.: آویـــــــــــــــــن :.
Heydoo Hedayati – mo si to
بيايد گوشش كنيد مغزوقلبتون آروم بگيره!
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien
گفتم: ببين فراموشى چندتا پايه نياز داره كه يكى از اونا بخشيدنه!
من ميتونم كى و چطور رفتن و تموم نبودناش رو تو روزايى كه مثل شب سياه بود رو ببخشم، اما گريه هاىِ خودم رو نه!
گريه هايى كه از مرگ دردناك تر بودن!
ميپرسى مثلا؟!
مثلا اوليش دقيقا سى و پنج روز بعد از رفتنش بود... سى پنج روزى كه حتى يكبار هم گريه نكردم!
دكتر بهم گفته بود بخاطر تداخل چندتا شوك باهم بى حس شدى و بايد گريه كنى وگرنه ادامه دار شدنش خطرناك ميشه، گفت برو دريا خودتو خالى كن!
با مليكا رفتيم دريا... روىِ شن هاىِ ساحل ولو شدم، موج دريا خيسم ميكرد، يه اهنگ پرخاطره تو هنذفرى هام داد ميكشيد، شروع كردم جيغ كشيدن و حرف زدن...نفس نبود، رو شن ها دولا شده بودم و هق هق ميكردم، مليكا هول كرده بود و تند تند ميزد پشتم تا نفسم بالا بياد؛ گريه ام گرفت اما بدون اشك!
مثلا؟!
مثلا بيست و هفت مردادِ بعد رفتنش بود... قبلا بارها ازش پرسيده بودم عاشق بودى تاحالا پيش از من؟!
هربار گفت نه!
بيست و هفت مردادِ بعد رفتنش پامو كردم تو يه كفش كه بايد توضيح بدى چراىِ رفتنت رو... نميشه كه تو دوروز نبودنم يهو بزنى زير همه چى!
گفت عاشق بوده پيش از من...هنوزم عاشقشه و نميتونه كسى رو قبول كنه!
من ميخوندم حرفاش رو...با هق هق چشمام اشك ميكرد، تپش قلب مريضم بالا ميرفت و نفسام شمرده ميشد!
مهرى تند تند قرصاىِ قلبمو ميريخت تو دهنم و ميخواست نفس بكشم و من فقط ازش ميپرسيدم چرا نگفته بود لعنتى... چرا نگفته بود؟!
مثلا؟!
فهميده بودم پدرش سكته كرده، فهميده بودم حالش خوب نيست!
حالش بد بود... حالم بد شد!
دقيقا از ساعت ده شب تا سه صبح گريه كردم و دعا كردم براىِ حال پدرش!
مامان ميپرسيد تو چرا اخه پريشون شدى جان دل؟!
ميگفتم حالش خوب نيست، داره اذيت ميشه!
ميگفت حال تو هم نيست، حال تورو خيلى وقته ناخوش كرده، بعد براىِ حالِ بدش پريشون ميشى؟!
هيچى نميگفتم بيشتر گريه ميكردم!
مثلا؟!
خدا لعنت نـكنه دوستاىِ مشترك رو... حرفايى كه نبايد، حرفايى كه اصلا روحمم خبر نداشت ازشون رو به گوشش رسونده بودن!
ازم متنفر شد به گناه نكرده... اونبار براىِ دل خودم زار زدم كه طفلكى روىِ خوش كه نديد هيچ به گناه نكرده بايد تاوان هم بده!
مثلا؟!
تا دلت بخواد از اين مثلا ها ريخته تو اين پونصد و خورده اى روز نبودنش!
مثلا شب ها و روز ها...سر كلاس ... زير بارون... لب دريا... خيابونى كه قدم زديم... كافه اى كه رفتيم...شعرى كه دوست داشت...
من نميتونم فراموشش كنم چون نميتونم ببخشم!
هيچكدوم از اون گريه هارو نميتونم ببخشم...!
#محیا_زند
@aevien 🌱
گفتم: ببين فراموشى چندتا پايه نياز داره كه يكى از اونا بخشيدنه!
من ميتونم كى و چطور رفتن و تموم نبودناش رو تو روزايى كه مثل شب سياه بود رو ببخشم، اما گريه هاىِ خودم رو نه!
گريه هايى كه از مرگ دردناك تر بودن!
ميپرسى مثلا؟!
مثلا اوليش دقيقا سى و پنج روز بعد از رفتنش بود... سى پنج روزى كه حتى يكبار هم گريه نكردم!
دكتر بهم گفته بود بخاطر تداخل چندتا شوك باهم بى حس شدى و بايد گريه كنى وگرنه ادامه دار شدنش خطرناك ميشه، گفت برو دريا خودتو خالى كن!
با مليكا رفتيم دريا... روىِ شن هاىِ ساحل ولو شدم، موج دريا خيسم ميكرد، يه اهنگ پرخاطره تو هنذفرى هام داد ميكشيد، شروع كردم جيغ كشيدن و حرف زدن...نفس نبود، رو شن ها دولا شده بودم و هق هق ميكردم، مليكا هول كرده بود و تند تند ميزد پشتم تا نفسم بالا بياد؛ گريه ام گرفت اما بدون اشك!
مثلا؟!
مثلا بيست و هفت مردادِ بعد رفتنش بود... قبلا بارها ازش پرسيده بودم عاشق بودى تاحالا پيش از من؟!
هربار گفت نه!
بيست و هفت مردادِ بعد رفتنش پامو كردم تو يه كفش كه بايد توضيح بدى چراىِ رفتنت رو... نميشه كه تو دوروز نبودنم يهو بزنى زير همه چى!
گفت عاشق بوده پيش از من...هنوزم عاشقشه و نميتونه كسى رو قبول كنه!
من ميخوندم حرفاش رو...با هق هق چشمام اشك ميكرد، تپش قلب مريضم بالا ميرفت و نفسام شمرده ميشد!
مهرى تند تند قرصاىِ قلبمو ميريخت تو دهنم و ميخواست نفس بكشم و من فقط ازش ميپرسيدم چرا نگفته بود لعنتى... چرا نگفته بود؟!
مثلا؟!
فهميده بودم پدرش سكته كرده، فهميده بودم حالش خوب نيست!
حالش بد بود... حالم بد شد!
دقيقا از ساعت ده شب تا سه صبح گريه كردم و دعا كردم براىِ حال پدرش!
مامان ميپرسيد تو چرا اخه پريشون شدى جان دل؟!
ميگفتم حالش خوب نيست، داره اذيت ميشه!
ميگفت حال تو هم نيست، حال تورو خيلى وقته ناخوش كرده، بعد براىِ حالِ بدش پريشون ميشى؟!
هيچى نميگفتم بيشتر گريه ميكردم!
مثلا؟!
خدا لعنت نـكنه دوستاىِ مشترك رو... حرفايى كه نبايد، حرفايى كه اصلا روحمم خبر نداشت ازشون رو به گوشش رسونده بودن!
ازم متنفر شد به گناه نكرده... اونبار براىِ دل خودم زار زدم كه طفلكى روىِ خوش كه نديد هيچ به گناه نكرده بايد تاوان هم بده!
مثلا؟!
تا دلت بخواد از اين مثلا ها ريخته تو اين پونصد و خورده اى روز نبودنش!
مثلا شب ها و روز ها...سر كلاس ... زير بارون... لب دريا... خيابونى كه قدم زديم... كافه اى كه رفتيم...شعرى كه دوست داشت...
من نميتونم فراموشش كنم چون نميتونم ببخشم!
هيچكدوم از اون گريه هارو نميتونم ببخشم...!
#محیا_زند
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien گفتم: ببين فراموشى چندتا پايه نياز داره كه يكى از اونا بخشيدنه! من ميتونم كى و چطور رفتن و تموم نبودناش رو تو روزايى كه مثل شب سياه بود رو ببخشم، اما گريه هاىِ خودم رو نه! گريه هايى كه از مرگ دردناك تر بودن! ميپرسى مثلا؟! مثلا اوليش دقيقا سى و پنج…
يه راز رو ميخوايد بدونيد؟! رازى كه احتمالا بعدا بخاطرش به خودم تشر بزنم هِى خانومِ دهن لق!
بخاطر همين متن بعد از هشت ماه بيخبرىِ مطلق خبرشو رسوند... وقتى خونده بودش و نتونسته بود آروم بگيره!
گفتم بعد از هشت ماه چخبره باز اومدى خبر بگيرى؟!
گفت تو شايد، من بيخبر نبودم ازت!
گفتم راه واسه خبر گرفتن گذاشتى؟!
گفت از غرور مزخرفته بيخبريت!
گفتم لياقت نشون دادى واسه غرور شكستنم؟! من برات قبلا بارها شكستم و نخواستى!
گفت اومدم جبران كنم تا ببخشيم، ميدونم ازم متنفرى، نميخوام تو، محيايى كه ميشناسم از من متنفر باشه!
نگفتم ديوونه تنفر؟ من از تو؟ ميشه؟ امكان نداره
ولى نگفتم ، ساكت موندم!
نزاشتم بياد داخل زندگيم دوباره، چندماه دم در نگهش داشتم، پيله كرد، انقدر كه صبرم سر رفت، دل بزور رام شدنم هرچى دل تنگى بود روم بالا آورد و رفت دم در نشست و هرچى دلمو صدا كردم برگرده سرجاش گوش نداد!
رام شد دوباره، رام شدم دوباره!
برگشت...
بهاىِ برگشتش شد يك ماه، فقط يك ماه بعدش تنفر!
فرق كرده بود، زياد... و من تازه چشام باز شده براىِ ديدن بدى هاش!
شكست بت ذهن و قلبم!
بهاش شد به لجن كشيده شدن اون همه خلوصى كه تو قلبم بهش داشتم، اون همه دوست داشتن!
مثل آب تميز تو ظرف بلورى كه وقتى از دستت ميافته وميشكنه هم آب هم طرف بلور ديگه نه شفافن نه تميز!
خورده شيشه تنفر كل آب دوست داشتنمو به گندكشيد!
خشكوندش و نتيجه شد كلى هيچ!
كلي من كه ديگه من نيست!
هِى بچه...
ميخوام بهت بگم نزار برگرده اگر قراره بهاش شكست ظرف بلور دلت باشه!
ميفهمى؟!
دارم ميگم دوست داشتن خالصانه كنجِ قلبت حتى با دلتنگى خيلى معلوم الحال تره از تنفر با كرختى و گمگشتگى!
بفهم...
دوست داشتن هميشه بهونه خوبى براىِ راه دادن بعضى آدما تو زندگيت نيست!٠
بخاطر همين متن بعد از هشت ماه بيخبرىِ مطلق خبرشو رسوند... وقتى خونده بودش و نتونسته بود آروم بگيره!
گفتم بعد از هشت ماه چخبره باز اومدى خبر بگيرى؟!
گفت تو شايد، من بيخبر نبودم ازت!
گفتم راه واسه خبر گرفتن گذاشتى؟!
گفت از غرور مزخرفته بيخبريت!
گفتم لياقت نشون دادى واسه غرور شكستنم؟! من برات قبلا بارها شكستم و نخواستى!
گفت اومدم جبران كنم تا ببخشيم، ميدونم ازم متنفرى، نميخوام تو، محيايى كه ميشناسم از من متنفر باشه!
نگفتم ديوونه تنفر؟ من از تو؟ ميشه؟ امكان نداره
ولى نگفتم ، ساكت موندم!
نزاشتم بياد داخل زندگيم دوباره، چندماه دم در نگهش داشتم، پيله كرد، انقدر كه صبرم سر رفت، دل بزور رام شدنم هرچى دل تنگى بود روم بالا آورد و رفت دم در نشست و هرچى دلمو صدا كردم برگرده سرجاش گوش نداد!
رام شد دوباره، رام شدم دوباره!
برگشت...
بهاىِ برگشتش شد يك ماه، فقط يك ماه بعدش تنفر!
فرق كرده بود، زياد... و من تازه چشام باز شده براىِ ديدن بدى هاش!
شكست بت ذهن و قلبم!
بهاش شد به لجن كشيده شدن اون همه خلوصى كه تو قلبم بهش داشتم، اون همه دوست داشتن!
مثل آب تميز تو ظرف بلورى كه وقتى از دستت ميافته وميشكنه هم آب هم طرف بلور ديگه نه شفافن نه تميز!
خورده شيشه تنفر كل آب دوست داشتنمو به گندكشيد!
خشكوندش و نتيجه شد كلى هيچ!
كلي من كه ديگه من نيست!
هِى بچه...
ميخوام بهت بگم نزار برگرده اگر قراره بهاش شكست ظرف بلور دلت باشه!
ميفهمى؟!
دارم ميگم دوست داشتن خالصانه كنجِ قلبت حتى با دلتنگى خيلى معلوم الحال تره از تنفر با كرختى و گمگشتگى!
بفهم...
دوست داشتن هميشه بهونه خوبى براىِ راه دادن بعضى آدما تو زندگيت نيست!٠
Mara Beboos [MusiceSal.Com]
Sogand
باز خوانى يكى از زيباترين آهنگاىِ قديمى با صداىِ سوگند تركيب ملسى ميشه قطعا و حتما!
@aevien 🌱
@aevien 🌱
و اينكه
شروع كردم، قول داده بودم و بايد به قولم عمل ميكردم واسه نوشتن داستان جديد بلاخره بعد از دوسال!
و احتمالا فضاش با داستان قبلى ها از لحاظ سبكِ نوشتارى خيلى متفاوت باشه، چون داستان قبلى ها درواقع داستانك بودن بيشتر و سعى كرده بودم تا اونجا كه ميتونم از فضا و سبكِ رمان هاى عاشقانه دور نگهشون دارم و فضاىِ واقعى و غير آرمانيشون رو حفظ كنم!
اين يكى اينطور نيست احتمالا، سعى مو ميكنم اما احتمالش زياده شبيه رمان عاشقانه ايرانى هايى بشه كه هميشه از نوشتنشون فرار كردم!
اما اين يكى لازمه انگار شبيهشون بشه!
#آیه_حضورت
شروع كردم، قول داده بودم و بايد به قولم عمل ميكردم واسه نوشتن داستان جديد بلاخره بعد از دوسال!
و احتمالا فضاش با داستان قبلى ها از لحاظ سبكِ نوشتارى خيلى متفاوت باشه، چون داستان قبلى ها درواقع داستانك بودن بيشتر و سعى كرده بودم تا اونجا كه ميتونم از فضا و سبكِ رمان هاى عاشقانه دور نگهشون دارم و فضاىِ واقعى و غير آرمانيشون رو حفظ كنم!
اين يكى اينطور نيست احتمالا، سعى مو ميكنم اما احتمالش زياده شبيه رمان عاشقانه ايرانى هايى بشه كه هميشه از نوشتنشون فرار كردم!
اما اين يكى لازمه انگار شبيهشون بشه!
#آیه_حضورت
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_اول
#محیا_زند
حواسم رو جمع كردم به كم شدن پله های پله برقى تا حواسم از سالن انتظار فرودگاهی که هیچکس منتظرم نیست پرت بشه.
اما نمیشه...حواسم هست.
کلافه از دست خودم به خودم تشر میزنم : هی حواست رو پرت نکن اتفاقا خوب نگاه کن به سیل جمعیتی که حتی یک نفرش هم برای تو نیست. تا تو باشی از سرلجبازی بیخبر پانشی بیای!
بابا همیشه میگفت لجبازی آيه! بیشتر از همه باخودت لجبازى ميكنى...خود زنی میکنی تو دختر خودکشی میکنی!
خود زنی اینبارم بیخبر اومدن بود. خودمم دقیقا نمیدونستم میخوام چی رو به کی ثابت کنم فقط پامو تو یه کفش کرده بودم که هیچکس هیچی ندونه. فقط یه اشاره کوچیک به دوقلوها ها کرده بودم و گلاره.
از سالن انتظار با حرص رد شدم و چمدون هامو تحویل گرفتم.
هفت تا چمدون بزرگ!
هفت تا چمدون برای خلاصه چهارسال زندگی تو غربت منطقی بود نه؟!
بماند که راننده تاکسی هفت جدواباد خودم و خودش رو صلوات داد تا توی صندوق عقب و باربند و صندلی عقب ماشین جاشون بده.
راننده ادرس رو که خواست تازه یادم افتاد فکری برای اقامت یك روزه ام تو تهران نکردم. باز به خودم تشر زدم لعنت به این لجبازی که نتیجه اش شده این اوارگی.
ذهنم درگیر شد ...به گلاره بگم یه اتاق برام رزرو کنه؟ خونه خودشون كه نميشه رفت!
یا به ماهرخ بگم اومدم و برم خونشون؟ نه نه خونه ماهرخ انتخاب خوبی نبود نیاز داشتم به تنهایی و خلوت و تو خونه ماهرخ با اخلاق شلوغ خودش و پویا این یه خواسته محال بود!
باز خودم خودم رو دعوا کرد چهارسال تنهایی بس نبود که باز میخوای تنها باشی؟
خودم جواب داد تنها نبودم عامر رو داشتم... اخ عامر، عامر عزيزم چقدر از حالا دلم براش تنگ شده. قيافه بغض كرده اش و بغل سفتش تو فرودگاه اخرين تصويرى بود كه ازش تو ذهنم مونده بود و بعد بدون گفتن كلمه خداحافظ يهو رفته بود، ميدونستم بخاطر اين رفتن چقدر ازم دلخوره. عامر دل نازكم...از این به بعد تنها بدون من چجوری میخوای غربت لندن رو طاقت بیاری؟
برای یک لحظه با تمام وجود از برگشتن پشیمون شدم...اما برای پشیمونی خیلی دیر بود.
در نتیجه از راننده خواستم خودش چندتا هتل مناسب رو بهم معرفی کنه و درنهایت اونی که به مرکز شهر نزدیک تر بود رو انتخاب کردم. من با خیابون های شلوغ و مرکزی تهران خیلی خیلی راحت تر بودم تا خیابون های بالاشهرش.
درواقع با ادم های بی شیله پیله و بی نقاب تر مرکز شهر راحت تر بودم تا ادم های فخرفروش هزار چهره اون بالاها.
سرمو چسبوندم به شیشه و چشمامو بستم. خسته بودم اما خوابم نمیومد. با این که کل شیش ساعت پرواز رو بیدار مونده بودم اما انقدر هیجان داشتم که خوابم نمیومد. صدای گزارش فوتبالی که از رادیو پخش میشد کلافه ام کرده بود، از راننده خواستم خاموشش کنه اما چند لحظه بعد سكوت ماشين انقدر به افكار شلوغم دامن زده بود كه خواستم بجاش اگر از اهنگای قدیمی ایرانی چیزی داره بزاره و بعد صداى معین که پخش شد دلم میخواست راننده رو بغل کنم و ازش تشکر کنم.
اصلا بعد از چهارسال گذر از خیابون های تهران بدون اهنگ و نیکوتین که نمیشد.
بیخیال اداب خانوم باکلاس بودن شدم و از راننده پرسیدم که میتونم سیگار روشن کنم؟ و وقتی گفت اره دلم میخواست برای بار دوم بغلش کنم.
پیرمرد بیچاره با حداکثر تعجب از وقتی سوار ماشینش شده بودم چندوقت یکبار برمیگشت و نگاهم میکرد. حق داشت براش عجیب باشه!
یه زن حدودا سی ساله تنها با لباس هایی که قطعا هرکس از هرقشری گرون بودنش رو میفهمید و با هفت تا چمدون بزرگى كه نمیدونست کجا میخواد بره و از همه مهم تر... لهجه عجیب غریب فارسیش.
سیگار دوم رو که روشن کردم طاقتش تموم شد و پرسید:خانوم جسارتا شما ایرانی نيستيد یا خیلی وقته ایران نبودید؟
میدونستم سوالش بخاطر همون فارسی حرف زدم با ته لهجه بریتیشه.
ترجیح دادم به جای هرجواب مشخصی برای ادامه دار نشدن بحث فقط سرد بگم مدتی هست که ايران نبودم.
اصلا توضيح ميدادم كه چى؟ میگفتم این لهجه فقط بخاطر چهارسال ايران نبودنه؟ ميگفتم بی جنبه نيستم فقط تو این چهارسال بخاطر همون لجبازی تا اونجا که تونسته بودم فارسی حرف نزده بودم با هیچکس و تا اونجا كه ميتونستم از اداب ايراني فاصله گرفته بودم!
در عوض تا تونسته بودم خودمو شبیه انگلیسی ها کرده بودم. بیشتر از هر چیز هم رک و صریح بودن و احساسات خنثی و منطقيشون رو به ارث برده بودم و خدا میدونست چقدر از این میراثی که با تمرین زیاد به دست اورده بودم راضی بودم.
بعد از ترافیک طولانی هميشگى تهران به هتل پیشنهادی راننده رسیدیم. ستاره هاش زیاد نبود اما همین که تو ولیعصر بود برای راضی کردنم کفایت میکرد.
از پذیرش خواستم یه اتاق تو بالاترن طبقه بهم بدن و تاکید کردم که ویو حتما به سمت خیابون باشه.
برای خلوت و شب بیداری امشب به این منظره نیاز داشتم.
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_اول
#محیا_زند
حواسم رو جمع كردم به كم شدن پله های پله برقى تا حواسم از سالن انتظار فرودگاهی که هیچکس منتظرم نیست پرت بشه.
اما نمیشه...حواسم هست.
کلافه از دست خودم به خودم تشر میزنم : هی حواست رو پرت نکن اتفاقا خوب نگاه کن به سیل جمعیتی که حتی یک نفرش هم برای تو نیست. تا تو باشی از سرلجبازی بیخبر پانشی بیای!
بابا همیشه میگفت لجبازی آيه! بیشتر از همه باخودت لجبازى ميكنى...خود زنی میکنی تو دختر خودکشی میکنی!
خود زنی اینبارم بیخبر اومدن بود. خودمم دقیقا نمیدونستم میخوام چی رو به کی ثابت کنم فقط پامو تو یه کفش کرده بودم که هیچکس هیچی ندونه. فقط یه اشاره کوچیک به دوقلوها ها کرده بودم و گلاره.
از سالن انتظار با حرص رد شدم و چمدون هامو تحویل گرفتم.
هفت تا چمدون بزرگ!
هفت تا چمدون برای خلاصه چهارسال زندگی تو غربت منطقی بود نه؟!
بماند که راننده تاکسی هفت جدواباد خودم و خودش رو صلوات داد تا توی صندوق عقب و باربند و صندلی عقب ماشین جاشون بده.
راننده ادرس رو که خواست تازه یادم افتاد فکری برای اقامت یك روزه ام تو تهران نکردم. باز به خودم تشر زدم لعنت به این لجبازی که نتیجه اش شده این اوارگی.
ذهنم درگیر شد ...به گلاره بگم یه اتاق برام رزرو کنه؟ خونه خودشون كه نميشه رفت!
یا به ماهرخ بگم اومدم و برم خونشون؟ نه نه خونه ماهرخ انتخاب خوبی نبود نیاز داشتم به تنهایی و خلوت و تو خونه ماهرخ با اخلاق شلوغ خودش و پویا این یه خواسته محال بود!
باز خودم خودم رو دعوا کرد چهارسال تنهایی بس نبود که باز میخوای تنها باشی؟
خودم جواب داد تنها نبودم عامر رو داشتم... اخ عامر، عامر عزيزم چقدر از حالا دلم براش تنگ شده. قيافه بغض كرده اش و بغل سفتش تو فرودگاه اخرين تصويرى بود كه ازش تو ذهنم مونده بود و بعد بدون گفتن كلمه خداحافظ يهو رفته بود، ميدونستم بخاطر اين رفتن چقدر ازم دلخوره. عامر دل نازكم...از این به بعد تنها بدون من چجوری میخوای غربت لندن رو طاقت بیاری؟
برای یک لحظه با تمام وجود از برگشتن پشیمون شدم...اما برای پشیمونی خیلی دیر بود.
در نتیجه از راننده خواستم خودش چندتا هتل مناسب رو بهم معرفی کنه و درنهایت اونی که به مرکز شهر نزدیک تر بود رو انتخاب کردم. من با خیابون های شلوغ و مرکزی تهران خیلی خیلی راحت تر بودم تا خیابون های بالاشهرش.
درواقع با ادم های بی شیله پیله و بی نقاب تر مرکز شهر راحت تر بودم تا ادم های فخرفروش هزار چهره اون بالاها.
سرمو چسبوندم به شیشه و چشمامو بستم. خسته بودم اما خوابم نمیومد. با این که کل شیش ساعت پرواز رو بیدار مونده بودم اما انقدر هیجان داشتم که خوابم نمیومد. صدای گزارش فوتبالی که از رادیو پخش میشد کلافه ام کرده بود، از راننده خواستم خاموشش کنه اما چند لحظه بعد سكوت ماشين انقدر به افكار شلوغم دامن زده بود كه خواستم بجاش اگر از اهنگای قدیمی ایرانی چیزی داره بزاره و بعد صداى معین که پخش شد دلم میخواست راننده رو بغل کنم و ازش تشکر کنم.
اصلا بعد از چهارسال گذر از خیابون های تهران بدون اهنگ و نیکوتین که نمیشد.
بیخیال اداب خانوم باکلاس بودن شدم و از راننده پرسیدم که میتونم سیگار روشن کنم؟ و وقتی گفت اره دلم میخواست برای بار دوم بغلش کنم.
پیرمرد بیچاره با حداکثر تعجب از وقتی سوار ماشینش شده بودم چندوقت یکبار برمیگشت و نگاهم میکرد. حق داشت براش عجیب باشه!
یه زن حدودا سی ساله تنها با لباس هایی که قطعا هرکس از هرقشری گرون بودنش رو میفهمید و با هفت تا چمدون بزرگى كه نمیدونست کجا میخواد بره و از همه مهم تر... لهجه عجیب غریب فارسیش.
سیگار دوم رو که روشن کردم طاقتش تموم شد و پرسید:خانوم جسارتا شما ایرانی نيستيد یا خیلی وقته ایران نبودید؟
میدونستم سوالش بخاطر همون فارسی حرف زدم با ته لهجه بریتیشه.
ترجیح دادم به جای هرجواب مشخصی برای ادامه دار نشدن بحث فقط سرد بگم مدتی هست که ايران نبودم.
اصلا توضيح ميدادم كه چى؟ میگفتم این لهجه فقط بخاطر چهارسال ايران نبودنه؟ ميگفتم بی جنبه نيستم فقط تو این چهارسال بخاطر همون لجبازی تا اونجا که تونسته بودم فارسی حرف نزده بودم با هیچکس و تا اونجا كه ميتونستم از اداب ايراني فاصله گرفته بودم!
در عوض تا تونسته بودم خودمو شبیه انگلیسی ها کرده بودم. بیشتر از هر چیز هم رک و صریح بودن و احساسات خنثی و منطقيشون رو به ارث برده بودم و خدا میدونست چقدر از این میراثی که با تمرین زیاد به دست اورده بودم راضی بودم.
بعد از ترافیک طولانی هميشگى تهران به هتل پیشنهادی راننده رسیدیم. ستاره هاش زیاد نبود اما همین که تو ولیعصر بود برای راضی کردنم کفایت میکرد.
از پذیرش خواستم یه اتاق تو بالاترن طبقه بهم بدن و تاکید کردم که ویو حتما به سمت خیابون باشه.
برای خلوت و شب بیداری امشب به این منظره نیاز داشتم.
@aevien
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_دوم
#محیا_زند
بعد از اينكه خدمه چمدون رو كنار كمد لباس ها قطار كردند و رفتند در اتاق رو بستم و بعد از دراوردن كفش هام رو تخت ولو شدم و به انبوه چمدون ها خيره شدم.
قيافه محزون عامر موقع جمع كردن چمدون ها جلوى چشمام شكل گرفت. بهش گفته بودم ميرم و كارامو ميكنم زود برميگردم.
جواب داده بود: من بچه نيستم كه با دروغ دلخوشم كنى، اينجورى كه تو دارى وسيله هاتو جمع ميكنى و دل ميكنى از چيزايى كه اينجا دارى يعنى برگشتى دركار نيست، حداقل نه حالاحالا ها!
عامر واى... از جا پريدم، هنوز بهش خبر نداده بودم كه رسيدم و ميدونستم كه چقدر منتظر و نگرانه.
لعنتى به خودم فرستادم و گوشيمو از كيف دستى كوچيكم بيرون اوردم، به اينترنت هتل وصل شدم و تماس تصويرى گرفتم باهاش، هنوز دوتا بوق نخورده بود كه جواب داد، لعنت به من كه منتظر گذاشته بودمش !
ديدمش... فضا خيلى روشن نبود ولى ميشد حدس زد كه رو كاناپه كنار پنجره سراسرى سالن خونه مشتركمون دراز كشيده، موهاش بهم ريخته بود و چشماش بيحال و قرمز!
_ عامــر...سلام..
اين همه بغض در ثانيه از كجا به صدام هجوم اورده بود؟!
جواب نداد... صدامو صاف كردم و دوباره به انگليسى گفتم:
_شيخِ جذابِ لوسِ من باهام قهره؟!
شيخ... اين لقب براىِ مواقع مختلفى استفاده ميشد، ناز كشيدن، شوخى كردن، عصبى بودن و خدا ميدونست عامر چقدر از اين لقب متنفره و من از قصد واسه اذيت كردنش ازش استفاده ميكردم!
كامى از سيگار تو دستش گرفت و به سكوتش ادامه داد!
_ من رسيدم عامر... تهرانم الان
و گوشى رو گرفتم به سمت ويو خيابون وليعصر از ارتفاع طبقه دهم!
_ببين اين وليعصر محبوب منه... شيخ لوس من قراره چندوقت ديگه بياد پيشم و كل اين خيابون رو باهم قدم بزنيم، مگه نه؟!
بلاخره با صداىِ گرفته و بيجونش به حرف اومد...فقط يه كلمه: +آنه...
آنه... تو يك لحظه پرت شدم به حوالى چهارسال پيش سر كلاس استاد آلن، اولين بار كه ميخواست اسمم رو صداكنه اشتباهى به جاى آيه گفته بود آنه و وقتى اشتباهشو گوشزد كرده بودم با خنده گفته بود آيه با آنه خيلى فرقى نداره و توبراى ما آنه ميشى دختر شرقى!
و از سركلاس استاد آلن به بعد من آنه شده بودم بين تموم دوستاىِ انگليسيم!
_ جآن آنه...
+دلم برات تنگ شده آنه... هنوز يروزم نشده كه رفتى اما حس ميكنم بيشتر از اين طاقت دلتنگ بودنتو ندارم... برگرد!
_ منم تا مغز استخون دلم برات تنگ شده شيخ لوسم، اما ميدونى كه نميشه برگردم... تازه اومدم وكلى كار براى انجام دادن دارم.
+از اول رفتنت اشتباه بود!
_عامر ما بارها سر اين قضيه بحث كرديم، من بايد برميگشتم و تو بهتر ازهركس خوب ميدونى چرا!
+ بايدى در كار نيست... خودت اين بايد رو براى خودت ساختى!
عصبى شده بود، عصبى شدم!
_ خودم ساختم؟ چى ميگى شيخ؟ كل خانواده و زندگى و وطن من اينجاست... چهارساله نديدمشون، نبايد برميگشتم؟
+ آنه آنه آنه... كى رو دارى گول ميزنى؟ من يا خودت رو؟ تو بخاطر علاقه و دلتنگيت نسبت به خانواده و وطنت برگشتى يا براىِ انتقام؟ به خودت ميخواى دروغ بگى باشه بگو اما به من نه! حداقل نه به منى كه چندساله نفس به نفس بزرگت كردم !
از شيخ لوسم تبديل شده بود به عامر، عامر پرابهتى كه غير از من كمتر كسى خنده اش را ديده بود!
پسر عربى كه نصف دختراىِ كالج لندن براى همين ابهت و غرور شرقيش غش ميكردند!
_ هيچكدوم، من براىِ ثابت كردن خودم برگشتم... من برگشتم تا به كسايى كه زمينم زدند، كسايى كه بهم خنديدند، كسايى كه دست كمم گرفتند خودمو نشون بدم... دكتر آيه سراج رو نشونشون بدم كه تنها و يه تنه از يه ادم شكست خورده همچين چيزى ساخته، بقول ايرانى ها يه شيرزن!
به نفس نفس افتاده بودم بودم از حرص موقع حرف زدنم!
كلافه دستى تو موهاىِ بهم ريخته اش كشيد و گفت: خسته اى... استراحت كن، بعدا حرف ميزنيم!
و قطع كرده بود!
بغضم چند برابر شد اما حتى يه قطره اشك هم از چشمام نريخت، من مدت ها بود كه گريه رو براىِ خودم حرام اعلام كرده بودم.
پوفى كشيدم و براى جلوگيرى از گريه رفتم سمت تراس كوچك اتاق ، حالا وليعصر در ابعادى كوچتر جلوى چشم هام بود.
سيگاري روشن كردم و خيره شدم به ماشين هاىِ درحال گذر وليعصر، همزمان با گذر ماشين ها خاطره ها هم به ديوار هاى ذهنم براىِ بيرون ريختن و گذر فشار اوردند!
اما نه، حالا وقتش نبود!
امشب اگر بيرون ميريختن از زندان ته حافظه ام لاشه مو صبح از اتاق بايد ميبردم بيرون!
خودتو جمع كن خانم دكتر، فقط بلدى تو مقاله هات و همايش ها و جلسات دم از كنترل ذهن و قوى بودن و فلان بزنى؟!
تمركزكن... ببين بايد چكار كنى واسه بهتر شدن حالت تو اولين ساعات اقامت تو وطن؟!
قطعا تنها تو هتل موندن و جنگيدن با خاطره ها فكر خوبى نيست!
اوه بله... گلاره، ماهرخ و بچه هاىِ كافه ناردين بهترين انتخاب بودند، اكيپِ دوست داشتنى سال هاى دانشجويى دوره ارشد!
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_دوم
#محیا_زند
بعد از اينكه خدمه چمدون رو كنار كمد لباس ها قطار كردند و رفتند در اتاق رو بستم و بعد از دراوردن كفش هام رو تخت ولو شدم و به انبوه چمدون ها خيره شدم.
قيافه محزون عامر موقع جمع كردن چمدون ها جلوى چشمام شكل گرفت. بهش گفته بودم ميرم و كارامو ميكنم زود برميگردم.
جواب داده بود: من بچه نيستم كه با دروغ دلخوشم كنى، اينجورى كه تو دارى وسيله هاتو جمع ميكنى و دل ميكنى از چيزايى كه اينجا دارى يعنى برگشتى دركار نيست، حداقل نه حالاحالا ها!
عامر واى... از جا پريدم، هنوز بهش خبر نداده بودم كه رسيدم و ميدونستم كه چقدر منتظر و نگرانه.
لعنتى به خودم فرستادم و گوشيمو از كيف دستى كوچيكم بيرون اوردم، به اينترنت هتل وصل شدم و تماس تصويرى گرفتم باهاش، هنوز دوتا بوق نخورده بود كه جواب داد، لعنت به من كه منتظر گذاشته بودمش !
ديدمش... فضا خيلى روشن نبود ولى ميشد حدس زد كه رو كاناپه كنار پنجره سراسرى سالن خونه مشتركمون دراز كشيده، موهاش بهم ريخته بود و چشماش بيحال و قرمز!
_ عامــر...سلام..
اين همه بغض در ثانيه از كجا به صدام هجوم اورده بود؟!
جواب نداد... صدامو صاف كردم و دوباره به انگليسى گفتم:
_شيخِ جذابِ لوسِ من باهام قهره؟!
شيخ... اين لقب براىِ مواقع مختلفى استفاده ميشد، ناز كشيدن، شوخى كردن، عصبى بودن و خدا ميدونست عامر چقدر از اين لقب متنفره و من از قصد واسه اذيت كردنش ازش استفاده ميكردم!
كامى از سيگار تو دستش گرفت و به سكوتش ادامه داد!
_ من رسيدم عامر... تهرانم الان
و گوشى رو گرفتم به سمت ويو خيابون وليعصر از ارتفاع طبقه دهم!
_ببين اين وليعصر محبوب منه... شيخ لوس من قراره چندوقت ديگه بياد پيشم و كل اين خيابون رو باهم قدم بزنيم، مگه نه؟!
بلاخره با صداىِ گرفته و بيجونش به حرف اومد...فقط يه كلمه: +آنه...
آنه... تو يك لحظه پرت شدم به حوالى چهارسال پيش سر كلاس استاد آلن، اولين بار كه ميخواست اسمم رو صداكنه اشتباهى به جاى آيه گفته بود آنه و وقتى اشتباهشو گوشزد كرده بودم با خنده گفته بود آيه با آنه خيلى فرقى نداره و توبراى ما آنه ميشى دختر شرقى!
و از سركلاس استاد آلن به بعد من آنه شده بودم بين تموم دوستاىِ انگليسيم!
_ جآن آنه...
+دلم برات تنگ شده آنه... هنوز يروزم نشده كه رفتى اما حس ميكنم بيشتر از اين طاقت دلتنگ بودنتو ندارم... برگرد!
_ منم تا مغز استخون دلم برات تنگ شده شيخ لوسم، اما ميدونى كه نميشه برگردم... تازه اومدم وكلى كار براى انجام دادن دارم.
+از اول رفتنت اشتباه بود!
_عامر ما بارها سر اين قضيه بحث كرديم، من بايد برميگشتم و تو بهتر ازهركس خوب ميدونى چرا!
+ بايدى در كار نيست... خودت اين بايد رو براى خودت ساختى!
عصبى شده بود، عصبى شدم!
_ خودم ساختم؟ چى ميگى شيخ؟ كل خانواده و زندگى و وطن من اينجاست... چهارساله نديدمشون، نبايد برميگشتم؟
+ آنه آنه آنه... كى رو دارى گول ميزنى؟ من يا خودت رو؟ تو بخاطر علاقه و دلتنگيت نسبت به خانواده و وطنت برگشتى يا براىِ انتقام؟ به خودت ميخواى دروغ بگى باشه بگو اما به من نه! حداقل نه به منى كه چندساله نفس به نفس بزرگت كردم !
از شيخ لوسم تبديل شده بود به عامر، عامر پرابهتى كه غير از من كمتر كسى خنده اش را ديده بود!
پسر عربى كه نصف دختراىِ كالج لندن براى همين ابهت و غرور شرقيش غش ميكردند!
_ هيچكدوم، من براىِ ثابت كردن خودم برگشتم... من برگشتم تا به كسايى كه زمينم زدند، كسايى كه بهم خنديدند، كسايى كه دست كمم گرفتند خودمو نشون بدم... دكتر آيه سراج رو نشونشون بدم كه تنها و يه تنه از يه ادم شكست خورده همچين چيزى ساخته، بقول ايرانى ها يه شيرزن!
به نفس نفس افتاده بودم بودم از حرص موقع حرف زدنم!
كلافه دستى تو موهاىِ بهم ريخته اش كشيد و گفت: خسته اى... استراحت كن، بعدا حرف ميزنيم!
و قطع كرده بود!
بغضم چند برابر شد اما حتى يه قطره اشك هم از چشمام نريخت، من مدت ها بود كه گريه رو براىِ خودم حرام اعلام كرده بودم.
پوفى كشيدم و براى جلوگيرى از گريه رفتم سمت تراس كوچك اتاق ، حالا وليعصر در ابعادى كوچتر جلوى چشم هام بود.
سيگاري روشن كردم و خيره شدم به ماشين هاىِ درحال گذر وليعصر، همزمان با گذر ماشين ها خاطره ها هم به ديوار هاى ذهنم براىِ بيرون ريختن و گذر فشار اوردند!
اما نه، حالا وقتش نبود!
امشب اگر بيرون ميريختن از زندان ته حافظه ام لاشه مو صبح از اتاق بايد ميبردم بيرون!
خودتو جمع كن خانم دكتر، فقط بلدى تو مقاله هات و همايش ها و جلسات دم از كنترل ذهن و قوى بودن و فلان بزنى؟!
تمركزكن... ببين بايد چكار كنى واسه بهتر شدن حالت تو اولين ساعات اقامت تو وطن؟!
قطعا تنها تو هتل موندن و جنگيدن با خاطره ها فكر خوبى نيست!
اوه بله... گلاره، ماهرخ و بچه هاىِ كافه ناردين بهترين انتخاب بودند، اكيپِ دوست داشتنى سال هاى دانشجويى دوره ارشد!
@aevien
گاهى هم دلم ميخواد بهت بگم موهاتو انقدر زياد كوتاه نكن، ميدونم بعد من كسى نيست كه براىِ پيچ و تاب بى نظمشون پيچ بخوره اما كوتاهشون نكن، من هنوز از دور پيچ ميخورم گاهى...
نارنجـــى من...
دلم میخواست
بین شبها و روزهات
بین دستها و نفسهات
بین بوسها و لبهات
چنان سرگردان شوم
که نفهمم دنیا کدام طرف میچرخد
چرا میچرخد
نارنجــــى...
دلم میخواست بین خندهها و موهات
اسم تو را صدا کنم
و وقتی گفتی جانم
جانم را از نبودنت نجات دهم
با یک نگاه.
#عباس_معروفی
@aevien 🌱
دلم میخواست
بین شبها و روزهات
بین دستها و نفسهات
بین بوسها و لبهات
چنان سرگردان شوم
که نفهمم دنیا کدام طرف میچرخد
چرا میچرخد
نارنجــــى...
دلم میخواست بین خندهها و موهات
اسم تو را صدا کنم
و وقتی گفتی جانم
جانم را از نبودنت نجات دهم
با یک نگاه.
#عباس_معروفی
@aevien 🌱
@aevien
#آیه_حضورت
#پارت_سوم
#محیا_زند
وليعصر رو به سمت انقلاب و تئاتر شهر شروع كردم به قدم زدن، موقعِ خروج از هتل پيشخدمت ازم به انگليسى پرسيده بود لازمه برام آژانس بگيره؟ و من به فارسى جواب داده بودم كه لازم نيست و خيابونارو بلدم!
جمله خيابونارو بلدم رو بيشتر به خودم گفته بودم، حرصم گرفته بود از انگليسى حرف زدن پيشخدمت!
يعنى انقدر آنه شده بودم و دور از آيه؟
انقدر غريبه با وطن؟
انقدر عوض شده بودم؟
و بعد طبقِ معمول تو ذهنم آنه از آيه پرسيد مگه همينو نميخواستى؟ مگه نرفتى كه بشى غريبه با آشناهات؟
آيه جواب مثبت داده بود اما نميدونم چرا دلش گرفته بود از اين غربت عجيب!
وليعصر رو قدم ميزدم و آدمارو بالا پايين ميكردم تو ذهنم و از حجم غربتى كه وجودمو ميگرفت ميرنجيدم، مسخره بود اما حالا حس غربتم توىِ تهران خيلى بيشتر از لندن بود ومطمئن بودم فردا كه به شهر كويرى مون پيش مامان اينا برميگشتم حس غربتم هزار برابر ميشد، شهر كويرى اى كه نزديك به بيست و سه سال زندگيمو اونجا گذرونده بودم، بزرگ شده بودم، عاشق شده بودم... عشق، چه واژه دورى بود حالا برام، اما هنوز اصيل در عميق ترين لايه هاى وجودم نبضش ميزد!
نه آيه حالا وقت فكر كردن به اين چيزا نيست، فكرتو منحرف كن!
بايد به گلاره زنگ ميزدم و ميگفتم ايرانم، قبلا تو هتل خط ايرانم رو انداخته بودم داخل گوشى!
بعد از هفت هشت بوق صداىِ جيغ وار و بهت زده اش پيچيد تو گوشى:
+ آيـــه...
با خنده گفتم : سلام گلى
+ آيه سراج ! ميكشمت، واقعا ميكشمت دختره احمق، ايرانى تو اره؟ اين خط ايرانته... برگشتى ايران؟
بهونه آوردم كه همه چى يهويى شد و ميخواستم سوپرايز كنم بچه هارو بخاطر همين به كسى چيزى نگفتم!
گفتم تهرانم و تصميم دارم تا حدود دوساعت ديگه كه نزديك به اخر شب ميشه و كافه ماهرخ اينا خلوت تر سرى بهشون بزنم و اون هم برسونه خودش رو .
و بعد از قطع تلفن بلاخره تو خاطرات غرق شده بودم.
غرق شدم تو زمانى كه سال آخر كارشناسى بخاطر مشكلات خونه انتقالى گرفته بودم به دانشگاه تهران و همونموقع براىِ سرگرمى و علاقه شديدم به اشپزى يه دوره بين المللى اموزش اشپزي شركت كرده بودم و همونجا با ماهرخ اشنا شدم!
ماهرخى كه سه سال از من بزرگتر بود و قرار بود تا چندماهه ديگه دقيقا بعد از مراسم عروسيش با پويا يه كافه افتتاح كنند.
كافه ناردين... كافه اى كه بعدها نزديك به دوسال و نيم پناهگاه خنده ها و گريه هاى من تو تهران بود.
ماهرخ برخلاف من از آشپزى متنفر بود و فقط بخاطر همون كافه اومده بود يه دوره ببينه.
هميشه بهم با خنده ميگفت من پشت دخل وايميسم، پويا ميزارو تميز كنه تو هم ميفرستيم تو آشپزخونه برامون آشپزى كنى.
حرف هاش شوخى بود اما وقتى پايان دوره بالاترين نمره رو گرفتم خيلى جدى بهم پيشنهاد كار داد ولى من بايد برميگشتم به شهر كويرى مون چون درسم تموم ميشد و بهونه اى براىِ تهران موندن نداشتم، يكسالِ بعد وقتى براىِ ادامه تحصيل دوره ارشد برگشتم تهران آشپز كافه ناردين شده بودم!
به پولش نياز مبرمى نداشتم اما جو صميمى كافه عجيب نمك گيرم كرده بود براىِ موندن!
رسيده بودم به تئاتر شهر هميشه زنده، پررنگ ترين تصويرى كه از تئاتر شهر تو ذهنم بود مربوط ميشد به حدود هشت نه سال پيش، مرصاد جلوى ساختمان تياتر شهر وايساده با خنده عميق واقعى به دوربين خيره شده بود و من بعد اين عكس رو تو گوشى زن عمو ديده بودم و دلم سوراخ شده بود از شدت دلتنگى براىِ مرصاد !
پسرعمو مرصاد!
حالا بايد خيلى تغير كرده باشه، حتما قيافه اش جا افتاده تر شده وموهاش مشکی براق سابق رو نداره اما شرط ميبندم هنوز جذابيتش نفس گيره!
نوار خاطره هاى تو ذهنم رو زدم عقب، اونقدر عقب كه به اولين خاطره ام از مرصاد برسه!
سه سالمه، يه گوشه نشستم و گريه ميكنم كه چرا عروسك ساغر از من بزرگتره، مرصاد كنارم نشسته با دستمال دماغمو كه آويزون شده تميز ميكنه و بهم قول ميده وقتى بزرگ شد و رفت سرکار بزرگ ترين عروسك دنيارو برام ميخره بشرط اينكه گريه نكنم!
چهارسالمه، تو مجلس افطارى آقاجون با يكى از پسراىِ فاميل دعوام شده، هولم داده و خوردم زمين و كف دستم زخميه!
مرصاد افتاده روى همون پسره و تا جون داره ميزنتش و سرش داد ميزنه بار آخرت باشه نزديك آيه ميشى!
ميام چندسال جلوتر، هشت سالمه و عیدنوروزه، جوجه رنگيم مرده و من از گريه كبودم، چندساعت بعد مرصاد با ده تا جوجه رنگى جلوم وايساده و ازم خواهش ميكنه ديگه گريه نكنم!
از ذوق ميخوام مثل هميشه بپرم بغلش اما بابا بهم چشم غره ميزنه كه يعنى نه!
اخيرا وقتى ميخوام مرصاد رو بغل كنم بقيه چشم و ابرو ميان كه ديگه بزرگ شدى و زشته، مرصاد نامحرمه!
اما من دلم براىِ بغل مرصاد خيلى تنگ شده و تو حياط وقتى داريم به جوجه ها غذا ميديم و كسى حواسش نيست ميپرم بغلش!
#آیه_حضورت
#پارت_سوم
#محیا_زند
وليعصر رو به سمت انقلاب و تئاتر شهر شروع كردم به قدم زدن، موقعِ خروج از هتل پيشخدمت ازم به انگليسى پرسيده بود لازمه برام آژانس بگيره؟ و من به فارسى جواب داده بودم كه لازم نيست و خيابونارو بلدم!
جمله خيابونارو بلدم رو بيشتر به خودم گفته بودم، حرصم گرفته بود از انگليسى حرف زدن پيشخدمت!
يعنى انقدر آنه شده بودم و دور از آيه؟
انقدر غريبه با وطن؟
انقدر عوض شده بودم؟
و بعد طبقِ معمول تو ذهنم آنه از آيه پرسيد مگه همينو نميخواستى؟ مگه نرفتى كه بشى غريبه با آشناهات؟
آيه جواب مثبت داده بود اما نميدونم چرا دلش گرفته بود از اين غربت عجيب!
وليعصر رو قدم ميزدم و آدمارو بالا پايين ميكردم تو ذهنم و از حجم غربتى كه وجودمو ميگرفت ميرنجيدم، مسخره بود اما حالا حس غربتم توىِ تهران خيلى بيشتر از لندن بود ومطمئن بودم فردا كه به شهر كويرى مون پيش مامان اينا برميگشتم حس غربتم هزار برابر ميشد، شهر كويرى اى كه نزديك به بيست و سه سال زندگيمو اونجا گذرونده بودم، بزرگ شده بودم، عاشق شده بودم... عشق، چه واژه دورى بود حالا برام، اما هنوز اصيل در عميق ترين لايه هاى وجودم نبضش ميزد!
نه آيه حالا وقت فكر كردن به اين چيزا نيست، فكرتو منحرف كن!
بايد به گلاره زنگ ميزدم و ميگفتم ايرانم، قبلا تو هتل خط ايرانم رو انداخته بودم داخل گوشى!
بعد از هفت هشت بوق صداىِ جيغ وار و بهت زده اش پيچيد تو گوشى:
+ آيـــه...
با خنده گفتم : سلام گلى
+ آيه سراج ! ميكشمت، واقعا ميكشمت دختره احمق، ايرانى تو اره؟ اين خط ايرانته... برگشتى ايران؟
بهونه آوردم كه همه چى يهويى شد و ميخواستم سوپرايز كنم بچه هارو بخاطر همين به كسى چيزى نگفتم!
گفتم تهرانم و تصميم دارم تا حدود دوساعت ديگه كه نزديك به اخر شب ميشه و كافه ماهرخ اينا خلوت تر سرى بهشون بزنم و اون هم برسونه خودش رو .
و بعد از قطع تلفن بلاخره تو خاطرات غرق شده بودم.
غرق شدم تو زمانى كه سال آخر كارشناسى بخاطر مشكلات خونه انتقالى گرفته بودم به دانشگاه تهران و همونموقع براىِ سرگرمى و علاقه شديدم به اشپزى يه دوره بين المللى اموزش اشپزي شركت كرده بودم و همونجا با ماهرخ اشنا شدم!
ماهرخى كه سه سال از من بزرگتر بود و قرار بود تا چندماهه ديگه دقيقا بعد از مراسم عروسيش با پويا يه كافه افتتاح كنند.
كافه ناردين... كافه اى كه بعدها نزديك به دوسال و نيم پناهگاه خنده ها و گريه هاى من تو تهران بود.
ماهرخ برخلاف من از آشپزى متنفر بود و فقط بخاطر همون كافه اومده بود يه دوره ببينه.
هميشه بهم با خنده ميگفت من پشت دخل وايميسم، پويا ميزارو تميز كنه تو هم ميفرستيم تو آشپزخونه برامون آشپزى كنى.
حرف هاش شوخى بود اما وقتى پايان دوره بالاترين نمره رو گرفتم خيلى جدى بهم پيشنهاد كار داد ولى من بايد برميگشتم به شهر كويرى مون چون درسم تموم ميشد و بهونه اى براىِ تهران موندن نداشتم، يكسالِ بعد وقتى براىِ ادامه تحصيل دوره ارشد برگشتم تهران آشپز كافه ناردين شده بودم!
به پولش نياز مبرمى نداشتم اما جو صميمى كافه عجيب نمك گيرم كرده بود براىِ موندن!
رسيده بودم به تئاتر شهر هميشه زنده، پررنگ ترين تصويرى كه از تئاتر شهر تو ذهنم بود مربوط ميشد به حدود هشت نه سال پيش، مرصاد جلوى ساختمان تياتر شهر وايساده با خنده عميق واقعى به دوربين خيره شده بود و من بعد اين عكس رو تو گوشى زن عمو ديده بودم و دلم سوراخ شده بود از شدت دلتنگى براىِ مرصاد !
پسرعمو مرصاد!
حالا بايد خيلى تغير كرده باشه، حتما قيافه اش جا افتاده تر شده وموهاش مشکی براق سابق رو نداره اما شرط ميبندم هنوز جذابيتش نفس گيره!
نوار خاطره هاى تو ذهنم رو زدم عقب، اونقدر عقب كه به اولين خاطره ام از مرصاد برسه!
سه سالمه، يه گوشه نشستم و گريه ميكنم كه چرا عروسك ساغر از من بزرگتره، مرصاد كنارم نشسته با دستمال دماغمو كه آويزون شده تميز ميكنه و بهم قول ميده وقتى بزرگ شد و رفت سرکار بزرگ ترين عروسك دنيارو برام ميخره بشرط اينكه گريه نكنم!
چهارسالمه، تو مجلس افطارى آقاجون با يكى از پسراىِ فاميل دعوام شده، هولم داده و خوردم زمين و كف دستم زخميه!
مرصاد افتاده روى همون پسره و تا جون داره ميزنتش و سرش داد ميزنه بار آخرت باشه نزديك آيه ميشى!
ميام چندسال جلوتر، هشت سالمه و عیدنوروزه، جوجه رنگيم مرده و من از گريه كبودم، چندساعت بعد مرصاد با ده تا جوجه رنگى جلوم وايساده و ازم خواهش ميكنه ديگه گريه نكنم!
از ذوق ميخوام مثل هميشه بپرم بغلش اما بابا بهم چشم غره ميزنه كه يعنى نه!
اخيرا وقتى ميخوام مرصاد رو بغل كنم بقيه چشم و ابرو ميان كه ديگه بزرگ شدى و زشته، مرصاد نامحرمه!
اما من دلم براىِ بغل مرصاد خيلى تنگ شده و تو حياط وقتى داريم به جوجه ها غذا ميديم و كسى حواسش نيست ميپرم بغلش!
ميزنم جلوتر، سيزده سالمه، تو سن بلوغم و تحت تاثير شديد هورمون هام. چندتايى از همكلاسى هام دوست پسر دارن و كلا بحث پسرهاى مختلف بين دخترهاى تازه به بلوغ رسيده حسابى گرمه، همه از يكى حرف ميزنن اما من نه، ته ذهن من فقط مرصاده اما اونقدر عزيزه كه دلم نمياد حتى اسمشو به بقيه دخترها بگم. راجبش فقط با الناز حرف ميزنم، دوست صميميم!
الناز ميگه من مرصاد رو دوست دارم اما خودم زير بار نميرم، ميترسم!
الناز ميگه اگه اونجورى دوسش ندارى پس مثل داداش دوستش دارى؟
و من با يه حالتى ميگم نه نه من خودم دوتا داداش دارم، ديگه نميخوام مرصاد داداشم باشه.
ميگه پس مثل پسرعمو دوستش دارى؟
جواب ميدم نه، نه مثل مقداد داداش بزرگه اش دوستش دارم نه مثل مهرداد داداش كوچيكه اش! مرصاد باهمه فرق داره...
ميگه همين ديگه خره! اين يعنى دوستش دارى!
باز ميترسم، خيلى زياد... اره خب، من دوستش دارم، تا حد مرگ، از وقتى چشم باز كردم مگه راه فرارى از دوست داشتن مرصاد هم داشتم؟!
@aevien
الناز ميگه من مرصاد رو دوست دارم اما خودم زير بار نميرم، ميترسم!
الناز ميگه اگه اونجورى دوسش ندارى پس مثل داداش دوستش دارى؟
و من با يه حالتى ميگم نه نه من خودم دوتا داداش دارم، ديگه نميخوام مرصاد داداشم باشه.
ميگه پس مثل پسرعمو دوستش دارى؟
جواب ميدم نه، نه مثل مقداد داداش بزرگه اش دوستش دارم نه مثل مهرداد داداش كوچيكه اش! مرصاد باهمه فرق داره...
ميگه همين ديگه خره! اين يعنى دوستش دارى!
باز ميترسم، خيلى زياد... اره خب، من دوستش دارم، تا حد مرگ، از وقتى چشم باز كردم مگه راه فرارى از دوست داشتن مرصاد هم داشتم؟!
@aevien
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
دلم گرفته، تر از ابرهای آبانم
دلم گرفته، از این بیشتر نمیدانم!
دلم گرفته، از این بیشتر نمیدانم!
چطور حرف دلم را به تو بفهمانم؟!
#مریم_پیله_ور
@aevien 🌱
دلم گرفته، از این بیشتر نمیدانم!
دلم گرفته، از این بیشتر نمیدانم!
چطور حرف دلم را به تو بفهمانم؟!
#مریم_پیله_ور
@aevien 🌱