@aevien
ازش پرسيدم:مطمئنى ديگه حرفى نمونده بين ما؟!
در واقع خودم جوابشو مى دونستم از قبل...از اون آدما نبود که بگه...حتى اگه پره پر بود...
پرسيدم که يه چيزى گفته باشم فقط...
که بيش تر کش بيان اون ديقه هاى لعنتى...
که ديرتر يه چيزى بگه که آخرش بشه اون کلمه ى پنج حرفى کوفتى!
ته دلم خالى بود از اول...چون مى شناختمش!حتى بيشتر از خودم!
اونقد که مى دونستم وقتى دست راستشو مشت مى کنه و مياره جلوى دهنش،ينى فکرش بيشتر از هميشه مشغوله...
يا مثلن دوس داره موقع سر و کله زدن با مسئله هاى ديفرانسيل و جبر،بستنى طالبى خانواده بخوره با قاشق غذاخورى!
اونقد که مى دونستم دلش که گرفت، مثه من طومار نمى نويسه...هيچ وقت نمى گه حالم بده؛
عوضش اون کتاب شعراى عجيب غريب يونانيشو ورميداره و مى شينه روى همون مبل چرمى مشکى روبروى آشپزخونه...همونى که هميشه ى خدا حوله ى کوچيک سفيد و نخوديش افتاده روش...
چن صفحه ى اولو که ورق مى زنه،کتابو مى ندازه کنار...گوشيشو برمى داره و پيام مى ده:
چرا هيچ وقت ياد نگرفتى pes بازى کنى؟!
مى خندم و جواب مى دم:چى شده؟!
.
.
.
من خييييلى مى شناختمش،و همين شناختن زيادى مى ترسوندم!همين که با خودم فک مى کردم اونقدررر رفتارا و عکس العملاشو حفظم که ممکنه يه روز بشکنم از درد مقايسه!
واسه همين وقتى ازش پرسيدم:"مطمئنى ديگه حرفى نمونده بين ما؟!"؛
شک نداشتم جوابش فقط يه کلمه اس...
بعد که ديدم پنج ديقه به طور مداوم مى زنه is typing....حالم بيشتر گرفته شد...
درگير بود انگار...جواباش هميشه يک کلمه اى بودن و حالا اين همه سخت بود واسش جور کردن کلمه ها...
پيامو که ديدم اولش باورم نشد...
"طومار" نوشته بود و من حتى يه کلمه اشو نفهميدم...
چون عادت کرده بودم به همون جواباى يک کلمه اى خيال راحت کن..
نه اين طومار پيچيده ى پر از کلمه و البته ته دل خالى کن...
من اصلن نمى شناختمش...
.
.
.
چرا هيچ وقت ياد نگرفتم pes بازى کنم؟!
#مريم_خسروى
@aevien
ازش پرسيدم:مطمئنى ديگه حرفى نمونده بين ما؟!
در واقع خودم جوابشو مى دونستم از قبل...از اون آدما نبود که بگه...حتى اگه پره پر بود...
پرسيدم که يه چيزى گفته باشم فقط...
که بيش تر کش بيان اون ديقه هاى لعنتى...
که ديرتر يه چيزى بگه که آخرش بشه اون کلمه ى پنج حرفى کوفتى!
ته دلم خالى بود از اول...چون مى شناختمش!حتى بيشتر از خودم!
اونقد که مى دونستم وقتى دست راستشو مشت مى کنه و مياره جلوى دهنش،ينى فکرش بيشتر از هميشه مشغوله...
يا مثلن دوس داره موقع سر و کله زدن با مسئله هاى ديفرانسيل و جبر،بستنى طالبى خانواده بخوره با قاشق غذاخورى!
اونقد که مى دونستم دلش که گرفت، مثه من طومار نمى نويسه...هيچ وقت نمى گه حالم بده؛
عوضش اون کتاب شعراى عجيب غريب يونانيشو ورميداره و مى شينه روى همون مبل چرمى مشکى روبروى آشپزخونه...همونى که هميشه ى خدا حوله ى کوچيک سفيد و نخوديش افتاده روش...
چن صفحه ى اولو که ورق مى زنه،کتابو مى ندازه کنار...گوشيشو برمى داره و پيام مى ده:
چرا هيچ وقت ياد نگرفتى pes بازى کنى؟!
مى خندم و جواب مى دم:چى شده؟!
.
.
.
من خييييلى مى شناختمش،و همين شناختن زيادى مى ترسوندم!همين که با خودم فک مى کردم اونقدررر رفتارا و عکس العملاشو حفظم که ممکنه يه روز بشکنم از درد مقايسه!
واسه همين وقتى ازش پرسيدم:"مطمئنى ديگه حرفى نمونده بين ما؟!"؛
شک نداشتم جوابش فقط يه کلمه اس...
بعد که ديدم پنج ديقه به طور مداوم مى زنه is typing....حالم بيشتر گرفته شد...
درگير بود انگار...جواباش هميشه يک کلمه اى بودن و حالا اين همه سخت بود واسش جور کردن کلمه ها...
پيامو که ديدم اولش باورم نشد...
"طومار" نوشته بود و من حتى يه کلمه اشو نفهميدم...
چون عادت کرده بودم به همون جواباى يک کلمه اى خيال راحت کن..
نه اين طومار پيچيده ى پر از کلمه و البته ته دل خالى کن...
من اصلن نمى شناختمش...
.
.
.
چرا هيچ وقت ياد نگرفتم pes بازى کنم؟!
#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+خاطره هاکی میخوان دست از سر ما ادما بردارن؟
_تا وقتى مى دونن هنوز بهشون فکر مى کنيم!
+خب همین دیگه... چرا همش فکر میکنیم بهشون؟مثل پوست گوشه ناخون هی گیر میکنیم بهشون و میکشیمشون...خوب که نمیشه هیچ...سوزشش هم بیشتر میشه!
_آخه گاهى وقتا فکر که مى کنى بهشون،کنار اون صدتا حس گندى که سرازير مى شه سمت دلت؛چند تا حس خوب لعنتى هم هست!
+اون چندتا حس خوب کوچیک ارزش اون همه درد بدشو نداره!
_ بعد که برمى گردى،مى بينى تمام مدت داشتى به همون لحظه هاى به اصطلاح "خوش" ات فکر مى کردى....!
+همیشه اشتباه ما آدم ها همین بوده... بخاطر چند لحظه حس خوب گند میزنیم به حال بده بعدمون...!
#پی_ام_نوشت_دو_همزادک 💜💚
#محیا_زند️
#مریم_خسروی
_تا وقتى مى دونن هنوز بهشون فکر مى کنيم!
+خب همین دیگه... چرا همش فکر میکنیم بهشون؟مثل پوست گوشه ناخون هی گیر میکنیم بهشون و میکشیمشون...خوب که نمیشه هیچ...سوزشش هم بیشتر میشه!
_آخه گاهى وقتا فکر که مى کنى بهشون،کنار اون صدتا حس گندى که سرازير مى شه سمت دلت؛چند تا حس خوب لعنتى هم هست!
+اون چندتا حس خوب کوچیک ارزش اون همه درد بدشو نداره!
_ بعد که برمى گردى،مى بينى تمام مدت داشتى به همون لحظه هاى به اصطلاح "خوش" ات فکر مى کردى....!
+همیشه اشتباه ما آدم ها همین بوده... بخاطر چند لحظه حس خوب گند میزنیم به حال بده بعدمون...!
#پی_ام_نوشت_دو_همزادک 💜💚
#محیا_زند️
#مریم_خسروی
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
خدا باید برای روزهای بارونی کاری کنه...
نمیشه ما هی زخم دلمون رو بند بزنیم... بخیه بزنیم... ارومش کنیم
بارون بیاد همشو بهم بزنه!
بارون بزنه رو دلمون و زخم ها سر باز کنن!
خاطره ها لحظه به لحظه به مغزمون شلیک کنن...
پا به پای بارون گریه کنیم
و هیچ فایده ای نداشته باشه...
بعضی
روزهای بارونی رو
حتی گریه هم خوب نمیکنه!
خدا باید کاری کنه...!
#محيا_زند
@aevien
نمیشه ما هی زخم دلمون رو بند بزنیم... بخیه بزنیم... ارومش کنیم
بارون بیاد همشو بهم بزنه!
بارون بزنه رو دلمون و زخم ها سر باز کنن!
خاطره ها لحظه به لحظه به مغزمون شلیک کنن...
پا به پای بارون گریه کنیم
و هیچ فایده ای نداشته باشه...
بعضی
روزهای بارونی رو
حتی گریه هم خوب نمیکنه!
خدا باید کاری کنه...!
#محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مرد ها که دلتنگ میشن... یه گوشه دنج گیر میارن و پک های سنگین میگیرن از تمام سیگار هایی که تو جیبشون دارن... و درآخر شاید چند قطره اشک بريزند... و آرامتر میشن!
زن ها اما نه... دلتنگ که میشن تمام موهاشون رو با حرص جمع میکنن... ارایششون رو پاک میکنن... ناخون هاشون رو از ته میگیرن. اما باز دلتنگی لعنتی شون تمام نمیشه... میرن تو اشپزخونه... غذای محبوبشون رو درست میکنن... ظرف هارو میشورن... خونه رو تمیز میکنن و باز دلتنگی شون تموم نمیشه... از سر لجبازی با خودشون موهاشونو باز میکنن... دوباره ارایش میکنن... قرمزترین رژشون رو میزنن... زیباترین لباسشون رو میپوشن... میرن تو پاساژهای شهر میچرخن و باز دلتنگی شون تموم نمیشه... با دود سیگار گریه میکنن و گریه میکنن و گریه میکنن.. و باز اون حجم بزرگ دلتنگی شون تموم نمیشه!
اصلا انگار زن ها به دنیا اومدن تا دلتنگ باشن... تا دلتنگ هم بمیرن! دلتنگی زن ها بزرگتره!
#محیا_زند
@aevien
زن ها اما نه... دلتنگ که میشن تمام موهاشون رو با حرص جمع میکنن... ارایششون رو پاک میکنن... ناخون هاشون رو از ته میگیرن. اما باز دلتنگی لعنتی شون تمام نمیشه... میرن تو اشپزخونه... غذای محبوبشون رو درست میکنن... ظرف هارو میشورن... خونه رو تمیز میکنن و باز دلتنگی شون تموم نمیشه... از سر لجبازی با خودشون موهاشونو باز میکنن... دوباره ارایش میکنن... قرمزترین رژشون رو میزنن... زیباترین لباسشون رو میپوشن... میرن تو پاساژهای شهر میچرخن و باز دلتنگی شون تموم نمیشه... با دود سیگار گریه میکنن و گریه میکنن و گریه میکنن.. و باز اون حجم بزرگ دلتنگی شون تموم نمیشه!
اصلا انگار زن ها به دنیا اومدن تا دلتنگ باشن... تا دلتنگ هم بمیرن! دلتنگی زن ها بزرگتره!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
مرا ببر...
به دنياى پرى هاى قصه...
دنياى حرف هاى ساده...
فانوس دريايى...
حرير بنفش پيراهن مادربزرگ...
اقيانوسى که تا بى نهايت(♥∞♥) ادامه دارد...
گل هاى عجيب و غريب بى نام؛
توى گلدان بلورى،روبروى پنجره...
مرا ببر...
به دنياى قاصدک ها...
به دنياى کشف معصومانه ى خنکى دست نخورده ى پتو وسط گرماى تابستان...
حباب هاى صابون...
دوربين آنالوگ...
شکستن هسته ى زردآلو...
قارچ هاى کبابى...
بوى شور دريا...
عکس هاى پرخنده ى کودکى...
باغ هاى تمام نشدنى انگور...
من؛
چشم هايم را مى بندم و تا ده مى شمارم...
تو؛
فقط،
دستم را بگير
و
ازاينجا
ببر....
...
١،٢،٣،۴،٥،........،∞
...
#مريم_خسروى
@aevien
👗💜☔️🎨🎼⌛️📸📚💌🌌♥️
مرا ببر...
به دنياى پرى هاى قصه...
دنياى حرف هاى ساده...
فانوس دريايى...
حرير بنفش پيراهن مادربزرگ...
اقيانوسى که تا بى نهايت(♥∞♥) ادامه دارد...
گل هاى عجيب و غريب بى نام؛
توى گلدان بلورى،روبروى پنجره...
مرا ببر...
به دنياى قاصدک ها...
به دنياى کشف معصومانه ى خنکى دست نخورده ى پتو وسط گرماى تابستان...
حباب هاى صابون...
دوربين آنالوگ...
شکستن هسته ى زردآلو...
قارچ هاى کبابى...
بوى شور دريا...
عکس هاى پرخنده ى کودکى...
باغ هاى تمام نشدنى انگور...
من؛
چشم هايم را مى بندم و تا ده مى شمارم...
تو؛
فقط،
دستم را بگير
و
ازاينجا
ببر....
...
١،٢،٣،۴،٥،........،∞
...
#مريم_خسروى
@aevien
👗💜☔️🎨🎼⌛️📸📚💌🌌♥️
"+او"
دو ماه تمام با خودم و دنیا قهر کردم تا روحم برگرده به اون کرختی و بی حسیش! دوماه تمام گوشیمو خاموش کردم و مسیر برگشتم رو تغیر دادم تا نگاهم به اون کافه پر خاطره با اون صاحب چشم سبزش نیافته! دو ماه تمام روزهای بارونی خودمو تو خونه حبس کردم و لای هیچکدوم از کتاب شعرهامو باز نکردم!
اما فایده نداشت... حتی یه ذره هم قلبم یخ نبست! پمپاژ درد با گرمای زیاد تو قلبم ادامه داشت. حتی بیشتر هم شده بود. علاوه بر درد او دلتنگی سبز فرفری هم امونمو بریده بود... حتی بیشتر از او.
اولین یکشنبه آذر بود... رو تخت ام دراز کشیده بودم و بی هدف به سقف نگاه میکردم که صدای رعد و برق از جا پروندم. بارون... بارون شروع به باریدن کرد. از پنجره خودمو اویزون کردم بیرون و دستمو بردم زیر بارون. بلاخره به خودم رحم کردم و کوتاه اومدم. دلم خیس شدن زیر بارون رو میخواست... همراه مردی که چشم هاش سبز بود. نشستم جلوی اینه... میخواستم تکلیفم رو روشن کنم با خودم. زل زدم تو چشم هایی که تو آینه بهم خیره بودن. چشم هایی که حالا روح بهشون برگشته بود. وقت اعتراف بود. اروم زیر لبم به خودم تو اینه گفتم:
+ دوسش دارم.
خودم تو آینه وحشت زده خندید. یه بار بزرگ از رو دوش جفتمون برداشته شده بود. خوب میدونستم این جمله چند حرفی چقدر تبعات داره برام. خوب میدونستم مشکلات زندگی سبز فرفری رو و اینکه باید براش جلوی پدر و مادرم کلی بجنگم. همه رو خوب میدونستم.
به خودم تو اینه گفتم:
+ پس منتظر چی هستی؟ برو سراغش و بهش بگو دوسش داری... نزار اینم مثل او دیر بشه و یه عمر حسرتشو بخوری.
خودم ترسیده جواب داد:
~اگه اون دوسم نداشته باشه چی؟
+داره... اگرم نداشته باشه حداقل خیالت راحته تلاشتو کردی. مگه چند بار تو عمرت پیش میاد که دوباره یکی بتونه با لبخندش دلتو بلرزونه؟! بجنگ براش!
اینبار نوبت ترسو بودن نبود. از جام پاشدم برعکس همیشه یه مانتو خانومانه پوشیدم. آرایش کردم و یه رژ قرمز زدم. و کفش های پاشنه بلندم رو پام کردم. دقیقا چیزهایی که شیش سال بود ازشون فراری بودم.
بارون همچنان ادامه داشت. بعد از دوماه وارد همون خیابونی که کافه توش بود شدم. جلوی کافه پارک کردم و پیاده شدم. قبل از اینکه در رو باز کنم یه نفس عمیق کشیدم و یه "شجاع باش" حواله خودم کردم و وارد کافه شدم. مثل تمام روزهای قبلی که تو اون ساعت رفته بودم کافه خلوت بود. چشم چرخوندم و دنبال سبز فرفری گشتم... نبود!
#محیا_زند
#پارت_بیست_و_چهارم
@aevien
دو ماه تمام با خودم و دنیا قهر کردم تا روحم برگرده به اون کرختی و بی حسیش! دوماه تمام گوشیمو خاموش کردم و مسیر برگشتم رو تغیر دادم تا نگاهم به اون کافه پر خاطره با اون صاحب چشم سبزش نیافته! دو ماه تمام روزهای بارونی خودمو تو خونه حبس کردم و لای هیچکدوم از کتاب شعرهامو باز نکردم!
اما فایده نداشت... حتی یه ذره هم قلبم یخ نبست! پمپاژ درد با گرمای زیاد تو قلبم ادامه داشت. حتی بیشتر هم شده بود. علاوه بر درد او دلتنگی سبز فرفری هم امونمو بریده بود... حتی بیشتر از او.
اولین یکشنبه آذر بود... رو تخت ام دراز کشیده بودم و بی هدف به سقف نگاه میکردم که صدای رعد و برق از جا پروندم. بارون... بارون شروع به باریدن کرد. از پنجره خودمو اویزون کردم بیرون و دستمو بردم زیر بارون. بلاخره به خودم رحم کردم و کوتاه اومدم. دلم خیس شدن زیر بارون رو میخواست... همراه مردی که چشم هاش سبز بود. نشستم جلوی اینه... میخواستم تکلیفم رو روشن کنم با خودم. زل زدم تو چشم هایی که تو آینه بهم خیره بودن. چشم هایی که حالا روح بهشون برگشته بود. وقت اعتراف بود. اروم زیر لبم به خودم تو اینه گفتم:
+ دوسش دارم.
خودم تو آینه وحشت زده خندید. یه بار بزرگ از رو دوش جفتمون برداشته شده بود. خوب میدونستم این جمله چند حرفی چقدر تبعات داره برام. خوب میدونستم مشکلات زندگی سبز فرفری رو و اینکه باید براش جلوی پدر و مادرم کلی بجنگم. همه رو خوب میدونستم.
به خودم تو اینه گفتم:
+ پس منتظر چی هستی؟ برو سراغش و بهش بگو دوسش داری... نزار اینم مثل او دیر بشه و یه عمر حسرتشو بخوری.
خودم ترسیده جواب داد:
~اگه اون دوسم نداشته باشه چی؟
+داره... اگرم نداشته باشه حداقل خیالت راحته تلاشتو کردی. مگه چند بار تو عمرت پیش میاد که دوباره یکی بتونه با لبخندش دلتو بلرزونه؟! بجنگ براش!
اینبار نوبت ترسو بودن نبود. از جام پاشدم برعکس همیشه یه مانتو خانومانه پوشیدم. آرایش کردم و یه رژ قرمز زدم. و کفش های پاشنه بلندم رو پام کردم. دقیقا چیزهایی که شیش سال بود ازشون فراری بودم.
بارون همچنان ادامه داشت. بعد از دوماه وارد همون خیابونی که کافه توش بود شدم. جلوی کافه پارک کردم و پیاده شدم. قبل از اینکه در رو باز کنم یه نفس عمیق کشیدم و یه "شجاع باش" حواله خودم کردم و وارد کافه شدم. مثل تمام روزهای قبلی که تو اون ساعت رفته بودم کافه خلوت بود. چشم چرخوندم و دنبال سبز فرفری گشتم... نبود!
#محیا_زند
#پارت_بیست_و_چهارم
@aevien