.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مرد ها که دلتنگ میشن... یه گوشه دنج گیر میارن و پک های سنگین میگیرن از تمام سیگار هایی که تو جیبشون دارن... و درآخر شاید چند قطره اشک بريزند... و آرامتر میشن!
زن ها اما نه... دلتنگ که میشن تمام موهاشون رو با حرص جمع میکنن... ارایششون رو پاک میکنن... ناخون هاشون رو از ته میگیرن. اما باز دلتنگی لعنتی شون تمام نمیشه... میرن تو اشپزخونه... غذای محبوبشون رو درست میکنن... ظرف هارو میشورن... خونه رو تمیز میکنن و باز دلتنگی شون تموم نمیشه... از سر لجبازی با خودشون موهاشونو باز میکنن... دوباره ارایش میکنن... قرمزترین رژشون رو میزنن... زیباترین لباسشون رو میپوشن... میرن تو پاساژهای شهر میچرخن و باز دلتنگی شون تموم نمیشه... با دود سیگار گریه میکنن و گریه میکنن و گریه میکنن.. و باز اون حجم بزرگ دلتنگی شون تموم نمیشه!
اصلا انگار زن ها به دنیا اومدن تا دلتنگ باشن... تا دلتنگ هم بمیرن! دلتنگی زن ها بزرگتره!
#محیا_زند
@aevien
زن ها اما نه... دلتنگ که میشن تمام موهاشون رو با حرص جمع میکنن... ارایششون رو پاک میکنن... ناخون هاشون رو از ته میگیرن. اما باز دلتنگی لعنتی شون تمام نمیشه... میرن تو اشپزخونه... غذای محبوبشون رو درست میکنن... ظرف هارو میشورن... خونه رو تمیز میکنن و باز دلتنگی شون تموم نمیشه... از سر لجبازی با خودشون موهاشونو باز میکنن... دوباره ارایش میکنن... قرمزترین رژشون رو میزنن... زیباترین لباسشون رو میپوشن... میرن تو پاساژهای شهر میچرخن و باز دلتنگی شون تموم نمیشه... با دود سیگار گریه میکنن و گریه میکنن و گریه میکنن.. و باز اون حجم بزرگ دلتنگی شون تموم نمیشه!
اصلا انگار زن ها به دنیا اومدن تا دلتنگ باشن... تا دلتنگ هم بمیرن! دلتنگی زن ها بزرگتره!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
مرا ببر...
به دنياى پرى هاى قصه...
دنياى حرف هاى ساده...
فانوس دريايى...
حرير بنفش پيراهن مادربزرگ...
اقيانوسى که تا بى نهايت(♥∞♥) ادامه دارد...
گل هاى عجيب و غريب بى نام؛
توى گلدان بلورى،روبروى پنجره...
مرا ببر...
به دنياى قاصدک ها...
به دنياى کشف معصومانه ى خنکى دست نخورده ى پتو وسط گرماى تابستان...
حباب هاى صابون...
دوربين آنالوگ...
شکستن هسته ى زردآلو...
قارچ هاى کبابى...
بوى شور دريا...
عکس هاى پرخنده ى کودکى...
باغ هاى تمام نشدنى انگور...
من؛
چشم هايم را مى بندم و تا ده مى شمارم...
تو؛
فقط،
دستم را بگير
و
ازاينجا
ببر....
...
١،٢،٣،۴،٥،........،∞
...
#مريم_خسروى
@aevien
👗💜☔️🎨🎼⌛️📸📚💌🌌♥️
مرا ببر...
به دنياى پرى هاى قصه...
دنياى حرف هاى ساده...
فانوس دريايى...
حرير بنفش پيراهن مادربزرگ...
اقيانوسى که تا بى نهايت(♥∞♥) ادامه دارد...
گل هاى عجيب و غريب بى نام؛
توى گلدان بلورى،روبروى پنجره...
مرا ببر...
به دنياى قاصدک ها...
به دنياى کشف معصومانه ى خنکى دست نخورده ى پتو وسط گرماى تابستان...
حباب هاى صابون...
دوربين آنالوگ...
شکستن هسته ى زردآلو...
قارچ هاى کبابى...
بوى شور دريا...
عکس هاى پرخنده ى کودکى...
باغ هاى تمام نشدنى انگور...
من؛
چشم هايم را مى بندم و تا ده مى شمارم...
تو؛
فقط،
دستم را بگير
و
ازاينجا
ببر....
...
١،٢،٣،۴،٥،........،∞
...
#مريم_خسروى
@aevien
👗💜☔️🎨🎼⌛️📸📚💌🌌♥️
"+او"
دو ماه تمام با خودم و دنیا قهر کردم تا روحم برگرده به اون کرختی و بی حسیش! دوماه تمام گوشیمو خاموش کردم و مسیر برگشتم رو تغیر دادم تا نگاهم به اون کافه پر خاطره با اون صاحب چشم سبزش نیافته! دو ماه تمام روزهای بارونی خودمو تو خونه حبس کردم و لای هیچکدوم از کتاب شعرهامو باز نکردم!
اما فایده نداشت... حتی یه ذره هم قلبم یخ نبست! پمپاژ درد با گرمای زیاد تو قلبم ادامه داشت. حتی بیشتر هم شده بود. علاوه بر درد او دلتنگی سبز فرفری هم امونمو بریده بود... حتی بیشتر از او.
اولین یکشنبه آذر بود... رو تخت ام دراز کشیده بودم و بی هدف به سقف نگاه میکردم که صدای رعد و برق از جا پروندم. بارون... بارون شروع به باریدن کرد. از پنجره خودمو اویزون کردم بیرون و دستمو بردم زیر بارون. بلاخره به خودم رحم کردم و کوتاه اومدم. دلم خیس شدن زیر بارون رو میخواست... همراه مردی که چشم هاش سبز بود. نشستم جلوی اینه... میخواستم تکلیفم رو روشن کنم با خودم. زل زدم تو چشم هایی که تو آینه بهم خیره بودن. چشم هایی که حالا روح بهشون برگشته بود. وقت اعتراف بود. اروم زیر لبم به خودم تو اینه گفتم:
+ دوسش دارم.
خودم تو آینه وحشت زده خندید. یه بار بزرگ از رو دوش جفتمون برداشته شده بود. خوب میدونستم این جمله چند حرفی چقدر تبعات داره برام. خوب میدونستم مشکلات زندگی سبز فرفری رو و اینکه باید براش جلوی پدر و مادرم کلی بجنگم. همه رو خوب میدونستم.
به خودم تو اینه گفتم:
+ پس منتظر چی هستی؟ برو سراغش و بهش بگو دوسش داری... نزار اینم مثل او دیر بشه و یه عمر حسرتشو بخوری.
خودم ترسیده جواب داد:
~اگه اون دوسم نداشته باشه چی؟
+داره... اگرم نداشته باشه حداقل خیالت راحته تلاشتو کردی. مگه چند بار تو عمرت پیش میاد که دوباره یکی بتونه با لبخندش دلتو بلرزونه؟! بجنگ براش!
اینبار نوبت ترسو بودن نبود. از جام پاشدم برعکس همیشه یه مانتو خانومانه پوشیدم. آرایش کردم و یه رژ قرمز زدم. و کفش های پاشنه بلندم رو پام کردم. دقیقا چیزهایی که شیش سال بود ازشون فراری بودم.
بارون همچنان ادامه داشت. بعد از دوماه وارد همون خیابونی که کافه توش بود شدم. جلوی کافه پارک کردم و پیاده شدم. قبل از اینکه در رو باز کنم یه نفس عمیق کشیدم و یه "شجاع باش" حواله خودم کردم و وارد کافه شدم. مثل تمام روزهای قبلی که تو اون ساعت رفته بودم کافه خلوت بود. چشم چرخوندم و دنبال سبز فرفری گشتم... نبود!
#محیا_زند
#پارت_بیست_و_چهارم
@aevien
دو ماه تمام با خودم و دنیا قهر کردم تا روحم برگرده به اون کرختی و بی حسیش! دوماه تمام گوشیمو خاموش کردم و مسیر برگشتم رو تغیر دادم تا نگاهم به اون کافه پر خاطره با اون صاحب چشم سبزش نیافته! دو ماه تمام روزهای بارونی خودمو تو خونه حبس کردم و لای هیچکدوم از کتاب شعرهامو باز نکردم!
اما فایده نداشت... حتی یه ذره هم قلبم یخ نبست! پمپاژ درد با گرمای زیاد تو قلبم ادامه داشت. حتی بیشتر هم شده بود. علاوه بر درد او دلتنگی سبز فرفری هم امونمو بریده بود... حتی بیشتر از او.
اولین یکشنبه آذر بود... رو تخت ام دراز کشیده بودم و بی هدف به سقف نگاه میکردم که صدای رعد و برق از جا پروندم. بارون... بارون شروع به باریدن کرد. از پنجره خودمو اویزون کردم بیرون و دستمو بردم زیر بارون. بلاخره به خودم رحم کردم و کوتاه اومدم. دلم خیس شدن زیر بارون رو میخواست... همراه مردی که چشم هاش سبز بود. نشستم جلوی اینه... میخواستم تکلیفم رو روشن کنم با خودم. زل زدم تو چشم هایی که تو آینه بهم خیره بودن. چشم هایی که حالا روح بهشون برگشته بود. وقت اعتراف بود. اروم زیر لبم به خودم تو اینه گفتم:
+ دوسش دارم.
خودم تو آینه وحشت زده خندید. یه بار بزرگ از رو دوش جفتمون برداشته شده بود. خوب میدونستم این جمله چند حرفی چقدر تبعات داره برام. خوب میدونستم مشکلات زندگی سبز فرفری رو و اینکه باید براش جلوی پدر و مادرم کلی بجنگم. همه رو خوب میدونستم.
به خودم تو اینه گفتم:
+ پس منتظر چی هستی؟ برو سراغش و بهش بگو دوسش داری... نزار اینم مثل او دیر بشه و یه عمر حسرتشو بخوری.
خودم ترسیده جواب داد:
~اگه اون دوسم نداشته باشه چی؟
+داره... اگرم نداشته باشه حداقل خیالت راحته تلاشتو کردی. مگه چند بار تو عمرت پیش میاد که دوباره یکی بتونه با لبخندش دلتو بلرزونه؟! بجنگ براش!
اینبار نوبت ترسو بودن نبود. از جام پاشدم برعکس همیشه یه مانتو خانومانه پوشیدم. آرایش کردم و یه رژ قرمز زدم. و کفش های پاشنه بلندم رو پام کردم. دقیقا چیزهایی که شیش سال بود ازشون فراری بودم.
بارون همچنان ادامه داشت. بعد از دوماه وارد همون خیابونی که کافه توش بود شدم. جلوی کافه پارک کردم و پیاده شدم. قبل از اینکه در رو باز کنم یه نفس عمیق کشیدم و یه "شجاع باش" حواله خودم کردم و وارد کافه شدم. مثل تمام روزهای قبلی که تو اون ساعت رفته بودم کافه خلوت بود. چشم چرخوندم و دنبال سبز فرفری گشتم... نبود!
#محیا_زند
#پارت_بیست_و_چهارم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Samyar Ft Ehsan - WwW.PartGah. – Bass - WwW.PartGah.Com
از سری " آهنگ های خز به زور شاد کن " :|
همراه با نوستالژی بسیار زیاد:|
اخرین پنجشنبه ارديبهشت رو حتی شده به ظاهر شاد باشین:) از یه جایی باید خوب بودن رو شروع کرد :)
#بجنگید_برای_خنده_هاتون
ارادتمند شما به زووور شاد #محيا_زند
@aevien
همراه با نوستالژی بسیار زیاد:|
اخرین پنجشنبه ارديبهشت رو حتی شده به ظاهر شاد باشین:) از یه جایی باید خوب بودن رو شروع کرد :)
#بجنگید_برای_خنده_هاتون
ارادتمند شما به زووور شاد #محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
+تو راديو چهرازى يه جا مى گه:دنياى ديوونه ها از همه قشنگه!من شديدا اين جمله رو باور دارم...
-چطور؟!
+خب آخه فک کن،يه ديوونه هيچ وقت نگران نيس واسه حرفاش سرزنش بشه!فوقش 4تا بى شعور مسخرش مى کنن ولى يادش نمى مونه!حداقل سبک مى شه وقتى حرفشو مى زنه...حالش "درلحظه" خوب مى شه...
-اوهوم!
+يه چيزى بگم نمى گى زده به سرم؟
-نه بگو!
+بعضى وقتا دلم مى خواست ديوونه بودم!
-چى مى خواستى بگى که الان نمى تونى؟!
+تمام حرفايى که رو دلم سنگينى مى کرد،تمام حسا،نمى دونم...همه چى!
-چرا الان نمى گى؟
+بعضى حرفا تاريخ انقضا دارن!به موقع نزنى از دهن مى افتن!سرد مى شن...حرفاى منم خيلى وقته از دهن افتادن...
#پى_ام_نوشت✏️
#مريم_خسروى
@aevien
+تو راديو چهرازى يه جا مى گه:دنياى ديوونه ها از همه قشنگه!من شديدا اين جمله رو باور دارم...
-چطور؟!
+خب آخه فک کن،يه ديوونه هيچ وقت نگران نيس واسه حرفاش سرزنش بشه!فوقش 4تا بى شعور مسخرش مى کنن ولى يادش نمى مونه!حداقل سبک مى شه وقتى حرفشو مى زنه...حالش "درلحظه" خوب مى شه...
-اوهوم!
+يه چيزى بگم نمى گى زده به سرم؟
-نه بگو!
+بعضى وقتا دلم مى خواست ديوونه بودم!
-چى مى خواستى بگى که الان نمى تونى؟!
+تمام حرفايى که رو دلم سنگينى مى کرد،تمام حسا،نمى دونم...همه چى!
-چرا الان نمى گى؟
+بعضى حرفا تاريخ انقضا دارن!به موقع نزنى از دهن مى افتن!سرد مى شن...حرفاى منم خيلى وقته از دهن افتادن...
#پى_ام_نوشت✏️
#مريم_خسروى
@aevien