل انگليسي ها رك بود خيلى راحت قبول كرد.
اونروز نوبت ماشين من بود، جلوىِ در پاركينگ توقف كردم تا كركره برقى بره بالا، خواستم ماشين رو حركت بدم كه با ديدن عامر جلوىِ درخونه سكته رو كامل و ناقص رد كردم.
اول فكر كردم بخاطر خستگى كار توهم زدم اما وقتى چند قدم به سمت ماشين برداشت و دستاشو باز كرد باورم شد كه واقعيته.
شيخِ لوسم، شيخِ كوهم واقعا اينجا بود.
@aevien
#آیه_حضورت
پارت چهل و ششم
#محیا_زند
روانپزشك پيشنهادى معاون آموزش دانشكده روانپزشكى كسى نبود جز اميرحافظ سراج!
منطقا هم همين بايد ميبود چون هم عضو هيئت مديره بودهم اشنا به روش كار من و دكتر آلن، البته فاميل بودنمون باهمديگه هم بى تاثير نبود.
تا دم ماشين همراهيم كرد و گفت:+ من كمى كار دارم تو دفترم بعدش اگر مايليد ناهار مهمون من باشيد تا در رابطه با چگونگى استارت پروژه و جزئيات صحبت كنيم.
آيه دلش ميخواست چشم غره بزنه و بگه لازم نكرده مرتيكه، با مرصاد قرار دارم، اما آنه گوشش رو كشيد كه هِى بچه اين اقا الان همكاره نه دكتر مرموز فاميل، كنترل كن خودتو.
جواب دادم: _ممنون از دعوتتون ، اما جايى كار دارم.
+ خيلى خب، اگر فردا كلاس نداريد پس موكولش ميكنيم به ناهار فردا.
_ مشكلى نيست، كلاس ها ديروز اخرين جلسه اين ترمم بود و ديگه تموم شد.
سرى تكون داد و گفت:+ فردا ميبينمتون پس، روز خوش.
سوار ماشين شدم و گفتم: _وقت بخير
روز بعد هين صرف ناهار راجع به چگونگى كار صحبت كرديم و اعضا تيم رو قطعى بستيم و قرار شد از هفته بعد رسمى كار رو شروع كنيم.
محل كار پروژه به پيشنهاد خود دكتر سراج كلينيكش بود كه خيلى براى انتخاب جامعه آمارى مون مفيد بود.
تموم مدتى كه راجع به كار حرف ميرديم اون دكتر سراج بود و من هم دكتر سراج، بدون هيچ پيشينه فاميلى، اون اميرحافظ سراج مرموز و از خودمتشكرى كه ميشناختم هين جلسه كارى مون استاد سراج بود كه منطق كاريش و سطح اطلاعاتش تحسين برانگيز بود.
شب قبل وقتى با يه كنفرانس تصويرى با تيم مون تو لندن صحبت كرده بودم و در مورد اميرحافظ سراج و سابقه كاريش توضيح داده بودم جيسون يكى از اعضا ابراز نگرانى كرده بود كه دكتر سراج هيچ سابقه پژوهشى نداره اما دكتر آلن مطمئنش كرد كه سابقه بيست ساله دكتر سراج تو كار درمان و كار عملى قطعا مفيده.
يك هفته گذشته بود، پروژه رو شروع كرده بوديم و چون كلاس من و دكترسراج بخاطر فرجه امتحانا تموم شده بود وقت كافى براى رسيدگى به پروژه داشتيم، از صبح تا نه ده شب تو كلينيك بوديم و جلسه هاى توجيحى و پيشنهادى داشتيم براى اعضا انتخاب شده كه از بين دانشجوهاى برتر همين حرفه بودن.
فشار كار خيلى زياد بود روم اما بشدت راضى بودم، چون هم كار موردعلاقه و عادتم بود هم و مهمتر اينكه باعث ميشد كمتر به مرصاد و فشار روانى اى كه اين رابطه مجهولى كه آيه باهاش شروع كرده بود فكر كنم.
از هفته قبل كه باهم رفته بوديم سينما و بعدش شام نديده بودمش و تلفنى باهم در تماس بوديم، تلفن هايى كه خداروشكر اين روزها بخاطر فشار كار كمتر شده بودند.
پنجشنبه شب بود، طبق معمول چند روز گذشته تا نه شب مونده بوديم كلينيك تا برسيم خونه نزديك هاىِ ده شده بود، چون مسيرمون با دكترسراج دقيقا يكى بود به پيشنهاد خودش قرار شده بود با يه ماشين بريم و بيايم و به پيشنهاد من يك روز درميون نوبت يكيمون بود كه ماشين بياره و از اونجايى كه بقول خودش تو تعارف مثل انگليسي ها رك بود خيلى راحت قبول كرد.
اونروز نوبت ماشين من بود، جلوىِ در پاركينگ توقف كردم تا كركره برقى بره بالا، خواستم ماشين رو حركت بدم كه با ديدن عامر جلوىِ درخونه سكته رو كامل و ناقص رد كردم.
اول فكر كردم بخاطر خستگى كار توهم زدم اما وقتى چند قدم به سمت ماشين برداشت و دستاشو باز كرد باورم شد كه واقعيته.
شيخِ لوسم، شيخِ كوهم واقعا اينجا بود.
@aevien