.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 💜
من حتى معتقدم #محمود_درویش لطيف ترين مردِ عرب در كل تاريخ بوده...
چقد خوبه عآخه...
چقد خوبه عآخه...
Depress (Ft Mohsen Mehr)
Morteza Ashrafi
وقتى به يه آدمى ميگن:
برو از زندگى من بيرون
بايد دمش رو بزاره رو كولش بـره...
بــره...
بــــره...
#خشم_و_هياهو
@aevien 🌱
برو از زندگى من بيرون
بايد دمش رو بزاره رو كولش بـره...
بــره...
بــــره...
#خشم_و_هياهو
@aevien 🌱
Istanbul Junction
Alireza Ghorbani
دار و ندار من و دل سوخته در آتش درد
آه که آوار جنون با منِ دیوانه چه کرد
دار و ندار من و دل
رفته به تاراج جنون...
@aevien 🌱
آه که آوار جنون با منِ دیوانه چه کرد
دار و ندار من و دل
رفته به تاراج جنون...
@aevien 🌱
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من از زندگى نه خونه هاى لوكسش رو ميخام!
نه ماشين و سفرهاى آنچنانى!
نه چيزهاى فلانى!
من از زندگى دقيقا دقيقا همينو ميخام...
همين آرآمشِ عآشقآنه بى تشريفآتِ سآده رو...💜
@aevien 🌱
نه ماشين و سفرهاى آنچنانى!
نه چيزهاى فلانى!
من از زندگى دقيقا دقيقا همينو ميخام...
همين آرآمشِ عآشقآنه بى تشريفآتِ سآده رو...💜
@aevien 🌱
شمآ هم هيچ ذوق و شوقى واسه اومدن عيد و بهآر نداريد؟!
مثلِ وقتايى كه از يه خواب طولانى بعدازظهر پاميشيد منگ و بى حوصله ايد واسه شوق و ذوق عيد و شلوغيش؟!
كه زودتر بگذره اين روزها ؟!
مثلِ وقتايى كه از يه خواب طولانى بعدازظهر پاميشيد منگ و بى حوصله ايد واسه شوق و ذوق عيد و شلوغيش؟!
كه زودتر بگذره اين روزها ؟!
@aevien
چند ماه پيش گفته بودم از تنهايى كافه نشينى ها تصويرى از آينده ميبينم، دخترى كه تمام دلبستگى هاش رو رها كرده!
شايد بشه گفت اين ذات آدميست!
وقتى يكى از بزرگترين دلبستگى هاش رو ميزاره كنار از شدت فشار سِر ميشه نسبت به بقيه دلبستگى هاش، سرد ميشه...!
الكى كه نيست، هر دلبستگى به ميزان شدتى كه داره يه تيكه از قلب آدميزاد رو براى خودش ميكنه... هرچقدر دلبستگى بيشتر اون تيكه بزرگتر!
وقتى بزرگترين دلبستگى يا يكى از بزرگترين دلبستگى هارو ميزارى كنار، يه تيكه خيلى بزرگ از قلبت رو ميزارى كنار!
حتى شايد اون تيكه بيشتر از نصف باشه و همين كار رو مشكل ميكنه و درد رو بيشتر...اونقدر بيشتر كه عصب هات از فشار درد له و در نهايت سِر ميشن!
من چند وقت پيش از يه جنگ بزرگ برگشتم و مجبور شدم نيمه بيشتر قلبمو بزارم كنار!
ببوسمش، نوازشش كنم، سرزنشش كنم كه چرا لياقت نداشت و بعد با گريه و نفرت بكنم و بندازمش دور دست ها...انقدر دور كه مطمئن بشم ديگه هيچوقت دستم بهش نميرسه!
و بعد سِر شدم...از بيشتر دلبستگى هام... از شعر و نوشتن و كلمات كه مثل اكسيژن بودن برام!
از عكاسى كه اين روزها حتى حوصله بيرون اوردن دوربين از كاورش رو هم ندارم!
حتى از بنفش!
حتى از بارون و خونه!
از خيلى چيزها...
حتى از عشق!
و اينكه باورمو شديدا نسبت به عشق از دست دادم... نه كه نباشد، قطعا هست!
كه بقول فاضل نظرى "جهان بي عشق نيست جز تكرار يك تكرار "
اما فكر ميكنم اين روزها دسته جمعى توهمش رو ميزنيم، بقول امروزى ها فيكش رو!
اورجينالش واسه همون زمان ليلى و مجنون بود يا حداقل زمان پدر و مادرهامون!
تو دوره ما نيست!
شاعران، نويسنده ها پيغمبران مكتب عشق اند!
كاتبان آيه هاىِ عشق!
من چطور پيغمبر باشم وقتى اعتقادمو نسبت به خدام از دست دادم؟!
و...سردرگمى جالبيست اين معلق بودن بين هيچى!
@aevien 🌱
چند ماه پيش گفته بودم از تنهايى كافه نشينى ها تصويرى از آينده ميبينم، دخترى كه تمام دلبستگى هاش رو رها كرده!
شايد بشه گفت اين ذات آدميست!
وقتى يكى از بزرگترين دلبستگى هاش رو ميزاره كنار از شدت فشار سِر ميشه نسبت به بقيه دلبستگى هاش، سرد ميشه...!
الكى كه نيست، هر دلبستگى به ميزان شدتى كه داره يه تيكه از قلب آدميزاد رو براى خودش ميكنه... هرچقدر دلبستگى بيشتر اون تيكه بزرگتر!
وقتى بزرگترين دلبستگى يا يكى از بزرگترين دلبستگى هارو ميزارى كنار، يه تيكه خيلى بزرگ از قلبت رو ميزارى كنار!
حتى شايد اون تيكه بيشتر از نصف باشه و همين كار رو مشكل ميكنه و درد رو بيشتر...اونقدر بيشتر كه عصب هات از فشار درد له و در نهايت سِر ميشن!
من چند وقت پيش از يه جنگ بزرگ برگشتم و مجبور شدم نيمه بيشتر قلبمو بزارم كنار!
ببوسمش، نوازشش كنم، سرزنشش كنم كه چرا لياقت نداشت و بعد با گريه و نفرت بكنم و بندازمش دور دست ها...انقدر دور كه مطمئن بشم ديگه هيچوقت دستم بهش نميرسه!
و بعد سِر شدم...از بيشتر دلبستگى هام... از شعر و نوشتن و كلمات كه مثل اكسيژن بودن برام!
از عكاسى كه اين روزها حتى حوصله بيرون اوردن دوربين از كاورش رو هم ندارم!
حتى از بنفش!
حتى از بارون و خونه!
از خيلى چيزها...
حتى از عشق!
و اينكه باورمو شديدا نسبت به عشق از دست دادم... نه كه نباشد، قطعا هست!
كه بقول فاضل نظرى "جهان بي عشق نيست جز تكرار يك تكرار "
اما فكر ميكنم اين روزها دسته جمعى توهمش رو ميزنيم، بقول امروزى ها فيكش رو!
اورجينالش واسه همون زمان ليلى و مجنون بود يا حداقل زمان پدر و مادرهامون!
تو دوره ما نيست!
شاعران، نويسنده ها پيغمبران مكتب عشق اند!
كاتبان آيه هاىِ عشق!
من چطور پيغمبر باشم وقتى اعتقادمو نسبت به خدام از دست دادم؟!
و...سردرگمى جالبيست اين معلق بودن بين هيچى!
@aevien 🌱
@aevien
صبر كن!
كمى طاقت بيار!
بزار اين روزها بگذره...بزار چندسال ديگر دوازده و يك دقيقه شب كه صداىِ بارون همه جارو پر كرده
من با همون لباسِ چيندار بنفشم پاورچين پاورچين ميرم سمت اتاقِ بچه ها تا مطمئن بشم پنجره اتاقشون بسته است.
كتاب شعر رو از دست دختر كوچكمون كه چشم هاى خودم و موهاىِ تو و تبِ شعر رو از جفتمون داره بيرون ميكشم و پتو رو روشون مرتب ميكنم !
دوازده و سيزده دقيقه شبه...
سنتورت رو ميزارى رو به پنجره سراسرى سالن
دوازده و پانزده دقيقه شبه...
خونه رو صداىِ سكوت، ضربه بارون به شيشه و پاورچين راه رفتن من رو سراميك ها و ور رفتن تو با سيم هاىِ سنتور پر كرده...
دوازده و شانزده دقيقه شبه...
رو كاناپه رو به روت ميشينم و به عادت هميشه كه ميخواى تمرين كنى خيره ميشم بهت و فكر ميكنم كه حواست به هيچ چيز جز رقص انگشتات رو تارهاى سنتور نيست!
اما اشتباه ميكنم...بارها گفتى من نگاهت ميكنم و حواست به هيچ چيز جز چشم هام نيست!
شروع ميكنى...
ساعت ميشود دوازده و بيست دقيقه شب...
صداى آروم سنتور با صداى بارون قاطى ميشه...تو غرقِ چطور رقصوندن انگشتاتى!
پاورچين پاورچين مسير كاناپه تا اشپزخونه رو ميرم كه حواست پرت نشه... اما تو بعدش ميگى بى فايده اس و من حتى وقتى پيشت نيستم حواست پرت چشمامه!
ساعت دوازده و بيست و هفت دقيقه شبه!
با دوتا فنجون چايى دارچين و شيرينى محبوبت ميرم سمت بالكن...سلطان قلب ها تمام ميشه و بلافاصله الهه ناز رو شروع ميكنى به زدن و زير چشمى با لبخند نگاهى سمتم پرت ميكنى!
دلبر لعنتى...خوب ميدونى الهه ناز تو شباىِ بارونى چه جلايى ميده به روحم!
برميگردم به اتاق مشتركمون تا يه حوله كوچيك و شونه رو با خودم بيارم!
ميدونم تا چند دقيقه ديگه طاقت نميارى و مياى تو بالكن و خب موهايى كه به زور سشوار مرتب نگهشون داشتى زير نم بارون به حالت اوليه فر و وزشون كه عاشقشونم برميگردن !
كه بعدش من موهاتو خشك كنم، شونه بزنمش و صورتمو ببرم لا به لاى موهاىِ بورِ نمدارت و عطرتو نفس بكشم!
كه بعد تو اخم مصلحتى كنى و بگى اصلا تو موهاى منو بيشتر از خودم دوست دارى!
كه بعد منم چشم غره بزنم كه يعنى لوس نشو و روىِ سينه سمت چپتو دقيقا اونجا كه قلبت هست رو ببوسم بگم اينجارو بيشتر...!
ساعت دوازده و سى و هشت دقيقه شبه...
حوله و شونه رو ميزارم روىِ صندلى بالكن و ميرم اون قسمتى كه سقف نداره و بارون ميزنه.
بوىِ بارون و منظره شب دلمو هواييت ميكنه
پيشمى اما دلم برات تنگه
پيشتم اما دلت برام تنگه
دستامو از دو طرف باز ميكنم و سرمو ميگيرم رو به آسمون...ميدونم حواست بيشتر از هميشه پرت منه...با خودم شرط ميبندم كه تا يك دقيقه ديگه مياى و شروع ميكنم به شمردن...چهل و سه رو كه ميگم دستات پيچيده ميشه دور كمرم و رو به خودم لبخند پيروزمندانه ميزنم كه يعنى ديدى گفتم؟!
دوازده و پنجاه و نه دقيقه شبه...
موهاى جفتمون نم گرفته، ليوان هاى چاييمون خاليه و دلامون بيشتر از هميشه هوايىِ هم...
صبركن...فقط كمى صبر كن
بهت قول ميدم دوازده و يك دقيقه تا پنجاه و نه دقيقه تموم شب هاى بارونى، مهتابى،ابرى و حتى آفتابى ميتونيم خوشبخت ترين زوجى باشيم كه ميشناسى!
طاقت بيار دلبر..
#محیا_زند
@aevien 🌱
صبر كن!
كمى طاقت بيار!
بزار اين روزها بگذره...بزار چندسال ديگر دوازده و يك دقيقه شب كه صداىِ بارون همه جارو پر كرده
من با همون لباسِ چيندار بنفشم پاورچين پاورچين ميرم سمت اتاقِ بچه ها تا مطمئن بشم پنجره اتاقشون بسته است.
كتاب شعر رو از دست دختر كوچكمون كه چشم هاى خودم و موهاىِ تو و تبِ شعر رو از جفتمون داره بيرون ميكشم و پتو رو روشون مرتب ميكنم !
دوازده و سيزده دقيقه شبه...
سنتورت رو ميزارى رو به پنجره سراسرى سالن
دوازده و پانزده دقيقه شبه...
خونه رو صداىِ سكوت، ضربه بارون به شيشه و پاورچين راه رفتن من رو سراميك ها و ور رفتن تو با سيم هاىِ سنتور پر كرده...
دوازده و شانزده دقيقه شبه...
رو كاناپه رو به روت ميشينم و به عادت هميشه كه ميخواى تمرين كنى خيره ميشم بهت و فكر ميكنم كه حواست به هيچ چيز جز رقص انگشتات رو تارهاى سنتور نيست!
اما اشتباه ميكنم...بارها گفتى من نگاهت ميكنم و حواست به هيچ چيز جز چشم هام نيست!
شروع ميكنى...
ساعت ميشود دوازده و بيست دقيقه شب...
صداى آروم سنتور با صداى بارون قاطى ميشه...تو غرقِ چطور رقصوندن انگشتاتى!
پاورچين پاورچين مسير كاناپه تا اشپزخونه رو ميرم كه حواست پرت نشه... اما تو بعدش ميگى بى فايده اس و من حتى وقتى پيشت نيستم حواست پرت چشمامه!
ساعت دوازده و بيست و هفت دقيقه شبه!
با دوتا فنجون چايى دارچين و شيرينى محبوبت ميرم سمت بالكن...سلطان قلب ها تمام ميشه و بلافاصله الهه ناز رو شروع ميكنى به زدن و زير چشمى با لبخند نگاهى سمتم پرت ميكنى!
دلبر لعنتى...خوب ميدونى الهه ناز تو شباىِ بارونى چه جلايى ميده به روحم!
برميگردم به اتاق مشتركمون تا يه حوله كوچيك و شونه رو با خودم بيارم!
ميدونم تا چند دقيقه ديگه طاقت نميارى و مياى تو بالكن و خب موهايى كه به زور سشوار مرتب نگهشون داشتى زير نم بارون به حالت اوليه فر و وزشون كه عاشقشونم برميگردن !
كه بعدش من موهاتو خشك كنم، شونه بزنمش و صورتمو ببرم لا به لاى موهاىِ بورِ نمدارت و عطرتو نفس بكشم!
كه بعد تو اخم مصلحتى كنى و بگى اصلا تو موهاى منو بيشتر از خودم دوست دارى!
كه بعد منم چشم غره بزنم كه يعنى لوس نشو و روىِ سينه سمت چپتو دقيقا اونجا كه قلبت هست رو ببوسم بگم اينجارو بيشتر...!
ساعت دوازده و سى و هشت دقيقه شبه...
حوله و شونه رو ميزارم روىِ صندلى بالكن و ميرم اون قسمتى كه سقف نداره و بارون ميزنه.
بوىِ بارون و منظره شب دلمو هواييت ميكنه
پيشمى اما دلم برات تنگه
پيشتم اما دلت برام تنگه
دستامو از دو طرف باز ميكنم و سرمو ميگيرم رو به آسمون...ميدونم حواست بيشتر از هميشه پرت منه...با خودم شرط ميبندم كه تا يك دقيقه ديگه مياى و شروع ميكنم به شمردن...چهل و سه رو كه ميگم دستات پيچيده ميشه دور كمرم و رو به خودم لبخند پيروزمندانه ميزنم كه يعنى ديدى گفتم؟!
دوازده و پنجاه و نه دقيقه شبه...
موهاى جفتمون نم گرفته، ليوان هاى چاييمون خاليه و دلامون بيشتر از هميشه هوايىِ هم...
صبركن...فقط كمى صبر كن
بهت قول ميدم دوازده و يك دقيقه تا پنجاه و نه دقيقه تموم شب هاى بارونى، مهتابى،ابرى و حتى آفتابى ميتونيم خوشبخت ترين زوجى باشيم كه ميشناسى!
طاقت بيار دلبر..
#محیا_زند
@aevien 🌱
@aevien 🌱
طُـــــــ
اگه رنگ بودى، نارنجى...
اگه ميوه بودى،توت فرنگى...
اگه خواننده بودى، محمدرضآ شجريآن...
اگه بازيگر بودى، شهاب حسينى...
اگه شاعر بودى، مولآنآ...
اگه افسانه بودى، ريكِ كآزآبلآنكآ...
اگه فيلم،غرور و تعصب...
اگه گل،نرگس...
اگه حس،دلتنگى...
اگه شهر،طهرآن...
اگه بو،نمِ دريآ...
اگه فصل،پاييز...
اگه شعر:
من فاصله در فاصله كم خواهم شد
آنگاه
نگاه
گاه
آه
از دوری...!
طُـــــــ
اگه رنگ بودى، نارنجى...
اگه ميوه بودى،توت فرنگى...
اگه خواننده بودى، محمدرضآ شجريآن...
اگه بازيگر بودى، شهاب حسينى...
اگه شاعر بودى، مولآنآ...
اگه افسانه بودى، ريكِ كآزآبلآنكآ...
اگه فيلم،غرور و تعصب...
اگه گل،نرگس...
اگه حس،دلتنگى...
اگه شهر،طهرآن...
اگه بو،نمِ دريآ...
اگه فصل،پاييز...
اگه شعر:
من فاصله در فاصله كم خواهم شد
آنگاه
نگاه
گاه
آه
از دوری...!
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 🌱 طُـــــــ اگه رنگ بودى، نارنجى... اگه ميوه بودى،توت فرنگى... اگه خواننده بودى، محمدرضآ شجريآن... اگه بازيگر بودى، شهاب حسينى... اگه شاعر بودى، مولآنآ... اگه افسانه بودى، ريكِ كآزآبلآنكآ... اگه فيلم،غرور و تعصب... اگه گل،نرگس... اگه حس،دلتنگى...…
ء
تا حآلآ بهش فكر كردين؟!
بنويسيد برآىِ خودش بفرستيد؛ خودش هم نيست برآىِ خودتون...مزه اش عجيبه!
تا حآلآ بهش فكر كردين؟!
بنويسيد برآىِ خودش بفرستيد؛ خودش هم نيست برآىِ خودتون...مزه اش عجيبه!
بمان کنارمن امشب،دوباره شعربخوان تا
برای هردوی مان بعد ِ گریه چای بریزم
دلم گرفته ازینجا، کمی مراقب من باش
دلم گرفته برای تو، شب به خیر عزیزم...
#حامد_ابراهیم_پور
@aevien 🌱
برای هردوی مان بعد ِ گریه چای بریزم
دلم گرفته ازینجا، کمی مراقب من باش
دلم گرفته برای تو، شب به خیر عزیزم...
#حامد_ابراهیم_پور
@aevien 🌱