.: آویـــــــــــــــــن :.
S Taha Sedaghat | Sajjadsamani – Deltangi Shabaneh
اين چيزارو(پادكست و فلان) فقط دوازده شب به بعد تو نور كم و سكوت كل شهر بايد گوش كرد كه گوشت بشه به روح قشنگ!
دارم فكر ميكنم انقدر از درون خالى ام كه اگر يه باد محكم بياد منو با خودش ميبره!
دارم فكر ميكنم شبيه ترين حالت ممكنم به اونجايى كه اِبى ميخونه:
من...
خالی از عاطفه و خشم...
خالی از خویشی و غربت...
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن!
دارم فكر ميكنم شبيه ترين حالت ممكنم به اونجايى كه اِبى ميخونه:
من...
خالی از عاطفه و خشم...
خالی از خویشی و غربت...
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن!
يا شبيه ترينم به حالتى كه ميگه:
آه و گریمون هیچ؛
خندمون هیچ؛
باختن و بردنمون هیچ؛
تنها آغوش تو موند،
غیر از اون هیچ!
كه اما ديگه اونم هيچ!
ولى كلا يه مدته هيچ شديم دلبر...
آه و گریمون هیچ؛
خندمون هیچ؛
باختن و بردنمون هیچ؛
تنها آغوش تو موند،
غیر از اون هیچ!
كه اما ديگه اونم هيچ!
ولى كلا يه مدته هيچ شديم دلبر...
.: آویـــــــــــــــــن :.
Voice message
ميگم عصر جمعه بود، دلم نوشتن خواست ولي دفعه قبل كه بجا نوشتن گفتم و شما هم كلى انرژى مثبت بهم دادين زير زبونم مزه كرد و اينبارم گفتم!
بعدش اينكه اينم مثل همون ميگم دلبرا كه نه ادبي و فلانن نه هيچى در نظر بگيريد!
يعنى نه پادكسته و نه هيچى!
همينجورى گذاشتم شجريان رو تكرار به خوندنش ادامه بده، منم بدون اينكه بدونم چى ميخوام بگم همينجورى فى البداهه شروع كردم به گفتن و تو همين تلگرام وويس گرفتم و همين!
نقطه!
بعدش اينكه اينم مثل همون ميگم دلبرا كه نه ادبي و فلانن نه هيچى در نظر بگيريد!
يعنى نه پادكسته و نه هيچى!
همينجورى گذاشتم شجريان رو تكرار به خوندنش ادامه بده، منم بدون اينكه بدونم چى ميخوام بگم همينجورى فى البداهه شروع كردم به گفتن و تو همين تلگرام وويس گرفتم و همين!
نقطه!
.: آویـــــــــــــــــن :.
Voice message
ايناروهم مثل همون ميگم دلبرا هيچ و فلان و بيسار فكر كنيد!
رئیس
تلف میکنی آخر یروز مارو با این آهنگا و صدات!
شعرِ سعدی با صدایِ همايون شجريان عاخه؟!
جامِ شوكران ميشه خب!
تلف میکنی آخر یروز مارو با این آهنگا و صدات!
شعرِ سعدی با صدایِ همايون شجريان عاخه؟!
جامِ شوكران ميشه خب!
يا مثلا همين باند هاى لعنتىِ فروشگاه!
يا مثلا همين آهنگ هايى كه از زمان حال پرتت ميكنن تو يه بُعد ديگه اى از زمان و مكان!
امروز داشت آهنگ "عشق يعنى" فريدون آسرايي تو فروشگاه پخش ميشد ؛ پرت شدم به چند سال پيش تو حياط خونه خاتون، يه دختر نوجوون متفكر از رويا و خامِ شعر رو ديدم با كلى بچگى و سادگى كه اين اهنگ رو گذاشته بود و با ذوق ميخوندش و دورِ حوصِ آبى پر از ماهىِ حياط لى لى ميكرد و موهاىِ فر بلند شرابيش رو شونه ها و كمرش ميرقصيد!
ذوق زده بود چون واسه اولين بار ميخواست دلبرو ببينه و نميتونست واسه يه لحظه هم آروم بگيره، دنياش چقدر رنگى و ساده و اميدوار بود!
اهنگ تموم شد، برگشتم تو حال، تو آينه خودمو ديدم، با موهاىِ كوتاهِ شده، صاف شده و مشكى شده!
يادم اومد همين چندوقت پيش كه خونه خاتون بودم حوض رو خالى كرده بودن و ماهى قرمز نداشت!
يادم اومد بزرگ شدم و دنياى آدم بزرگا خيلى مسخره و خاكسترى و پيچيده اس!
يادم اومد خيلى وقته لى لى بازى نكردم...
خيلى وقته نيستى...
گفتم كه چى؟!
هيچى
نقطه
يا مثلا همين آهنگ هايى كه از زمان حال پرتت ميكنن تو يه بُعد ديگه اى از زمان و مكان!
امروز داشت آهنگ "عشق يعنى" فريدون آسرايي تو فروشگاه پخش ميشد ؛ پرت شدم به چند سال پيش تو حياط خونه خاتون، يه دختر نوجوون متفكر از رويا و خامِ شعر رو ديدم با كلى بچگى و سادگى كه اين اهنگ رو گذاشته بود و با ذوق ميخوندش و دورِ حوصِ آبى پر از ماهىِ حياط لى لى ميكرد و موهاىِ فر بلند شرابيش رو شونه ها و كمرش ميرقصيد!
ذوق زده بود چون واسه اولين بار ميخواست دلبرو ببينه و نميتونست واسه يه لحظه هم آروم بگيره، دنياش چقدر رنگى و ساده و اميدوار بود!
اهنگ تموم شد، برگشتم تو حال، تو آينه خودمو ديدم، با موهاىِ كوتاهِ شده، صاف شده و مشكى شده!
يادم اومد همين چندوقت پيش كه خونه خاتون بودم حوض رو خالى كرده بودن و ماهى قرمز نداشت!
يادم اومد بزرگ شدم و دنياى آدم بزرگا خيلى مسخره و خاكسترى و پيچيده اس!
يادم اومد خيلى وقته لى لى بازى نكردم...
خيلى وقته نيستى...
گفتم كه چى؟!
هيچى
نقطه
.: آویـــــــــــــــــن :.
تَلَفْ شيم💜 @aevien – Chahar Ghatre Khoon - Test A
اولین بار که با علیرضا آذر(💜) اشنا شدم پاییز ۹۳ ، سال کنکورم بود، هیچی دیگه دکلمه هاش نزاشتن درس بخونیم اونسال!
هیچی دیگه، دکلمه هاش هنوز تلف میکنه مارو!
هیچی دیگه، دکلمه هاش هنوز تلف میکنه مارو!
ولی
پارسال همین موقع ها
سه روز قبل امروز پارسال اینموقع یعنی
از علیرضا آذر داشتم میگفتم براش، میدونست هلاک این مردم، میدونستم که اصلا دوستش نداره!
بهش گفتم میدونی قبل اینکه علیرضاآذر رو ببینم و باهاش حرف بزنم و بعد هماهنگی های رفت و امدش به رشت رو بکنم و فلان، تو ذهنم یه پیغمبر بود!
یه پیغمبر شعر!
يه بت اصلا!
بت ها ميدونى تو ذهن آدم چجورى ان ديگه؟! هيچ ايرادي ندارن...
تا اينكه ديدمش و فلان و ذهنيتم تغير كرد راجبش!
نه اينكه ديگه دوسش نداشته باشما!
دارم، هنوزم خيلى دوستش دارم!
ولى دل چركين دوستش دارم!
بدون خيال راحت، ميدونم كه زياديه، بت نيست!
ميدونى چى ميگم؟!
برعكس فاضل نظرى!
برعكس فاضل كه تو ذهنم هميشه يه شاعر خوب و محترم بود تا اينكه ديدمش، تو دفترش با همزاد ابى كوچيكه نشستيم و حرف زديم و حرف زد و حرف زد و حرف زد!
شعر خوند!
بغض كرديم باهم!
و شد پيغمبر شعر برام!
از اون پيغمبر واقعى ها!
تو مثل عليرضا آذرى !
بتت شكسته شد!
دوست دارما، ولى دل چركين!
ميدونم كه لايقش نيستى!
و خيلى درد داره، خيلى بى لياقت!
كاش فاضل بودى!
گفت ميدونى كه عاشق فاضلم و از آذر بيزار!؟
ساكت موندم و هيچى نگفتم!
ساكت موند و هيچى نگفت!
نقطه!
پارسال همین موقع ها
سه روز قبل امروز پارسال اینموقع یعنی
از علیرضا آذر داشتم میگفتم براش، میدونست هلاک این مردم، میدونستم که اصلا دوستش نداره!
بهش گفتم میدونی قبل اینکه علیرضاآذر رو ببینم و باهاش حرف بزنم و بعد هماهنگی های رفت و امدش به رشت رو بکنم و فلان، تو ذهنم یه پیغمبر بود!
یه پیغمبر شعر!
يه بت اصلا!
بت ها ميدونى تو ذهن آدم چجورى ان ديگه؟! هيچ ايرادي ندارن...
تا اينكه ديدمش و فلان و ذهنيتم تغير كرد راجبش!
نه اينكه ديگه دوسش نداشته باشما!
دارم، هنوزم خيلى دوستش دارم!
ولى دل چركين دوستش دارم!
بدون خيال راحت، ميدونم كه زياديه، بت نيست!
ميدونى چى ميگم؟!
برعكس فاضل نظرى!
برعكس فاضل كه تو ذهنم هميشه يه شاعر خوب و محترم بود تا اينكه ديدمش، تو دفترش با همزاد ابى كوچيكه نشستيم و حرف زديم و حرف زد و حرف زد و حرف زد!
شعر خوند!
بغض كرديم باهم!
و شد پيغمبر شعر برام!
از اون پيغمبر واقعى ها!
تو مثل عليرضا آذرى !
بتت شكسته شد!
دوست دارما، ولى دل چركين!
ميدونم كه لايقش نيستى!
و خيلى درد داره، خيلى بى لياقت!
كاش فاضل بودى!
گفت ميدونى كه عاشق فاضلم و از آذر بيزار!؟
ساكت موندم و هيچى نگفتم!
ساكت موند و هيچى نگفت!
نقطه!
گفت ولی دلخوش نباش به این قصه!
گفتم هِى...حواسم هست كه ما هميشه سخن از هيچ ميگوييم!
حواسم هست كه نبايد دلخوش بشيم!
اما میگم همین ک یاد گرفتیم دلخوش به چيزى نباشیم اوجِ اندوه نیست؟!
گفتم هِى...حواسم هست كه ما هميشه سخن از هيچ ميگوييم!
حواسم هست كه نبايد دلخوش بشيم!
اما میگم همین ک یاد گرفتیم دلخوش به چيزى نباشیم اوجِ اندوه نیست؟!