@aevien
صبر كن!
كمى طاقت بيار!
بزار اين روزها بگذره...بزار چندسال ديگر دوازده و يك دقيقه شب كه صداىِ بارون همه جارو پر كرده
من با همون لباسِ چيندار بنفشم پاورچين پاورچين ميرم سمت اتاقِ بچه ها تا مطمئن بشم پنجره اتاقشون بسته است.
كتاب شعر رو از دست دختر كوچكمون كه چشم هاى خودم و موهاىِ تو و تبِ شعر رو از جفتمون داره بيرون ميكشم و پتو رو روشون مرتب ميكنم !
دوازده و سيزده دقيقه شبه...
سنتورت رو ميزارى رو به پنجره سراسرى سالن
دوازده و پانزده دقيقه شبه...
خونه رو صداىِ سكوت، ضربه بارون به شيشه و پاورچين راه رفتن من رو سراميك ها و ور رفتن تو با سيم هاىِ سنتور پر كرده...
دوازده و شانزده دقيقه شبه...
رو كاناپه رو به روت ميشينم و به عادت هميشه كه ميخواى تمرين كنى خيره ميشم بهت و فكر ميكنم كه حواست به هيچ چيز جز رقص انگشتات رو تارهاى سنتور نيست!
اما اشتباه ميكنم...بارها گفتى من نگاهت ميكنم و حواست به هيچ چيز جز چشم هام نيست!
شروع ميكنى...
ساعت ميشود دوازده و بيست دقيقه شب...
صداى آروم سنتور با صداى بارون قاطى ميشه...تو غرقِ چطور رقصوندن انگشتاتى!
پاورچين پاورچين مسير كاناپه تا اشپزخونه رو ميرم كه حواست پرت نشه... اما تو بعدش ميگى بى فايده اس و من حتى وقتى پيشت نيستم حواست پرت چشمامه!
ساعت دوازده و بيست و هفت دقيقه شبه!
با دوتا فنجون چايى دارچين و شيرينى محبوبت ميرم سمت بالكن...سلطان قلب ها تمام ميشه و بلافاصله الهه ناز رو شروع ميكنى به زدن و زير چشمى با لبخند نگاهى سمتم پرت ميكنى!
دلبر لعنتى...خوب ميدونى الهه ناز تو شباىِ بارونى چه جلايى ميده به روحم!
برميگردم به اتاق مشتركمون تا يه حوله كوچيك و شونه رو با خودم بيارم!
ميدونم تا چند دقيقه ديگه طاقت نميارى و مياى تو بالكن و خب موهايى كه به زور سشوار مرتب نگهشون داشتى زير نم بارون به حالت اوليه فر و وزشون كه عاشقشونم برميگردن !
كه بعدش من موهاتو خشك كنم، شونه بزنمش و صورتمو ببرم لا به لاى موهاىِ بورِ نمدارت و عطرتو نفس بكشم!
كه بعد تو اخم مصلحتى كنى و بگى اصلا تو موهاى منو بيشتر از خودم دوست دارى!
كه بعد منم چشم غره بزنم كه يعنى لوس نشو و روىِ سينه سمت چپتو دقيقا اونجا كه قلبت هست رو ببوسم بگم اينجارو بيشتر...!
ساعت دوازده و سى و هشت دقيقه شبه...
حوله و شونه رو ميزارم روىِ صندلى بالكن و ميرم اون قسمتى كه سقف نداره و بارون ميزنه.
بوىِ بارون و منظره شب دلمو هواييت ميكنه
پيشمى اما دلم برات تنگه
پيشتم اما دلت برام تنگه
دستامو از دو طرف باز ميكنم و سرمو ميگيرم رو به آسمون...ميدونم حواست بيشتر از هميشه پرت منه...با خودم شرط ميبندم كه تا يك دقيقه ديگه مياى و شروع ميكنم به شمردن...چهل و سه رو كه ميگم دستات پيچيده ميشه دور كمرم و رو به خودم لبخند پيروزمندانه ميزنم كه يعنى ديدى گفتم؟!
دوازده و پنجاه و نه دقيقه شبه...
موهاى جفتمون نم گرفته، ليوان هاى چاييمون خاليه و دلامون بيشتر از هميشه هوايىِ هم...
صبركن...فقط كمى صبر كن
بهت قول ميدم دوازده و يك دقيقه تا پنجاه و نه دقيقه تموم شب هاى بارونى، مهتابى،ابرى و حتى آفتابى ميتونيم خوشبخت ترين زوجى باشيم كه ميشناسى!
طاقت بيار دلبر..
#محیا_زند
@aevien 🌱
صبر كن!
كمى طاقت بيار!
بزار اين روزها بگذره...بزار چندسال ديگر دوازده و يك دقيقه شب كه صداىِ بارون همه جارو پر كرده
من با همون لباسِ چيندار بنفشم پاورچين پاورچين ميرم سمت اتاقِ بچه ها تا مطمئن بشم پنجره اتاقشون بسته است.
كتاب شعر رو از دست دختر كوچكمون كه چشم هاى خودم و موهاىِ تو و تبِ شعر رو از جفتمون داره بيرون ميكشم و پتو رو روشون مرتب ميكنم !
دوازده و سيزده دقيقه شبه...
سنتورت رو ميزارى رو به پنجره سراسرى سالن
دوازده و پانزده دقيقه شبه...
خونه رو صداىِ سكوت، ضربه بارون به شيشه و پاورچين راه رفتن من رو سراميك ها و ور رفتن تو با سيم هاىِ سنتور پر كرده...
دوازده و شانزده دقيقه شبه...
رو كاناپه رو به روت ميشينم و به عادت هميشه كه ميخواى تمرين كنى خيره ميشم بهت و فكر ميكنم كه حواست به هيچ چيز جز رقص انگشتات رو تارهاى سنتور نيست!
اما اشتباه ميكنم...بارها گفتى من نگاهت ميكنم و حواست به هيچ چيز جز چشم هام نيست!
شروع ميكنى...
ساعت ميشود دوازده و بيست دقيقه شب...
صداى آروم سنتور با صداى بارون قاطى ميشه...تو غرقِ چطور رقصوندن انگشتاتى!
پاورچين پاورچين مسير كاناپه تا اشپزخونه رو ميرم كه حواست پرت نشه... اما تو بعدش ميگى بى فايده اس و من حتى وقتى پيشت نيستم حواست پرت چشمامه!
ساعت دوازده و بيست و هفت دقيقه شبه!
با دوتا فنجون چايى دارچين و شيرينى محبوبت ميرم سمت بالكن...سلطان قلب ها تمام ميشه و بلافاصله الهه ناز رو شروع ميكنى به زدن و زير چشمى با لبخند نگاهى سمتم پرت ميكنى!
دلبر لعنتى...خوب ميدونى الهه ناز تو شباىِ بارونى چه جلايى ميده به روحم!
برميگردم به اتاق مشتركمون تا يه حوله كوچيك و شونه رو با خودم بيارم!
ميدونم تا چند دقيقه ديگه طاقت نميارى و مياى تو بالكن و خب موهايى كه به زور سشوار مرتب نگهشون داشتى زير نم بارون به حالت اوليه فر و وزشون كه عاشقشونم برميگردن !
كه بعدش من موهاتو خشك كنم، شونه بزنمش و صورتمو ببرم لا به لاى موهاىِ بورِ نمدارت و عطرتو نفس بكشم!
كه بعد تو اخم مصلحتى كنى و بگى اصلا تو موهاى منو بيشتر از خودم دوست دارى!
كه بعد منم چشم غره بزنم كه يعنى لوس نشو و روىِ سينه سمت چپتو دقيقا اونجا كه قلبت هست رو ببوسم بگم اينجارو بيشتر...!
ساعت دوازده و سى و هشت دقيقه شبه...
حوله و شونه رو ميزارم روىِ صندلى بالكن و ميرم اون قسمتى كه سقف نداره و بارون ميزنه.
بوىِ بارون و منظره شب دلمو هواييت ميكنه
پيشمى اما دلم برات تنگه
پيشتم اما دلت برام تنگه
دستامو از دو طرف باز ميكنم و سرمو ميگيرم رو به آسمون...ميدونم حواست بيشتر از هميشه پرت منه...با خودم شرط ميبندم كه تا يك دقيقه ديگه مياى و شروع ميكنم به شمردن...چهل و سه رو كه ميگم دستات پيچيده ميشه دور كمرم و رو به خودم لبخند پيروزمندانه ميزنم كه يعنى ديدى گفتم؟!
دوازده و پنجاه و نه دقيقه شبه...
موهاى جفتمون نم گرفته، ليوان هاى چاييمون خاليه و دلامون بيشتر از هميشه هوايىِ هم...
صبركن...فقط كمى صبر كن
بهت قول ميدم دوازده و يك دقيقه تا پنجاه و نه دقيقه تموم شب هاى بارونى، مهتابى،ابرى و حتى آفتابى ميتونيم خوشبخت ترين زوجى باشيم كه ميشناسى!
طاقت بيار دلبر..
#محیا_زند
@aevien 🌱
@aevien 🌱
طُـــــــ
اگه رنگ بودى، نارنجى...
اگه ميوه بودى،توت فرنگى...
اگه خواننده بودى، محمدرضآ شجريآن...
اگه بازيگر بودى، شهاب حسينى...
اگه شاعر بودى، مولآنآ...
اگه افسانه بودى، ريكِ كآزآبلآنكآ...
اگه فيلم،غرور و تعصب...
اگه گل،نرگس...
اگه حس،دلتنگى...
اگه شهر،طهرآن...
اگه بو،نمِ دريآ...
اگه فصل،پاييز...
اگه شعر:
من فاصله در فاصله كم خواهم شد
آنگاه
نگاه
گاه
آه
از دوری...!
طُـــــــ
اگه رنگ بودى، نارنجى...
اگه ميوه بودى،توت فرنگى...
اگه خواننده بودى، محمدرضآ شجريآن...
اگه بازيگر بودى، شهاب حسينى...
اگه شاعر بودى، مولآنآ...
اگه افسانه بودى، ريكِ كآزآبلآنكآ...
اگه فيلم،غرور و تعصب...
اگه گل،نرگس...
اگه حس،دلتنگى...
اگه شهر،طهرآن...
اگه بو،نمِ دريآ...
اگه فصل،پاييز...
اگه شعر:
من فاصله در فاصله كم خواهم شد
آنگاه
نگاه
گاه
آه
از دوری...!
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 🌱 طُـــــــ اگه رنگ بودى، نارنجى... اگه ميوه بودى،توت فرنگى... اگه خواننده بودى، محمدرضآ شجريآن... اگه بازيگر بودى، شهاب حسينى... اگه شاعر بودى، مولآنآ... اگه افسانه بودى، ريكِ كآزآبلآنكآ... اگه فيلم،غرور و تعصب... اگه گل،نرگس... اگه حس،دلتنگى...…
ء
تا حآلآ بهش فكر كردين؟!
بنويسيد برآىِ خودش بفرستيد؛ خودش هم نيست برآىِ خودتون...مزه اش عجيبه!
تا حآلآ بهش فكر كردين؟!
بنويسيد برآىِ خودش بفرستيد؛ خودش هم نيست برآىِ خودتون...مزه اش عجيبه!
بمان کنارمن امشب،دوباره شعربخوان تا
برای هردوی مان بعد ِ گریه چای بریزم
دلم گرفته ازینجا، کمی مراقب من باش
دلم گرفته برای تو، شب به خیر عزیزم...
#حامد_ابراهیم_پور
@aevien 🌱
برای هردوی مان بعد ِ گریه چای بریزم
دلم گرفته ازینجا، کمی مراقب من باش
دلم گرفته برای تو، شب به خیر عزیزم...
#حامد_ابراهیم_پور
@aevien 🌱
ميدانى خسرو... جاىِ خالىِ بعضي از ادم ها هيچوقت پر نميشه!
حتى با گذر زمان و عبورِ آدماىِ مختلف!
جاىِ خالىِ بعضي ادم ها درست مثل اين ميمونه كه روىِ يه چاله رو با مشتى شاخه و برگ بپوشونى تا جلوي چشمت زشت و ترسناك نباشه!
اما يك روز وقتى حواست نيست پا ميزارى روش و داخلش سقوط ميكنى!
خسرو فرقي نداره زمان و آدم هاىِ مختلف چقدر روىِ جاىِ خاليت رو با خاك و برگ بپوشونن!
مهم اينه من هربار با يه عطر شبيه عطرت
يه اسم شبيه اسمت
يه اهنگ
يه شعر
يه سالگرد دوباره و دوباره سقوط ميكنم تو گودالِ سياهِ نبودنت!
و دفن ميشم لابه لاىِ بغضِ خاطراتت...مثلِ امروز خسرو!
#محیا_زند
از مجموعه #خسرو_بخواند
@aevien 🌱
حتى با گذر زمان و عبورِ آدماىِ مختلف!
جاىِ خالىِ بعضي ادم ها درست مثل اين ميمونه كه روىِ يه چاله رو با مشتى شاخه و برگ بپوشونى تا جلوي چشمت زشت و ترسناك نباشه!
اما يك روز وقتى حواست نيست پا ميزارى روش و داخلش سقوط ميكنى!
خسرو فرقي نداره زمان و آدم هاىِ مختلف چقدر روىِ جاىِ خاليت رو با خاك و برگ بپوشونن!
مهم اينه من هربار با يه عطر شبيه عطرت
يه اسم شبيه اسمت
يه اهنگ
يه شعر
يه سالگرد دوباره و دوباره سقوط ميكنم تو گودالِ سياهِ نبودنت!
و دفن ميشم لابه لاىِ بغضِ خاطراتت...مثلِ امروز خسرو!
#محیا_زند
از مجموعه #خسرو_بخواند
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
Yasmin Levy – Me Voy
از لعنتى ترين خواننده هاىِ خانمِ موجود تو جهان ميشه اشاره مستقيم و تأكيدى به "ياسمين لوى" كرد 💜
@aevien
ميگم دلبر بيا قاصدك شيم...يكى فوتمون كنه بريم لاىِ شكوفه هاىِ درختِ گيلاس،
بريم روى آب ولرمِ رودخونه مجاورِ باغ،
بريم رو سقفِ بنفشِ همسايه زير آفتاب بشينيم همو نگاه كنيم،همو صدا كنيم. دلبر بيا قاصدك شيم بريم يجايى هيشكي نتونه تورو از من بگيره، خودتم هواىِ رفتن نپيچه به دست و پات:)
ميگم دلبر بهاره و چند وقت ديگ ارديبهشت ميشه اكسيژن كم مياد...مياى قاصدك شيم فرار كنيم؟
#محیا_زند
@aevien
ميگم دلبر بيا قاصدك شيم...يكى فوتمون كنه بريم لاىِ شكوفه هاىِ درختِ گيلاس،
بريم روى آب ولرمِ رودخونه مجاورِ باغ،
بريم رو سقفِ بنفشِ همسايه زير آفتاب بشينيم همو نگاه كنيم،همو صدا كنيم. دلبر بيا قاصدك شيم بريم يجايى هيشكي نتونه تورو از من بگيره، خودتم هواىِ رفتن نپيچه به دست و پات:)
ميگم دلبر بهاره و چند وقت ديگ ارديبهشت ميشه اكسيژن كم مياد...مياى قاصدك شيم فرار كنيم؟
#محیا_زند
@aevien
فكر كردم: مردهايى كه از سياست سر رشته دارند، اخبار مملكت رو دنبال ميكنند و تو جمع هاى دوستانه يا خانوادگى با تكون دادن دست هاشون به منظور تأكيد وقت صحبت كردن و حتى بالا بردن صداشون براى ثابت كردن درستىِ جناح سياسى شون...!
يا مردهايى كه فلسفه ، ادبيات و بطور كل تكه اى از هنر رو خوب ميفهمند، چندتايى شعر از شاعران مختلف حفظ هستند و تو كافه ها توىِ دود غليظ سيگار هاشون از صادق هدايت نمايشنامه هاىِ پست مدرن و موزيك هاىِ كلاسيك صحبت ميكنند خيلى بهتر از مردهايى هستند كه از اين چيزها هيچ سردرنمياورند!
حداقلش اين است كه تو تنهايى يا جمع هاىِ مردونه چيز بيشترى براى فكر يا صحبت كردن از اندام زن ها دارند!
البته اين فكر هارا وقتى براى مامان بيان كردم مامان ابروهايش را درهم جمع كرد، دست از خورد كردن خيار سالاد كشيد و گفت: اين فكر ها چيه دختر؟! مرد زندگى بايد بلد باشه خوب كار كنه تا خرج شكم تو و بچه هارو دربياره! دست بردار از اين خيال هاى خام شاعرانه!
و من به مامان متفكرانه خيره شدم و نتيجه گرفتم قطعا زن هايى كه سياست، ادبيات و هنر رو مثل همان مردها خوب ميفهمند، تنهايى و روزمره شان را فقط با آرايش ، آشپزى و خريد خانه پر نميشود زن هاى شايسته ترى واسه زندگى هستند!
و يقينا زندگىِ مشترك همچين افرادى خالى از لطف نيست وقتى چيزى بيشتر از اتفاقات روزمره دارند براى صحبت كردن.
مثلا ميتوانند به جاى فقط صحبت كردن درباره مخارج ماهانه و بچه ها راجب ادبيات يا اخبار جهان يا هرچه دوست دارند صحبت كنند!
بعدش به خودم و تو فكر كردم كه آنروزها بدون اينكه متوجه گذر زمان بشيم ساعت ها ميشستيم و براى هم شعر ميخونديم.
و خب بعدش طبق معمول هميشه ىِ اينروزها دلم برات تنگ شد.
تو چه خبر خسرو؟!
اينروزها بدون من هنوز شعر ميخوانى؟!
بدون من شعر بهت ميچسبد؟!
من ميخوانم اما...اما بدون تو مزه اى ندارد!
#محیا_زند
#خسرو_بخواند
@aevien 🌱
يا مردهايى كه فلسفه ، ادبيات و بطور كل تكه اى از هنر رو خوب ميفهمند، چندتايى شعر از شاعران مختلف حفظ هستند و تو كافه ها توىِ دود غليظ سيگار هاشون از صادق هدايت نمايشنامه هاىِ پست مدرن و موزيك هاىِ كلاسيك صحبت ميكنند خيلى بهتر از مردهايى هستند كه از اين چيزها هيچ سردرنمياورند!
حداقلش اين است كه تو تنهايى يا جمع هاىِ مردونه چيز بيشترى براى فكر يا صحبت كردن از اندام زن ها دارند!
البته اين فكر هارا وقتى براى مامان بيان كردم مامان ابروهايش را درهم جمع كرد، دست از خورد كردن خيار سالاد كشيد و گفت: اين فكر ها چيه دختر؟! مرد زندگى بايد بلد باشه خوب كار كنه تا خرج شكم تو و بچه هارو دربياره! دست بردار از اين خيال هاى خام شاعرانه!
و من به مامان متفكرانه خيره شدم و نتيجه گرفتم قطعا زن هايى كه سياست، ادبيات و هنر رو مثل همان مردها خوب ميفهمند، تنهايى و روزمره شان را فقط با آرايش ، آشپزى و خريد خانه پر نميشود زن هاى شايسته ترى واسه زندگى هستند!
و يقينا زندگىِ مشترك همچين افرادى خالى از لطف نيست وقتى چيزى بيشتر از اتفاقات روزمره دارند براى صحبت كردن.
مثلا ميتوانند به جاى فقط صحبت كردن درباره مخارج ماهانه و بچه ها راجب ادبيات يا اخبار جهان يا هرچه دوست دارند صحبت كنند!
بعدش به خودم و تو فكر كردم كه آنروزها بدون اينكه متوجه گذر زمان بشيم ساعت ها ميشستيم و براى هم شعر ميخونديم.
و خب بعدش طبق معمول هميشه ىِ اينروزها دلم برات تنگ شد.
تو چه خبر خسرو؟!
اينروزها بدون من هنوز شعر ميخوانى؟!
بدون من شعر بهت ميچسبد؟!
من ميخوانم اما...اما بدون تو مزه اى ندارد!
#محیا_زند
#خسرو_بخواند
@aevien 🌱