@aevien
آخرین باری که هم را ديديم اواسط آذر بود!بندر انزلى؛روبروى همان ميدانى که ختم مى شود به اسکله ى ازون برون...
نشسته بوديم با ميترا آش رشته مى خورديم سرخوش و شاد مثلا!بعد از مدت ها...
کل انداخته بوديم سر اينکه آن پسر خوش تيپ با پليور سرمه اى که سنگ پرت مى کرد توى آب به ميترا شماره مى دهد يا نه!من مى گفتم:عمرا بياد سمتت!ميترا اصرار داشت:حالا مى بينى...
شال گردنم را محکم تر کردم...گفتم:اين آشه ام گرممون نکرد که...
ميترا هنوز حواسش به راه رفتن همان پسر بود...
يکى صدايم زد..."خانوم ببخشيد!" برگشتم طرفش و به اين فکر کردم که دنياى لعنتى بيشتر از آنکه مى گويند کوچک و گرد است...همين دوسال پيش بود با سر ماشين کرده و پوتين هاى براق و ژاکت بافت کرم توى پارک گفتى:فک مى کنم تموم بشه بهتره...نمى دونم چرا،ولى اوضاع جفت و جور نيست انگار...
و من تمام مدت با مهره هاى چوبى دستبندى ک خريده بودى برايم ور مى رفتم و تند تند بينى ام را مى کشيدم بالا.حتى نمى خواستم تحليل کنم حرف هايت را،که بدانم چه مى شود ته تهش....
حالا درست روبرويم بودى و دست ناآشنايى دور بازويت حلقه شده بود و برق نگين انگشترش توى همان هواى ابرى و مرطوب چشمم را مى زد....همه ى اين ها به کنار،آن لبخند دوستانه چه مى گفت روى لب هاى براق رژ زده اش؟!
"مى شه از من و "خانومم" عکس بگيرين لطفا؟!"
*خانومم* را با تأکيد گفتى!خواستى بهم بفهمانى نگاهم را جمع کنم حتما...يا شايد فکر کردى همان لحظه ممکن است از پله هاى ميدان بروم بالا و جار بزنم چيزهايى را که نبايد...
از توى دوربين که نگاهتان مى کردم دلم نمى آمد بگويم:يه کم صميمى تر...
لبخند دوستانه جايش را به عاشقانه داد وقتى دستش محکم تر شد توى دستت...و من تمام مدت بينى ام را مى کشيدم بالا و با انگشت هاى عرق کرده سفت چسبيده بودم دوربين را، مبادا سر بخورد و هزار تکه شود!
گمان کنم فهميدى حالم را، که نگاهت يک جورى شد و چقدر متنفرم از اين قبيل نگاه ها...
سريع بند دوربين را از گردنم جدا کردم و بدون توجه به "ممنون" گفتن لبخند دوستانه راه افتادم سمت اسکله....
روبروى دريا ايستادم و خدا را شکر که جيغ و ويغ مرغ هاى دريايى نمى گذاشت بشنوم صداى خنده هاى از ته دل لبخند دوستانه را...
نگاهم ديگر برنگشت سمتت...از همانجا تاکسى گرفتم و مستقيم رفتم خانه.اولين کارى که بعد از رسيدن انجام دادم،بازکردن سررسيد بود و علامت زدن تاريخ همان روز با خودکار قرمز!
فقط احمق ها درک نمى کنند دنيا چقدر مى تواند گرد باشد....
#مريم_خسروى
@aevien 🌱
آخرین باری که هم را ديديم اواسط آذر بود!بندر انزلى؛روبروى همان ميدانى که ختم مى شود به اسکله ى ازون برون...
نشسته بوديم با ميترا آش رشته مى خورديم سرخوش و شاد مثلا!بعد از مدت ها...
کل انداخته بوديم سر اينکه آن پسر خوش تيپ با پليور سرمه اى که سنگ پرت مى کرد توى آب به ميترا شماره مى دهد يا نه!من مى گفتم:عمرا بياد سمتت!ميترا اصرار داشت:حالا مى بينى...
شال گردنم را محکم تر کردم...گفتم:اين آشه ام گرممون نکرد که...
ميترا هنوز حواسش به راه رفتن همان پسر بود...
يکى صدايم زد..."خانوم ببخشيد!" برگشتم طرفش و به اين فکر کردم که دنياى لعنتى بيشتر از آنکه مى گويند کوچک و گرد است...همين دوسال پيش بود با سر ماشين کرده و پوتين هاى براق و ژاکت بافت کرم توى پارک گفتى:فک مى کنم تموم بشه بهتره...نمى دونم چرا،ولى اوضاع جفت و جور نيست انگار...
و من تمام مدت با مهره هاى چوبى دستبندى ک خريده بودى برايم ور مى رفتم و تند تند بينى ام را مى کشيدم بالا.حتى نمى خواستم تحليل کنم حرف هايت را،که بدانم چه مى شود ته تهش....
حالا درست روبرويم بودى و دست ناآشنايى دور بازويت حلقه شده بود و برق نگين انگشترش توى همان هواى ابرى و مرطوب چشمم را مى زد....همه ى اين ها به کنار،آن لبخند دوستانه چه مى گفت روى لب هاى براق رژ زده اش؟!
"مى شه از من و "خانومم" عکس بگيرين لطفا؟!"
*خانومم* را با تأکيد گفتى!خواستى بهم بفهمانى نگاهم را جمع کنم حتما...يا شايد فکر کردى همان لحظه ممکن است از پله هاى ميدان بروم بالا و جار بزنم چيزهايى را که نبايد...
از توى دوربين که نگاهتان مى کردم دلم نمى آمد بگويم:يه کم صميمى تر...
لبخند دوستانه جايش را به عاشقانه داد وقتى دستش محکم تر شد توى دستت...و من تمام مدت بينى ام را مى کشيدم بالا و با انگشت هاى عرق کرده سفت چسبيده بودم دوربين را، مبادا سر بخورد و هزار تکه شود!
گمان کنم فهميدى حالم را، که نگاهت يک جورى شد و چقدر متنفرم از اين قبيل نگاه ها...
سريع بند دوربين را از گردنم جدا کردم و بدون توجه به "ممنون" گفتن لبخند دوستانه راه افتادم سمت اسکله....
روبروى دريا ايستادم و خدا را شکر که جيغ و ويغ مرغ هاى دريايى نمى گذاشت بشنوم صداى خنده هاى از ته دل لبخند دوستانه را...
نگاهم ديگر برنگشت سمتت...از همانجا تاکسى گرفتم و مستقيم رفتم خانه.اولين کارى که بعد از رسيدن انجام دادم،بازکردن سررسيد بود و علامت زدن تاريخ همان روز با خودکار قرمز!
فقط احمق ها درک نمى کنند دنيا چقدر مى تواند گرد باشد....
#مريم_خسروى
@aevien 🌱
Mahya Zand
چقد خوبى عآخه...💜 @aevien 🌱
پيش دآنشگآهى بوديم...
زنگ هآىِ عربى ميز آخر ميشستيم و يوآشكى گوشش ميداديم...
فقط ميخوآستم بگم كآش اونموقع بود؛ اونموقع كه بزرگترين بحرآن زندگيم كنكور و قبولى تو دآنشگآه تهرآن بود!
اصلاً حآلآ كه بحثِ كآش هآىِ محآل عه كآش شيش سآله بودم، تو مهدكودك خورشيد، غزل يواشكى چيپس فلفلى ميآورد و خاله ليلا ميفهميد و دعوآمون ميكرد كه خوردن اين چيزآ مضره!
بعد ميخونديم آهويى دآرم خوشگله...
فرآر كرده زِ دستم...
كودكى هآمون چقد زود فرآر كرد زِ دستمون...
كآش دغدغه ام هنوز خوردن چيپس فلفلى با غزل تو مهدكودك بود!
زنگ هآىِ عربى ميز آخر ميشستيم و يوآشكى گوشش ميداديم...
فقط ميخوآستم بگم كآش اونموقع بود؛ اونموقع كه بزرگترين بحرآن زندگيم كنكور و قبولى تو دآنشگآه تهرآن بود!
اصلاً حآلآ كه بحثِ كآش هآىِ محآل عه كآش شيش سآله بودم، تو مهدكودك خورشيد، غزل يواشكى چيپس فلفلى ميآورد و خاله ليلا ميفهميد و دعوآمون ميكرد كه خوردن اين چيزآ مضره!
بعد ميخونديم آهويى دآرم خوشگله...
فرآر كرده زِ دستم...
كودكى هآمون چقد زود فرآر كرد زِ دستمون...
كآش دغدغه ام هنوز خوردن چيپس فلفلى با غزل تو مهدكودك بود!
همزآد آبى كوچيكه ميگه:
مثل وقتی که آدامس توی موها میچسبید و گیر میکرد، به وقت کودکی.
اینجوری چسبیدیم به بعضی آدم ها و گذشته ها..
قیچی کن بره رئیس..
@aevien 🌱
مثل وقتی که آدامس توی موها میچسبید و گیر میکرد، به وقت کودکی.
اینجوری چسبیدیم به بعضی آدم ها و گذشته ها..
قیچی کن بره رئیس..
@aevien 🌱
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Mahya Zand
Despina Vandi - Na ti Xerese
اگه کسی رو دوست ندآرین برین رُک و رآست بهش بگین
نذآرین خیال پردازی کنه
نذآرین تو خیآلش بآهآتون زندگی کنه
نذآرین دلش بمیره… (:
نذآرین خیال پردازی کنه
نذآرین تو خیآلش بآهآتون زندگی کنه
نذآرین دلش بمیره… (:
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien
_ میگمآ چقدر یلدآس امشب!
+ معلومه، شب یلدآس ناسلامتی!
_ازین شب یلدآهآ که بقیه دارن و توش فال میگیرن، انآر با گلپر میخورن و خوش میگذرونن نه، مآ شبِ یلدآمون فرق داره با اینا.
اصلا اینا یه شب تو سآل برآشون یلدآس، مآ نصفِ بیشتر سآلمون.
+ چجوریآس یعنی یلدآیِ شمآ؟
_ طولانی تر از سال
دلگیرتر از پاییز
سیاه تر از شب
خیس تر از دریا
و خیلی بیشتر از زیاد دلتنگتر از خاتون.
#محیا_زند
@aevien 🍂
_ میگمآ چقدر یلدآس امشب!
+ معلومه، شب یلدآس ناسلامتی!
_ازین شب یلدآهآ که بقیه دارن و توش فال میگیرن، انآر با گلپر میخورن و خوش میگذرونن نه، مآ شبِ یلدآمون فرق داره با اینا.
اصلا اینا یه شب تو سآل برآشون یلدآس، مآ نصفِ بیشتر سآلمون.
+ چجوریآس یعنی یلدآیِ شمآ؟
_ طولانی تر از سال
دلگیرتر از پاییز
سیاه تر از شب
خیس تر از دریا
و خیلی بیشتر از زیاد دلتنگتر از خاتون.
#محیا_زند
@aevien 🍂
ميگم دلبر
فآل بگيريم كه چى؟
وقتى به گوشِ حآفظم رسيده كه
تویی تعبیرِ هر فآلم...
منم تفسیر هر فآلت...
@aevien 🍂
فآل بگيريم كه چى؟
وقتى به گوشِ حآفظم رسيده كه
تویی تعبیرِ هر فآلم...
منم تفسیر هر فآلت...
@aevien 🍂
@aevien
فلانى از بس عشق ريزى كرد، مرد!!!
دسته اى از آدم ها هستند كه به گمانم لقب " مجنون هاىِ هموفيلىِ عشق " منآسب ترين لقب برآىِ آن هآ باشد.
اين آدم ها مبتلا به بيمآرى هموفيلىِ عشق از نوعِ حآد هستند.
يعنى وقتى شروع به دوست داشتن چيزى ميكنند، ديگر دوست داشتنشان بند نمى آيد!
تقريبا ميشود گفت اصلا بند نمى آيد!
از رنگ،غذآ ، عطر ، موزيك و مكان ...گرفته تآ آدم ها!
مثلا اگر رنگ بنفش را دوست داشته بآشند بنفش كردن تمام اجزآىِ خانه، لباس ها و وسايل و مو و ناخن ها جآىِ خود؛ آن ها ممكن است يك شب به سرشان بزند و در يك وان رنگِ بنفش تا صبح بخوابند تا بلكه بنفش شوند و اينجورى آن درزهاىِ لامذهبِ دوست داشتنشان را بند بياورند!
بطور كلى شمآ اگر وصيت نامه اين افراد را بخونيد متوجه ميشويد كه روزِ ختم قرار است با كلى ربانِ بنفش دور گل ها و صندلى هاىِ بنفش مواجه شويد( رنگ مورد علاقه مرحومه بنفش بوده) و بجاىِ كباب يا مرغ و هرغذآىِ مجلسى ديگرى ماكارونى سرو ميشود( مرحومه همچنين عاشق ماكارونى بوده است)
اما فاجعه واقعى آنجا شروع ميشود كه شروع ميكنند به دوست داشتن كسى!
حالا قوزِ بالا قوز هم وقتى است كه طرفِ مقابل طاقچه بالا بگذارد و دوستشان نداشته باشد!
يا اصلا ممكن است ليلىِ اين مجنونِ هموفيلى لياقت دوست داشتن نداشته باشد!
يا اصلا ليلى برايش مثل سم باشد و هيچ جوره چه فرهنگى، چه اخلاقى و فلان به مجنونِ ما نخورد!
اما مجنون ما چون مرض دارد نميتواند بيخيال ماجرا شود و هربيربط چيزى را ربط ميدهد به ليلى!
از چشمهاىِ گربه گرفته تا خار كاكتوسى كه ليلى دوست داشت و صداىِ بوق ماشينى كه شبيه بوق ماشين ليلى است!
و از يك جايى به بعد هموفيلى عشقش به اوجِ خود ميرسد و با هيچ مسافرت، كتاب، فيلم، تفريح و آدم ديگرى نميتواند درز قلبش كه عشق با سرعت ٢٧٠ كيلومتر بر ثانيه دارد ازش بيرون ميريزد را ببندد!
و آنقدر عشقريزى ميكند تآ بميرند!
پس وقتى شنيديد فلانى آنقدر عشقريزى كرد تا مرد تعجب نكنيد!
نه از آن مردن ها!
مجنونِ هموفيلى، مرده نفس ميكشد
راه ميرود
غذا ميخورد
زندگى ميكند
اما زنده گى نميكند
ميشود بى رگى كه عشق از تمامِ سر تا پايش رفته و تمام شده ...!
لطفا حوآستآن به آدم هاىِ هموفيلىِ عشقريز دورتآن باشد!
شايد باورتان نشود اما دنيآ با وجود همين آدم هاىِ عشقريز است كه قشنگ است!
اگر منقرض شوند به پاييز قسم كه زندگى اينجا با زندگى روىِ مريخِ سرد و خشك فرقى ندارد!
#محیا_زند
@aevien 🌱
فلانى از بس عشق ريزى كرد، مرد!!!
دسته اى از آدم ها هستند كه به گمانم لقب " مجنون هاىِ هموفيلىِ عشق " منآسب ترين لقب برآىِ آن هآ باشد.
اين آدم ها مبتلا به بيمآرى هموفيلىِ عشق از نوعِ حآد هستند.
يعنى وقتى شروع به دوست داشتن چيزى ميكنند، ديگر دوست داشتنشان بند نمى آيد!
تقريبا ميشود گفت اصلا بند نمى آيد!
از رنگ،غذآ ، عطر ، موزيك و مكان ...گرفته تآ آدم ها!
مثلا اگر رنگ بنفش را دوست داشته بآشند بنفش كردن تمام اجزآىِ خانه، لباس ها و وسايل و مو و ناخن ها جآىِ خود؛ آن ها ممكن است يك شب به سرشان بزند و در يك وان رنگِ بنفش تا صبح بخوابند تا بلكه بنفش شوند و اينجورى آن درزهاىِ لامذهبِ دوست داشتنشان را بند بياورند!
بطور كلى شمآ اگر وصيت نامه اين افراد را بخونيد متوجه ميشويد كه روزِ ختم قرار است با كلى ربانِ بنفش دور گل ها و صندلى هاىِ بنفش مواجه شويد( رنگ مورد علاقه مرحومه بنفش بوده) و بجاىِ كباب يا مرغ و هرغذآىِ مجلسى ديگرى ماكارونى سرو ميشود( مرحومه همچنين عاشق ماكارونى بوده است)
اما فاجعه واقعى آنجا شروع ميشود كه شروع ميكنند به دوست داشتن كسى!
حالا قوزِ بالا قوز هم وقتى است كه طرفِ مقابل طاقچه بالا بگذارد و دوستشان نداشته باشد!
يا اصلا ممكن است ليلىِ اين مجنونِ هموفيلى لياقت دوست داشتن نداشته باشد!
يا اصلا ليلى برايش مثل سم باشد و هيچ جوره چه فرهنگى، چه اخلاقى و فلان به مجنونِ ما نخورد!
اما مجنون ما چون مرض دارد نميتواند بيخيال ماجرا شود و هربيربط چيزى را ربط ميدهد به ليلى!
از چشمهاىِ گربه گرفته تا خار كاكتوسى كه ليلى دوست داشت و صداىِ بوق ماشينى كه شبيه بوق ماشين ليلى است!
و از يك جايى به بعد هموفيلى عشقش به اوجِ خود ميرسد و با هيچ مسافرت، كتاب، فيلم، تفريح و آدم ديگرى نميتواند درز قلبش كه عشق با سرعت ٢٧٠ كيلومتر بر ثانيه دارد ازش بيرون ميريزد را ببندد!
و آنقدر عشقريزى ميكند تآ بميرند!
پس وقتى شنيديد فلانى آنقدر عشقريزى كرد تا مرد تعجب نكنيد!
نه از آن مردن ها!
مجنونِ هموفيلى، مرده نفس ميكشد
راه ميرود
غذا ميخورد
زندگى ميكند
اما زنده گى نميكند
ميشود بى رگى كه عشق از تمامِ سر تا پايش رفته و تمام شده ...!
لطفا حوآستآن به آدم هاىِ هموفيلىِ عشقريز دورتآن باشد!
شايد باورتان نشود اما دنيآ با وجود همين آدم هاىِ عشقريز است كه قشنگ است!
اگر منقرض شوند به پاييز قسم كه زندگى اينجا با زندگى روىِ مريخِ سرد و خشك فرقى ندارد!
#محیا_زند
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Zakhmi
Reza Yazdani
Forwarded from Mahya Zand
Man Ashegh Chashmat Shodam @taraneneveshtchannel
Alireza Ghorbani
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی...
@aevien 💜
هيچوقت تكرارى نميشى، هيچوقت!
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی...
@aevien 💜
هيچوقت تكرارى نميشى، هيچوقت!