.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
اومد تو اتاق. اشک هامو که دید بغلم کرد و دست کشید رو صورتم. دوسالش بود.
_ چرا گریه میکنی؟
+دلم درد میکنه.
_زخم شده؟
+آره
_داره خون میاد؟
+آره
_ عه... ببینمش.
+نمیشه... داخل دلم داره خون میاد. یه ناحیه داخلی تو قلب و دلم. نمیشه دید. باید حسش کرد!
_ بریم دکتر خوبش کنه؟
+نمیتونه! هیچکس نمیتونه!
رو دلم رو بوس کرد باز بغلم کرد. دوسالش بود. هنوز بد بودن رو یاد نگرفته بود.
#محیا_زند
@aevien
_ چرا گریه میکنی؟
+دلم درد میکنه.
_زخم شده؟
+آره
_داره خون میاد؟
+آره
_ عه... ببینمش.
+نمیشه... داخل دلم داره خون میاد. یه ناحیه داخلی تو قلب و دلم. نمیشه دید. باید حسش کرد!
_ بریم دکتر خوبش کنه؟
+نمیتونه! هیچکس نمیتونه!
رو دلم رو بوس کرد باز بغلم کرد. دوسالش بود. هنوز بد بودن رو یاد نگرفته بود.
#محیا_زند
@aevien
تو مرد اجتماعی پیراهن آجری
من دختری خجالتی و سردو چادری
من دختری خجالتیم در حوالیت
دارم کلافه میشوم از بی خیالیت
ترسیده ام از این همه محبوب بودنت
با دختران دور و برم خوب بودنت...
با من شبیه خواهر خود حرف می زنی
من خسته ام از این همه داداش ناتنی
با گیره ای که روسریم را گرفته است
دنیا مسیر دلبریم را گرفته است
با من قدم بزن کمی از این مسیر را
با خود ببر حواس من سر به زیر را
عطرت رسانده است تو را تا لباسهام
آشفته کرده اند کمد را،لباسهام
صعب العبور ،قله خودخواه زندگیم!
ای نام کوچکت غم دلخواه زندگیم!
این تکه ابر کوچک جامانده در هوات
حالا حسودیش شده حتی به دکمه هات
احوال من که با یقه ات خوب میشود
بازش نکن که باعث آشوب میشود
آن دکمه های مستبدت دشمنت شدنت
آشوب های کوچک پیراهت شدند
تبعید میشوم به تو در شب نخوابیم
با تو درست مثل زنی انقلابیم
آرام در مقابل من ایستاده ای
بر هم زدست نظم مرا،اخم ساده ای
بی رحمی است با تو زنی همقدم شود
تا دختری خجالتی از جمع کم شود
باید که از حوالی قلبم بکاهمت
با حفظ حد فاصل شرعی بخواهمت
در من جهنمی است که از سر براهی است
دنیای من بدون تو یک حرف واهی است
#سمیه_قبادی
@aevien
من دختری خجالتی و سردو چادری
من دختری خجالتیم در حوالیت
دارم کلافه میشوم از بی خیالیت
ترسیده ام از این همه محبوب بودنت
با دختران دور و برم خوب بودنت...
با من شبیه خواهر خود حرف می زنی
من خسته ام از این همه داداش ناتنی
با گیره ای که روسریم را گرفته است
دنیا مسیر دلبریم را گرفته است
با من قدم بزن کمی از این مسیر را
با خود ببر حواس من سر به زیر را
عطرت رسانده است تو را تا لباسهام
آشفته کرده اند کمد را،لباسهام
صعب العبور ،قله خودخواه زندگیم!
ای نام کوچکت غم دلخواه زندگیم!
این تکه ابر کوچک جامانده در هوات
حالا حسودیش شده حتی به دکمه هات
احوال من که با یقه ات خوب میشود
بازش نکن که باعث آشوب میشود
آن دکمه های مستبدت دشمنت شدنت
آشوب های کوچک پیراهت شدند
تبعید میشوم به تو در شب نخوابیم
با تو درست مثل زنی انقلابیم
آرام در مقابل من ایستاده ای
بر هم زدست نظم مرا،اخم ساده ای
بی رحمی است با تو زنی همقدم شود
تا دختری خجالتی از جمع کم شود
باید که از حوالی قلبم بکاهمت
با حفظ حد فاصل شرعی بخواهمت
در من جهنمی است که از سر براهی است
دنیای من بدون تو یک حرف واهی است
#سمیه_قبادی
@aevien
شعرانه امشب:) 💜
بخونیدش... بهونه نیارید که "من اگه حوصله متن به این طولانی داشتم میشستم درس میخوندم که وضعیت ام این نباشه" :|
بعضی طولانی ها ارزش طی شدن رو دارن!
شب خردادیتون پر از حس خوب:) 💜
@aevien
بخونیدش... بهونه نیارید که "من اگه حوصله متن به این طولانی داشتم میشستم درس میخوندم که وضعیت ام این نباشه" :|
بعضی طولانی ها ارزش طی شدن رو دارن!
شب خردادیتون پر از حس خوب:) 💜
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
گاهی باید دست خودتو بگیری به زور ببریش سر قبر خاطره ها تا فاتحه رابطه مرده رو بخونه.
بعد ببریش عکس های یادگاری رو دونه به دونه نشونش بدی و مجبورش کنی همه رو با دقت نگاه کنه. تمام حرفای ردوبدل شده بینتون رو بدی بخونه. تمام آهنگ هایی که پر از خاطره ان رو با صدای بلند بدی گوش کنه.
و خودت هر چقدر زجه زد و التماس کرد بس کنی بهش گوش ندی.
یه سیلی بزنی به غرور خواب رفته اش بلکه بیدار بشه و جمع و جور کنه خودشو.
گاهی باید خودتو آزار بدی تا به خودت بیای.
گاهی
خود آزاری موجب درمانه!
#محیا_زند
@aevien
بعد ببریش عکس های یادگاری رو دونه به دونه نشونش بدی و مجبورش کنی همه رو با دقت نگاه کنه. تمام حرفای ردوبدل شده بینتون رو بدی بخونه. تمام آهنگ هایی که پر از خاطره ان رو با صدای بلند بدی گوش کنه.
و خودت هر چقدر زجه زد و التماس کرد بس کنی بهش گوش ندی.
یه سیلی بزنی به غرور خواب رفته اش بلکه بیدار بشه و جمع و جور کنه خودشو.
گاهی باید خودتو آزار بدی تا به خودت بیای.
گاهی
خود آزاری موجب درمانه!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
اصلا این خاطره ها جنسشان مرگ ندارد انگار !
پنج دقيقه خندیدنش
پنج دقیقه نگاه کردنش
پنج دقیقه حرف زدنش
پنج دقیقه همقدم شدنش
تا سال ها بعد
موقع فیلم دیدن
موقع مهمونی رفتن
موقع بیدار شدن، خوابیدن
موقع هر کاری پنج دقیقه پنج دقیقه یادت میافتن و جون میگیرن ازت!
خاطره ها شاید تو پنج دقیقه متولد بشن
اما
تا پنجاه سال بعد عمر میکنند!
#محیا_زند
@aevien
پنج دقيقه خندیدنش
پنج دقیقه نگاه کردنش
پنج دقیقه حرف زدنش
پنج دقیقه همقدم شدنش
تا سال ها بعد
موقع فیلم دیدن
موقع مهمونی رفتن
موقع بیدار شدن، خوابیدن
موقع هر کاری پنج دقیقه پنج دقیقه یادت میافتن و جون میگیرن ازت!
خاطره ها شاید تو پنج دقیقه متولد بشن
اما
تا پنجاه سال بعد عمر میکنند!
#محیا_زند
@aevien
"دستمال پارچه ای"
ترم دو دانشگاه که بودم عاشق شدم... یه روز سرد برفی که داشتم تو محوطه با عجله به سمت کلاسی که دیر شده بود میرفتم جلوی چندتا پسر پاهام سر خورد افتادم زمین....صدای گرومب زمین خوردنم با صدای شلیک خنده پسرها شد یکی...برای منی که خودم رو خیلی قبول داشتم و به هیشکی تو دانشگاه نگاه نمیکردم این اتفاق مثل خودِ مردن بود...نمیدونستم باید گریه کنم یا خودمو جمع و جور کنم....تو همون لحظه های مزخرف یکی از پسرا اومد سمتم...دیده بودم که نه خندیده بود نه مسخره کرده بود...فقط ابروهاشو محکم توهم گره زده بود و چندتا چشم غره حسابی به دوستاش تحویل داده بود که صدای خندشون رو اورده بود پایین تر....بهم که رسیده دستاشو گذاشت رو زانوش و به سمتم خم شد:
_خانم...حالتون خوبه؟...کمک نمیخواید؟
و من فقط با اخم نگاهش کرده بودم انگار تقصیر اون بود که بخاطر پاشنه های چکمه ام سر خورده بودم...هیچی نگفت...از دستم نه... از کیفم گرفت و کمک کرد بلند شم...بدون هیچ تلاشی برای برخورد جسم هامون....غرورم حسابی شکسته بود..چشمام که تو چشم های ساده قهوه ایش گره خورد یه قطره اشک از چشمم افتاد روی برف ها...هیچی نگفت...فقط دست کرد توی جیبش و یه دستمال پارچه ای ساده درآورد و با لبخند طرفم گرفت. تا سال ها بعد همون شد عاشقانه ترین تصویر جهان برام... یه مرد با تمام ساده ترین های جهان که لبخند میزد و بهم دستمال تعارف میکرد! گاهی وقت ها برای عاشق شدن هیچ دلیل خاصی نمیخای...نه چشم های جادویی خوش رنگ...نه صدای دورگه دیوونه کننده....نه رنگ موهای روشنی...و نه هیچ چیز خاص دیگر...گاهی وقت ها خیلی ساده عاشق ساده های آدمی میشی که زخمتو بوسیده...زخم تنتو...زخم روحتو...خیلی ساده خوب کرده وجاش مثل دوا رو تنت... تو تنت مونده!بعضی وقت ها عاشق ساده های آدمی میشی که تو این هیاهو و رنگارنگی آدما خاص تر از هرچیزی تو دنیاست!
#پارت_اول
#محیا_زند
@aevien
ترم دو دانشگاه که بودم عاشق شدم... یه روز سرد برفی که داشتم تو محوطه با عجله به سمت کلاسی که دیر شده بود میرفتم جلوی چندتا پسر پاهام سر خورد افتادم زمین....صدای گرومب زمین خوردنم با صدای شلیک خنده پسرها شد یکی...برای منی که خودم رو خیلی قبول داشتم و به هیشکی تو دانشگاه نگاه نمیکردم این اتفاق مثل خودِ مردن بود...نمیدونستم باید گریه کنم یا خودمو جمع و جور کنم....تو همون لحظه های مزخرف یکی از پسرا اومد سمتم...دیده بودم که نه خندیده بود نه مسخره کرده بود...فقط ابروهاشو محکم توهم گره زده بود و چندتا چشم غره حسابی به دوستاش تحویل داده بود که صدای خندشون رو اورده بود پایین تر....بهم که رسیده دستاشو گذاشت رو زانوش و به سمتم خم شد:
_خانم...حالتون خوبه؟...کمک نمیخواید؟
و من فقط با اخم نگاهش کرده بودم انگار تقصیر اون بود که بخاطر پاشنه های چکمه ام سر خورده بودم...هیچی نگفت...از دستم نه... از کیفم گرفت و کمک کرد بلند شم...بدون هیچ تلاشی برای برخورد جسم هامون....غرورم حسابی شکسته بود..چشمام که تو چشم های ساده قهوه ایش گره خورد یه قطره اشک از چشمم افتاد روی برف ها...هیچی نگفت...فقط دست کرد توی جیبش و یه دستمال پارچه ای ساده درآورد و با لبخند طرفم گرفت. تا سال ها بعد همون شد عاشقانه ترین تصویر جهان برام... یه مرد با تمام ساده ترین های جهان که لبخند میزد و بهم دستمال تعارف میکرد! گاهی وقت ها برای عاشق شدن هیچ دلیل خاصی نمیخای...نه چشم های جادویی خوش رنگ...نه صدای دورگه دیوونه کننده....نه رنگ موهای روشنی...و نه هیچ چیز خاص دیگر...گاهی وقت ها خیلی ساده عاشق ساده های آدمی میشی که زخمتو بوسیده...زخم تنتو...زخم روحتو...خیلی ساده خوب کرده وجاش مثل دوا رو تنت... تو تنت مونده!بعضی وقت ها عاشق ساده های آدمی میشی که تو این هیاهو و رنگارنگی آدما خاص تر از هرچیزی تو دنیاست!
#پارت_اول
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
میگفت خوش به حالت بلدی بنویسی....حالت که بد میشه روی کاغذ بالا میاریش!
میگم: هه...عزیز دلم آواز دهل از دور خوش است..نوشتن خوبه ولی وقت هایی که بتونی بنویسی...واژه ها تو سر آدم مثل یه بچه ان تو شکم مادرش درست توی روزهای آخر ماه نهم... ولوله میکنن تو سرت...دست و پا میزنن...لگد میزنن به مغزت برای بیرون اومدن...اما نمیان چون وقتش نرسیده...تمام بدنت داغ میکنه...حالت تهوع میگیری...سرت گیج میزنه...اما بیرون نمیان و بعد...تو یه لحظه...کیسه واژه ها تو مغزت میترکه و اونقدر حرف واسه نوشتن داری که از ساعت یازده میشینی سر همون همدم های همیشگی ایت...موزیک،کاغذ،خودکار....و به خودت میای میبینی ساعت چهار صبح و صورتت یه نقطه خشک هم نداره...نه جانم...نوشتن راحت هم نیست...جون میگیره ازت...اما جونم میبخشه!!!
#محیا_زند
@aevien
میگم: هه...عزیز دلم آواز دهل از دور خوش است..نوشتن خوبه ولی وقت هایی که بتونی بنویسی...واژه ها تو سر آدم مثل یه بچه ان تو شکم مادرش درست توی روزهای آخر ماه نهم... ولوله میکنن تو سرت...دست و پا میزنن...لگد میزنن به مغزت برای بیرون اومدن...اما نمیان چون وقتش نرسیده...تمام بدنت داغ میکنه...حالت تهوع میگیری...سرت گیج میزنه...اما بیرون نمیان و بعد...تو یه لحظه...کیسه واژه ها تو مغزت میترکه و اونقدر حرف واسه نوشتن داری که از ساعت یازده میشینی سر همون همدم های همیشگی ایت...موزیک،کاغذ،خودکار....و به خودت میای میبینی ساعت چهار صبح و صورتت یه نقطه خشک هم نداره...نه جانم...نوشتن راحت هم نیست...جون میگیره ازت...اما جونم میبخشه!!!
#محیا_زند
@aevien
توصیه میشه این فیلم اسپانیایی رو ببینید. پرفروشترین فیلم سال 2010 هم شد.
یه عاشقانه کلاسیک مخلوط با مدرنیته اس.
سه متر بالاتر از آسمان / Three Steps Above Heaven
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
یه عاشقانه کلاسیک مخلوط با مدرنیته اس.
سه متر بالاتر از آسمان / Three Steps Above Heaven
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
از این به بعد سه شنبه ها #پیشنهاد_فیلم_هفته داریم :)
بلاخره یجوری باید این آخر هفته های دلگیر رو طی کرد:) و سه شنبه ها میگم تا بتونيد تا آخر هفته فیلم رو پیدا کنید:)
@aevien
بلاخره یجوری باید این آخر هفته های دلگیر رو طی کرد:) و سه شنبه ها میگم تا بتونيد تا آخر هفته فیلم رو پیدا کنید:)
@aevien
دلخوری
ناراحتی
تنفر
همه رو یکجور میشه درمان کرد... یکجور سرپوش گذاشت... یکجور "به درک" حواله شون کرد و بیخیالشون شد!
همه رو الا دلتنگی!
شروع که میشود باران است...
از دست هیچ کس به جز خدا برای تمام کردنش کاری بر نمیاد.
شروعش باران است...
هیچکس نمیتونه ازش فرار کنه! همه دلتنگی های خاص خودشون رو دارن... همه! دلتنگ آدم ها... دلتنگ مکان ها... دلتنگ زمان ها... همه دلتنگ خاطره هاشون میشن!
و خدا به داد آدمی برسه که زیر باران دلتنگ زمانی بشه که یه آدم خاص تو زندگیش بوده!
پ.ن: و من هنوز معتقدم خدا باید برای روزهای بارونی کاری کنه... بارون که میباره دلتنگی هم باهاش میباره... خدا باید برای این همه دله تنگ کاری کنه!
#محیا_زند
@aevien
ناراحتی
تنفر
همه رو یکجور میشه درمان کرد... یکجور سرپوش گذاشت... یکجور "به درک" حواله شون کرد و بیخیالشون شد!
همه رو الا دلتنگی!
شروع که میشود باران است...
از دست هیچ کس به جز خدا برای تمام کردنش کاری بر نمیاد.
شروعش باران است...
هیچکس نمیتونه ازش فرار کنه! همه دلتنگی های خاص خودشون رو دارن... همه! دلتنگ آدم ها... دلتنگ مکان ها... دلتنگ زمان ها... همه دلتنگ خاطره هاشون میشن!
و خدا به داد آدمی برسه که زیر باران دلتنگ زمانی بشه که یه آدم خاص تو زندگیش بوده!
پ.ن: و من هنوز معتقدم خدا باید برای روزهای بارونی کاری کنه... بارون که میباره دلتنگی هم باهاش میباره... خدا باید برای این همه دله تنگ کاری کنه!
#محیا_زند
@aevien
"دستمال پارچه ای"
روزهای بعدی تو دانشگاه چشمم همه جا برای پیدا کردنش میگشت...بین تمام جمع های پسرونه ای که یکجا وايساده بودند و میخندیدند دنبال کسی بودم که با یک لبخند ساده بیاد به سمتم.... یا جفت هایی رو که تو محوطه میدیم تمام حواسم بین دستاشون بود که ببینم یه دستمال پارچه ای ساده بینشون ردوبدل میشه یا نه!...اما نبود...ندیدمش!غرورمم اجازه نمیداد از کسی کی بودن و کجا بودنشو بپرسم...ترم دو تموم شد و باز ندیدمش...تمام تابستون رو مشغول ذکر غلط کردم و سرکوفت زدن به غرورم بودم...با خودم عهد کردم ترم جدید هرجور شده پیداش کنم...یه وقت هایی...یه جاهایی...برای داشتن بعضی آدما ارزش داره تمام غرورهای جهانو به خاک سیاه بنشونی! آدم هایی که میدونی اگه نباشن خودتم نیستی! یه بار بیشتر ندیده بودمش اما از نبودش داشتم نیست میشدم...غرور کیلویی چند بود؟!... اولین روز ترم بعد رو رفتم دنبالش...از همه میپرسیدم: "یه مرد ساده با چشم های قهوه ای ساده ندیدین که لبخند بزنه تو جیبش دست پارچه ای داشته باشه؟"...بلاخره پیداش کردم...عکسش تو عکس های فارغ التحصیل های امسال بود...دنیا روی سرم هوار شد...رفته بود...از این دانشگاه حتی شاید از این شهر رفته بود...اکسیژن هم برده بود...با لبخندش لبخند منم برده بود!
۴سال گذشت...۴سالی که هرسالش ۴مرد مختلف وارد زندگیم شدن تا بتونن با لبخندشون لبخند بیارن رو لبام...اما نشد...نتونستن! یادمه یکیشون لبخندش محشر بود..لبخند که میزد دندون های سفید یک دستش با یه چال لپ عمیق روی لپ سمت راستش معلوم میشد...لبخندش معرکه بود اما ساده نبود...یا یکیشون از نظر موقعیت اجتماعی و خانوادگی حرف نداشت...اما یه بار که بخاطر حساسیت هوا گریه ام گرفته بود تو جیباش دستمال نداشت بهم بده...!
۴سال گذشت...از دانشگاه فارغ التحصيل شدم...دیگه به دیدنش هیچ امیدی نداشتم...خانواده ام هم به ازدواج با چهارمین مرد از چهارمین سال بعد از دیدنش فشار اورده بودند...یه جنتلمن شیک پوش با تمام ایده آل های یک زن برای ازدواج! یک مورد خاص و عالی...ديگه هیچ بهونه ای برای رد کردن این یکی نداشتم...هیشکی نمیدونست درد من ساده نبودنشه...نمیدونست قلب من خیلی ساده گیر یک مرد با تمام ساده های جهانه! باز زمستون بود...باز برف باریده بود...از خونه زده بودم بیرون...باید تا امشب به خانوادم جواب قطعی رو میدادم...گیج بودم...بغض داشتم...تمام نمیدونم های جهان توی سرم مهمونی گرفته بودند...خوردم زمین!
#پارت_دوم
#محیا_زند
@aevien
روزهای بعدی تو دانشگاه چشمم همه جا برای پیدا کردنش میگشت...بین تمام جمع های پسرونه ای که یکجا وايساده بودند و میخندیدند دنبال کسی بودم که با یک لبخند ساده بیاد به سمتم.... یا جفت هایی رو که تو محوطه میدیم تمام حواسم بین دستاشون بود که ببینم یه دستمال پارچه ای ساده بینشون ردوبدل میشه یا نه!...اما نبود...ندیدمش!غرورمم اجازه نمیداد از کسی کی بودن و کجا بودنشو بپرسم...ترم دو تموم شد و باز ندیدمش...تمام تابستون رو مشغول ذکر غلط کردم و سرکوفت زدن به غرورم بودم...با خودم عهد کردم ترم جدید هرجور شده پیداش کنم...یه وقت هایی...یه جاهایی...برای داشتن بعضی آدما ارزش داره تمام غرورهای جهانو به خاک سیاه بنشونی! آدم هایی که میدونی اگه نباشن خودتم نیستی! یه بار بیشتر ندیده بودمش اما از نبودش داشتم نیست میشدم...غرور کیلویی چند بود؟!... اولین روز ترم بعد رو رفتم دنبالش...از همه میپرسیدم: "یه مرد ساده با چشم های قهوه ای ساده ندیدین که لبخند بزنه تو جیبش دست پارچه ای داشته باشه؟"...بلاخره پیداش کردم...عکسش تو عکس های فارغ التحصیل های امسال بود...دنیا روی سرم هوار شد...رفته بود...از این دانشگاه حتی شاید از این شهر رفته بود...اکسیژن هم برده بود...با لبخندش لبخند منم برده بود!
۴سال گذشت...۴سالی که هرسالش ۴مرد مختلف وارد زندگیم شدن تا بتونن با لبخندشون لبخند بیارن رو لبام...اما نشد...نتونستن! یادمه یکیشون لبخندش محشر بود..لبخند که میزد دندون های سفید یک دستش با یه چال لپ عمیق روی لپ سمت راستش معلوم میشد...لبخندش معرکه بود اما ساده نبود...یا یکیشون از نظر موقعیت اجتماعی و خانوادگی حرف نداشت...اما یه بار که بخاطر حساسیت هوا گریه ام گرفته بود تو جیباش دستمال نداشت بهم بده...!
۴سال گذشت...از دانشگاه فارغ التحصيل شدم...دیگه به دیدنش هیچ امیدی نداشتم...خانواده ام هم به ازدواج با چهارمین مرد از چهارمین سال بعد از دیدنش فشار اورده بودند...یه جنتلمن شیک پوش با تمام ایده آل های یک زن برای ازدواج! یک مورد خاص و عالی...ديگه هیچ بهونه ای برای رد کردن این یکی نداشتم...هیشکی نمیدونست درد من ساده نبودنشه...نمیدونست قلب من خیلی ساده گیر یک مرد با تمام ساده های جهانه! باز زمستون بود...باز برف باریده بود...از خونه زده بودم بیرون...باید تا امشب به خانوادم جواب قطعی رو میدادم...گیج بودم...بغض داشتم...تمام نمیدونم های جهان توی سرم مهمونی گرفته بودند...خوردم زمین!
#پارت_دوم
#محیا_زند
@aevien
"دستمال پارچه ای"
خوردم زمین...!باز بخاطر پاشنه های چکمه لعنتیم...بهونه پیدا کردم واسه شکستن بغضم...بدون هیچ تلاشی برای پاشدن شروع کردم به گریه کردن...! مرد ساده من نبود باید برای مرد مخصوص پدر و مادرم میشدم! پدر و مادر بودن...حق داشتن... خوشبختی دخترشون رو میخواستن... اما...! آدم های زمین ما خیلی هاشون هنوز دوست داشتن و خوشبخت بودن رو درک نکردن...خوشبختی ای که بخاطر رفتار ها و تصمیم های زیادی عاقلانه درست میشه که خوشبختی نیست...خوشبختی واقعی بخاطر تصمیم هاييه که با قلبت میگیری! میخواستن با یه ازدواج عاقلانه خوشبخت بشم...اما نمیشدم...جسمم شاید خوشبخت میشد...اما روحم همیشه تو یک چرخه عذاب و درد و گریه میموند!
صدای گریه ام اوج گرفته بود که دستی یه دستمال پارچه ای ساده گرفت جلوم...دقیقا مثل همون دستمالی که بعد چهارسال هنوز تو کیفم داشتمش...نگاهمو که به سمت بالا کشوندم یه چشم قهوه ای با یه لبخند ساده داشت نگاهم میکرد:
_هنوز بعد چهارسال برف که میباره میخوری زمین خانم؟!
#پارت_سوم
#پارت_آخر
#محیا_زند
@aevien
خوردم زمین...!باز بخاطر پاشنه های چکمه لعنتیم...بهونه پیدا کردم واسه شکستن بغضم...بدون هیچ تلاشی برای پاشدن شروع کردم به گریه کردن...! مرد ساده من نبود باید برای مرد مخصوص پدر و مادرم میشدم! پدر و مادر بودن...حق داشتن... خوشبختی دخترشون رو میخواستن... اما...! آدم های زمین ما خیلی هاشون هنوز دوست داشتن و خوشبخت بودن رو درک نکردن...خوشبختی ای که بخاطر رفتار ها و تصمیم های زیادی عاقلانه درست میشه که خوشبختی نیست...خوشبختی واقعی بخاطر تصمیم هاييه که با قلبت میگیری! میخواستن با یه ازدواج عاقلانه خوشبخت بشم...اما نمیشدم...جسمم شاید خوشبخت میشد...اما روحم همیشه تو یک چرخه عذاب و درد و گریه میموند!
صدای گریه ام اوج گرفته بود که دستی یه دستمال پارچه ای ساده گرفت جلوم...دقیقا مثل همون دستمالی که بعد چهارسال هنوز تو کیفم داشتمش...نگاهمو که به سمت بالا کشوندم یه چشم قهوه ای با یه لبخند ساده داشت نگاهم میکرد:
_هنوز بعد چهارسال برف که میباره میخوری زمین خانم؟!
#پارت_سوم
#پارت_آخر
#محیا_زند
@aevien