.: آویـــــــــــــــــن :.
تَلَفْ شيم💜 @aevien – Chahar Ghatre Khoon - Test A
اولین بار که با علیرضا آذر(💜) اشنا شدم پاییز ۹۳ ، سال کنکورم بود، هیچی دیگه دکلمه هاش نزاشتن درس بخونیم اونسال!
هیچی دیگه، دکلمه هاش هنوز تلف میکنه مارو!
هیچی دیگه، دکلمه هاش هنوز تلف میکنه مارو!
ولی
پارسال همین موقع ها
سه روز قبل امروز پارسال اینموقع یعنی
از علیرضا آذر داشتم میگفتم براش، میدونست هلاک این مردم، میدونستم که اصلا دوستش نداره!
بهش گفتم میدونی قبل اینکه علیرضاآذر رو ببینم و باهاش حرف بزنم و بعد هماهنگی های رفت و امدش به رشت رو بکنم و فلان، تو ذهنم یه پیغمبر بود!
یه پیغمبر شعر!
يه بت اصلا!
بت ها ميدونى تو ذهن آدم چجورى ان ديگه؟! هيچ ايرادي ندارن...
تا اينكه ديدمش و فلان و ذهنيتم تغير كرد راجبش!
نه اينكه ديگه دوسش نداشته باشما!
دارم، هنوزم خيلى دوستش دارم!
ولى دل چركين دوستش دارم!
بدون خيال راحت، ميدونم كه زياديه، بت نيست!
ميدونى چى ميگم؟!
برعكس فاضل نظرى!
برعكس فاضل كه تو ذهنم هميشه يه شاعر خوب و محترم بود تا اينكه ديدمش، تو دفترش با همزاد ابى كوچيكه نشستيم و حرف زديم و حرف زد و حرف زد و حرف زد!
شعر خوند!
بغض كرديم باهم!
و شد پيغمبر شعر برام!
از اون پيغمبر واقعى ها!
تو مثل عليرضا آذرى !
بتت شكسته شد!
دوست دارما، ولى دل چركين!
ميدونم كه لايقش نيستى!
و خيلى درد داره، خيلى بى لياقت!
كاش فاضل بودى!
گفت ميدونى كه عاشق فاضلم و از آذر بيزار!؟
ساكت موندم و هيچى نگفتم!
ساكت موند و هيچى نگفت!
نقطه!
پارسال همین موقع ها
سه روز قبل امروز پارسال اینموقع یعنی
از علیرضا آذر داشتم میگفتم براش، میدونست هلاک این مردم، میدونستم که اصلا دوستش نداره!
بهش گفتم میدونی قبل اینکه علیرضاآذر رو ببینم و باهاش حرف بزنم و بعد هماهنگی های رفت و امدش به رشت رو بکنم و فلان، تو ذهنم یه پیغمبر بود!
یه پیغمبر شعر!
يه بت اصلا!
بت ها ميدونى تو ذهن آدم چجورى ان ديگه؟! هيچ ايرادي ندارن...
تا اينكه ديدمش و فلان و ذهنيتم تغير كرد راجبش!
نه اينكه ديگه دوسش نداشته باشما!
دارم، هنوزم خيلى دوستش دارم!
ولى دل چركين دوستش دارم!
بدون خيال راحت، ميدونم كه زياديه، بت نيست!
ميدونى چى ميگم؟!
برعكس فاضل نظرى!
برعكس فاضل كه تو ذهنم هميشه يه شاعر خوب و محترم بود تا اينكه ديدمش، تو دفترش با همزاد ابى كوچيكه نشستيم و حرف زديم و حرف زد و حرف زد و حرف زد!
شعر خوند!
بغض كرديم باهم!
و شد پيغمبر شعر برام!
از اون پيغمبر واقعى ها!
تو مثل عليرضا آذرى !
بتت شكسته شد!
دوست دارما، ولى دل چركين!
ميدونم كه لايقش نيستى!
و خيلى درد داره، خيلى بى لياقت!
كاش فاضل بودى!
گفت ميدونى كه عاشق فاضلم و از آذر بيزار!؟
ساكت موندم و هيچى نگفتم!
ساكت موند و هيچى نگفت!
نقطه!
گفت ولی دلخوش نباش به این قصه!
گفتم هِى...حواسم هست كه ما هميشه سخن از هيچ ميگوييم!
حواسم هست كه نبايد دلخوش بشيم!
اما میگم همین ک یاد گرفتیم دلخوش به چيزى نباشیم اوجِ اندوه نیست؟!
گفتم هِى...حواسم هست كه ما هميشه سخن از هيچ ميگوييم!
حواسم هست كه نبايد دلخوش بشيم!
اما میگم همین ک یاد گرفتیم دلخوش به چيزى نباشیم اوجِ اندوه نیست؟!
ميگم دلبر
ميگم نارنجى
دلم برات تنگ بود!
خيلى زياد؛ هر روز و هر لحظه!
بيشتر از چيزى كه بتونم تحمل كنم دلم برات تنگ شده بود!
بيشتر از حدتحمل دلتنگ شدن ميدونى چطور ميشه؟!
ميشه پاره شدن بندِدل...
مثل تسبيحى!
مثلِ پاره شدن بندِ تسبيح كه تموم دونه هاش تق تق رو زمين ميافته و هركدوم قِل ميخورن ميرن يه سمتى!
بندِ دلم پاره شد؛ دوست داشتنات، خاطره هات و دلتنگيات از تنم ريختن تو هپروت و هركدوم قِل خوردن يه سمتى!
حالا ازت يه نخِ پاره شده مونده كه فقط بهش يه اسمِ نارنجى آويزونه و يه منِ حيرون؛ عجيب حيرون...
#محیا_زند
@aevien 💫
ميگم نارنجى
دلم برات تنگ بود!
خيلى زياد؛ هر روز و هر لحظه!
بيشتر از چيزى كه بتونم تحمل كنم دلم برات تنگ شده بود!
بيشتر از حدتحمل دلتنگ شدن ميدونى چطور ميشه؟!
ميشه پاره شدن بندِدل...
مثل تسبيحى!
مثلِ پاره شدن بندِ تسبيح كه تموم دونه هاش تق تق رو زمين ميافته و هركدوم قِل ميخورن ميرن يه سمتى!
بندِ دلم پاره شد؛ دوست داشتنات، خاطره هات و دلتنگيات از تنم ريختن تو هپروت و هركدوم قِل خوردن يه سمتى!
حالا ازت يه نخِ پاره شده مونده كه فقط بهش يه اسمِ نارنجى آويزونه و يه منِ حيرون؛ عجيب حيرون...
#محیا_زند
@aevien 💫
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien بچه تر كه بودم وقتايى كه با مامان از جلوىِ كافه ها رد ميشديم و از شيشه آدماىِ داخلِ كافه رو ميديدم كه كنار هم دورِ يه ميز نشستن و صحبت ميكنن پيش خودم فكر ميكردم چى باعث ميشه آدما راه رفتن تو خيابون و ليس زدن بستنى قيفى تو هواىِ باز رو به خوردن قهوه…
پارسال چند ماه قبل امروز نوشته بودمش، مثلا آذرش به گمونم؛ پيش بينى كرده بودم اينروزارو...
بيا برگرديم به روزِ اول، به همونجايى كه تو كتابخونه دانشگاه بينِ قفسه هاىِ ادبيات كلاسيك چشم تو چشم شديم، بدونِ قصد و اتفاقى دست جفتمون رفت سمت هملتِ شكسپير و باز لبخند و چشم تو چشم شدن!
به باردوم، باز اتفاقى هم رو ديدن بينِ همون قفسه ها، همصحبت شدن راجع به تموم كتاب هاىِ جهان!
به بارِ سوم، قهوه خوردن تو كنج كافه محبوبت ، اول حرف زدن راجع به كتاب ها و بعد راجع به خودمون و علايقمون!
به بارِ چهارم، راه رفتن رو لبه جدول خيابون، خنديدن و تماما حرف زدن راجع به خودمون!
به بارِ هفتم، زيرِ بارون ديدن برقِ چشمات تو نورِ بيجونِ چراغِ كوچه و حرمتِ اولين دوستت دارم!
به بارِ دهم، خيابونِ فرعى گل ها، حريمِ امنِ اولين بغل!
به بارِ سيزدهم، نقطه بلند ِ شهر، صداىِ شب، روشنايى ستاره ها، بلند شدن رو انگشت هاىِ پا ، تركيبِ حُرمِ مقدسِ نفس ها و اولين بوسه!
به بارِ نوزدهم، اولين كادو تولد!
به بارِ بيست و سوم، اولين سفر، پابرهنه راه رفتن رو شن هاىِ ساحل موقع طلوع خورشيد، روياىِ مشترك ساختن براىِ آينده و قولِ هميشه موندن و بودن!
به بار فلان و چندم، اولين دعوا...
چه ميدونم، بيا برگرديم به يكى از اين بار هاىِ لامصب، به يكى از اين اولين ها!
بيا برگرديم به يكى از اين اولين ها و جلوىِ همه چيز رو بگيريم!
بيا بزنيم تو گوشِ هم و بگيم بيدار شو از رويا، جلوتر نرو، آخر اين جاده رسيدن نيست، درده!
چندتا اولين رو چندمين كرديم تا سرمون به سنگ بخوره و بفهميم عشق، پتياره افسونگريه كه به مسلخ درد ميكشه آدم رو؟!
چند نفر مثلِ ما بايد جاده بارها رو برن جلو و به انتهاىِ جاده نرسن تا عشق سيرابِ قربانى كردن بشه؟!
عشق؛ پتياره غمگين، بس نيست اين همه قربانى؟!
#محیا_زند
@aevien 💫
به باردوم، باز اتفاقى هم رو ديدن بينِ همون قفسه ها، همصحبت شدن راجع به تموم كتاب هاىِ جهان!
به بارِ سوم، قهوه خوردن تو كنج كافه محبوبت ، اول حرف زدن راجع به كتاب ها و بعد راجع به خودمون و علايقمون!
به بارِ چهارم، راه رفتن رو لبه جدول خيابون، خنديدن و تماما حرف زدن راجع به خودمون!
به بارِ هفتم، زيرِ بارون ديدن برقِ چشمات تو نورِ بيجونِ چراغِ كوچه و حرمتِ اولين دوستت دارم!
به بارِ دهم، خيابونِ فرعى گل ها، حريمِ امنِ اولين بغل!
به بارِ سيزدهم، نقطه بلند ِ شهر، صداىِ شب، روشنايى ستاره ها، بلند شدن رو انگشت هاىِ پا ، تركيبِ حُرمِ مقدسِ نفس ها و اولين بوسه!
به بارِ نوزدهم، اولين كادو تولد!
به بارِ بيست و سوم، اولين سفر، پابرهنه راه رفتن رو شن هاىِ ساحل موقع طلوع خورشيد، روياىِ مشترك ساختن براىِ آينده و قولِ هميشه موندن و بودن!
به بار فلان و چندم، اولين دعوا...
چه ميدونم، بيا برگرديم به يكى از اين بار هاىِ لامصب، به يكى از اين اولين ها!
بيا برگرديم به يكى از اين اولين ها و جلوىِ همه چيز رو بگيريم!
بيا بزنيم تو گوشِ هم و بگيم بيدار شو از رويا، جلوتر نرو، آخر اين جاده رسيدن نيست، درده!
چندتا اولين رو چندمين كرديم تا سرمون به سنگ بخوره و بفهميم عشق، پتياره افسونگريه كه به مسلخ درد ميكشه آدم رو؟!
چند نفر مثلِ ما بايد جاده بارها رو برن جلو و به انتهاىِ جاده نرسن تا عشق سيرابِ قربانى كردن بشه؟!
عشق؛ پتياره غمگين، بس نيست اين همه قربانى؟!
#محیا_زند
@aevien 💫
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود
بغلم کن که خدا دورتر ازاین نشود
#حامد_ابراهیم_پور
#okeanelzy 🗣
#obiymy 🎼
@aevien 💫
بغلم کن که خدا دورتر ازاین نشود
#حامد_ابراهیم_پور
#okeanelzy 🗣
#obiymy 🎼
@aevien 💫
بهم گفت: " نميگم اگه بگى دوستم ندارى و منو نميخواى ميرم سر به بيايون ميزارم و ميميرم!
نه!
واقعيت اينه هيچ آدمى از لحاظ جسمى از نبودِ كسى نميميره؛ اما خب بحث روح جداست!
فقط ميگم ببين اگه باشى، اگه دوستم داشته باشى صبح ها قشنگ تر شروع ميشن، شب ها راحت خوابم ميبره، كابوس نميبينم، همه چيز رويا ميشه!
ديگه هشت صبح ها قيل و قالِ گنجيشك هاىِ روىِ درخت حياط اعصاب خورد كن نيست!
اخماىِ آقاىِ مدير قشنگ ميشه برام!
تو زمستون ها بارون مثلِ خورشيد گرمم ميكنه، تو تابستونا گرماىِ خورشيد باد خنك ميشه رو تنم!
روزنامه ها و اخبار اقتصادى جهان هم اندازه شعراىِ مولانا و شاملو عاشقانه ميشن!
حتى ميتونم خوردن خورشت كرفس رو هم تحمل كنم!
هيچ خيابون و مسافتى براىِ قدم زدن طولانى نيست!
هيچ كارى خسته كننده نيست!
هيچ موسيقى اى هجو نيست!
هيچ رنگى زشت نيست!
هيچ غذايى بدمزه نيست!
ببين دلربا، نميگم نباشى ميميرم ولى اگه باشى من ميتونم واقعا زندگى كنم! "
من ساكت مونده بودم تا نفس ام بالا بياد و بگم: ديوآنه، من مدت هاست كه شيفته انقدر صادقآنه ديوآنه بودنت شدم!
#محیا_زند
@aevien 💫
نه!
واقعيت اينه هيچ آدمى از لحاظ جسمى از نبودِ كسى نميميره؛ اما خب بحث روح جداست!
فقط ميگم ببين اگه باشى، اگه دوستم داشته باشى صبح ها قشنگ تر شروع ميشن، شب ها راحت خوابم ميبره، كابوس نميبينم، همه چيز رويا ميشه!
ديگه هشت صبح ها قيل و قالِ گنجيشك هاىِ روىِ درخت حياط اعصاب خورد كن نيست!
اخماىِ آقاىِ مدير قشنگ ميشه برام!
تو زمستون ها بارون مثلِ خورشيد گرمم ميكنه، تو تابستونا گرماىِ خورشيد باد خنك ميشه رو تنم!
روزنامه ها و اخبار اقتصادى جهان هم اندازه شعراىِ مولانا و شاملو عاشقانه ميشن!
حتى ميتونم خوردن خورشت كرفس رو هم تحمل كنم!
هيچ خيابون و مسافتى براىِ قدم زدن طولانى نيست!
هيچ كارى خسته كننده نيست!
هيچ موسيقى اى هجو نيست!
هيچ رنگى زشت نيست!
هيچ غذايى بدمزه نيست!
ببين دلربا، نميگم نباشى ميميرم ولى اگه باشى من ميتونم واقعا زندگى كنم! "
من ساكت مونده بودم تا نفس ام بالا بياد و بگم: ديوآنه، من مدت هاست كه شيفته انقدر صادقآنه ديوآنه بودنت شدم!
#محیا_زند
@aevien 💫