.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 💜
ميگم دلبر
من از خيابونى كه تهش به بغل تو نميرسه متنفرم!
من از صبح هايى كه با صداى تو شروع نميشه خستم!
من از تموم آدم هاى بعد از تو ميترسم!
من از تموم روزهاى بعد از تو كلافه ام!
پس كى آرآمشِ آغوشِ دلبرونه ات؟!
#محیا_زند

@aevien 🌱
"ميگم دلبر" خيلى وقت بود نگفته بوديم...
Tehran Bedone To
Hesam
تهرآن بدونِ تو فقط سردرد داره....

@aevien 🌱
مائیم و نیمِ جانی
آن هم به لب رسیده...
#اهلی_شيرازی

@aevien 🌱
بودنت هنوز مثل بارونه _ چی_-396284465
Unknown Artist
بودنت هنوز مثل بارونه
تازه و خنک و ناز و آرومه
حتا الان از پشت این دیوار که ساختن
تا دوستت نداشته باشم...

@aevien ☔️

باهاش ميشه بارون شد!
‌‎هميشه تقصيرِ اونى كه رها ميشه نيست!
‌‎گاهى اونى كه ميره يه چيزى كم داره!
‌‎مثلا چيزى و دلى...
‌‎آخ دلى...
‌‎#محیا_زند
@aevien 🌱
دعا كنيم براىِ قسطِ عقب افتاده پدرها...
چشمِ خيس مادرهآ...
براى فاطمه، دختر پنج ساله سرطانى كه به جآىِ بازى تو مهدكودك رو تخت بيمارستان با قرص هاىِ رنگيش بازى ميكنه!
براىِ على، جوون هفده ساله اى كه برعكس دوستاش بجآى فوتبال بازى كردن تو كوچه بخاطر بيمارى ام اس مجبوره از روىِ ويلچر به بآزى دوستاش نگاه كنه!
براىِ ريحانه، زنِ سى و چند ساله اى كه شوهرش بهش خيانت كرده و بخاطر بچه هاش نه راهِ پيش داره نه راهِ پس!
براىِ همون زوجِ جوون بى پولى كه نميتونن بچه دار بشن و چون طاقتشون تموم شده با تموم عشقى كه دارن ميخوان از هم جدا شن!
براىِ...
براىِ دلآىِ شكسته اى كه از عشق خير نديدن!
براىِ چشمهايى كه از دل تنگى كبود و خونه!
براىِ دست هآىِ خالى مونده از دست يآر !
براىِ خودم
خودت
براىِ هم دعآ كنيم
دعآ برآىِ ديگرى اثر دارد!
#محیا_زند
@aevien 🌱
Audio
من خيلى بدم
من دير اومدم
دستم رو بگير
من نابلدم...

@aevien 🌱

با گوش نه، با دلتون بشنويد!
آبادتر از آن بود
که یادِ منِ ویرانه بیوفتد!
#رسول_ادهمی

@aevien 🌱
ميگم چقدر ديگه بايد دنيارو عُق بزنيم،
بالا بياريم تا بلاخره تموم شه؟!
اما من ميگم:
مجآزاتمان كن
"چرآ كه تو اين سياه قرن مدرن
جرأت كرده ايم مثل ليلى و مجنون كسى را دوست داشته باشيم...!"
پرسيد: خب؛ بعدش چكار كردى؟!
جواب دادم: فقط خوابيدم!
تا اونجايى كه ميتونستم چشمامو رو هم فشار دادم تا بيدار نشم!
گفت: تاثيرى هم داشت؟!
گفتم: البته!
بنظر من بيخبرىِ خواب هوشمندانه ترين استراتژىِ دفاعىِ بشر جلوى غم و غصه اس!
اون بيخبرىِ ملسش...فقط ايرادش اونجاست كه وقتى بيدار ميشى به اندازه ساعت هايى كه خواب بودى غم قلبتو تو دستاش ميگيره!
گفت: ولى ميدونى تيكه بدترش كجاست؟!
يوقتايى انقدر غمگينى كه حتى خوابت هم نميبره و اونموقع درد بزرگتره!
#محیا_زند
#خسرو_بخواند

@aevien 🌱
سال ها بعد...چيزى حدود بيست سال بعد مثلا!
در آخرين طبقه برج معروف شهر رستوران جديدى افتتاح شده كه اتفاقا براى يكى از دوستاىِ قديميه كه خيلى وقته نديدمش و خبرشو ندارم. قراره شام با همسرم و بچه هابريم اونجا و شامِ شب جمعه مونو اونجا بخوريم.
توىِ دقيقه بيست و هفت الى سى سكانسِ شام خوردن ليوان آبم تموم ميشه و گارسون رو صدا ميزنم تا بهش بگم آب بياره كه تو همون لحظه سكانس اصلى اتفاق ميافته، صداى نق نق يه پسربچه باعث ميشه فوكوس چشمام از روىِ گارسون با لباس قرمز كه ليوان آب رو آورده به ميز پشتى تغير كنه و تورو ببينم با همسر و بچه ات.
حواسم از زمين زمان پرت بشه و ليوان آب بين زمين و هوا رها شه و با صداىِ بدى رو سراميك ها مثل چيزى توى دل من غش كنه!
كه صداش باعث شه از سروكله زدن با پسركوچيكت براىِ نشوندن روىِ صندلى دست بكشى و به اين سمت نگاه كنى و منو ببينى، حيف كه ليوان آب دستت نيست وگرنه مطمنم صداى شكستن يه ليوان ديگه هم رستوران رو پرميكرد!
مثل هميشه برعكس من زودتر بخودت مياى و بلاخره پسرت رو روىِ صندلى بند ميكنى و زوايه دار نسبت به من روىِ صندلى ميشينى!
همه اين اتفاقا تو چند لحظه اس اما براىِ مادوتا مثل فيلم رو دورِ آهسته با جزئيات تمام پيش ميره!
رنگ پريده ام باعث ميشه همسرم ازم بپرسه: خوبى؟ ترسيدى؟!
و من بگم: آره..ترسيدم!
و بگه:فداى سرت، يه ليوان بود فقط!

يه ليوان بود فقط؟!
يه ليوان بود فقط كه باعث شد يه دستگاه پخش يه فيلم از خاطرات بيست سال پيش رو تو ذهن جفتمون پخش كنه!
خاطراتى كه هركدوممون رو يطورى آشوب ميكنه!
#محیا_زند

@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
سال ها بعد...چيزى حدود بيست سال بعد مثلا! در آخرين طبقه برج معروف شهر رستوران جديدى افتتاح شده كه اتفاقا براى يكى از دوستاىِ قديميه كه خيلى وقته نديدمش و خبرشو ندارم. قراره شام با همسرم و بچه هابريم اونجا و شامِ شب جمعه مونو اونجا بخوريم. توىِ دقيقه بيست و…
برداشت اول:
حواسم هنوز سرجاش نيومده!
فيلم مقتدرانه به پخش شدنش ادامه ميده تو ذهنم اونقدر كه يه لقمه بغض ميخورم يه لقمه غذا!
اما خب تمام توانم رو به كار ميبرم تا چشمام خيس يا حتى قرمز هم نشه، چون به هرحال ترسيدن از شكستن يه ليوان بهونه خوبى براىِ گريه نيست!
زيرچشمى نگاهى ميندازم سمت زنت كه بيخبر از همه چى داره مِنوغذارو بررسى ميكنه؛ بيخبر مثل مردى كه رو به روم نشسته و از نپخته بودن گوشت غذاش ايراد ميگيره!
طبق عادتِ طبيعىِ ذاتِ يه زن شروع ميكنم به بررسى كردن زنى كه خاله زنك ها اصطلاحا بهش ميگن رقيب!
رنگ مو، سليقه اش تو ست كردن لباسش با آرايشش و انتخاب كيف و كفش مناسب با اون ها و از همه مهمتر...چشماش، بايد مطمئن بشم از چشماى من بهتر نيست !
تمام سعى مو ميكنم تو اين بررسى سختگير باشم و ايراد بگيرم ، چيزى رو تغير نميده ولى باعث ميشه احساس بهترى داشته باشم!
اما تمام مدت اون هيچ نگاهى به اين سمت نميكنه، حتى يكبار هم سعى نميكنه كه همسر منو بررسى كنه در عوض حسابى خودشو سرگرم پسرش كرده!
فقط يه لحظه كه چشم تو چشم شديم با كمترين حسى بى تفاوت روشو برگردوند و مطمنم كرد هنوز مثل همون سال ها قبل مطمن و راضيه از تموم كردن اين رابطه!
برعكس من كه هنوز... بيچاره من كه هنوز...! تموم مدت تو راه برگشت به خونه كز كردم و چسبيدم به شيشه ماشين!
بدون قصه خوندن براى دخترم زودتر از هميشه به بهونه سردرد و با خوردن يه مسكن رفتم تو تخت خواب!
تا نيمه هاى شب خوابم نبرد، كلافه از بيخوابى تو جام تكون خوردم و مردى رو كنارم ديدم كه خواب بود!
مردى كه از سكانس اصلى فيلم به بعد بطورمرموزى باهاش سرد شده بود دلم! كلافه تر از اين سردى رفتم تو بالكن، تنمو تو نسيم نيمه شبى رها كردم و گذاشتم چشمام مثل خون سرخ بشه!
شب و گريه كه خوب مستم كرد به خودم اعتراف كردم كه اون دختر بيست سال پيش درونم هنوز...هنوز مثل اون روزا دلش عاشقه، كه هيچ وقت دردش دوا نشد!
برگشتم تو رخت خواب. و با بغض به خودم گفتم به هرحال همه چيز تموم شده وهيچ چيز به عقب نميگرده!
بخواب، از فردا باز تكرارِ سكانسِ تكرارىِ روزمرگى زندگيته...!
#محیا_زند
#برداشت_اول
@aevien 🌱
Talkh
Ali Yasini
يعنى بعد من دستات مال كى ميشه؟!
واسه من سخت بود
واسه تو ساده اس هميشه

@aevien 🌱