.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
حوا بودنم را کنار گذاشتم
و آدم شدم به هوای بودنت...
بیخبر از آنکه
تو هم آدم بودن را کنار گذاشته ای!

#محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
جنگیدن!
این بهترین خصوصیت ادم های لجبازه!
وقتی تصمیم میگرن کاری رو انجام بدن دیگه چیزی جلودارشون نیست! ادم های لجباز برعکس چیزی که بقیه فکر میکنن اونقدرها هم بد نیستن! حداقل جنگیدن رو خوب بلدن... چیزی که خیلی از ادم های قرن بیست و یکم فراموشش کردن! چیزی که پدر مادر های نسل سوم هیچوقت نتونستن درست بهشون یاد بدن! چیزی که ادم های این اجتماع ازش میترسن! باید جنگجو بود... و جنگیدن آدم هارو مغرور و شجاع بار میاره!

و من
لجبازترین آدمی هستم که همه میشناسن و اینبار لجبازی کردم قبل از اینکه دنیا بازی بدم... من بازی بدمش!
از یه جایی باید این زمین خوردن هارو تموم کرد... باید دست رو زانو گرفت و بلند شد...باید خندید!
باید لجباز باشیم برای حال خوبمون!

#محیا_زند
#بجنگید_برای_خنده_هاتون

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
060 – 060
میدونم...میدونم!
زیاد خز و شاد طوره:| اما دراتاقتو ببند...هنذفری هاتو بزار تو گوشت...اینو بزار... برو جلو اینه... سیستم اتوماتیک بدنت بقیه کار هارو خودش انجام میده!
به زور هم که شده شاد باش این دوشنبه بهاری رو:) 💜

ارادتمند شما به زور شاد طور #محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Mansour-wWw.sOngBsOng.cOm – Doone Doone-wWw.sOngBsOng.cOm
خاسدم خز بازی رو دیگه به اوجش برسونم:| ولی خیلی نوستالژی داره:|
از این به بعد با سری
"اهنگ های خز به زور شاد کن" :|


همچنان به زور شاد #محيا_زند

@aevien
"+او"

اکسیژن داشت برمیگشت. چندتا نفس عمیق کشیدم و گذاشتم اون بوی سرد مخلوط با مالبرو راه نفسمو بیشتر باز کنه. چشمام به سوزش افتاده بودن و اون مار چنبره زده تو گلوم بیشتر از همیشه داشت پیچ و تاب ميخورد.
سبز فرفری فهمیده بود. مگه دیدن کدوم زوج میتونست من به قول خودش بی احساس رو اینطور بهم بریزه؟!
دست گذاشت رو کمرم و برای دلداری دادن به طرف بالا و پایین حرکت داد.
_گریه کن دردت به جونم... ارومت میکنه... هق هق بزن من هواتو دارم.
ومن هق هق زده بودم اون همه درد رو. بلاخره طلسم دوساله چشم هام شکسته بود. اشک هام لحظه به لحظه بیشتر داشتن پیرهنشو خیس میکردن. با مشتم چندتا ضربه به سینش زدم و گفتم:
+منو از اینجا ببر... نمیتونم دوباره ببینمش! تقصیر توعه که منو اوردی اینجا... تقصیر توعه که من دارم دوباره درد میکشم! منو ببر یه جای دیگه... ببرم فقط!
هیچی نگفته بود. فقط گذاشته بود مشت هام سینشو مالش بدن و بعد همونطور که سرم رو قایم کرده بود تو بغلش کشوندم اونطرف پارک کنار ابخوری. چند مشت اب پاشید تو صورتم و گریه هامو شست.
_سرتق من... چکار کنم که آروم شی؟
و همون "سرتق من" گفتنش چقدر آرومم کرده بود.
+ببرم خونه. فقط ببرم خونه. این پارک جهنمه برام.
تو ماشین کل راهو گریه کردم. سرمو گذاشته بودم رو شونش و اشک میریختم. هیچی نمیگفت فقط چند وقت یکبار دستمال کاغذی جدیدی میداد دستم و با اون دستش که رو دنده بود دستمو برای دلگرمی فشار میداد. تا سر خیابون رسوندم و بعد از یه خداحافظ گفتن خالی از هم جدا شدیم.
شانس اوردم جز مامان هیچکس خونه نبود. یه راست رفتم بغلش و زار زدم. مامان خشکش زده بود. دوسال بود که اغوششو پس زده بودم. کم کم به خودش اومدو بغلم کرد و هم پام زار زد. مادری کرد و هیچی نپرسيد فقط گذاشت خودمو خالی کنم. ارومتر که شدم گفتم همه چی رو بهش. دوباره بغلم کرد و اندفعه اغوشش رو پس نزدم.
گریه هام که ته کشید رفتم دسشویی و صورتمو شستم. تمام درد این دوسال که تو بی حسی فراموششون کرده بودم با فشار هرچه بیشتر داشتن تو قلبم به جای خون پمپاژ میشدن. کز کردم گوشه اتاقم و اون همه خاطره دفن شده رو از گور کشیدم بیرون.
به خودم که اومدم نیمه شب بود و هنوز درد به جای خون تو قلبم پمپاژ میشد. باید تمومش میکردم... من همون بی حسی مطلق رو میخواستم. طاقت این همه درد رو نداشتم. سبز فرفری ترک های بزرگ انداخته بود به قلبم که دیدن او با همون همسر جانش اینجوری شکسته بودم.
گوشیمو از روی تخت برداشتم. سی و دوتا میسکال و هفده تا پیام از سبزفرفری داشتم. تموم پیام هارو ندیده حذف کردم و گوشیمو خاموش کردم.
باید برمیگشتم به اون بی حسی مطلق و اول از همه برای این کار مردی رو باید میزاشتم کنار که رو یخ های قلبم ترک انداخته بود.

#محيا_زند
#پارت_بیست_و_سوم

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
راست میگن !
ما زن ها بازیگر های محشری هستیم!
صبح که از خواب پا میشیم جلوی اينه میشینیم... موهامونو که مثل حال دلمون بهم ریخته اس شونه میزنیم. لب هامونو همرنگ چشمامون که از گریه ی دیشب هنوز قرمزه میکنیم. چشم هامونو مثل روزگارمون سیاه میکنیم. پیرهن های چین دار تن میکنیم و انقدر عطر میزنیم که بوش کل خونه رو پر کنه و بعد... نفس عمیق میکشیم و لبخند میزنیم میریم سراغ روزمرگی هامون. سراغ شنیدن ها و دیدن ها و به روی خودمون نیاوردن ها! میزاریم بقیه فکر کنن چقدر بیخیال و شاد هستيم!
راست میگن
ما زن ها بازیگر های محشری هستیم!
اما نه تو بازی دادن بقیه ای که سرزنش میکنن چقدر خودخواه و مغروری و تو چی میفهمی از فشار زندگی... تو بازی دادن خودمون برای اروم نشون دادنمون ... همین خود از داخل له شده پر از اظطراب مون!


#محیا_زند

@aevien
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@aevien

ازش پرسيدم:مطمئنى ديگه حرفى نمونده بين ما؟!
در واقع خودم جوابشو مى دونستم از قبل...از اون آدما نبود که بگه...حتى اگه پره پر بود...
پرسيدم که يه چيزى گفته باشم فقط...
که بيش تر کش بيان اون ديقه هاى لعنتى...
که ديرتر يه چيزى بگه که آخرش بشه اون کلمه ى پنج حرفى کوفتى!
ته دلم خالى بود از اول...چون مى شناختمش!حتى بيشتر از خودم!
اونقد که مى دونستم وقتى دست راستشو مشت مى کنه و مياره جلوى دهنش،ينى فکرش بيشتر از هميشه مشغوله...
يا مثلن دوس داره موقع سر و کله زدن با مسئله هاى ديفرانسيل و جبر،بستنى طالبى خانواده بخوره با قاشق غذاخورى!
اونقد که مى دونستم دلش که گرفت، مثه من طومار نمى نويسه...هيچ وقت نمى گه حالم بده؛
عوضش اون کتاب شعراى عجيب غريب يونانيشو ورميداره و مى شينه روى همون مبل چرمى مشکى روبروى آشپزخونه...همونى که هميشه ى خدا حوله ى کوچيک سفيد و نخوديش افتاده روش...
چن صفحه ى اولو که ورق مى زنه،کتابو مى ندازه کنار...گوشيشو برمى داره و پيام مى ده:
چرا هيچ وقت ياد نگرفتى pes بازى کنى؟!
مى خندم و جواب مى دم:چى شده؟!
.
.
.
من خييييلى مى شناختمش،و همين شناختن زيادى مى ترسوندم!همين که با خودم فک مى کردم اونقدررر رفتارا و عکس العملاشو حفظم که ممکنه يه روز بشکنم از درد مقايسه!
واسه همين وقتى ازش پرسيدم:"مطمئنى ديگه حرفى نمونده بين ما؟!"؛
شک نداشتم جوابش فقط يه کلمه اس...
بعد که ديدم پنج ديقه به طور مداوم مى زنه is typing....حالم بيشتر گرفته شد...
درگير بود انگار...جواباش هميشه يک کلمه اى بودن و حالا اين همه سخت بود واسش جور کردن کلمه ها...
پيامو که ديدم اولش باورم نشد...
"طومار" نوشته بود و من حتى يه کلمه اشو نفهميدم...
چون عادت کرده بودم به همون جواباى يک کلمه اى خيال راحت کن..
نه اين طومار پيچيده ى پر از کلمه و البته ته دل خالى کن...
من اصلن نمى شناختمش...
.
.
.
چرا هيچ وقت ياد نگرفتم pes بازى کنم؟!

#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Channel: @MusiceSal – Hamid Askari - Vay Az Eshgh
با اینکه موندنم باهات
عمر منو میده به باد

تو اشتباهی هستی
که نمیشه انجامت نداد
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+خاطره هاکی میخوان دست از سر ما ادما بردارن؟

_تا وقتى مى دونن هنوز بهشون فکر مى کنيم!

+خب همین دیگه... چرا همش فکر میکنیم بهشون؟مثل پوست گوشه ناخون هی گیر میکنیم بهشون و میکشیمشون...خوب که نمیشه هیچ...سوزشش هم بیشتر میشه!

_آخه گاهى وقتا فکر که مى کنى بهشون،کنار اون صدتا حس گندى که سرازير مى شه سمت دلت؛چند تا حس خوب لعنتى هم هست!

+اون چندتا حس خوب کوچیک ارزش اون همه درد بدشو نداره!

_ بعد که برمى گردى،مى بينى تمام مدت داشتى به همون لحظه هاى به اصطلاح "خوش" ات فکر مى کردى....!

+همیشه اشتباه ما آدم ها همین بوده... بخاطر چند لحظه حس خوب گند میزنیم به حال بده بعدمون...!

#پی_ام_نوشت_دو_همزادک 💜💚
#محیا_زند
#مریم_خسروی
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
برعکس من
همیشه تو کیفت چتر داشتی
بارون که میبارید
چترو به زور میگرفتی رو سرم
و من
با وجود اینکه عاشق زیر بارون خیس شدن بودم
اروم میگرفتم زیر چتر
حالا
داره بارون میباره
و من مثل همیشه چتر ندارم
روی سر کی چتر گرفتی که نیستی؟

#محیا_زند
@aevien