.: آویـــــــــــــــــن :.
برداشت اول: حواسم هنوز سرجاش نيومده! فيلم مقتدرانه به پخش شدنش ادامه ميده تو ذهنم اونقدر كه يه لقمه بغض ميخورم يه لقمه غذا! اما خب تمام توانم رو به كار ميبرم تا چشمام خيس يا حتى قرمز هم نشه، چون به هرحال ترسيدن از شكستن يه ليوان بهونه خوبى براىِ گريه نيست!…
•
.
برداشت دوم:
حواسم هنوز سرجاش نيومده!
فيلم همچنان داره به پخش شدن ادامه ميده و خاطرات تلخ اون سال هارو تو چند دقيقه به خاطرم مياره، اونقدر تلخ كه زير زبونم همراه با ادويه خاص غذا يه مزه تلخ هم براىِ چند ثانيه همراه ميشه و يادم مياره من اون روزهارو ريختم دور بخاطر همين مزه نامناسب!
براى از بين بردن مزه تلخى با چنگال يه تيكه از گوشت ظرف همسرم كه از نپخته بودنش داره ايراد ميگيره رو برميدارم و بعد از مزه كردن با لبخند دستم رو ميزارم رو دستش و ميگم كه غذاهاىِ من لوسش كرده وگرنه گوشت اونقدر هم نپخته نيست!
تيكه اول حرفم رو با خنده تأكيد ميكنه و دستم رو فشار ميده!
تو همون لحظه كه سكانس شيرين فيلم داره اتفاق ميافته سنگينى نگاهى حواسم رو دوباره پرت ميكنه، ناخودآگاه به سمت چپ نگاه كردم و نگاه خيرشو ديدم كه با صورت مچاله شده روىِ دستامون بود!
مچاله يجورى كه...يعنى مثل خودم تو اون سال ها!
همونموقع كه با صورت مچاله از درد داشتم سرش داد ميكشيدم حق نداره اينطورى من رو بدون هيچ پيش زمينه اى رها كنه و اون با خونسردى و بيرحمى تمام ميگفت رابطه اى كه انتها قطعى نداره بايد زودتر تموم شه!
به نگاه همونطور مچاله شدش بى اختيار پوزخندى زدم و بى تفاوت رومو برگردوندم تا غذامو تموم كنم!
تمام مدت نگاه سنگينشو رو ميزمون حس ميكردم و از گوشه چشم ميديدم كه كلافه دست ميكشه تو موهاش!
بهش گفته بودم يروز پشيمون ميشه ولى...!
آخرشب بعد از اينكه براى دخترم قصه شو خوندم و شاكر از داشتنش مدام بوسيدمش دوتا فنجون قهوه درست كردم و گذاشتم رو ميز بالكن.
به غرغرهاىِ مَردِ خونه ام بخاطر خواب آلوده بودنش توجه نكردم و بردمش تو بالكن و سرمو گذاشتم رو شونه هاىِ امنش.
اون شب از هميشه براى داشتنش از خدا ممنون تر بودم، دلم ميخواست وقتى تو رستوران اون داشت كلافه نگاهم ميكرد بهش ميگفتم ممنون كه با لياقتى تمام رفتى و گذاشتى مردى رو پيدا كنم كه آغوش امنش خونه بسازه برام!
بعد از چند دقيقه كه با همين فكرا تو بغلش خوابم گرفت به خودم با خيال راحت و ذوق گفتم: بخواب،از فردا باز تكرارِ سكانسِ تكرارىِ روزمرگىِ زندگيته...
#محیا_زند
#برداشت_دوم
@aevien 🌱
.
برداشت دوم:
حواسم هنوز سرجاش نيومده!
فيلم همچنان داره به پخش شدن ادامه ميده و خاطرات تلخ اون سال هارو تو چند دقيقه به خاطرم مياره، اونقدر تلخ كه زير زبونم همراه با ادويه خاص غذا يه مزه تلخ هم براىِ چند ثانيه همراه ميشه و يادم مياره من اون روزهارو ريختم دور بخاطر همين مزه نامناسب!
براى از بين بردن مزه تلخى با چنگال يه تيكه از گوشت ظرف همسرم كه از نپخته بودنش داره ايراد ميگيره رو برميدارم و بعد از مزه كردن با لبخند دستم رو ميزارم رو دستش و ميگم كه غذاهاىِ من لوسش كرده وگرنه گوشت اونقدر هم نپخته نيست!
تيكه اول حرفم رو با خنده تأكيد ميكنه و دستم رو فشار ميده!
تو همون لحظه كه سكانس شيرين فيلم داره اتفاق ميافته سنگينى نگاهى حواسم رو دوباره پرت ميكنه، ناخودآگاه به سمت چپ نگاه كردم و نگاه خيرشو ديدم كه با صورت مچاله شده روىِ دستامون بود!
مچاله يجورى كه...يعنى مثل خودم تو اون سال ها!
همونموقع كه با صورت مچاله از درد داشتم سرش داد ميكشيدم حق نداره اينطورى من رو بدون هيچ پيش زمينه اى رها كنه و اون با خونسردى و بيرحمى تمام ميگفت رابطه اى كه انتها قطعى نداره بايد زودتر تموم شه!
به نگاه همونطور مچاله شدش بى اختيار پوزخندى زدم و بى تفاوت رومو برگردوندم تا غذامو تموم كنم!
تمام مدت نگاه سنگينشو رو ميزمون حس ميكردم و از گوشه چشم ميديدم كه كلافه دست ميكشه تو موهاش!
بهش گفته بودم يروز پشيمون ميشه ولى...!
آخرشب بعد از اينكه براى دخترم قصه شو خوندم و شاكر از داشتنش مدام بوسيدمش دوتا فنجون قهوه درست كردم و گذاشتم رو ميز بالكن.
به غرغرهاىِ مَردِ خونه ام بخاطر خواب آلوده بودنش توجه نكردم و بردمش تو بالكن و سرمو گذاشتم رو شونه هاىِ امنش.
اون شب از هميشه براى داشتنش از خدا ممنون تر بودم، دلم ميخواست وقتى تو رستوران اون داشت كلافه نگاهم ميكرد بهش ميگفتم ممنون كه با لياقتى تمام رفتى و گذاشتى مردى رو پيدا كنم كه آغوش امنش خونه بسازه برام!
بعد از چند دقيقه كه با همين فكرا تو بغلش خوابم گرفت به خودم با خيال راحت و ذوق گفتم: بخواب،از فردا باز تكرارِ سكانسِ تكرارىِ روزمرگىِ زندگيته...
#محیا_زند
#برداشت_دوم
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
• . برداشت دوم: حواسم هنوز سرجاش نيومده! فيلم همچنان داره به پخش شدن ادامه ميده و خاطرات تلخ اون سال هارو تو چند دقيقه به خاطرم مياره، اونقدر تلخ كه زير زبونم همراه با ادويه خاص غذا يه مزه تلخ هم براىِ چند ثانيه همراه ميشه و يادم مياره من اون روزهارو ريختم…
برداشت سوم:
حواسم هنوز سرجاش نيومده!
فيلم همچنان داره به پخش شدن ادامه ميده و كلى خاطره ممنوعه رو تو سرم به رقص در مياره...خنده ها، عاشقانه هامون و مهربونى هاش. فيلم يكم ميره جلوتر و به سكانس تاريكتر ميرسه...دعواها، زير قولاش زدن، رفتنش و گريه ها!
چشمام داره نم ميگيره و نبايد.
سرم رو محكم به چپ و راست تكون ميدم تا فيلم قطع شه و ميون اين سرتكون دادن ناخودآگاه به سمت چپم ثابت ميمونه و نگاهش رو روى خودم غافلگير ميكنه و باعث ميشه روشو سريع برگردونه!
كلافه تر ميشم و به همسرم كه داره به نپخته بودن گوشت غذاش ايراد ميگيره بى حوصله ميگم انقد لوس و ايرادگير نباشه!
بعد ...زير چشمى نگاهى ميندازم سمتِ زنى كه جاىِ من رو تو روزمرگى هاش پر كرده!
بعد... دوباره خودش رو نگاه ميكنم كه داره زير چشمى مردى رو نگاه ميكنه كه جاشو تو روزمرگى هام پركرده!
بعد...به خودم نگاه ميكنه و من رومو برنميگردونم، اما بيست و چندسال نگاه نكرده رو ميشه تو يه لحظه جبران كرد؟!
نگاهش بى تفاوت نيست، سرد نيست...پشيمونه، خيلى پشيمون!
با چشمام سرش داد ميزنم كه لعنتى يادته بهت گفتم نرو؟ برى جفتمون جا ميمونيم تو خاطرات هم؟ برى پشيمون ميشى؟
رفتى و حالا پشيمونى بعد مرگ سهراب به درد سر قبرش ميخوره!
نميتونم جو سنگين ايجاد شده اى كه خودمون دوتا فقط ميدونيمش رو تحمل كنم!
سردردى كه دروغ هم نيست رو بهونه ميكنم و ميخوام هرچه زودتر بريم!
وقتى ميرسيم خونه نه قصه ميخونم براى دخترم، نه حرف ميزنم باكسى و نه قهوه درست ميكنم فقط لباسامو با حرص جدا ميكنم از تنم و ميرم زير دوش آب سرد و انقدر اون زير ميمونم تا مطمئن شم اهل خونه خوابيدن!
با همون تن خيس ميرم تو بالكن و ميزارم باد تن مو خنك تر كنه!
بيشتر از ناراحت عصبانى ام...خيلى عصبانى!
دلم ميخواد اسمشو با ناسزا جيغ بكشم تاحرصم خالى شه...لعنتى لعنتى لعنتى گفته بودم برى جفتمون جا ميمونيم تو خاطرات هم، گفته بودم!
با تن از سرما و ذهن از درد سِر شده زيرلب زمزمه كردم: بسه دختر، بسه!
چشماتو ببند، چندتانفس عميق، خوبه... سهراب قرار نيست دوباره زنده بشه با هيچ نوشدارويى...بخواب، از فردا باز تكرارِ سكانسِ تكرارىِ روزمرگىِ زندگيته...!
#محیا_زند
@aevien 🌱
حواسم هنوز سرجاش نيومده!
فيلم همچنان داره به پخش شدن ادامه ميده و كلى خاطره ممنوعه رو تو سرم به رقص در مياره...خنده ها، عاشقانه هامون و مهربونى هاش. فيلم يكم ميره جلوتر و به سكانس تاريكتر ميرسه...دعواها، زير قولاش زدن، رفتنش و گريه ها!
چشمام داره نم ميگيره و نبايد.
سرم رو محكم به چپ و راست تكون ميدم تا فيلم قطع شه و ميون اين سرتكون دادن ناخودآگاه به سمت چپم ثابت ميمونه و نگاهش رو روى خودم غافلگير ميكنه و باعث ميشه روشو سريع برگردونه!
كلافه تر ميشم و به همسرم كه داره به نپخته بودن گوشت غذاش ايراد ميگيره بى حوصله ميگم انقد لوس و ايرادگير نباشه!
بعد ...زير چشمى نگاهى ميندازم سمتِ زنى كه جاىِ من رو تو روزمرگى هاش پر كرده!
بعد... دوباره خودش رو نگاه ميكنم كه داره زير چشمى مردى رو نگاه ميكنه كه جاشو تو روزمرگى هام پركرده!
بعد...به خودم نگاه ميكنه و من رومو برنميگردونم، اما بيست و چندسال نگاه نكرده رو ميشه تو يه لحظه جبران كرد؟!
نگاهش بى تفاوت نيست، سرد نيست...پشيمونه، خيلى پشيمون!
با چشمام سرش داد ميزنم كه لعنتى يادته بهت گفتم نرو؟ برى جفتمون جا ميمونيم تو خاطرات هم؟ برى پشيمون ميشى؟
رفتى و حالا پشيمونى بعد مرگ سهراب به درد سر قبرش ميخوره!
نميتونم جو سنگين ايجاد شده اى كه خودمون دوتا فقط ميدونيمش رو تحمل كنم!
سردردى كه دروغ هم نيست رو بهونه ميكنم و ميخوام هرچه زودتر بريم!
وقتى ميرسيم خونه نه قصه ميخونم براى دخترم، نه حرف ميزنم باكسى و نه قهوه درست ميكنم فقط لباسامو با حرص جدا ميكنم از تنم و ميرم زير دوش آب سرد و انقدر اون زير ميمونم تا مطمئن شم اهل خونه خوابيدن!
با همون تن خيس ميرم تو بالكن و ميزارم باد تن مو خنك تر كنه!
بيشتر از ناراحت عصبانى ام...خيلى عصبانى!
دلم ميخواد اسمشو با ناسزا جيغ بكشم تاحرصم خالى شه...لعنتى لعنتى لعنتى گفته بودم برى جفتمون جا ميمونيم تو خاطرات هم، گفته بودم!
با تن از سرما و ذهن از درد سِر شده زيرلب زمزمه كردم: بسه دختر، بسه!
چشماتو ببند، چندتانفس عميق، خوبه... سهراب قرار نيست دوباره زنده بشه با هيچ نوشدارويى...بخواب، از فردا باز تكرارِ سكانسِ تكرارىِ روزمرگىِ زندگيته...!
#محیا_زند
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
برداشت سوم: حواسم هنوز سرجاش نيومده! فيلم همچنان داره به پخش شدن ادامه ميده و كلى خاطره ممنوعه رو تو سرم به رقص در مياره...خنده ها، عاشقانه هامون و مهربونى هاش. فيلم يكم ميره جلوتر و به سكانس تاريكتر ميرسه...دعواها، زير قولاش زدن، رفتنش و گريه ها! چشمام داره…
برداشت چهارم:
حواسم هنوز سرجاش نيومده!
فيلم همچنان داره به پخش شدن ادامه ميده و گيجم ميكنه؛ گيج مثل آدمى كه يه ضربه محكم به سرش ميخوره و فراموشى ميگيره و بعد سعى داره يادش بياد همه چيزرو!
رفتنش تو اون روز كذايى بيست و چندسال پيش مثل همون ضربه محكم بود،گريه هاىِ بعدش همون ضربه بود، دردى كه مثل سيل آبادىِ دلم رو با خودش برد همون ضربه بود!
تو روزهاى بعدش همه چى انقدر ضربه بود كه دلم كم كم سِر شدم و فراموشى گرفتم!
ليوان آب رو يه نفس سرميكشم و به همسرم كه داره از نپخته بودن گوشت غذاش ايراد ميگيره با لبخند ميگم آخى اشكال نداره...مثل يه آدم آهنى كه طبق تنظيمات دستور زبانِ كارخونه اش حرف ميزنه!
مثلِ يه آدم گيج از درد كه تمومِ احساساتشو فراموش كرده و با عقل و بدون قلب زندگى ميكنه!
ناخودآگاه به سمت چپ نگاه ميكنم و يه آدم آهنىِ ديگه رو ميبينم كه داره ليوان همسرشو پر ميكنه ، سنگينى نگاهمو حس ميكنه و به سمتم برميگرده!
مثلِ دوتا آدم آهنى به هم خيره ميشيم و گيج تر!
بعد به رسمِ آشنايىِ سال هاىِ دور سرى براىِ هم تكون ميديم و دوباره مشغول غذامون ميشيم!
طبق عادت قصه ميخونم براىِ دخترم و روشو مرتب ميكنم، قهوه همسرمو آماده ميكنم و با تنهايىِ مشترك هرشبمون تنهاش ميزارم، ميرم تو بالكن و فكر ميكنن آدم ها گاهى براىِ فراموشى قسمتى از خودشون رو دور ميندازن تا آدم جديدى بشن، همون قسمتى كه عموما بهش ميگن قلب و ميشن آدم آهنى هايى كه با عقل زندگى ميكنن!
من براىِ فراموش كردنش آدم آهنى شدم و اون احتمالا براىِ كنار اومدن با دنياى بدون عشقى كه بعد از ترك كردن من دچارش شد!
غرق فكر بودم كه عقلم بهم نهيب زد: خب ديگه بسه، وقته خوابته...از فردا باز تكرارِ سكانسِ تكرارىِ روزمرگىِ زندگيته...!
#محیا_زند
@aevien 🌱
حواسم هنوز سرجاش نيومده!
فيلم همچنان داره به پخش شدن ادامه ميده و گيجم ميكنه؛ گيج مثل آدمى كه يه ضربه محكم به سرش ميخوره و فراموشى ميگيره و بعد سعى داره يادش بياد همه چيزرو!
رفتنش تو اون روز كذايى بيست و چندسال پيش مثل همون ضربه محكم بود،گريه هاىِ بعدش همون ضربه بود، دردى كه مثل سيل آبادىِ دلم رو با خودش برد همون ضربه بود!
تو روزهاى بعدش همه چى انقدر ضربه بود كه دلم كم كم سِر شدم و فراموشى گرفتم!
ليوان آب رو يه نفس سرميكشم و به همسرم كه داره از نپخته بودن گوشت غذاش ايراد ميگيره با لبخند ميگم آخى اشكال نداره...مثل يه آدم آهنى كه طبق تنظيمات دستور زبانِ كارخونه اش حرف ميزنه!
مثلِ يه آدم گيج از درد كه تمومِ احساساتشو فراموش كرده و با عقل و بدون قلب زندگى ميكنه!
ناخودآگاه به سمت چپ نگاه ميكنم و يه آدم آهنىِ ديگه رو ميبينم كه داره ليوان همسرشو پر ميكنه ، سنگينى نگاهمو حس ميكنه و به سمتم برميگرده!
مثلِ دوتا آدم آهنى به هم خيره ميشيم و گيج تر!
بعد به رسمِ آشنايىِ سال هاىِ دور سرى براىِ هم تكون ميديم و دوباره مشغول غذامون ميشيم!
طبق عادت قصه ميخونم براىِ دخترم و روشو مرتب ميكنم، قهوه همسرمو آماده ميكنم و با تنهايىِ مشترك هرشبمون تنهاش ميزارم، ميرم تو بالكن و فكر ميكنن آدم ها گاهى براىِ فراموشى قسمتى از خودشون رو دور ميندازن تا آدم جديدى بشن، همون قسمتى كه عموما بهش ميگن قلب و ميشن آدم آهنى هايى كه با عقل زندگى ميكنن!
من براىِ فراموش كردنش آدم آهنى شدم و اون احتمالا براىِ كنار اومدن با دنياى بدون عشقى كه بعد از ترك كردن من دچارش شد!
غرق فكر بودم كه عقلم بهم نهيب زد: خب ديگه بسه، وقته خوابته...از فردا باز تكرارِ سكانسِ تكرارىِ روزمرگىِ زندگيته...!
#محیا_زند
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
Siamak Abbasi – Ashti
ميفرمود كه:"اونقدر خودم رو تشييع كردم كه مُردنم حاليـم نَشُد...!"
ميدونم...خيلى وقته از تو، از عشق، از شعر چيزى ننوشتم!
اين روزها دستِ دلِ قلمم به نوشتن چيزى نميره!
نه كه بد باشم، نه...اما خوب هم نيستم!
بهتر؟!اين روزها آره بهترم... كمتر گريه ميكنم
به تو فكر نميكنم جز وقت هايى كه بارون مياد
مدام خاطرات رو زير و رو نميكنم
عكستو به همه نشون نميدم
حتى ديگه اسمت رو روزى صدبار اشتباه صدا نميزنم!
اين روزها خيلى گيجم!
انگار دارم براىِ همه نقشِ خوب بودن و خنديدن رو بازى ميكنم!
حتى براىِ خودم!
انگار ديگه نميدونم هيچى از عشق،از شعر!
انگار ديگه دوست ندارم، ازت متنفر هم نيستم، بهت بى حس هم نيستم...نميدونم، هزار و هزاران بار نميدونم بهت چى ام !
نه...فراموشت هم نكردم!
فقط تورو گم كردم!
خودمو گم كردم!
از كى دقيقا يا كجا مشخصا رو نميدونم!
فقط ديگه نه تو ، نه خودم تو من زندگى نميكنه!
ميفهمى؟!
نميفهمى، نميفهمم...اين روزها ميفهمم كه نميفهمم چيزى از خودم ولى خسته تر از اونيم كه كارى بكنم!
دراز كشيدم، چشمامو بستم و گذاشتم دنيا بچرخه و بچرخه دورِ سرم و هرجا ميخواد وايسه!
يروز ميخواستم جلوى چرخيدنشو روى تو نگه دارم اما نشد و هى چرخيد روى نبودنت!
حالا هم بزار هرجور ميخواد بچرخه و هرجا ميخواد وايسه!
فقط كاش وايسه، سرم تو چرخ و فلكه انگار، داره هى گيج تر ميشه!
#محیا_زند
@aevien 💫
اين روزها دستِ دلِ قلمم به نوشتن چيزى نميره!
نه كه بد باشم، نه...اما خوب هم نيستم!
بهتر؟!اين روزها آره بهترم... كمتر گريه ميكنم
به تو فكر نميكنم جز وقت هايى كه بارون مياد
مدام خاطرات رو زير و رو نميكنم
عكستو به همه نشون نميدم
حتى ديگه اسمت رو روزى صدبار اشتباه صدا نميزنم!
اين روزها خيلى گيجم!
انگار دارم براىِ همه نقشِ خوب بودن و خنديدن رو بازى ميكنم!
حتى براىِ خودم!
انگار ديگه نميدونم هيچى از عشق،از شعر!
انگار ديگه دوست ندارم، ازت متنفر هم نيستم، بهت بى حس هم نيستم...نميدونم، هزار و هزاران بار نميدونم بهت چى ام !
نه...فراموشت هم نكردم!
فقط تورو گم كردم!
خودمو گم كردم!
از كى دقيقا يا كجا مشخصا رو نميدونم!
فقط ديگه نه تو ، نه خودم تو من زندگى نميكنه!
ميفهمى؟!
نميفهمى، نميفهمم...اين روزها ميفهمم كه نميفهمم چيزى از خودم ولى خسته تر از اونيم كه كارى بكنم!
دراز كشيدم، چشمامو بستم و گذاشتم دنيا بچرخه و بچرخه دورِ سرم و هرجا ميخواد وايسه!
يروز ميخواستم جلوى چرخيدنشو روى تو نگه دارم اما نشد و هى چرخيد روى نبودنت!
حالا هم بزار هرجور ميخواد بچرخه و هرجا ميخواد وايسه!
فقط كاش وايسه، سرم تو چرخ و فلكه انگار، داره هى گيج تر ميشه!
#محیا_زند
@aevien 💫
.: آویـــــــــــــــــن :.
فكر عاقل كردنم هرگز نباش من از اين ديوانگى سر ميروم @aevien 🌱
ولى اونجاش كه ميگه " دلبری از تو چنان دشوار است که دل تب دار و یک بیمار میخواهد فقط..." فكر كنم منظورش همون "از بس كصافط و هرزه اى كه نميشه عاشقت كرد" خودمونه :)