.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
"+او"

اکسیژن داشت برمیگشت. چندتا نفس عمیق کشیدم و گذاشتم اون بوی سرد مخلوط با مالبرو راه نفسمو بیشتر باز کنه. چشمام به سوزش افتاده بودن و اون مار چنبره زده تو گلوم بیشتر از همیشه داشت پیچ و تاب ميخورد.
سبز فرفری فهمیده بود. مگه دیدن کدوم زوج میتونست من به قول خودش بی احساس رو اینطور بهم بریزه؟!
دست گذاشت رو کمرم و برای دلداری دادن به طرف بالا و پایین حرکت داد.
_گریه کن دردت به جونم... ارومت میکنه... هق هق بزن من هواتو دارم.
ومن هق هق زده بودم اون همه درد رو. بلاخره طلسم دوساله چشم هام شکسته بود. اشک هام لحظه به لحظه بیشتر داشتن پیرهنشو خیس میکردن. با مشتم چندتا ضربه به سینش زدم و گفتم:
+منو از اینجا ببر... نمیتونم دوباره ببینمش! تقصیر توعه که منو اوردی اینجا... تقصیر توعه که من دارم دوباره درد میکشم! منو ببر یه جای دیگه... ببرم فقط!
هیچی نگفته بود. فقط گذاشته بود مشت هام سینشو مالش بدن و بعد همونطور که سرم رو قایم کرده بود تو بغلش کشوندم اونطرف پارک کنار ابخوری. چند مشت اب پاشید تو صورتم و گریه هامو شست.
_سرتق من... چکار کنم که آروم شی؟
و همون "سرتق من" گفتنش چقدر آرومم کرده بود.
+ببرم خونه. فقط ببرم خونه. این پارک جهنمه برام.
تو ماشین کل راهو گریه کردم. سرمو گذاشته بودم رو شونش و اشک میریختم. هیچی نمیگفت فقط چند وقت یکبار دستمال کاغذی جدیدی میداد دستم و با اون دستش که رو دنده بود دستمو برای دلگرمی فشار میداد. تا سر خیابون رسوندم و بعد از یه خداحافظ گفتن خالی از هم جدا شدیم.
شانس اوردم جز مامان هیچکس خونه نبود. یه راست رفتم بغلش و زار زدم. مامان خشکش زده بود. دوسال بود که اغوششو پس زده بودم. کم کم به خودش اومدو بغلم کرد و هم پام زار زد. مادری کرد و هیچی نپرسيد فقط گذاشت خودمو خالی کنم. ارومتر که شدم گفتم همه چی رو بهش. دوباره بغلم کرد و اندفعه اغوشش رو پس نزدم.
گریه هام که ته کشید رفتم دسشویی و صورتمو شستم. تمام درد این دوسال که تو بی حسی فراموششون کرده بودم با فشار هرچه بیشتر داشتن تو قلبم به جای خون پمپاژ میشدن. کز کردم گوشه اتاقم و اون همه خاطره دفن شده رو از گور کشیدم بیرون.
به خودم که اومدم نیمه شب بود و هنوز درد به جای خون تو قلبم پمپاژ میشد. باید تمومش میکردم... من همون بی حسی مطلق رو میخواستم. طاقت این همه درد رو نداشتم. سبز فرفری ترک های بزرگ انداخته بود به قلبم که دیدن او با همون همسر جانش اینجوری شکسته بودم.
گوشیمو از روی تخت برداشتم. سی و دوتا میسکال و هفده تا پیام از سبزفرفری داشتم. تموم پیام هارو ندیده حذف کردم و گوشیمو خاموش کردم.
باید برمیگشتم به اون بی حسی مطلق و اول از همه برای این کار مردی رو باید میزاشتم کنار که رو یخ های قلبم ترک انداخته بود.

#محيا_زند
#پارت_بیست_و_سوم

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
راست میگن !
ما زن ها بازیگر های محشری هستیم!
صبح که از خواب پا میشیم جلوی اينه میشینیم... موهامونو که مثل حال دلمون بهم ریخته اس شونه میزنیم. لب هامونو همرنگ چشمامون که از گریه ی دیشب هنوز قرمزه میکنیم. چشم هامونو مثل روزگارمون سیاه میکنیم. پیرهن های چین دار تن میکنیم و انقدر عطر میزنیم که بوش کل خونه رو پر کنه و بعد... نفس عمیق میکشیم و لبخند میزنیم میریم سراغ روزمرگی هامون. سراغ شنیدن ها و دیدن ها و به روی خودمون نیاوردن ها! میزاریم بقیه فکر کنن چقدر بیخیال و شاد هستيم!
راست میگن
ما زن ها بازیگر های محشری هستیم!
اما نه تو بازی دادن بقیه ای که سرزنش میکنن چقدر خودخواه و مغروری و تو چی میفهمی از فشار زندگی... تو بازی دادن خودمون برای اروم نشون دادنمون ... همین خود از داخل له شده پر از اظطراب مون!


#محیا_زند

@aevien
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@aevien

ازش پرسيدم:مطمئنى ديگه حرفى نمونده بين ما؟!
در واقع خودم جوابشو مى دونستم از قبل...از اون آدما نبود که بگه...حتى اگه پره پر بود...
پرسيدم که يه چيزى گفته باشم فقط...
که بيش تر کش بيان اون ديقه هاى لعنتى...
که ديرتر يه چيزى بگه که آخرش بشه اون کلمه ى پنج حرفى کوفتى!
ته دلم خالى بود از اول...چون مى شناختمش!حتى بيشتر از خودم!
اونقد که مى دونستم وقتى دست راستشو مشت مى کنه و مياره جلوى دهنش،ينى فکرش بيشتر از هميشه مشغوله...
يا مثلن دوس داره موقع سر و کله زدن با مسئله هاى ديفرانسيل و جبر،بستنى طالبى خانواده بخوره با قاشق غذاخورى!
اونقد که مى دونستم دلش که گرفت، مثه من طومار نمى نويسه...هيچ وقت نمى گه حالم بده؛
عوضش اون کتاب شعراى عجيب غريب يونانيشو ورميداره و مى شينه روى همون مبل چرمى مشکى روبروى آشپزخونه...همونى که هميشه ى خدا حوله ى کوچيک سفيد و نخوديش افتاده روش...
چن صفحه ى اولو که ورق مى زنه،کتابو مى ندازه کنار...گوشيشو برمى داره و پيام مى ده:
چرا هيچ وقت ياد نگرفتى pes بازى کنى؟!
مى خندم و جواب مى دم:چى شده؟!
.
.
.
من خييييلى مى شناختمش،و همين شناختن زيادى مى ترسوندم!همين که با خودم فک مى کردم اونقدررر رفتارا و عکس العملاشو حفظم که ممکنه يه روز بشکنم از درد مقايسه!
واسه همين وقتى ازش پرسيدم:"مطمئنى ديگه حرفى نمونده بين ما؟!"؛
شک نداشتم جوابش فقط يه کلمه اس...
بعد که ديدم پنج ديقه به طور مداوم مى زنه is typing....حالم بيشتر گرفته شد...
درگير بود انگار...جواباش هميشه يک کلمه اى بودن و حالا اين همه سخت بود واسش جور کردن کلمه ها...
پيامو که ديدم اولش باورم نشد...
"طومار" نوشته بود و من حتى يه کلمه اشو نفهميدم...
چون عادت کرده بودم به همون جواباى يک کلمه اى خيال راحت کن..
نه اين طومار پيچيده ى پر از کلمه و البته ته دل خالى کن...
من اصلن نمى شناختمش...
.
.
.
چرا هيچ وقت ياد نگرفتم pes بازى کنم؟!

#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Channel: @MusiceSal – Hamid Askari - Vay Az Eshgh
با اینکه موندنم باهات
عمر منو میده به باد

تو اشتباهی هستی
که نمیشه انجامت نداد
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+خاطره هاکی میخوان دست از سر ما ادما بردارن؟

_تا وقتى مى دونن هنوز بهشون فکر مى کنيم!

+خب همین دیگه... چرا همش فکر میکنیم بهشون؟مثل پوست گوشه ناخون هی گیر میکنیم بهشون و میکشیمشون...خوب که نمیشه هیچ...سوزشش هم بیشتر میشه!

_آخه گاهى وقتا فکر که مى کنى بهشون،کنار اون صدتا حس گندى که سرازير مى شه سمت دلت؛چند تا حس خوب لعنتى هم هست!

+اون چندتا حس خوب کوچیک ارزش اون همه درد بدشو نداره!

_ بعد که برمى گردى،مى بينى تمام مدت داشتى به همون لحظه هاى به اصطلاح "خوش" ات فکر مى کردى....!

+همیشه اشتباه ما آدم ها همین بوده... بخاطر چند لحظه حس خوب گند میزنیم به حال بده بعدمون...!

#پی_ام_نوشت_دو_همزادک 💜💚
#محیا_زند
#مریم_خسروی
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
برعکس من
همیشه تو کیفت چتر داشتی
بارون که میبارید
چترو به زور میگرفتی رو سرم
و من
با وجود اینکه عاشق زیر بارون خیس شدن بودم
اروم میگرفتم زیر چتر
حالا
داره بارون میباره
و من مثل همیشه چتر ندارم
روی سر کی چتر گرفتی که نیستی؟

#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
خدا باید برای روزهای بارونی کاری کنه...
نمیشه ما هی زخم دلمون رو بند بزنیم... بخیه بزنیم... ارومش کنیم
بارون بیاد همشو بهم بزنه!
بارون بزنه رو دلمون و زخم ها سر باز کنن!
خاطره ها لحظه به لحظه به مغزمون شلیک کنن...
پا به پای بارون گریه کنیم
و هیچ فایده ای نداشته باشه...
بعضی
روزهای بارونی رو
حتی گریه هم خوب نمیکنه!
خدا باید کاری کنه...!

#محيا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مرد ها که دلتنگ میشن... یه گوشه دنج گیر میارن و پک های سنگین میگیرن از تمام سیگار هایی که تو جیبشون دارن... و درآخر شاید چند قطره اشک بريزند... و آرامتر میشن!
زن ها اما نه... دلتنگ که میشن تمام موهاشون رو با حرص جمع میکنن... ارایششون رو پاک میکنن... ناخون هاشون رو از ته میگیرن. اما باز دلتنگی لعنتی شون تمام نمیشه... میرن تو اشپزخونه... غذای محبوبشون رو درست میکنن... ظرف هارو میشورن... خونه رو تمیز میکنن و باز دلتنگی شون تموم نمیشه... از سر لجبازی با خودشون موهاشونو باز میکنن... دوباره ارایش میکنن... قرمزترین رژشون رو میزنن... زیباترین لباسشون رو میپوشن... میرن تو پاساژهای شهر میچرخن و باز دلتنگی شون تموم نمیشه... با دود سیگار گریه میکنن و گریه میکنن و گریه میکنن.. و باز اون حجم بزرگ دلتنگی شون تموم نمیشه!
اصلا انگار زن ها به دنیا اومدن تا دلتنگ باشن... تا دلتنگ هم بمیرن! دلتنگی زن ها بزرگتره!


#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

مرا ببر...
به دنياى پرى هاى قصه...
دنياى حرف هاى ساده...
فانوس دريايى...
حرير بنفش پيراهن مادربزرگ...
اقيانوسى که تا بى نهايت() ادامه دارد...
گل هاى عجيب و غريب بى نام؛
توى گلدان بلورى،روبروى پنجره...

مرا ببر...
به دنياى قاصدک ها...
به دنياى کشف معصومانه ى خنکى دست نخورده ى پتو وسط گرماى تابستان...
حباب هاى صابون...
دوربين آنالوگ...
شکستن هسته ى زردآلو...
قارچ هاى کبابى...
بوى شور دريا...
عکس هاى پرخنده ى کودکى...
باغ هاى تمام نشدنى انگور...

من؛
چشم هايم را مى بندم و تا ده مى شمارم...
تو؛
فقط،
دستم را بگير
و
ازاينجا
ببر....
...
١،٢،٣،۴،٥،........،∞
...

#مريم_خسروى

@aevien

👗💜☔️🎨🎼⌛️📸📚💌🌌♥️