.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
@aevien


#آیه_حضورت
پارت چهل و دوم
#محیا_زند
تو اون خونه موندگار شدم، بابا فرداش بهم زنگ زد و توضيح داد كه اصلا چيزى كه من برداشت كردم درست نيست و چندسال تو يه قاره ديگه تنها زندگى كردم و مسخره است اگه فكر كنم حالا تو كشور خودم بابا برام به پا گذاشته و دكتر سراج انقدر خودش سرش شلوغ هست كه وقت نكنه منو كنترل كنه، نهايتا قانعم كرد كه تو خونه اهداييش بمونم.

از همسايه آشنا طبقه هشتم هم زياد خبر نداشتم، فقط يكبار باهام تماس گرفت تا به نمايشگاه ماشين دوستش و چندبارى هم با پاكت هاىِ ميوه اومده بود جلو در و گفت براى خودش خريده و چون احتمالا من خيلى هنوز بلد نيستم اينجاها و براى من هم بخره.
و وقتى خواستم قبول نكنم گفت بهتره مثل دوتا انگليسى رك و بى تعارف باهم رفتار كنيم.
و قرار شد چون سر جفتمون شلوغ بود قرار خريد خونه رو بينمون يه هفته درميون كنيم، يعنى يه هفته من خريد كنم و يه هفته اون.
از اين اخلاق بدون تعارف ولى درعين حالا ملاحظه گرش خيلى خوشم ميومد ولى نظر كليم به اين مرد هنوز منفى بود!

اما جالب اين بود عامر بدون اينكه اين مرد رو ديده باشه طبق تعريف هاى من حس مثبتى به اميرحافظ سراج داشت!
و اينكه بلاخره كوتاه اومده بود با اين قضيه و اشتى كرده بود باهام و قرار بود به زودى بياد ايران تا هم استارت پروژه رو كمكم كنه بزنيم و هم دلتنگى چندماهه مون رفع شه.



دوماه از اقامتم تو خونه جديد و شهر دودى آشنا اما غريبم ميگذشت.
سرم گرم كنار اومدن با محيط جديد دانشگاه ، تدريس و شروع پروژه هاىِ تحقيقاتيم بود و جمع دوستانه گه گاهى كافه ناردين.

وسطاى كلاس ساعت ده چهارشنبه بودم كه گوشيم زنگ خورد، با اينكه رو ويبره بود اما صداى لرزشش حواسمو پرت ميكرد بخاطر همين همونطور كه مبحث رو توضيح ميدادم برش داشتم تا گوشيم رو خاموش كنم كه با ديدن اسم "پسرعمو" رو صفحه نمايش كلا يادم رفت چى داشتم ميگفتم و ساكت شدم!
آيه دست پاچه دويد جلو تا گوشى رو برداره!
از بچه ها عذرخواهى كردم و از كلاس رفتم بيرون و جواب دادم!
آيه بالا پايين پريد و گفت صداش، واى صداش...
آنه ولى اروم و طورى كه انگار مخاطبش رو نميشناسه جواب داد و وقتى مرصاد پرسيد نشناختين منو چندلحظه مثلا فكر كرد و گفت:_ اوه شمايين پسرعمو؟ نشناختمتون اول!

+ اشكالى نداره... خوبين شما؟

_ مرسى، شما خوبين؟

+ ممنون...اِم...

مردد بودنش تو حرف زدن رو كه ديدم پرسيدم: _ چيزى شده؟

+ نه نه! چيزه... شما تهران تشريف دارين ديگه درسته؟

_ بله!

+ من تهرانم، ميخواستم ببينم اگه وقتتون خاليه امشب شام مهمون من باشين!

گفت من نه ما و اين يعنى احتمالا دريا نبود و نميدونست!
آنه ميخواست فكر كنه تا يجورى جواب بده كه نه سيخ بسوزه نه كباب اما آيه بدوبدو اومد جلوى آنه و زدش كنار و گفت: _ مشكلى نيست، برنامه شام امشبم خاليه و ميتونم بيام.

+ خوبه، يعنى عاليه، ادرس خونتون رو پس برام بفرستين تا بيام دنبالتون!

اينبار آنه آيه ىِ ذوق زده رو زد عقب و با صدايى كه نسبت به چند ثانيه پيش سرد تر شده بود گفت: _لازم نيست ممنون، شما رستوران مورد نظرتون رو بگيد خودم ميام.

و وقتى آنه حرف ميزد مرصاد جرأت مخالفت باهاش رو نداشت.
نهايتاً قرارمون شد ساعت هشت بام تهران!

@aevien
@aevien

#آیه_حضورت
پارت چهل و سوم
#محیا_زند
بعد از تموم شدن كلاس ها سريع به خونه رفتم تا حاضر شم، با يه تيپ نيمه رسمى پاييزه ، ساده ولى شيك راه افتادم سمت توچال، ماشين رو تو پاركينگ گذاشتم و رفتم قسمت تله سيژ كه قرارمون جلوش بود، ديدمش از دور و با ديدن تيپ كرم و قهوه ايش كه با پالتو و بوت بلند من غير عمدى ست شده بود لبخندى رو لب هام اومد، مرصاد هم فهميد كه بعد از سلام سريع به شوخى گفت: _ اوه سراج ها چه ست هم كرديم باهم!

و لبخند من گشاد تر شد، يعنى لبخند آيه، مسله اين بود كه وقتى بحث مرصاد بود آنه حريف آيه نميشد و آيه ميافتاد جلو و كار خودش رو ميكرد.

رفتيم به برگرفروشى عه شيشه اى لب ارتفاع و رو مبل هاش نشستيم و تا اماده شدن سفارش هامون راجع به كار و شرايط زندگى حرف زديم، از همين بحث هاى كليشه اى كه ادم ميخواد جو رو باهاشون معمولى نشون بده!
مرصاد توضيح داد كه بخاطر اينكه دريا وارد ماه چهارم باردارى شده و ويارهاش شروع دريا خواسته بياد تهران و پيش خانواده و مادرش باشه و مرصاد قراره از اين به بعد بين تهران و شهر پدريمون در رفت و امد باشه!
و آنه حواسش به تغير صورت مرصاد موقع حرف زدن راجع به دريا و بارداريش بود، جورى كه انگار ميخواد مراعات منو كنه و باعث رنجشم نشه.

آيه اونشب زيادى سرحال بود، بودن با مرصاد تو همچين جايى جزو ارزوهاىِ براورده نشده اش بةد و حالا حتى وجود دريا و بچه تو شكمش هم نميتونست خيلى مهم باشه!
اى آيه احمق و عاشق...

برگرهامون كه اماده شد آيه پيشنهاد داد به جاىِ نشستن رو صندلى هاىِ رستوران بريم لب بام و رو نيمكت هاىِ چوبى رو به تهران كوچيك تر شده از اون ارتفاع بشينيم.
مرصاد با كمال ميل قبول كرد، رو نيمكت ها نشستيم و غذامون رو همونجا خورديم.
بعد از غذا با ديدن پاكت سيگار تو دستاى مرصاد حسابى متعجب شدم، خوب يادمه چقدر از بوش متنفر بود، آنه به آيه گفت خودتو يادت رفته؟خودت بدتر بودى...
گاهى آدما با گذر زمان و جور زمونه به جايى ميرسن كه يروز اگه بهشون ميگفتى قراره برسى به همچين جايى با تمسخر بهت ميخنديدن ولى نهايتا ميرسن... بى اختيار و پر درد، پر زخم!
بدون تعارف يا حتى اجازه سيگارشو روشن كرد و من پيش خودم فكر كردم چرا نه مرصاد نه اون دكتر سراج پرادعا بلدنيستن مثل عامر قبل از سيگار كشيدن اجازه بگيرن؟
شيخِ لوس و جنتلمنم... چشمش رو چقدر دور ديده بودم.
سرمو چندبار تكون دادم تا تصوير عامر ازش بره بيرون، فعلا تمركزم رو بايد ميگذاشتم اينجا، بيخيال منم پاكت سيگارمو دراوردم و خواستم از امشبم لذت ببرم.
آيه پرانرژى با شوق دستاشو بهم زد و گفت: _ من هميشه عاشق منظره تهران از اين ارتفاع بودم، اصلا تو ارتفاع همه چيز وقتى كوچيك ميشه قابل تحمل تره!

نگاه خيره مرصاد رو روىِ خودم حس ميكردم، بعد از چند لحظه به حرف اومد و با لحن مرصاد سال ها قبل گفت: + كم كم داشتم مطمن ميشدم اون آيه اى كه ميشناختم براىِ هميشه رفته، ولى انگار ميشه هنوز يوقتايى ديدش تو وجود اين آيه سرسخت و سرد جديد!

آيه پرالتهاب برگشت سمتش و توچشماىِ مرصاد خيره شد، مرصادى كه اونشب عجيب شبيه مرصاد چهارده سالگى هاش شده بود!

@aevien
Audio
همچين چسبيد!

@aevien 🌱
@aevien 🌱

دگر چه بخیه؟
چه مرهم؟
ز هر دو، کار گذشت
که زخم همچو قفس گشت، دور پیکر ما
#کلیم_کاشانی
@aevien 🌱

‌‎در این جادو شب ِ
‌‎پوشیده از برگِ گلِ کوکب...
‌‎دلم دیوانه بودن
‌‎با تو را می‌خواست!
‌‎#مهدی_اخوان‌ثالث
.: آویـــــــــــــــــن :.
Morteza Pashaei – Man Ooniam Ke
امروز يه بيت ازشو تو دفتر خاطره شونزده سالگيم پيدا كردم و دوباره رو تكرار دارم گوشش ميدم و گوشش بديد!
مهربونآ💜 ۴۱۶ تا پیام از دیشب تا حالا که خواستن آوین بمونه و اینستا برگرده و چقدر محبت ها منو شرمنده کرد، دونه دونه جواب که نمیشه داد ولئ از همینجا کامیون کامیون جوونه ارامش براىِ قلبتون، آوين ميمونه بخاطر ماه بودنتون ولى اينستاگرام رو شك دارم و فكر نكنم حداقل حالاحالاها برش گردونم.
@aevien

#آیه_حضورت
پارت چهل و چهارم
#محیا_زند
زودتر از مرصاد به خودم اومدم و رومو گرفتم از چشم هاى آشنا و غريبش، اما زمزمه شو شنيدم كه گفت:+ من بايد باهات حرف ميزدم آيه، بايد معذرت خواهى ميكردم بخاطر همين خواستم امشب ببينمت.

دوباره به سمتش برگشتم، تا حالاتش موقع حرف زدن رو بتونم آناليز كنم.
ادامه داد:+ اول اينكه معذرت ميخوام اگر اونشب تو خونه ما اذيت شدى و خب اره، دريا يكم زياده روى كرد اما اونم يجورايى حق داره، ميدونى؟ مقصر تمام ماجرا شايد منم!

آيه دلش مچاله شد از اينكه مرصاد طرف دريا رو ميگرفت و ازش دفاع ميكرد، آنه اما بهش چشم غره زد كه خب زنشه، بايدم طرفشو بگيره تو زياد توقع دارى آيه خانم!
آيه اما حق رو تماما به خودش ميداد و دريا رو مقصر ميدونست، درياىِ دزد رو!

+مقصر منم دخترعمو، چه الان چه چندسال پيش! آيه من واقعا بابت گذشته ازت معذرت ميخوام...

براىِ ادامه دادن حرفش كمى به سمتم متمايل شد و نفس من بيشتر تو سينه حبس!
+ جوون بودم آيه، احمق بودم، باد جوونى كلمه مو پر كرده بود ... خيلى در حقت بد كردم، ميخوام جبران كنم، ميخوام ببخشيم...

آنه خواست هولش بده به سمت عقب و سرش فرياد بكشه لعنتى تو اصلا دقيقا ميدونى با من چكار كردى كه بخاطرش معذرت ميخواى؟ روحِ مريضِ من رو ميتونى درمان كنى؟ زخم هاىِ كهنه منو ميتونى شفا بدى؟
نه... نميتونست!
زخمِ من از در به درى و غربت گذشته انقدر عميق و دره شده بود كه حتى شك داشتم خدا هم بتونه خوبش كنه!
من دكتر آيه سراج فارغ التحصيل كالج لندن بودم، دست راست دكتر ژانت آلن يكى از معروف ترين روانشناس هاىِ جهان اما تمومِ اين ها، تمومِ اين موفقيت ها و حتى بودن عامر تو زندگيم نتونسته بود عقده من رو از گذشته درمان كنه!
عقده اى كه زخمش اقيانوس اقيانوس در من عمق داشت!
آنه خواست بگه، خواست اعتراض كنه اما آيه نزاشت، آيه بى رمق از آنه خواهش اينبارهم سكوت كنه، نه بخاطر عشقش به مرصاد بخاطر اينكه انقدر خسته بود كه نميخواست همين ارامش كاذب چندساعته هم خراب بشه!

مرصاد كه سكوتم رو طولانى ديد دوباره پرسيد:+ ميبخشيم آيه؟!

آيه عميق و آرومش تا عمقِ جانِ آيه بى رمق رسوخ كرد...!
_ فراموش ميكنم پسرعمو، من هيچوقت نتونستم بدى آدمارو ببخشم، به جاش ميكنم...!

+ همينم براىِ من عاليه، ممنونم ازت آيه... يه چيز ديگه هم ميخوام!

آيه لبخندى ناخوداگاه به قيافه تخس شده اش كه شبيه بچگى هاش شده بود زد و گفت:_ميشنوم، بگو

مرصاد لبخند تلخى زد
+ ناسلامتى ما همبازى بچگى هاىِ هم بوديم، رفيق شيش هم... ميدونم شايد خواسته زيادى باشه ولى خب بيشتر باهم وقت بگذرونيم، مثل دوتا دوست قديمى، هوم؟!

آنه باز خواست مداخله كنه و بگه دو دقيقه بهت خنديدم پسرخاله شدى؟ پاتو از گليمت دراز تر نكن شوهر دريا!
اما باز آيه چهارده ساله خودشو انداخت جلو و مهلت مداخله به آنه نداد.

_ اگه وقتم آزاد باشه و درگير كار نباشم ميتونم وقتمو بزارم.

مرصاد دستاشو زد بهم و گفت عاليه!

و اينبار حتى آنه هم اعتراف كرد نگاه امشب مرصاد چقدر شبيه بچگى هاست...!

@aevien
از من ؛
ايشان را هزاران ياد باد...
#حافظ

@aevien 🌱
گفتم که بعد از آن همه دل‌ها که سوختی
کَس می‌خورَد فریب تو ؟
گفتا هنوز هم ...
#رهی_معیری

@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
Voice message
آوين پارسال اينموقع!
همون وويس معروف...
@aevien

#آیه_حضورت
پارت چهل و پنجم
#محیا_زند
اونشب تو بام مثل رويا بود!
مثل يه فيلم شيرين كه هرلحظه منتظرى تموم شه!
اما واقعى بود، واقعى موند!
مرصاد حدودا ده الى چهارده روز يبار ميومد و به دريا سر ميزد و برميگشت و تو همين حين ما هم همديگرو به مناسبت هاىِ مختلف ميديديم ، گرچند هيچوقت مرصاد بروز نداد و من هم به روىِ خودم نياوردم اما ميدونستم كه دريا خبر نداره ديدار هامون!

و آنه هربار هوار ميشد سر آيه كه نكن بچه، انقدر خريت نكن! با مرصاد ميرى بيرون بدون اطلاع دريا كه چى؟ نكنه باورت شده فقط دوتا دوست قديمى ساده ايد؟
و هربار آيه تخس لباشو جمع ميكرد و جيغ ميكشيد ولم كن ، حال ارومم رو خراب نكن، حتى اگر دروغه و كاذب بازم خرابش نكن!

ميدونستم كه جنگ بين آيه و آنه هرلحظه داره بيشتر ميشه و اينجورى من مريض تر اما كارى از دستم برنميومد، نه راه فرار داشتم نه راه موندن، پس كله مو مثل كبك كردم زير برف و گذاشتم همينجوري پيش بره اين رابطه بيمار!
آنه كارهاى دانشگاه و تحقيقات رو ميكرد، با عامر ، دكتر سراج و بقيه حرف ميزد، خانواده رو ميديد اما نوبت به مرصاد كه ميرسيد اختيار با آيه بود!



براى شروع پروژه تحقيقاتيم مرتب با دكتر آلن و عامر در تماس بودم، اين اولين بار بود كه بدون حضور عامر و دكتر آلن قرار بود كارى رو شروع كنم و تفاوت محيط دانشگاه تهران با لندن هم برام كار رو سخت ميكرد، گرچند قرار بود جامعه امارى و تيم اصلي همينجا و از دانشگاه خودمون باشه ولى از كمك دكتر آلن و عامر نميشد چشم پوشى كرد.
هماهنگى هاى لازم با دانشكده خودمون و بچه هاى روانشناسى رو كرده بودم اما براى تكميل تيم به حداقل يك روانپزشك هم نياز بود.
معرفى نامه رو از آموزش دانشگاه گرفتم و راه افتادم سمت دانشکده روانپزشکی، میخواستم وارد دانشکده شم که شنیدن یه صدای اشنا متوقفم کرد، این صدا رو میشناختم!
راهمو کج کردم سمت صدا و امیرحافظ سراج رو‌ دیدم که مثل اکثر وقتای دیگه با یه تیپ نیمه رسمی که شامل شلوار جین، کت پاییزه اسپرت، پلیور و شالگردن میشد چند متر اونطرف تر با حدودا سی تا دانشجو رو چمن ها چهارزانو نشسته و براشون حرف میزنه.
کنجکاو کمی نزدیک تر شدم تا حرف هاشون رو واضح تر بشنوم و بعد از شنیدن قسمتی از حرف هاش متوجه شده داره یه مبحث درسی رو توضیح میده و احتمالا این کلاس درسشون بود که داشت اینجا برگزار میشد.
جالب این بود که این مرد گاهی ناخوداگاه با حرکات و سبک ضحبت و رفتارش منو شدیدا یاد دکتر آلن مینداخت، اکثر کلاس هاى دكتر آلن وقت هايى كه هوا بارونى نبود تو محوطه دانشكده يا حتى پارك هاى نزديك به كالج برگزار ميشد و كلاس هاش انقدر شيرين و جالب بود كه خيلى از دانشجوهاىِ رشته هاىِ ديگه رو هم جذب كلاس هاش ميكرد.

دكتر سراج انگار كه سنگينى نگاهى رو حس كرده باشه درحين صحبت به سمت من برگشت و به وضوح يكه خورد اما بعد از چند ثانيه سريعا همون قيافه خونسرد هميشگيش رو گرفت.
به دانشجوها چندلحظه استراحت داد و از جاش بلند شد و به سمت من اومد.
يدور ديگه تيپ نيمه رسميش رو از نظر گذروندم، فكر ميكردم اين تيپ هاش مختص بيرونه و تو دانشگاه مثل بقيه همكاراىِ آقا كت و شلوار رسمى ميپوشه، با اين تيپ متفاوت از بقيه استادها بايد كشته مرده زياد داشته باشه بين دانشجوهاى دختر!

رسيده بود بهم:
+ چه غافلگيرى اى، سلام خانم دكتر، از اينطرفا؟

_وقتتون بخير دكترسراج...
نامه تو دستم رو تو هوا تكون دادم و ادامه دادم:_ براىِ اين اومدم، يه نامه درخواست همكارى براىِ آموزش آوردم، داشتم ميرفتم داخل كه كلاس شمارو ديدم!

+ و ياد خاطرات كلاس هاى دكتر آلن افتاديد، درسته؟

لعنت خدا به شيطون، اين مرد ذهن ادم رو ميخونه؟
_ اوه خدا...شما از كجا ميدونيد؟

+ قبلا هم بهتون گفتم كه دكتر آلن رو دورادور ميشناسم، البته بيشتر كسايى كه تو اين حرفه هستن ايشون و نظريه ها و سبك هاى كارشون رو ميشناسن. شما خيلى خوش شانس بوديد كه دانشجوشون بودين!

_ بله، واقعا باعث افتخاره برام.

+ ميخواهيد مهمون امروز كلاس ما باشيد؟ قطعا شنيدن حرفاتون و بحث هاتون براىِ بچه ها جذابه.

_ چرا كه نه، حتما!

من رو به بچه ها معرفى كرد و بحث رو دوباره از سر گرفت و اختيار كلاس رو داد دست من.
تو همون زمان كوتاه متوجه شدم بچه ها چقدر اين مردى كه اصلا ازش خوشم نمياد رو دوست دارن و باهاش راحتن اما در عين حال احترام براش قائلن!
درست مثل دكتر آلن!

@aevien
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@aevien 🌱

خون می‌رود نهفته از این زخم اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
#هوشنگ_ابتهاج