Mara Beboos [MusiceSal.Com]
Sogand
باز خوانى يكى از زيباترين آهنگاىِ قديمى با صداىِ سوگند تركيب ملسى ميشه قطعا و حتما!
@aevien 🌱
@aevien 🌱
و اينكه
شروع كردم، قول داده بودم و بايد به قولم عمل ميكردم واسه نوشتن داستان جديد بلاخره بعد از دوسال!
و احتمالا فضاش با داستان قبلى ها از لحاظ سبكِ نوشتارى خيلى متفاوت باشه، چون داستان قبلى ها درواقع داستانك بودن بيشتر و سعى كرده بودم تا اونجا كه ميتونم از فضا و سبكِ رمان هاى عاشقانه دور نگهشون دارم و فضاىِ واقعى و غير آرمانيشون رو حفظ كنم!
اين يكى اينطور نيست احتمالا، سعى مو ميكنم اما احتمالش زياده شبيه رمان عاشقانه ايرانى هايى بشه كه هميشه از نوشتنشون فرار كردم!
اما اين يكى لازمه انگار شبيهشون بشه!
#آیه_حضورت
شروع كردم، قول داده بودم و بايد به قولم عمل ميكردم واسه نوشتن داستان جديد بلاخره بعد از دوسال!
و احتمالا فضاش با داستان قبلى ها از لحاظ سبكِ نوشتارى خيلى متفاوت باشه، چون داستان قبلى ها درواقع داستانك بودن بيشتر و سعى كرده بودم تا اونجا كه ميتونم از فضا و سبكِ رمان هاى عاشقانه دور نگهشون دارم و فضاىِ واقعى و غير آرمانيشون رو حفظ كنم!
اين يكى اينطور نيست احتمالا، سعى مو ميكنم اما احتمالش زياده شبيه رمان عاشقانه ايرانى هايى بشه كه هميشه از نوشتنشون فرار كردم!
اما اين يكى لازمه انگار شبيهشون بشه!
#آیه_حضورت
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_اول
#محیا_زند
حواسم رو جمع كردم به كم شدن پله های پله برقى تا حواسم از سالن انتظار فرودگاهی که هیچکس منتظرم نیست پرت بشه.
اما نمیشه...حواسم هست.
کلافه از دست خودم به خودم تشر میزنم : هی حواست رو پرت نکن اتفاقا خوب نگاه کن به سیل جمعیتی که حتی یک نفرش هم برای تو نیست. تا تو باشی از سرلجبازی بیخبر پانشی بیای!
بابا همیشه میگفت لجبازی آيه! بیشتر از همه باخودت لجبازى ميكنى...خود زنی میکنی تو دختر خودکشی میکنی!
خود زنی اینبارم بیخبر اومدن بود. خودمم دقیقا نمیدونستم میخوام چی رو به کی ثابت کنم فقط پامو تو یه کفش کرده بودم که هیچکس هیچی ندونه. فقط یه اشاره کوچیک به دوقلوها ها کرده بودم و گلاره.
از سالن انتظار با حرص رد شدم و چمدون هامو تحویل گرفتم.
هفت تا چمدون بزرگ!
هفت تا چمدون برای خلاصه چهارسال زندگی تو غربت منطقی بود نه؟!
بماند که راننده تاکسی هفت جدواباد خودم و خودش رو صلوات داد تا توی صندوق عقب و باربند و صندلی عقب ماشین جاشون بده.
راننده ادرس رو که خواست تازه یادم افتاد فکری برای اقامت یك روزه ام تو تهران نکردم. باز به خودم تشر زدم لعنت به این لجبازی که نتیجه اش شده این اوارگی.
ذهنم درگیر شد ...به گلاره بگم یه اتاق برام رزرو کنه؟ خونه خودشون كه نميشه رفت!
یا به ماهرخ بگم اومدم و برم خونشون؟ نه نه خونه ماهرخ انتخاب خوبی نبود نیاز داشتم به تنهایی و خلوت و تو خونه ماهرخ با اخلاق شلوغ خودش و پویا این یه خواسته محال بود!
باز خودم خودم رو دعوا کرد چهارسال تنهایی بس نبود که باز میخوای تنها باشی؟
خودم جواب داد تنها نبودم عامر رو داشتم... اخ عامر، عامر عزيزم چقدر از حالا دلم براش تنگ شده. قيافه بغض كرده اش و بغل سفتش تو فرودگاه اخرين تصويرى بود كه ازش تو ذهنم مونده بود و بعد بدون گفتن كلمه خداحافظ يهو رفته بود، ميدونستم بخاطر اين رفتن چقدر ازم دلخوره. عامر دل نازكم...از این به بعد تنها بدون من چجوری میخوای غربت لندن رو طاقت بیاری؟
برای یک لحظه با تمام وجود از برگشتن پشیمون شدم...اما برای پشیمونی خیلی دیر بود.
در نتیجه از راننده خواستم خودش چندتا هتل مناسب رو بهم معرفی کنه و درنهایت اونی که به مرکز شهر نزدیک تر بود رو انتخاب کردم. من با خیابون های شلوغ و مرکزی تهران خیلی خیلی راحت تر بودم تا خیابون های بالاشهرش.
درواقع با ادم های بی شیله پیله و بی نقاب تر مرکز شهر راحت تر بودم تا ادم های فخرفروش هزار چهره اون بالاها.
سرمو چسبوندم به شیشه و چشمامو بستم. خسته بودم اما خوابم نمیومد. با این که کل شیش ساعت پرواز رو بیدار مونده بودم اما انقدر هیجان داشتم که خوابم نمیومد. صدای گزارش فوتبالی که از رادیو پخش میشد کلافه ام کرده بود، از راننده خواستم خاموشش کنه اما چند لحظه بعد سكوت ماشين انقدر به افكار شلوغم دامن زده بود كه خواستم بجاش اگر از اهنگای قدیمی ایرانی چیزی داره بزاره و بعد صداى معین که پخش شد دلم میخواست راننده رو بغل کنم و ازش تشکر کنم.
اصلا بعد از چهارسال گذر از خیابون های تهران بدون اهنگ و نیکوتین که نمیشد.
بیخیال اداب خانوم باکلاس بودن شدم و از راننده پرسیدم که میتونم سیگار روشن کنم؟ و وقتی گفت اره دلم میخواست برای بار دوم بغلش کنم.
پیرمرد بیچاره با حداکثر تعجب از وقتی سوار ماشینش شده بودم چندوقت یکبار برمیگشت و نگاهم میکرد. حق داشت براش عجیب باشه!
یه زن حدودا سی ساله تنها با لباس هایی که قطعا هرکس از هرقشری گرون بودنش رو میفهمید و با هفت تا چمدون بزرگى كه نمیدونست کجا میخواد بره و از همه مهم تر... لهجه عجیب غریب فارسیش.
سیگار دوم رو که روشن کردم طاقتش تموم شد و پرسید:خانوم جسارتا شما ایرانی نيستيد یا خیلی وقته ایران نبودید؟
میدونستم سوالش بخاطر همون فارسی حرف زدم با ته لهجه بریتیشه.
ترجیح دادم به جای هرجواب مشخصی برای ادامه دار نشدن بحث فقط سرد بگم مدتی هست که ايران نبودم.
اصلا توضيح ميدادم كه چى؟ میگفتم این لهجه فقط بخاطر چهارسال ايران نبودنه؟ ميگفتم بی جنبه نيستم فقط تو این چهارسال بخاطر همون لجبازی تا اونجا که تونسته بودم فارسی حرف نزده بودم با هیچکس و تا اونجا كه ميتونستم از اداب ايراني فاصله گرفته بودم!
در عوض تا تونسته بودم خودمو شبیه انگلیسی ها کرده بودم. بیشتر از هر چیز هم رک و صریح بودن و احساسات خنثی و منطقيشون رو به ارث برده بودم و خدا میدونست چقدر از این میراثی که با تمرین زیاد به دست اورده بودم راضی بودم.
بعد از ترافیک طولانی هميشگى تهران به هتل پیشنهادی راننده رسیدیم. ستاره هاش زیاد نبود اما همین که تو ولیعصر بود برای راضی کردنم کفایت میکرد.
از پذیرش خواستم یه اتاق تو بالاترن طبقه بهم بدن و تاکید کردم که ویو حتما به سمت خیابون باشه.
برای خلوت و شب بیداری امشب به این منظره نیاز داشتم.
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_اول
#محیا_زند
حواسم رو جمع كردم به كم شدن پله های پله برقى تا حواسم از سالن انتظار فرودگاهی که هیچکس منتظرم نیست پرت بشه.
اما نمیشه...حواسم هست.
کلافه از دست خودم به خودم تشر میزنم : هی حواست رو پرت نکن اتفاقا خوب نگاه کن به سیل جمعیتی که حتی یک نفرش هم برای تو نیست. تا تو باشی از سرلجبازی بیخبر پانشی بیای!
بابا همیشه میگفت لجبازی آيه! بیشتر از همه باخودت لجبازى ميكنى...خود زنی میکنی تو دختر خودکشی میکنی!
خود زنی اینبارم بیخبر اومدن بود. خودمم دقیقا نمیدونستم میخوام چی رو به کی ثابت کنم فقط پامو تو یه کفش کرده بودم که هیچکس هیچی ندونه. فقط یه اشاره کوچیک به دوقلوها ها کرده بودم و گلاره.
از سالن انتظار با حرص رد شدم و چمدون هامو تحویل گرفتم.
هفت تا چمدون بزرگ!
هفت تا چمدون برای خلاصه چهارسال زندگی تو غربت منطقی بود نه؟!
بماند که راننده تاکسی هفت جدواباد خودم و خودش رو صلوات داد تا توی صندوق عقب و باربند و صندلی عقب ماشین جاشون بده.
راننده ادرس رو که خواست تازه یادم افتاد فکری برای اقامت یك روزه ام تو تهران نکردم. باز به خودم تشر زدم لعنت به این لجبازی که نتیجه اش شده این اوارگی.
ذهنم درگیر شد ...به گلاره بگم یه اتاق برام رزرو کنه؟ خونه خودشون كه نميشه رفت!
یا به ماهرخ بگم اومدم و برم خونشون؟ نه نه خونه ماهرخ انتخاب خوبی نبود نیاز داشتم به تنهایی و خلوت و تو خونه ماهرخ با اخلاق شلوغ خودش و پویا این یه خواسته محال بود!
باز خودم خودم رو دعوا کرد چهارسال تنهایی بس نبود که باز میخوای تنها باشی؟
خودم جواب داد تنها نبودم عامر رو داشتم... اخ عامر، عامر عزيزم چقدر از حالا دلم براش تنگ شده. قيافه بغض كرده اش و بغل سفتش تو فرودگاه اخرين تصويرى بود كه ازش تو ذهنم مونده بود و بعد بدون گفتن كلمه خداحافظ يهو رفته بود، ميدونستم بخاطر اين رفتن چقدر ازم دلخوره. عامر دل نازكم...از این به بعد تنها بدون من چجوری میخوای غربت لندن رو طاقت بیاری؟
برای یک لحظه با تمام وجود از برگشتن پشیمون شدم...اما برای پشیمونی خیلی دیر بود.
در نتیجه از راننده خواستم خودش چندتا هتل مناسب رو بهم معرفی کنه و درنهایت اونی که به مرکز شهر نزدیک تر بود رو انتخاب کردم. من با خیابون های شلوغ و مرکزی تهران خیلی خیلی راحت تر بودم تا خیابون های بالاشهرش.
درواقع با ادم های بی شیله پیله و بی نقاب تر مرکز شهر راحت تر بودم تا ادم های فخرفروش هزار چهره اون بالاها.
سرمو چسبوندم به شیشه و چشمامو بستم. خسته بودم اما خوابم نمیومد. با این که کل شیش ساعت پرواز رو بیدار مونده بودم اما انقدر هیجان داشتم که خوابم نمیومد. صدای گزارش فوتبالی که از رادیو پخش میشد کلافه ام کرده بود، از راننده خواستم خاموشش کنه اما چند لحظه بعد سكوت ماشين انقدر به افكار شلوغم دامن زده بود كه خواستم بجاش اگر از اهنگای قدیمی ایرانی چیزی داره بزاره و بعد صداى معین که پخش شد دلم میخواست راننده رو بغل کنم و ازش تشکر کنم.
اصلا بعد از چهارسال گذر از خیابون های تهران بدون اهنگ و نیکوتین که نمیشد.
بیخیال اداب خانوم باکلاس بودن شدم و از راننده پرسیدم که میتونم سیگار روشن کنم؟ و وقتی گفت اره دلم میخواست برای بار دوم بغلش کنم.
پیرمرد بیچاره با حداکثر تعجب از وقتی سوار ماشینش شده بودم چندوقت یکبار برمیگشت و نگاهم میکرد. حق داشت براش عجیب باشه!
یه زن حدودا سی ساله تنها با لباس هایی که قطعا هرکس از هرقشری گرون بودنش رو میفهمید و با هفت تا چمدون بزرگى كه نمیدونست کجا میخواد بره و از همه مهم تر... لهجه عجیب غریب فارسیش.
سیگار دوم رو که روشن کردم طاقتش تموم شد و پرسید:خانوم جسارتا شما ایرانی نيستيد یا خیلی وقته ایران نبودید؟
میدونستم سوالش بخاطر همون فارسی حرف زدم با ته لهجه بریتیشه.
ترجیح دادم به جای هرجواب مشخصی برای ادامه دار نشدن بحث فقط سرد بگم مدتی هست که ايران نبودم.
اصلا توضيح ميدادم كه چى؟ میگفتم این لهجه فقط بخاطر چهارسال ايران نبودنه؟ ميگفتم بی جنبه نيستم فقط تو این چهارسال بخاطر همون لجبازی تا اونجا که تونسته بودم فارسی حرف نزده بودم با هیچکس و تا اونجا كه ميتونستم از اداب ايراني فاصله گرفته بودم!
در عوض تا تونسته بودم خودمو شبیه انگلیسی ها کرده بودم. بیشتر از هر چیز هم رک و صریح بودن و احساسات خنثی و منطقيشون رو به ارث برده بودم و خدا میدونست چقدر از این میراثی که با تمرین زیاد به دست اورده بودم راضی بودم.
بعد از ترافیک طولانی هميشگى تهران به هتل پیشنهادی راننده رسیدیم. ستاره هاش زیاد نبود اما همین که تو ولیعصر بود برای راضی کردنم کفایت میکرد.
از پذیرش خواستم یه اتاق تو بالاترن طبقه بهم بدن و تاکید کردم که ویو حتما به سمت خیابون باشه.
برای خلوت و شب بیداری امشب به این منظره نیاز داشتم.
@aevien
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_دوم
#محیا_زند
بعد از اينكه خدمه چمدون رو كنار كمد لباس ها قطار كردند و رفتند در اتاق رو بستم و بعد از دراوردن كفش هام رو تخت ولو شدم و به انبوه چمدون ها خيره شدم.
قيافه محزون عامر موقع جمع كردن چمدون ها جلوى چشمام شكل گرفت. بهش گفته بودم ميرم و كارامو ميكنم زود برميگردم.
جواب داده بود: من بچه نيستم كه با دروغ دلخوشم كنى، اينجورى كه تو دارى وسيله هاتو جمع ميكنى و دل ميكنى از چيزايى كه اينجا دارى يعنى برگشتى دركار نيست، حداقل نه حالاحالا ها!
عامر واى... از جا پريدم، هنوز بهش خبر نداده بودم كه رسيدم و ميدونستم كه چقدر منتظر و نگرانه.
لعنتى به خودم فرستادم و گوشيمو از كيف دستى كوچيكم بيرون اوردم، به اينترنت هتل وصل شدم و تماس تصويرى گرفتم باهاش، هنوز دوتا بوق نخورده بود كه جواب داد، لعنت به من كه منتظر گذاشته بودمش !
ديدمش... فضا خيلى روشن نبود ولى ميشد حدس زد كه رو كاناپه كنار پنجره سراسرى سالن خونه مشتركمون دراز كشيده، موهاش بهم ريخته بود و چشماش بيحال و قرمز!
_ عامــر...سلام..
اين همه بغض در ثانيه از كجا به صدام هجوم اورده بود؟!
جواب نداد... صدامو صاف كردم و دوباره به انگليسى گفتم:
_شيخِ جذابِ لوسِ من باهام قهره؟!
شيخ... اين لقب براىِ مواقع مختلفى استفاده ميشد، ناز كشيدن، شوخى كردن، عصبى بودن و خدا ميدونست عامر چقدر از اين لقب متنفره و من از قصد واسه اذيت كردنش ازش استفاده ميكردم!
كامى از سيگار تو دستش گرفت و به سكوتش ادامه داد!
_ من رسيدم عامر... تهرانم الان
و گوشى رو گرفتم به سمت ويو خيابون وليعصر از ارتفاع طبقه دهم!
_ببين اين وليعصر محبوب منه... شيخ لوس من قراره چندوقت ديگه بياد پيشم و كل اين خيابون رو باهم قدم بزنيم، مگه نه؟!
بلاخره با صداىِ گرفته و بيجونش به حرف اومد...فقط يه كلمه: +آنه...
آنه... تو يك لحظه پرت شدم به حوالى چهارسال پيش سر كلاس استاد آلن، اولين بار كه ميخواست اسمم رو صداكنه اشتباهى به جاى آيه گفته بود آنه و وقتى اشتباهشو گوشزد كرده بودم با خنده گفته بود آيه با آنه خيلى فرقى نداره و توبراى ما آنه ميشى دختر شرقى!
و از سركلاس استاد آلن به بعد من آنه شده بودم بين تموم دوستاىِ انگليسيم!
_ جآن آنه...
+دلم برات تنگ شده آنه... هنوز يروزم نشده كه رفتى اما حس ميكنم بيشتر از اين طاقت دلتنگ بودنتو ندارم... برگرد!
_ منم تا مغز استخون دلم برات تنگ شده شيخ لوسم، اما ميدونى كه نميشه برگردم... تازه اومدم وكلى كار براى انجام دادن دارم.
+از اول رفتنت اشتباه بود!
_عامر ما بارها سر اين قضيه بحث كرديم، من بايد برميگشتم و تو بهتر ازهركس خوب ميدونى چرا!
+ بايدى در كار نيست... خودت اين بايد رو براى خودت ساختى!
عصبى شده بود، عصبى شدم!
_ خودم ساختم؟ چى ميگى شيخ؟ كل خانواده و زندگى و وطن من اينجاست... چهارساله نديدمشون، نبايد برميگشتم؟
+ آنه آنه آنه... كى رو دارى گول ميزنى؟ من يا خودت رو؟ تو بخاطر علاقه و دلتنگيت نسبت به خانواده و وطنت برگشتى يا براىِ انتقام؟ به خودت ميخواى دروغ بگى باشه بگو اما به من نه! حداقل نه به منى كه چندساله نفس به نفس بزرگت كردم !
از شيخ لوسم تبديل شده بود به عامر، عامر پرابهتى كه غير از من كمتر كسى خنده اش را ديده بود!
پسر عربى كه نصف دختراىِ كالج لندن براى همين ابهت و غرور شرقيش غش ميكردند!
_ هيچكدوم، من براىِ ثابت كردن خودم برگشتم... من برگشتم تا به كسايى كه زمينم زدند، كسايى كه بهم خنديدند، كسايى كه دست كمم گرفتند خودمو نشون بدم... دكتر آيه سراج رو نشونشون بدم كه تنها و يه تنه از يه ادم شكست خورده همچين چيزى ساخته، بقول ايرانى ها يه شيرزن!
به نفس نفس افتاده بودم بودم از حرص موقع حرف زدنم!
كلافه دستى تو موهاىِ بهم ريخته اش كشيد و گفت: خسته اى... استراحت كن، بعدا حرف ميزنيم!
و قطع كرده بود!
بغضم چند برابر شد اما حتى يه قطره اشك هم از چشمام نريخت، من مدت ها بود كه گريه رو براىِ خودم حرام اعلام كرده بودم.
پوفى كشيدم و براى جلوگيرى از گريه رفتم سمت تراس كوچك اتاق ، حالا وليعصر در ابعادى كوچتر جلوى چشم هام بود.
سيگاري روشن كردم و خيره شدم به ماشين هاىِ درحال گذر وليعصر، همزمان با گذر ماشين ها خاطره ها هم به ديوار هاى ذهنم براىِ بيرون ريختن و گذر فشار اوردند!
اما نه، حالا وقتش نبود!
امشب اگر بيرون ميريختن از زندان ته حافظه ام لاشه مو صبح از اتاق بايد ميبردم بيرون!
خودتو جمع كن خانم دكتر، فقط بلدى تو مقاله هات و همايش ها و جلسات دم از كنترل ذهن و قوى بودن و فلان بزنى؟!
تمركزكن... ببين بايد چكار كنى واسه بهتر شدن حالت تو اولين ساعات اقامت تو وطن؟!
قطعا تنها تو هتل موندن و جنگيدن با خاطره ها فكر خوبى نيست!
اوه بله... گلاره، ماهرخ و بچه هاىِ كافه ناردين بهترين انتخاب بودند، اكيپِ دوست داشتنى سال هاى دانشجويى دوره ارشد!
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_دوم
#محیا_زند
بعد از اينكه خدمه چمدون رو كنار كمد لباس ها قطار كردند و رفتند در اتاق رو بستم و بعد از دراوردن كفش هام رو تخت ولو شدم و به انبوه چمدون ها خيره شدم.
قيافه محزون عامر موقع جمع كردن چمدون ها جلوى چشمام شكل گرفت. بهش گفته بودم ميرم و كارامو ميكنم زود برميگردم.
جواب داده بود: من بچه نيستم كه با دروغ دلخوشم كنى، اينجورى كه تو دارى وسيله هاتو جمع ميكنى و دل ميكنى از چيزايى كه اينجا دارى يعنى برگشتى دركار نيست، حداقل نه حالاحالا ها!
عامر واى... از جا پريدم، هنوز بهش خبر نداده بودم كه رسيدم و ميدونستم كه چقدر منتظر و نگرانه.
لعنتى به خودم فرستادم و گوشيمو از كيف دستى كوچيكم بيرون اوردم، به اينترنت هتل وصل شدم و تماس تصويرى گرفتم باهاش، هنوز دوتا بوق نخورده بود كه جواب داد، لعنت به من كه منتظر گذاشته بودمش !
ديدمش... فضا خيلى روشن نبود ولى ميشد حدس زد كه رو كاناپه كنار پنجره سراسرى سالن خونه مشتركمون دراز كشيده، موهاش بهم ريخته بود و چشماش بيحال و قرمز!
_ عامــر...سلام..
اين همه بغض در ثانيه از كجا به صدام هجوم اورده بود؟!
جواب نداد... صدامو صاف كردم و دوباره به انگليسى گفتم:
_شيخِ جذابِ لوسِ من باهام قهره؟!
شيخ... اين لقب براىِ مواقع مختلفى استفاده ميشد، ناز كشيدن، شوخى كردن، عصبى بودن و خدا ميدونست عامر چقدر از اين لقب متنفره و من از قصد واسه اذيت كردنش ازش استفاده ميكردم!
كامى از سيگار تو دستش گرفت و به سكوتش ادامه داد!
_ من رسيدم عامر... تهرانم الان
و گوشى رو گرفتم به سمت ويو خيابون وليعصر از ارتفاع طبقه دهم!
_ببين اين وليعصر محبوب منه... شيخ لوس من قراره چندوقت ديگه بياد پيشم و كل اين خيابون رو باهم قدم بزنيم، مگه نه؟!
بلاخره با صداىِ گرفته و بيجونش به حرف اومد...فقط يه كلمه: +آنه...
آنه... تو يك لحظه پرت شدم به حوالى چهارسال پيش سر كلاس استاد آلن، اولين بار كه ميخواست اسمم رو صداكنه اشتباهى به جاى آيه گفته بود آنه و وقتى اشتباهشو گوشزد كرده بودم با خنده گفته بود آيه با آنه خيلى فرقى نداره و توبراى ما آنه ميشى دختر شرقى!
و از سركلاس استاد آلن به بعد من آنه شده بودم بين تموم دوستاىِ انگليسيم!
_ جآن آنه...
+دلم برات تنگ شده آنه... هنوز يروزم نشده كه رفتى اما حس ميكنم بيشتر از اين طاقت دلتنگ بودنتو ندارم... برگرد!
_ منم تا مغز استخون دلم برات تنگ شده شيخ لوسم، اما ميدونى كه نميشه برگردم... تازه اومدم وكلى كار براى انجام دادن دارم.
+از اول رفتنت اشتباه بود!
_عامر ما بارها سر اين قضيه بحث كرديم، من بايد برميگشتم و تو بهتر ازهركس خوب ميدونى چرا!
+ بايدى در كار نيست... خودت اين بايد رو براى خودت ساختى!
عصبى شده بود، عصبى شدم!
_ خودم ساختم؟ چى ميگى شيخ؟ كل خانواده و زندگى و وطن من اينجاست... چهارساله نديدمشون، نبايد برميگشتم؟
+ آنه آنه آنه... كى رو دارى گول ميزنى؟ من يا خودت رو؟ تو بخاطر علاقه و دلتنگيت نسبت به خانواده و وطنت برگشتى يا براىِ انتقام؟ به خودت ميخواى دروغ بگى باشه بگو اما به من نه! حداقل نه به منى كه چندساله نفس به نفس بزرگت كردم !
از شيخ لوسم تبديل شده بود به عامر، عامر پرابهتى كه غير از من كمتر كسى خنده اش را ديده بود!
پسر عربى كه نصف دختراىِ كالج لندن براى همين ابهت و غرور شرقيش غش ميكردند!
_ هيچكدوم، من براىِ ثابت كردن خودم برگشتم... من برگشتم تا به كسايى كه زمينم زدند، كسايى كه بهم خنديدند، كسايى كه دست كمم گرفتند خودمو نشون بدم... دكتر آيه سراج رو نشونشون بدم كه تنها و يه تنه از يه ادم شكست خورده همچين چيزى ساخته، بقول ايرانى ها يه شيرزن!
به نفس نفس افتاده بودم بودم از حرص موقع حرف زدنم!
كلافه دستى تو موهاىِ بهم ريخته اش كشيد و گفت: خسته اى... استراحت كن، بعدا حرف ميزنيم!
و قطع كرده بود!
بغضم چند برابر شد اما حتى يه قطره اشك هم از چشمام نريخت، من مدت ها بود كه گريه رو براىِ خودم حرام اعلام كرده بودم.
پوفى كشيدم و براى جلوگيرى از گريه رفتم سمت تراس كوچك اتاق ، حالا وليعصر در ابعادى كوچتر جلوى چشم هام بود.
سيگاري روشن كردم و خيره شدم به ماشين هاىِ درحال گذر وليعصر، همزمان با گذر ماشين ها خاطره ها هم به ديوار هاى ذهنم براىِ بيرون ريختن و گذر فشار اوردند!
اما نه، حالا وقتش نبود!
امشب اگر بيرون ميريختن از زندان ته حافظه ام لاشه مو صبح از اتاق بايد ميبردم بيرون!
خودتو جمع كن خانم دكتر، فقط بلدى تو مقاله هات و همايش ها و جلسات دم از كنترل ذهن و قوى بودن و فلان بزنى؟!
تمركزكن... ببين بايد چكار كنى واسه بهتر شدن حالت تو اولين ساعات اقامت تو وطن؟!
قطعا تنها تو هتل موندن و جنگيدن با خاطره ها فكر خوبى نيست!
اوه بله... گلاره، ماهرخ و بچه هاىِ كافه ناردين بهترين انتخاب بودند، اكيپِ دوست داشتنى سال هاى دانشجويى دوره ارشد!
@aevien
گاهى هم دلم ميخواد بهت بگم موهاتو انقدر زياد كوتاه نكن، ميدونم بعد من كسى نيست كه براىِ پيچ و تاب بى نظمشون پيچ بخوره اما كوتاهشون نكن، من هنوز از دور پيچ ميخورم گاهى...
نارنجـــى من...
دلم میخواست
بین شبها و روزهات
بین دستها و نفسهات
بین بوسها و لبهات
چنان سرگردان شوم
که نفهمم دنیا کدام طرف میچرخد
چرا میچرخد
نارنجــــى...
دلم میخواست بین خندهها و موهات
اسم تو را صدا کنم
و وقتی گفتی جانم
جانم را از نبودنت نجات دهم
با یک نگاه.
#عباس_معروفی
@aevien 🌱
دلم میخواست
بین شبها و روزهات
بین دستها و نفسهات
بین بوسها و لبهات
چنان سرگردان شوم
که نفهمم دنیا کدام طرف میچرخد
چرا میچرخد
نارنجــــى...
دلم میخواست بین خندهها و موهات
اسم تو را صدا کنم
و وقتی گفتی جانم
جانم را از نبودنت نجات دهم
با یک نگاه.
#عباس_معروفی
@aevien 🌱
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_سوم
#محیا_زند
وليعصر رو به سمت انقلاب و تئاتر شهر شروع كردم به قدم زدن، موقعِ خروج از هتل پيشخدمت ازم به انگليسى پرسيده بود لازمه برام آژانس بگيره؟ و من به فارسى جواب داده بودم كه لازم نيست و خيابونارو بلدم!
جمله خيابونارو بلدم رو بيشتر به خودم گفته بودم، حرصم گرفته بود از انگليسى حرف زدن پيشخدمت!
يعنى انقدر آنه شده بودم و دور از آيه؟
انقدر غريبه با وطن؟
انقدر عوض شده بودم؟
و بعد طبقِ معمول تو ذهنم آنه از آيه پرسيد مگه همينو نميخواستى؟ مگه نرفتى كه بشى غريبه با آشناهات؟
آيه جواب مثبت داده بود اما نميدونم چرا دلش گرفته بود از اين غربت عجيب!
وليعصر رو قدم ميزدم و آدمارو بالا پايين ميكردم تو ذهنم و از حجم غربتى كه وجودمو ميگرفت ميرنجيدم، مسخره بود اما حالا حس غربتم توىِ تهران خيلى بيشتر از لندن بود ومطمئن بودم فردا كه به شهر كويرى مون پيش مامان اينا برميگشتم حس غربتم هزار برابر ميشد، شهر كويرى اى كه نزديك به بيست و سه سال زندگيمو اونجا گذرونده بودم، بزرگ شده بودم، عاشق شده بودم... عشق، چه واژه دورى بود حالا برام، اما هنوز اصيل در عميق ترين لايه هاى وجودم نبضش ميزد!
نه آيه حالا وقت فكر كردن به اين چيزا نيست، فكرتو منحرف كن!
بايد به گلاره زنگ ميزدم و ميگفتم ايرانم، قبلا تو هتل خط ايرانم رو انداخته بودم داخل گوشى!
بعد از هفت هشت بوق صداىِ جيغ وار و بهت زده اش پيچيد تو گوشى:
+ آيـــه...
با خنده گفتم : سلام گلى
+ آيه سراج ! ميكشمت، واقعا ميكشمت دختره احمق، ايرانى تو اره؟ اين خط ايرانته... برگشتى ايران؟
بهونه آوردم كه همه چى يهويى شد و ميخواستم سوپرايز كنم بچه هارو بخاطر همين به كسى چيزى نگفتم!
گفتم تهرانم و تصميم دارم تا حدود دوساعت ديگه كه نزديك به اخر شب ميشه و كافه ماهرخ اينا خلوت تر سرى بهشون بزنم و اون هم برسونه خودش رو .
و بعد از قطع تلفن بلاخره تو خاطرات غرق شده بودم.
غرق شدم تو زمانى كه سال آخر كارشناسى بخاطر مشكلات خونه انتقالى گرفته بودم به دانشگاه تهران و همونموقع براىِ سرگرمى و علاقه شديدم به اشپزى يه دوره بين المللى اموزش اشپزي شركت كرده بودم و همونجا با ماهرخ اشنا شدم!
ماهرخى كه سه سال از من بزرگتر بود و قرار بود تا چندماهه ديگه دقيقا بعد از مراسم عروسيش با پويا يه كافه افتتاح كنند.
كافه ناردين... كافه اى كه بعدها نزديك به دوسال و نيم پناهگاه خنده ها و گريه هاى من تو تهران بود.
ماهرخ برخلاف من از آشپزى متنفر بود و فقط بخاطر همون كافه اومده بود يه دوره ببينه.
هميشه بهم با خنده ميگفت من پشت دخل وايميسم، پويا ميزارو تميز كنه تو هم ميفرستيم تو آشپزخونه برامون آشپزى كنى.
حرف هاش شوخى بود اما وقتى پايان دوره بالاترين نمره رو گرفتم خيلى جدى بهم پيشنهاد كار داد ولى من بايد برميگشتم به شهر كويرى مون چون درسم تموم ميشد و بهونه اى براىِ تهران موندن نداشتم، يكسالِ بعد وقتى براىِ ادامه تحصيل دوره ارشد برگشتم تهران آشپز كافه ناردين شده بودم!
به پولش نياز مبرمى نداشتم اما جو صميمى كافه عجيب نمك گيرم كرده بود براىِ موندن!
رسيده بودم به تئاتر شهر هميشه زنده، پررنگ ترين تصويرى كه از تئاتر شهر تو ذهنم بود مربوط ميشد به حدود هشت نه سال پيش، مرصاد جلوى ساختمان تياتر شهر وايساده با خنده عميق واقعى به دوربين خيره شده بود و من بعد اين عكس رو تو گوشى زن عمو ديده بودم و دلم سوراخ شده بود از شدت دلتنگى براىِ مرصاد !
پسرعمو مرصاد!
حالا بايد خيلى تغير كرده باشه، حتما قيافه اش جا افتاده تر شده وموهاش مشکی براق سابق رو نداره اما شرط ميبندم هنوز جذابيتش نفس گيره!
نوار خاطره هاى تو ذهنم رو زدم عقب، اونقدر عقب كه به اولين خاطره ام از مرصاد برسه!
سه سالمه، يه گوشه نشستم و گريه ميكنم كه چرا عروسك ساغر از من بزرگتره، مرصاد كنارم نشسته با دستمال دماغمو كه آويزون شده تميز ميكنه و بهم قول ميده وقتى بزرگ شد و رفت سرکار بزرگ ترين عروسك دنيارو برام ميخره بشرط اينكه گريه نكنم!
چهارسالمه، تو مجلس افطارى آقاجون با يكى از پسراىِ فاميل دعوام شده، هولم داده و خوردم زمين و كف دستم زخميه!
مرصاد افتاده روى همون پسره و تا جون داره ميزنتش و سرش داد ميزنه بار آخرت باشه نزديك آيه ميشى!
ميام چندسال جلوتر، هشت سالمه و عیدنوروزه، جوجه رنگيم مرده و من از گريه كبودم، چندساعت بعد مرصاد با ده تا جوجه رنگى جلوم وايساده و ازم خواهش ميكنه ديگه گريه نكنم!
از ذوق ميخوام مثل هميشه بپرم بغلش اما بابا بهم چشم غره ميزنه كه يعنى نه!
اخيرا وقتى ميخوام مرصاد رو بغل كنم بقيه چشم و ابرو ميان كه ديگه بزرگ شدى و زشته، مرصاد نامحرمه!
اما من دلم براىِ بغل مرصاد خيلى تنگ شده و تو حياط وقتى داريم به جوجه ها غذا ميديم و كسى حواسش نيست ميپرم بغلش!
#آیه_حضورت
#پارت_سوم
#محیا_زند
وليعصر رو به سمت انقلاب و تئاتر شهر شروع كردم به قدم زدن، موقعِ خروج از هتل پيشخدمت ازم به انگليسى پرسيده بود لازمه برام آژانس بگيره؟ و من به فارسى جواب داده بودم كه لازم نيست و خيابونارو بلدم!
جمله خيابونارو بلدم رو بيشتر به خودم گفته بودم، حرصم گرفته بود از انگليسى حرف زدن پيشخدمت!
يعنى انقدر آنه شده بودم و دور از آيه؟
انقدر غريبه با وطن؟
انقدر عوض شده بودم؟
و بعد طبقِ معمول تو ذهنم آنه از آيه پرسيد مگه همينو نميخواستى؟ مگه نرفتى كه بشى غريبه با آشناهات؟
آيه جواب مثبت داده بود اما نميدونم چرا دلش گرفته بود از اين غربت عجيب!
وليعصر رو قدم ميزدم و آدمارو بالا پايين ميكردم تو ذهنم و از حجم غربتى كه وجودمو ميگرفت ميرنجيدم، مسخره بود اما حالا حس غربتم توىِ تهران خيلى بيشتر از لندن بود ومطمئن بودم فردا كه به شهر كويرى مون پيش مامان اينا برميگشتم حس غربتم هزار برابر ميشد، شهر كويرى اى كه نزديك به بيست و سه سال زندگيمو اونجا گذرونده بودم، بزرگ شده بودم، عاشق شده بودم... عشق، چه واژه دورى بود حالا برام، اما هنوز اصيل در عميق ترين لايه هاى وجودم نبضش ميزد!
نه آيه حالا وقت فكر كردن به اين چيزا نيست، فكرتو منحرف كن!
بايد به گلاره زنگ ميزدم و ميگفتم ايرانم، قبلا تو هتل خط ايرانم رو انداخته بودم داخل گوشى!
بعد از هفت هشت بوق صداىِ جيغ وار و بهت زده اش پيچيد تو گوشى:
+ آيـــه...
با خنده گفتم : سلام گلى
+ آيه سراج ! ميكشمت، واقعا ميكشمت دختره احمق، ايرانى تو اره؟ اين خط ايرانته... برگشتى ايران؟
بهونه آوردم كه همه چى يهويى شد و ميخواستم سوپرايز كنم بچه هارو بخاطر همين به كسى چيزى نگفتم!
گفتم تهرانم و تصميم دارم تا حدود دوساعت ديگه كه نزديك به اخر شب ميشه و كافه ماهرخ اينا خلوت تر سرى بهشون بزنم و اون هم برسونه خودش رو .
و بعد از قطع تلفن بلاخره تو خاطرات غرق شده بودم.
غرق شدم تو زمانى كه سال آخر كارشناسى بخاطر مشكلات خونه انتقالى گرفته بودم به دانشگاه تهران و همونموقع براىِ سرگرمى و علاقه شديدم به اشپزى يه دوره بين المللى اموزش اشپزي شركت كرده بودم و همونجا با ماهرخ اشنا شدم!
ماهرخى كه سه سال از من بزرگتر بود و قرار بود تا چندماهه ديگه دقيقا بعد از مراسم عروسيش با پويا يه كافه افتتاح كنند.
كافه ناردين... كافه اى كه بعدها نزديك به دوسال و نيم پناهگاه خنده ها و گريه هاى من تو تهران بود.
ماهرخ برخلاف من از آشپزى متنفر بود و فقط بخاطر همون كافه اومده بود يه دوره ببينه.
هميشه بهم با خنده ميگفت من پشت دخل وايميسم، پويا ميزارو تميز كنه تو هم ميفرستيم تو آشپزخونه برامون آشپزى كنى.
حرف هاش شوخى بود اما وقتى پايان دوره بالاترين نمره رو گرفتم خيلى جدى بهم پيشنهاد كار داد ولى من بايد برميگشتم به شهر كويرى مون چون درسم تموم ميشد و بهونه اى براىِ تهران موندن نداشتم، يكسالِ بعد وقتى براىِ ادامه تحصيل دوره ارشد برگشتم تهران آشپز كافه ناردين شده بودم!
به پولش نياز مبرمى نداشتم اما جو صميمى كافه عجيب نمك گيرم كرده بود براىِ موندن!
رسيده بودم به تئاتر شهر هميشه زنده، پررنگ ترين تصويرى كه از تئاتر شهر تو ذهنم بود مربوط ميشد به حدود هشت نه سال پيش، مرصاد جلوى ساختمان تياتر شهر وايساده با خنده عميق واقعى به دوربين خيره شده بود و من بعد اين عكس رو تو گوشى زن عمو ديده بودم و دلم سوراخ شده بود از شدت دلتنگى براىِ مرصاد !
پسرعمو مرصاد!
حالا بايد خيلى تغير كرده باشه، حتما قيافه اش جا افتاده تر شده وموهاش مشکی براق سابق رو نداره اما شرط ميبندم هنوز جذابيتش نفس گيره!
نوار خاطره هاى تو ذهنم رو زدم عقب، اونقدر عقب كه به اولين خاطره ام از مرصاد برسه!
سه سالمه، يه گوشه نشستم و گريه ميكنم كه چرا عروسك ساغر از من بزرگتره، مرصاد كنارم نشسته با دستمال دماغمو كه آويزون شده تميز ميكنه و بهم قول ميده وقتى بزرگ شد و رفت سرکار بزرگ ترين عروسك دنيارو برام ميخره بشرط اينكه گريه نكنم!
چهارسالمه، تو مجلس افطارى آقاجون با يكى از پسراىِ فاميل دعوام شده، هولم داده و خوردم زمين و كف دستم زخميه!
مرصاد افتاده روى همون پسره و تا جون داره ميزنتش و سرش داد ميزنه بار آخرت باشه نزديك آيه ميشى!
ميام چندسال جلوتر، هشت سالمه و عیدنوروزه، جوجه رنگيم مرده و من از گريه كبودم، چندساعت بعد مرصاد با ده تا جوجه رنگى جلوم وايساده و ازم خواهش ميكنه ديگه گريه نكنم!
از ذوق ميخوام مثل هميشه بپرم بغلش اما بابا بهم چشم غره ميزنه كه يعنى نه!
اخيرا وقتى ميخوام مرصاد رو بغل كنم بقيه چشم و ابرو ميان كه ديگه بزرگ شدى و زشته، مرصاد نامحرمه!
اما من دلم براىِ بغل مرصاد خيلى تنگ شده و تو حياط وقتى داريم به جوجه ها غذا ميديم و كسى حواسش نيست ميپرم بغلش!
ميزنم جلوتر، سيزده سالمه، تو سن بلوغم و تحت تاثير شديد هورمون هام. چندتايى از همكلاسى هام دوست پسر دارن و كلا بحث پسرهاى مختلف بين دخترهاى تازه به بلوغ رسيده حسابى گرمه، همه از يكى حرف ميزنن اما من نه، ته ذهن من فقط مرصاده اما اونقدر عزيزه كه دلم نمياد حتى اسمشو به بقيه دخترها بگم. راجبش فقط با الناز حرف ميزنم، دوست صميميم!
الناز ميگه من مرصاد رو دوست دارم اما خودم زير بار نميرم، ميترسم!
الناز ميگه اگه اونجورى دوسش ندارى پس مثل داداش دوستش دارى؟
و من با يه حالتى ميگم نه نه من خودم دوتا داداش دارم، ديگه نميخوام مرصاد داداشم باشه.
ميگه پس مثل پسرعمو دوستش دارى؟
جواب ميدم نه، نه مثل مقداد داداش بزرگه اش دوستش دارم نه مثل مهرداد داداش كوچيكه اش! مرصاد باهمه فرق داره...
ميگه همين ديگه خره! اين يعنى دوستش دارى!
باز ميترسم، خيلى زياد... اره خب، من دوستش دارم، تا حد مرگ، از وقتى چشم باز كردم مگه راه فرارى از دوست داشتن مرصاد هم داشتم؟!
@aevien
الناز ميگه من مرصاد رو دوست دارم اما خودم زير بار نميرم، ميترسم!
الناز ميگه اگه اونجورى دوسش ندارى پس مثل داداش دوستش دارى؟
و من با يه حالتى ميگم نه نه من خودم دوتا داداش دارم، ديگه نميخوام مرصاد داداشم باشه.
ميگه پس مثل پسرعمو دوستش دارى؟
جواب ميدم نه، نه مثل مقداد داداش بزرگه اش دوستش دارم نه مثل مهرداد داداش كوچيكه اش! مرصاد باهمه فرق داره...
ميگه همين ديگه خره! اين يعنى دوستش دارى!
باز ميترسم، خيلى زياد... اره خب، من دوستش دارم، تا حد مرگ، از وقتى چشم باز كردم مگه راه فرارى از دوست داشتن مرصاد هم داشتم؟!
@aevien
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
دلم گرفته، تر از ابرهای آبانم
دلم گرفته، از این بیشتر نمیدانم!
دلم گرفته، از این بیشتر نمیدانم!
چطور حرف دلم را به تو بفهمانم؟!
#مریم_پیله_ور
@aevien 🌱
دلم گرفته، از این بیشتر نمیدانم!
دلم گرفته، از این بیشتر نمیدانم!
چطور حرف دلم را به تو بفهمانم؟!
#مریم_پیله_ور
@aevien 🌱
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_چهارم
#محیا_زند
صداىِ زنگ تلفن فرشته نجاتم ميشه و مجبورم ميكنه فرور رفتن تو مرداب خاطرات رو متوقف كنم.
گلاره اس، خبر ميده كه تا ده دقيقه ديگه ميرسه ناردين و برم اونجا.
از تئاتر شهر دل كه نه، جان ميكنم و ميرم سمت انقلاب و بعد از سى چهل قدم ميرسم به سردر سبز ناردين.
وارد كافه كه شدم مستقيم به سمت صندوق رفتم، مطمئنا ماهرخ رو ميشد اونجا پيدا كرد. سرش رو كرده بود تو گوشيش و با موزيكى كه داخل كافه پخش ميشد همخونى ميكرد.
_ ماهرخ...
سرشو آورد بالا و شوكه زده چند ثانيه بهم خيره موند، بعد با يه جيغ بلند كه باعث شد كل كافه ساكت شوند و به اين سمت نگاه كنند از پشت صندوق پريد بغلم و با صداى بلند اسمم رو همزمان با چند فحش محبت اميز صدا كرد!
يكساعت بعد ماهرخ كافه را تعطيل كرده بود، گلاره همراه با چندتا از بچه هاىِ همون اكيپِ قديمى كه گلاره خبرشون كرده بود بهمون ملحق شده بودند و من قرار بود براى شام پاستا درست كنم براى بچه ها.
بقولِ پويا پاستا انگليسى_ايرانى گرچند اصالتا براىِ ايتاليا بود.
نامزد معين كه منو نميشناخت و تازه باهام اشنا شده بود متعجب از بچه ها پرسيد چرا انقدر اصرار دارند من غذارو درست كنم؟ مگه مهمون نيستم ؟
ماهرخ با خنده جواب داد اخه خانم اشپز بين المللى هستند!
و من در ادامه توضيح دادم سال اولى كه به انگليس رفته بودم هم بخاطر مشكل مالى هم بخاطر فرار از تنهايى با مدرك اشپزى بين الملليم دنبال كار گشته بودم و اخر تونسته بودم تو يه رستوران محلى نزديك محل اقامتم به عنوان اشپز كار پيدا كنم.
و توذهنم ناخوداگاه اون سال رو دوره كردم، با بابا قهر بودم و پولى كه ميفرستاد اصلا كفاف زندگيم رو نميداد و زندگيم بخور نمير شده بود، ميدونستم چراشو، حاج حسين با اون همه دارايى خودش و خاندانش كسى نبود كه دخترش بخاطر پول بخواد زجر بكشه اما اين سياست رودر نظر گرفته بود تا به خيال خودش منو از خر شيطون بياره پايين و برگردم ايران، اما خب من خيلى سرتق تر از اينحرفا بودم، شدم اشپز رستوران رزى ، اوايل حقوقش خيلي خوب نبود اما اوضاع رو بهتر ميكرد، مدتى بعد دستپخت ايرانيم بين انگليسى ها خيلى طرفدار پيدا كرد، ماكارانى، املت و سوپ هايى كه به سبك ايرانى ها ميپختم طرفدار هاى پروباقرص خودشو پيدا كرده بود و همين باعث شده بود افزايش حقوق مفصلى داشته باشم.
حدود يكسال و نيم اشپز محبوب رزى بودم اما بعد بخاطر فشار درسى و خواست عامر اومده بودم بيرون.
عامر... شيخِ لوسم الان داشت چكار ميكرد؟ يحتمل تو تراس كوچك اپارتمان مشتركمون نشسته و براى فرار از دلتنگى پناه برده به پرونده بيمار ها.
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_چهارم
#محیا_زند
صداىِ زنگ تلفن فرشته نجاتم ميشه و مجبورم ميكنه فرور رفتن تو مرداب خاطرات رو متوقف كنم.
گلاره اس، خبر ميده كه تا ده دقيقه ديگه ميرسه ناردين و برم اونجا.
از تئاتر شهر دل كه نه، جان ميكنم و ميرم سمت انقلاب و بعد از سى چهل قدم ميرسم به سردر سبز ناردين.
وارد كافه كه شدم مستقيم به سمت صندوق رفتم، مطمئنا ماهرخ رو ميشد اونجا پيدا كرد. سرش رو كرده بود تو گوشيش و با موزيكى كه داخل كافه پخش ميشد همخونى ميكرد.
_ ماهرخ...
سرشو آورد بالا و شوكه زده چند ثانيه بهم خيره موند، بعد با يه جيغ بلند كه باعث شد كل كافه ساكت شوند و به اين سمت نگاه كنند از پشت صندوق پريد بغلم و با صداى بلند اسمم رو همزمان با چند فحش محبت اميز صدا كرد!
يكساعت بعد ماهرخ كافه را تعطيل كرده بود، گلاره همراه با چندتا از بچه هاىِ همون اكيپِ قديمى كه گلاره خبرشون كرده بود بهمون ملحق شده بودند و من قرار بود براى شام پاستا درست كنم براى بچه ها.
بقولِ پويا پاستا انگليسى_ايرانى گرچند اصالتا براىِ ايتاليا بود.
نامزد معين كه منو نميشناخت و تازه باهام اشنا شده بود متعجب از بچه ها پرسيد چرا انقدر اصرار دارند من غذارو درست كنم؟ مگه مهمون نيستم ؟
ماهرخ با خنده جواب داد اخه خانم اشپز بين المللى هستند!
و من در ادامه توضيح دادم سال اولى كه به انگليس رفته بودم هم بخاطر مشكل مالى هم بخاطر فرار از تنهايى با مدرك اشپزى بين الملليم دنبال كار گشته بودم و اخر تونسته بودم تو يه رستوران محلى نزديك محل اقامتم به عنوان اشپز كار پيدا كنم.
و توذهنم ناخوداگاه اون سال رو دوره كردم، با بابا قهر بودم و پولى كه ميفرستاد اصلا كفاف زندگيم رو نميداد و زندگيم بخور نمير شده بود، ميدونستم چراشو، حاج حسين با اون همه دارايى خودش و خاندانش كسى نبود كه دخترش بخاطر پول بخواد زجر بكشه اما اين سياست رودر نظر گرفته بود تا به خيال خودش منو از خر شيطون بياره پايين و برگردم ايران، اما خب من خيلى سرتق تر از اينحرفا بودم، شدم اشپز رستوران رزى ، اوايل حقوقش خيلي خوب نبود اما اوضاع رو بهتر ميكرد، مدتى بعد دستپخت ايرانيم بين انگليسى ها خيلى طرفدار پيدا كرد، ماكارانى، املت و سوپ هايى كه به سبك ايرانى ها ميپختم طرفدار هاى پروباقرص خودشو پيدا كرده بود و همين باعث شده بود افزايش حقوق مفصلى داشته باشم.
حدود يكسال و نيم اشپز محبوب رزى بودم اما بعد بخاطر فشار درسى و خواست عامر اومده بودم بيرون.
عامر... شيخِ لوسم الان داشت چكار ميكرد؟ يحتمل تو تراس كوچك اپارتمان مشتركمون نشسته و براى فرار از دلتنگى پناه برده به پرونده بيمار ها.
@aevien
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_پنجم
#محیا_زند
با دست ماهرخ كه شپلق خورد تو كمرم از فكر پرت شدم بيرون.
_هى ماهرخ... دردم گرفت.
لهجه مو تقليد كرد و گفت:
+ ذليل نشده چهارسال رفتى اونجا چقد خارجكى شدى...بابا با ما خاكى تر از اين ها باش. اونجا چه غلطى كردى انقدر خوشگل شدى؟ شبيه اين مادام ها شدى، خيلى فرق كردى!
_ سولار، رعايت برنامه غذايى، ورزش، موها و ابروهامم كه خب رنگ!
قيافه هميشه شوخش جدى شد:
+ فرق كردى آيه، منطورم فقط قيافه ات نيست، منظورم خودِ آيه است، آيه اى كه ما ميشناختيم، تغيرت اونقدر واضحه كه تو همين يكساعت همه متوجه اش شديم.
_ من رفتم كه تغير كنم، مگر غير از اينه؟!
+ نه، اما هنوز نميدونم دقيقا چه بلايى سر آيه آوردى، اميدوارم فقط عوض شده باشى آيه نه عوضى!
نميخواستم تو اولين شب همچين بحثى بكنم بخاطر همين يكى از اون لبخندهاىِ سرد انگليسيمو زدم و گفتم:
_ بچه ها گشنشونه... من برم سراغ اماده كردن غذا.
اما فرار موثرى نبود، چند دقيقه بعد نيما اومد تو اشپزخونه و سر بحث رو باز كرد، اون هم ميخواست بدونه چقدر از آيه اى كه اونموقع ها عاشقش شده بود باقى مونده و من بیرحمانه مطمئنش كردم چيز زيادى باقی نمونده!
و بعد نوبت گلاره بود با سوال هاىِ متفاوت تر در مورد عامر.
طى سال هاى زندگيم تو انگليس تا اونجا كه تونسته بودم از اشناهام تو ايران بريده بودم، براىِ تغير به اين بريدن نياز داشتم، فقط يه راه ارتباطى خيلى كمرنگ با گلاره و برادر كوچكم صادق حفظ كرده بودم.
گلاره درباره عامر ميدونست اما فقط در همين حد كه باهم زندگى ميكنيم، نه بيشتر نه كمتر.
بحث رو با سوال: ( از اون پسر مكش مرگ ما عربه چخبر؟! ) شروع کرد.
مكش مرگ ما توصيف خوبى براىِ عامر بود!
جذابيت عامر تو نوع لباس پوشيدن هميشه شيك و مرتبش، چهره هميشه جدى و عبوسش، قدبلند با استخون هاىِ درشت مناسب براى يك شيخ و موها و چشم هاى بشدت سياه عربى بود چيزى كه براىِ دخترهاى بورِ اروپايى يه عامل جذبِ شديد بود.
_ خوبه، چندساعت پيش باهم حرف زديم!
+ اون قرار نيست بياد ايران؟!
_ يذره سرش شلوغه، بعد مياد.
+ مياد براىِ اشنايى با خانواده و كارهاىِ مراسم ازدواج و اينا؟!
بيشتر از متعجب عصبانى شدم:
_ خداىِ من گلاره! چى باعث شده همچين فكرى بكنى؟!
متعجب و دستپاچه گفت:
+ خب شماچندساله باهم زندگى ميكنيد و فكر كردم حالا كه درستون تموم شده قراره باهم ازدواج كنيد.
_هيچوقت همچين چيزى بين من و عامر اتفاق نميافته، اصلا رابطه ما اونطورى كه فكر ميكنى نيست، يروز مفصل برات تعريف ميكنم الان فرصت مناسبى نيست.
و بحث رو عوض كرده بودم.
تا ساعت چهار صبح شب نشينى ما ادامه داشت و بعد نيما من رو به هتل رسوند. خوشبختانه انقدر خسته بودم كه سريع خوابم برد و افكار گذشته فرصت هجوم پيدا نكردند.
فردا روزِ مهمى بود... بعد از چندسال قرار بود خاندان سراج رو با حضور يهويى ام حسابى متعجب كنم!
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_پنجم
#محیا_زند
با دست ماهرخ كه شپلق خورد تو كمرم از فكر پرت شدم بيرون.
_هى ماهرخ... دردم گرفت.
لهجه مو تقليد كرد و گفت:
+ ذليل نشده چهارسال رفتى اونجا چقد خارجكى شدى...بابا با ما خاكى تر از اين ها باش. اونجا چه غلطى كردى انقدر خوشگل شدى؟ شبيه اين مادام ها شدى، خيلى فرق كردى!
_ سولار، رعايت برنامه غذايى، ورزش، موها و ابروهامم كه خب رنگ!
قيافه هميشه شوخش جدى شد:
+ فرق كردى آيه، منطورم فقط قيافه ات نيست، منظورم خودِ آيه است، آيه اى كه ما ميشناختيم، تغيرت اونقدر واضحه كه تو همين يكساعت همه متوجه اش شديم.
_ من رفتم كه تغير كنم، مگر غير از اينه؟!
+ نه، اما هنوز نميدونم دقيقا چه بلايى سر آيه آوردى، اميدوارم فقط عوض شده باشى آيه نه عوضى!
نميخواستم تو اولين شب همچين بحثى بكنم بخاطر همين يكى از اون لبخندهاىِ سرد انگليسيمو زدم و گفتم:
_ بچه ها گشنشونه... من برم سراغ اماده كردن غذا.
اما فرار موثرى نبود، چند دقيقه بعد نيما اومد تو اشپزخونه و سر بحث رو باز كرد، اون هم ميخواست بدونه چقدر از آيه اى كه اونموقع ها عاشقش شده بود باقى مونده و من بیرحمانه مطمئنش كردم چيز زيادى باقی نمونده!
و بعد نوبت گلاره بود با سوال هاىِ متفاوت تر در مورد عامر.
طى سال هاى زندگيم تو انگليس تا اونجا كه تونسته بودم از اشناهام تو ايران بريده بودم، براىِ تغير به اين بريدن نياز داشتم، فقط يه راه ارتباطى خيلى كمرنگ با گلاره و برادر كوچكم صادق حفظ كرده بودم.
گلاره درباره عامر ميدونست اما فقط در همين حد كه باهم زندگى ميكنيم، نه بيشتر نه كمتر.
بحث رو با سوال: ( از اون پسر مكش مرگ ما عربه چخبر؟! ) شروع کرد.
مكش مرگ ما توصيف خوبى براىِ عامر بود!
جذابيت عامر تو نوع لباس پوشيدن هميشه شيك و مرتبش، چهره هميشه جدى و عبوسش، قدبلند با استخون هاىِ درشت مناسب براى يك شيخ و موها و چشم هاى بشدت سياه عربى بود چيزى كه براىِ دخترهاى بورِ اروپايى يه عامل جذبِ شديد بود.
_ خوبه، چندساعت پيش باهم حرف زديم!
+ اون قرار نيست بياد ايران؟!
_ يذره سرش شلوغه، بعد مياد.
+ مياد براىِ اشنايى با خانواده و كارهاىِ مراسم ازدواج و اينا؟!
بيشتر از متعجب عصبانى شدم:
_ خداىِ من گلاره! چى باعث شده همچين فكرى بكنى؟!
متعجب و دستپاچه گفت:
+ خب شماچندساله باهم زندگى ميكنيد و فكر كردم حالا كه درستون تموم شده قراره باهم ازدواج كنيد.
_هيچوقت همچين چيزى بين من و عامر اتفاق نميافته، اصلا رابطه ما اونطورى كه فكر ميكنى نيست، يروز مفصل برات تعريف ميكنم الان فرصت مناسبى نيست.
و بحث رو عوض كرده بودم.
تا ساعت چهار صبح شب نشينى ما ادامه داشت و بعد نيما من رو به هتل رسوند. خوشبختانه انقدر خسته بودم كه سريع خوابم برد و افكار گذشته فرصت هجوم پيدا نكردند.
فردا روزِ مهمى بود... بعد از چندسال قرار بود خاندان سراج رو با حضور يهويى ام حسابى متعجب كنم!
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien "پنجاهُ سه روز خيال..." زندگى_بزار از اول قصه شروع كنم... اول قصه؟! البته مشكل فكر كنم همينجاست كه دقيقا نميدونيم اول قصه كجاست! ولى فكر كنم اول اولش رو بخوام بگم برميگرده به همون موقع كه مليكا محفل شعر شمارو بهم معرفى كرد! مليكا؟! نميشناسيش، راستش…
زدم تو ياداورى اوين ببينم دوسال پيش امروز چخبر بوده، ديدم اين پسته!
وَه...
وَه...