"+او"
دو ماه تمام با خودم و دنیا قهر کردم تا روحم برگرده به اون کرختی و بی حسیش! دوماه تمام گوشیمو خاموش کردم و مسیر برگشتم رو تغیر دادم تا نگاهم به اون کافه پر خاطره با اون صاحب چشم سبزش نیافته! دو ماه تمام روزهای بارونی خودمو تو خونه حبس کردم و لای هیچکدوم از کتاب شعرهامو باز نکردم!
اما فایده نداشت... حتی یه ذره هم قلبم یخ نبست! پمپاژ درد با گرمای زیاد تو قلبم ادامه داشت. حتی بیشتر هم شده بود. علاوه بر درد او دلتنگی سبز فرفری هم امونمو بریده بود... حتی بیشتر از او.
اولین یکشنبه آذر بود... رو تخت ام دراز کشیده بودم و بی هدف به سقف نگاه میکردم که صدای رعد و برق از جا پروندم. بارون... بارون شروع به باریدن کرد. از پنجره خودمو اویزون کردم بیرون و دستمو بردم زیر بارون. بلاخره به خودم رحم کردم و کوتاه اومدم. دلم خیس شدن زیر بارون رو میخواست... همراه مردی که چشم هاش سبز بود. نشستم جلوی اینه... میخواستم تکلیفم رو روشن کنم با خودم. زل زدم تو چشم هایی که تو آینه بهم خیره بودن. چشم هایی که حالا روح بهشون برگشته بود. وقت اعتراف بود. اروم زیر لبم به خودم تو اینه گفتم:
+ دوسش دارم.
خودم تو آینه وحشت زده خندید. یه بار بزرگ از رو دوش جفتمون برداشته شده بود. خوب میدونستم این جمله چند حرفی چقدر تبعات داره برام. خوب میدونستم مشکلات زندگی سبز فرفری رو و اینکه باید براش جلوی پدر و مادرم کلی بجنگم. همه رو خوب میدونستم.
به خودم تو اینه گفتم:
+ پس منتظر چی هستی؟ برو سراغش و بهش بگو دوسش داری... نزار اینم مثل او دیر بشه و یه عمر حسرتشو بخوری.
خودم ترسیده جواب داد:
~اگه اون دوسم نداشته باشه چی؟
+داره... اگرم نداشته باشه حداقل خیالت راحته تلاشتو کردی. مگه چند بار تو عمرت پیش میاد که دوباره یکی بتونه با لبخندش دلتو بلرزونه؟! بجنگ براش!
اینبار نوبت ترسو بودن نبود. از جام پاشدم برعکس همیشه یه مانتو خانومانه پوشیدم. آرایش کردم و یه رژ قرمز زدم. و کفش های پاشنه بلندم رو پام کردم. دقیقا چیزهایی که شیش سال بود ازشون فراری بودم.
بارون همچنان ادامه داشت. بعد از دوماه وارد همون خیابونی که کافه توش بود شدم. جلوی کافه پارک کردم و پیاده شدم. قبل از اینکه در رو باز کنم یه نفس عمیق کشیدم و یه "شجاع باش" حواله خودم کردم و وارد کافه شدم. مثل تمام روزهای قبلی که تو اون ساعت رفته بودم کافه خلوت بود. چشم چرخوندم و دنبال سبز فرفری گشتم... نبود!
#محیا_زند
#پارت_بیست_و_چهارم
@aevien
دو ماه تمام با خودم و دنیا قهر کردم تا روحم برگرده به اون کرختی و بی حسیش! دوماه تمام گوشیمو خاموش کردم و مسیر برگشتم رو تغیر دادم تا نگاهم به اون کافه پر خاطره با اون صاحب چشم سبزش نیافته! دو ماه تمام روزهای بارونی خودمو تو خونه حبس کردم و لای هیچکدوم از کتاب شعرهامو باز نکردم!
اما فایده نداشت... حتی یه ذره هم قلبم یخ نبست! پمپاژ درد با گرمای زیاد تو قلبم ادامه داشت. حتی بیشتر هم شده بود. علاوه بر درد او دلتنگی سبز فرفری هم امونمو بریده بود... حتی بیشتر از او.
اولین یکشنبه آذر بود... رو تخت ام دراز کشیده بودم و بی هدف به سقف نگاه میکردم که صدای رعد و برق از جا پروندم. بارون... بارون شروع به باریدن کرد. از پنجره خودمو اویزون کردم بیرون و دستمو بردم زیر بارون. بلاخره به خودم رحم کردم و کوتاه اومدم. دلم خیس شدن زیر بارون رو میخواست... همراه مردی که چشم هاش سبز بود. نشستم جلوی اینه... میخواستم تکلیفم رو روشن کنم با خودم. زل زدم تو چشم هایی که تو آینه بهم خیره بودن. چشم هایی که حالا روح بهشون برگشته بود. وقت اعتراف بود. اروم زیر لبم به خودم تو اینه گفتم:
+ دوسش دارم.
خودم تو آینه وحشت زده خندید. یه بار بزرگ از رو دوش جفتمون برداشته شده بود. خوب میدونستم این جمله چند حرفی چقدر تبعات داره برام. خوب میدونستم مشکلات زندگی سبز فرفری رو و اینکه باید براش جلوی پدر و مادرم کلی بجنگم. همه رو خوب میدونستم.
به خودم تو اینه گفتم:
+ پس منتظر چی هستی؟ برو سراغش و بهش بگو دوسش داری... نزار اینم مثل او دیر بشه و یه عمر حسرتشو بخوری.
خودم ترسیده جواب داد:
~اگه اون دوسم نداشته باشه چی؟
+داره... اگرم نداشته باشه حداقل خیالت راحته تلاشتو کردی. مگه چند بار تو عمرت پیش میاد که دوباره یکی بتونه با لبخندش دلتو بلرزونه؟! بجنگ براش!
اینبار نوبت ترسو بودن نبود. از جام پاشدم برعکس همیشه یه مانتو خانومانه پوشیدم. آرایش کردم و یه رژ قرمز زدم. و کفش های پاشنه بلندم رو پام کردم. دقیقا چیزهایی که شیش سال بود ازشون فراری بودم.
بارون همچنان ادامه داشت. بعد از دوماه وارد همون خیابونی که کافه توش بود شدم. جلوی کافه پارک کردم و پیاده شدم. قبل از اینکه در رو باز کنم یه نفس عمیق کشیدم و یه "شجاع باش" حواله خودم کردم و وارد کافه شدم. مثل تمام روزهای قبلی که تو اون ساعت رفته بودم کافه خلوت بود. چشم چرخوندم و دنبال سبز فرفری گشتم... نبود!
#محیا_زند
#پارت_بیست_و_چهارم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Samyar Ft Ehsan - WwW.PartGah. – Bass - WwW.PartGah.Com
از سری " آهنگ های خز به زور شاد کن " :|
همراه با نوستالژی بسیار زیاد:|
اخرین پنجشنبه ارديبهشت رو حتی شده به ظاهر شاد باشین:) از یه جایی باید خوب بودن رو شروع کرد :)
#بجنگید_برای_خنده_هاتون
ارادتمند شما به زووور شاد #محيا_زند
@aevien
همراه با نوستالژی بسیار زیاد:|
اخرین پنجشنبه ارديبهشت رو حتی شده به ظاهر شاد باشین:) از یه جایی باید خوب بودن رو شروع کرد :)
#بجنگید_برای_خنده_هاتون
ارادتمند شما به زووور شاد #محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
+تو راديو چهرازى يه جا مى گه:دنياى ديوونه ها از همه قشنگه!من شديدا اين جمله رو باور دارم...
-چطور؟!
+خب آخه فک کن،يه ديوونه هيچ وقت نگران نيس واسه حرفاش سرزنش بشه!فوقش 4تا بى شعور مسخرش مى کنن ولى يادش نمى مونه!حداقل سبک مى شه وقتى حرفشو مى زنه...حالش "درلحظه" خوب مى شه...
-اوهوم!
+يه چيزى بگم نمى گى زده به سرم؟
-نه بگو!
+بعضى وقتا دلم مى خواست ديوونه بودم!
-چى مى خواستى بگى که الان نمى تونى؟!
+تمام حرفايى که رو دلم سنگينى مى کرد،تمام حسا،نمى دونم...همه چى!
-چرا الان نمى گى؟
+بعضى حرفا تاريخ انقضا دارن!به موقع نزنى از دهن مى افتن!سرد مى شن...حرفاى منم خيلى وقته از دهن افتادن...
#پى_ام_نوشت✏️
#مريم_خسروى
@aevien
+تو راديو چهرازى يه جا مى گه:دنياى ديوونه ها از همه قشنگه!من شديدا اين جمله رو باور دارم...
-چطور؟!
+خب آخه فک کن،يه ديوونه هيچ وقت نگران نيس واسه حرفاش سرزنش بشه!فوقش 4تا بى شعور مسخرش مى کنن ولى يادش نمى مونه!حداقل سبک مى شه وقتى حرفشو مى زنه...حالش "درلحظه" خوب مى شه...
-اوهوم!
+يه چيزى بگم نمى گى زده به سرم؟
-نه بگو!
+بعضى وقتا دلم مى خواست ديوونه بودم!
-چى مى خواستى بگى که الان نمى تونى؟!
+تمام حرفايى که رو دلم سنگينى مى کرد،تمام حسا،نمى دونم...همه چى!
-چرا الان نمى گى؟
+بعضى حرفا تاريخ انقضا دارن!به موقع نزنى از دهن مى افتن!سرد مى شن...حرفاى منم خيلى وقته از دهن افتادن...
#پى_ام_نوشت✏️
#مريم_خسروى
@aevien
"+او"
نبود! دلشوره چنگ انداخت رو دل و روحم! نکنه باز دیر کرده بودم برای "دوستت دارم" گفتن؟
دوستش پشت پیشخوان وایساده بود و انگار که روح دیده باشه نگاهم میکرد. میشناختم... چند ماه تمام مشتری چایی و کیک هاش بودم. رفتم جلوش و فقط یه کلمه پرسیدم:
+کجاست؟
تکونی به خودش داد و اخماشو کرد تو هم!
_ بعد از دوماه اومدی میپرسی کجاست؟ میدونی این دوماه بیخبری چی سرش اورده؟ میدونی دوماه خنده نيومده رو لبش؟
دلم گرفت. چکار کرده بودم یا خودم و سبز فرفری؟پا کوبیدم زمین و زجه زدم:
+کجاست؟!
حال خرابم رو که دید اخماش باز شد!
_ همون پارکی که اخرین بار باهم بودین! تو این دوماه بارون که میبارید میرفت همونجا!
راه افتادم سمت در. صدام کرد:
_خانم؟ اگه میخوای باز تنهاش بزاری و بری همین حالا برو! میدونی که به اندازه کافی درد داره تو زندگیش... اگه میشی مرحم برو... درد نشو براش!
میخواستم درد بشم و برم؟ نه... اینبار اومده بودم تا بحنگم براش! حتی اگه پسم هم میزد من پا پس نمیکشیدم!
رفتم تو پارک! چشم چرخوندم برای پیدا کردنش. دیدمش. رو یکی ازصندلی ها زیر بارون نشسته بود و چشم بسته سرشو گرفته بود به سمت آسمون. رفتم سمتش. موهای خیس شده اش ریخته بودن رو پیشونیش. وسوسه شدم دست بکنم تو موهای بورش و اینبار برعکس همیشه قصد نداشتم جلوی خودم رو بگیرم. هنوز متوجه اومدنم نشده بود. آروم دستمو کردم تو موهاش و از تو پیشونیش زدمشون کنار. چشماشو باز کرد و با اون سبزهاش گنگ نگاهم کرد! دستشو اورد بالا و دستمو از تو موهاش کشید بیرون و بوش کرد. انگار که خواب ببينه. لبخند زدم و روی زانو جلوش نشستم. هنوز مثل ادم های خواب آلود داشت نگاهم میکرد. دستمو کشیدم رو چشماش و بارون روشون رو پاک کردم و گفتم:
+ زیر بارون با این لباس کم سرما میخوری!
باورش شد خواب نيست. به خودش اومد و دستمو پس زد.عصبی و خسته گفت:
_بعد دوماه چرا اومدی؟ تازه داشتم خودمو قانع میکردم... چرا اومدی هیزم رو آتیش شدی ؟
+قانع برای چی؟
_ برای نبودنت.
+ اومدم که بمونم.
_نمیشه بمونی. خودتم خوب میدونی چراشو. ما وصله تن هم نیستیم.
+ فکر میکنی مهمه برام وصله ناجوریم برای هم؟
_ برای من مهمه... برای خانوادت مهمه. تو این دوماه نبودنت جون دادم اما کلی هم فکر کردم. این رابطه هرچند دوستانه شروع شد اما ادامه دادنش بیشتر از این اشتباهه... برو!
زیر سردی بارون گر گرفته بودم. چرا سهم ما ادما برای چیزهایی که دوست داریم همیشه نرسیدن بود؟
+ گفتم که... نیومدم که برم. اینبار اومدم که بجنگم!
دست کشید تو موهاش و نالید:
_ نزار این عذاب بیشتر شه... برو!
#محیا_زند
#پارت_بیست_و_پنجم
@aevien
نبود! دلشوره چنگ انداخت رو دل و روحم! نکنه باز دیر کرده بودم برای "دوستت دارم" گفتن؟
دوستش پشت پیشخوان وایساده بود و انگار که روح دیده باشه نگاهم میکرد. میشناختم... چند ماه تمام مشتری چایی و کیک هاش بودم. رفتم جلوش و فقط یه کلمه پرسیدم:
+کجاست؟
تکونی به خودش داد و اخماشو کرد تو هم!
_ بعد از دوماه اومدی میپرسی کجاست؟ میدونی این دوماه بیخبری چی سرش اورده؟ میدونی دوماه خنده نيومده رو لبش؟
دلم گرفت. چکار کرده بودم یا خودم و سبز فرفری؟پا کوبیدم زمین و زجه زدم:
+کجاست؟!
حال خرابم رو که دید اخماش باز شد!
_ همون پارکی که اخرین بار باهم بودین! تو این دوماه بارون که میبارید میرفت همونجا!
راه افتادم سمت در. صدام کرد:
_خانم؟ اگه میخوای باز تنهاش بزاری و بری همین حالا برو! میدونی که به اندازه کافی درد داره تو زندگیش... اگه میشی مرحم برو... درد نشو براش!
میخواستم درد بشم و برم؟ نه... اینبار اومده بودم تا بحنگم براش! حتی اگه پسم هم میزد من پا پس نمیکشیدم!
رفتم تو پارک! چشم چرخوندم برای پیدا کردنش. دیدمش. رو یکی ازصندلی ها زیر بارون نشسته بود و چشم بسته سرشو گرفته بود به سمت آسمون. رفتم سمتش. موهای خیس شده اش ریخته بودن رو پیشونیش. وسوسه شدم دست بکنم تو موهای بورش و اینبار برعکس همیشه قصد نداشتم جلوی خودم رو بگیرم. هنوز متوجه اومدنم نشده بود. آروم دستمو کردم تو موهاش و از تو پیشونیش زدمشون کنار. چشماشو باز کرد و با اون سبزهاش گنگ نگاهم کرد! دستشو اورد بالا و دستمو از تو موهاش کشید بیرون و بوش کرد. انگار که خواب ببينه. لبخند زدم و روی زانو جلوش نشستم. هنوز مثل ادم های خواب آلود داشت نگاهم میکرد. دستمو کشیدم رو چشماش و بارون روشون رو پاک کردم و گفتم:
+ زیر بارون با این لباس کم سرما میخوری!
باورش شد خواب نيست. به خودش اومد و دستمو پس زد.عصبی و خسته گفت:
_بعد دوماه چرا اومدی؟ تازه داشتم خودمو قانع میکردم... چرا اومدی هیزم رو آتیش شدی ؟
+قانع برای چی؟
_ برای نبودنت.
+ اومدم که بمونم.
_نمیشه بمونی. خودتم خوب میدونی چراشو. ما وصله تن هم نیستیم.
+ فکر میکنی مهمه برام وصله ناجوریم برای هم؟
_ برای من مهمه... برای خانوادت مهمه. تو این دوماه نبودنت جون دادم اما کلی هم فکر کردم. این رابطه هرچند دوستانه شروع شد اما ادامه دادنش بیشتر از این اشتباهه... برو!
زیر سردی بارون گر گرفته بودم. چرا سهم ما ادما برای چیزهایی که دوست داریم همیشه نرسیدن بود؟
+ گفتم که... نیومدم که برم. اینبار اومدم که بجنگم!
دست کشید تو موهاش و نالید:
_ نزار این عذاب بیشتر شه... برو!
#محیا_زند
#پارت_بیست_و_پنجم
@aevien