.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
"+او"

چند روز بعد تو پارک بودیم. سبز فرفری با دوربینی که هنوز دو به شک بود برای درآوردنش از کاور و من با لب هایی که نمیدونستم چجوری باید از ته دل بخندونمشون.
چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید.دوربین رو اروم از تو کاورش کشید بیرون و بهش خیره شد. انگار که تو اجزای دوربین کلی خاطره براش دفنه. مثل نگاه من به تمام عددهای 317 جهان... مثل تنفرم از تمام نسکافه ها... مثل حسم به چشم های سبز. مثل تموم چیزهایی که برام کلی خاطره دفن شده داشتن. مثل تموم چیزهایی که تو یه نگاه بهشون کلی اتفاق و ادم رو به یادم میاورد.
این خاطره های دفن شده بلاخره یه روز ما ادم ها رو میکشتن.
فرفری درد کشیده سرشو محکم به چپ و راست تکون داد. انگار که بخواد اون همه خاطره دفن شده رو از ذهنش بریزه بیرون.سرشو اورد بالا و بهم لبخند زد. از اون لبخندهای زورکی برای اینکه بگی من خوب هستم.
_خب سرتق... من به قولم عمل کردم... حالا نوبت توعه. بخند... از ته دل.
خندیدم. اما نه از ته دل. از همون خنده ها که خودش بهم تحویل داده بود... زورکی!
_الان از ته دل خندیدی مثلا؟
+نمیتونم... میخام بخندم... نمیتونم!
_ داری میزنی زیر قولت! گفتی حال خوبم برات مهمه... اما نیست انگار! حالمو خوب نکردی که هیچ... بدترم کردی... میدونی این دوربین چقدر خاطره ممنوعه داره برام؟
و عصبی کاور دوربین رو برداشت و شروع کرد به کشیدنش دور دوربین. با چند قدم بلند خودمو بهش رسوندم و دستمو گذاشتم رو دست هاش برای اولین بار. دوربین رو از کاور کشیدم بیرون و دادم دستش دوباره. خیره شدم بهش. سبزهاش داشتن از فشار اون همه خاطره میلرزیدن. لعنتی به خودم فرستادم... حال ارومشو میخاستم.
+ صبر کن...من هیچوقت زیر قولم نمیزنم. اینجا نکشوندمت که به قول خودت این همه خاطره ممنوعه رو برات زنده کنم و برم پی کارم. میخندم...از ته دل.
منتظر واکنشش نموندم. چند قدم رفتم و عقب و گفتم:
+این کادر خوبه یا برم عقب تر؟
تکونی و خورد و به خودش اومد. دوربین رو گرفت جلوی چشم هاش و از ویزور دوربین کادر رو بررسی کرد.
_نه خوبه...!
حالا نوبت من بود. چه چیزهایی باعث میشد از ته دلم بخندم؟ از گذشته که هیچی نبود... اما تازگی ها این مرد اسپرت پوشیده رو به روم زیاد باعثشون شده بود. چشم بستم و چند لحظه به بودنش و چشم های سبزش فکر کردم. خود به خود یه لبخند اومد رو لبام. چشمامو باز کردم و باز یادم اوردم حرف ها و کاراشو. خنده ام بزرگ و بزرگتر شد. خنده هایی که از ته دل بودن.
لبخندشو از پشت دوربین هم حس میکردم. چیک... عکس گرفتن هاش شروع شد. جفتمون طلسم رو شکونده بودیم.


#محيا_زند
#پارت_بیست_و_یکم

@aevien
براي پسرم دوربين خواهم خريد
به كلاس عكاسى خواهم فرستادش
و هر چند سال يكبار عادتش ميدهم
دوربينش را بهتر كند;
او هرگز پولى براي اعتياد نخواهد داشت.
براي دخترم اما
مداد و كاغذ.
آن زن ها كه شاعرند
ميدانند چه ميگويم...

#دلارام_انگورانى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
براي پسرم دوربين خواهم خريد به كلاس عكاسى خواهم فرستادش و هر چند سال يكبار عادتش ميدهم دوربينش را بهتر كند; او هرگز پولى براي اعتياد نخواهد داشت. براي دخترم اما مداد و كاغذ. آن زن ها كه شاعرند ميدانند چه ميگويم... #دلارام_انگورانى @aevien
من اما نه...
برای دخترم... برای پسرم... برای هردوشون هم دوربین میخرم هم مداد و کاغذ.
به دخترم یاد میدم نترسه و تو اجتماع از دردهاي جنسش عکس بگیره و فریاد بزنه.
به پسرم یاد میدم از گریه کردن نترسه و گریه هاشو رو کاغذهای خیس شده بنویسه.
به دخترم یاد میدم معتاد هیچ مردی نشه... یادش میدم عطر اغوش خودشه که معتاد میخواد.
به پسرم یاد میدم اگه دختری رو معتاد خودش کرد نترسه و پا پس نکشه. حتی اگه میخواد بره بمونه و نفرت بهش تزریق کنه و ترکش بده. بعد اروم اروم پا پس بکشه.
به دخترم یاد میدم هیچ آغوش مردونه ای تو جهان امن تر از اغوش گرم پدرش نیست واسه زار زدن دردهاش.
به پسرم یاد میدم چطور مرد بودن رو... اینکه مردونگی فقط تو چهارخونه لباسش و ته ریش رو صورتش و داد زدن سر خواهرش برای کمتر کردن ارایشش نیست.
و بیشتر از همه یادشون میدم چطور عاشق بشن، چطور دوست داشته باشن. و چطور زمین نخورن و از دست بقیه نه... از زانوهاشون بگیرن و دوباره بلند شن.
چقدر چيز که باید بهشون یاد بدم... چقدر چیز که این اجتماع نزاشت پدر و مادرهای نسل سوم یادشون بدن!


#محيا_زند
@aevien
شــب از هجــوم خیـــالت
نمـــی برد خـــوابم 

#فریدون_مشیری

@aevien
"+او"

عکاسی کردن تو مکان های مختلف هم به پیاده روی زیر بارون اضافه شده بود. روزهای یکشنبه رو اختصاص داده بودیم به عکاسی و من سوژه بیشتر عکس هاش بودم. با خنده هایی که واقعا از ته دل بود رو لب های جفتمون.
روزهام پر از سبز فرفری شده بود درست به همون اندازه ای که من روزهاش رو پر کرده بودم. تو خلوت خودم که بهش فکر میکردم... میدیدم خیلی وقته که بیشتر از یه دوست معمولی شده برام. اما هیچوقت با صدای بلند بهش اعتراف نکرده بودم. حرف ها تا وقتی تو دل آدم بمونن قابل کنترل ترن تا وقتی که به زبون میان چون وقتی به زبون میان جز خودت کل دنیا میفهمنش و من نمیخواستم هیج احد و ناسی بفهمه که یخ های قلبم ترک خورده. چون میترسیدم... میترسیدم ترک یخ های قلبم بیشتر بشه و اون همه حس دلتنگی برگرده. میترسیدم دوباره آدمی رو که دوست دارم از دست بدم و اون همه حجم درد تو روزهای نبودنش بیاد سراغم. من ترسیده بودم از تمام حس های عاشقانه جهان. بدبین بودم به تمام دوستت دارم ها.
دومین یکشنبه پاییزی بود. قرار بود بریم پارک بازی و از خنده های ته دل بچه ها عکس بگیرم. با اون همه ذوقش به عکاسی منم علاقه مند کرده بود. من سوژه نشونش میدادم و اون عکس میگرفت.
دوتایی کنار هم وایساده بودیم و بازی بچه هارو نگاه میکردیم. سبز فرفری هم چیک و چیک عکس میگرفت. پر بودم از ارامش میون اون همه خنده بچه گونه.
داشتم دنبال سوژه میگشتم به سبز فرفری نشونش بدم که دنیا روی سرم خراب شد. چشم های سبز آشنا و منفوری با خنده داشت به بازی پسربچه ای نگاه میکرد که هم مشکی چشماش و هم همون چندتار ریخته رو پیشونیش به پدرش برده بود و بعد...تیر خلاص وارد صحنه شد. همون مرد دیرینه قلبم. دولا شد و پسرشو بلند کرد و تو هوا با خنده چرخوندنش . چقدر پدر بودن بهش میومد. بعد رفت کنار همون همسر جانش و دست انداخت دور کمرش. شکست... تمام یخ های تو قلبم شکستن و ریختن. مثل یه سد که شکسته شده باشه درد ریخت تو قلبم. اکسیژن باز داشت کم میومد. سبز فرفری دید به نفس نفس افتادنم رو. چیشده ای پرسید و جهت نگاه خشک شدمو دنبال کرد. مرد دیرینه ام سرشو گذاشت روی سر همون پیشنهاد شده و موهاشو بوسید. دیگه تحمل دیدن این صحنه ها که مثل چاقو فرو میرفتن تو چشمم رو نداشتم. چشم بند میخواستم. سرمو فرو کردم تو سینه سبز فرفری. تند تند نفس میکشیدم... اکسیژن نبود. بوی سرد ادکلنش که با بوی مالبرو مخلوط شده بود رفت تو ریه هام. اکسیژن داشت برمیگشت.


#محيا_زند
#پارت_بیست_و_دوم

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
حوا بودنم را کنار گذاشتم
و آدم شدم به هوای بودنت...
بیخبر از آنکه
تو هم آدم بودن را کنار گذاشته ای!

#محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
جنگیدن!
این بهترین خصوصیت ادم های لجبازه!
وقتی تصمیم میگرن کاری رو انجام بدن دیگه چیزی جلودارشون نیست! ادم های لجباز برعکس چیزی که بقیه فکر میکنن اونقدرها هم بد نیستن! حداقل جنگیدن رو خوب بلدن... چیزی که خیلی از ادم های قرن بیست و یکم فراموشش کردن! چیزی که پدر مادر های نسل سوم هیچوقت نتونستن درست بهشون یاد بدن! چیزی که ادم های این اجتماع ازش میترسن! باید جنگجو بود... و جنگیدن آدم هارو مغرور و شجاع بار میاره!

و من
لجبازترین آدمی هستم که همه میشناسن و اینبار لجبازی کردم قبل از اینکه دنیا بازی بدم... من بازی بدمش!
از یه جایی باید این زمین خوردن هارو تموم کرد... باید دست رو زانو گرفت و بلند شد...باید خندید!
باید لجباز باشیم برای حال خوبمون!

#محیا_زند
#بجنگید_برای_خنده_هاتون

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
060 – 060
میدونم...میدونم!
زیاد خز و شاد طوره:| اما دراتاقتو ببند...هنذفری هاتو بزار تو گوشت...اینو بزار... برو جلو اینه... سیستم اتوماتیک بدنت بقیه کار هارو خودش انجام میده!
به زور هم که شده شاد باش این دوشنبه بهاری رو:) 💜

ارادتمند شما به زور شاد طور #محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Mansour-wWw.sOngBsOng.cOm – Doone Doone-wWw.sOngBsOng.cOm
خاسدم خز بازی رو دیگه به اوجش برسونم:| ولی خیلی نوستالژی داره:|
از این به بعد با سری
"اهنگ های خز به زور شاد کن" :|


همچنان به زور شاد #محيا_زند

@aevien
"+او"

اکسیژن داشت برمیگشت. چندتا نفس عمیق کشیدم و گذاشتم اون بوی سرد مخلوط با مالبرو راه نفسمو بیشتر باز کنه. چشمام به سوزش افتاده بودن و اون مار چنبره زده تو گلوم بیشتر از همیشه داشت پیچ و تاب ميخورد.
سبز فرفری فهمیده بود. مگه دیدن کدوم زوج میتونست من به قول خودش بی احساس رو اینطور بهم بریزه؟!
دست گذاشت رو کمرم و برای دلداری دادن به طرف بالا و پایین حرکت داد.
_گریه کن دردت به جونم... ارومت میکنه... هق هق بزن من هواتو دارم.
ومن هق هق زده بودم اون همه درد رو. بلاخره طلسم دوساله چشم هام شکسته بود. اشک هام لحظه به لحظه بیشتر داشتن پیرهنشو خیس میکردن. با مشتم چندتا ضربه به سینش زدم و گفتم:
+منو از اینجا ببر... نمیتونم دوباره ببینمش! تقصیر توعه که منو اوردی اینجا... تقصیر توعه که من دارم دوباره درد میکشم! منو ببر یه جای دیگه... ببرم فقط!
هیچی نگفته بود. فقط گذاشته بود مشت هام سینشو مالش بدن و بعد همونطور که سرم رو قایم کرده بود تو بغلش کشوندم اونطرف پارک کنار ابخوری. چند مشت اب پاشید تو صورتم و گریه هامو شست.
_سرتق من... چکار کنم که آروم شی؟
و همون "سرتق من" گفتنش چقدر آرومم کرده بود.
+ببرم خونه. فقط ببرم خونه. این پارک جهنمه برام.
تو ماشین کل راهو گریه کردم. سرمو گذاشته بودم رو شونش و اشک میریختم. هیچی نمیگفت فقط چند وقت یکبار دستمال کاغذی جدیدی میداد دستم و با اون دستش که رو دنده بود دستمو برای دلگرمی فشار میداد. تا سر خیابون رسوندم و بعد از یه خداحافظ گفتن خالی از هم جدا شدیم.
شانس اوردم جز مامان هیچکس خونه نبود. یه راست رفتم بغلش و زار زدم. مامان خشکش زده بود. دوسال بود که اغوششو پس زده بودم. کم کم به خودش اومدو بغلم کرد و هم پام زار زد. مادری کرد و هیچی نپرسيد فقط گذاشت خودمو خالی کنم. ارومتر که شدم گفتم همه چی رو بهش. دوباره بغلم کرد و اندفعه اغوشش رو پس نزدم.
گریه هام که ته کشید رفتم دسشویی و صورتمو شستم. تمام درد این دوسال که تو بی حسی فراموششون کرده بودم با فشار هرچه بیشتر داشتن تو قلبم به جای خون پمپاژ میشدن. کز کردم گوشه اتاقم و اون همه خاطره دفن شده رو از گور کشیدم بیرون.
به خودم که اومدم نیمه شب بود و هنوز درد به جای خون تو قلبم پمپاژ میشد. باید تمومش میکردم... من همون بی حسی مطلق رو میخواستم. طاقت این همه درد رو نداشتم. سبز فرفری ترک های بزرگ انداخته بود به قلبم که دیدن او با همون همسر جانش اینجوری شکسته بودم.
گوشیمو از روی تخت برداشتم. سی و دوتا میسکال و هفده تا پیام از سبزفرفری داشتم. تموم پیام هارو ندیده حذف کردم و گوشیمو خاموش کردم.
باید برمیگشتم به اون بی حسی مطلق و اول از همه برای این کار مردی رو باید میزاشتم کنار که رو یخ های قلبم ترک انداخته بود.

#محيا_زند
#پارت_بیست_و_سوم

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
راست میگن !
ما زن ها بازیگر های محشری هستیم!
صبح که از خواب پا میشیم جلوی اينه میشینیم... موهامونو که مثل حال دلمون بهم ریخته اس شونه میزنیم. لب هامونو همرنگ چشمامون که از گریه ی دیشب هنوز قرمزه میکنیم. چشم هامونو مثل روزگارمون سیاه میکنیم. پیرهن های چین دار تن میکنیم و انقدر عطر میزنیم که بوش کل خونه رو پر کنه و بعد... نفس عمیق میکشیم و لبخند میزنیم میریم سراغ روزمرگی هامون. سراغ شنیدن ها و دیدن ها و به روی خودمون نیاوردن ها! میزاریم بقیه فکر کنن چقدر بیخیال و شاد هستيم!
راست میگن
ما زن ها بازیگر های محشری هستیم!
اما نه تو بازی دادن بقیه ای که سرزنش میکنن چقدر خودخواه و مغروری و تو چی میفهمی از فشار زندگی... تو بازی دادن خودمون برای اروم نشون دادنمون ... همین خود از داخل له شده پر از اظطراب مون!


#محیا_زند

@aevien
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@aevien

ازش پرسيدم:مطمئنى ديگه حرفى نمونده بين ما؟!
در واقع خودم جوابشو مى دونستم از قبل...از اون آدما نبود که بگه...حتى اگه پره پر بود...
پرسيدم که يه چيزى گفته باشم فقط...
که بيش تر کش بيان اون ديقه هاى لعنتى...
که ديرتر يه چيزى بگه که آخرش بشه اون کلمه ى پنج حرفى کوفتى!
ته دلم خالى بود از اول...چون مى شناختمش!حتى بيشتر از خودم!
اونقد که مى دونستم وقتى دست راستشو مشت مى کنه و مياره جلوى دهنش،ينى فکرش بيشتر از هميشه مشغوله...
يا مثلن دوس داره موقع سر و کله زدن با مسئله هاى ديفرانسيل و جبر،بستنى طالبى خانواده بخوره با قاشق غذاخورى!
اونقد که مى دونستم دلش که گرفت، مثه من طومار نمى نويسه...هيچ وقت نمى گه حالم بده؛
عوضش اون کتاب شعراى عجيب غريب يونانيشو ورميداره و مى شينه روى همون مبل چرمى مشکى روبروى آشپزخونه...همونى که هميشه ى خدا حوله ى کوچيک سفيد و نخوديش افتاده روش...
چن صفحه ى اولو که ورق مى زنه،کتابو مى ندازه کنار...گوشيشو برمى داره و پيام مى ده:
چرا هيچ وقت ياد نگرفتى pes بازى کنى؟!
مى خندم و جواب مى دم:چى شده؟!
.
.
.
من خييييلى مى شناختمش،و همين شناختن زيادى مى ترسوندم!همين که با خودم فک مى کردم اونقدررر رفتارا و عکس العملاشو حفظم که ممکنه يه روز بشکنم از درد مقايسه!
واسه همين وقتى ازش پرسيدم:"مطمئنى ديگه حرفى نمونده بين ما؟!"؛
شک نداشتم جوابش فقط يه کلمه اس...
بعد که ديدم پنج ديقه به طور مداوم مى زنه is typing....حالم بيشتر گرفته شد...
درگير بود انگار...جواباش هميشه يک کلمه اى بودن و حالا اين همه سخت بود واسش جور کردن کلمه ها...
پيامو که ديدم اولش باورم نشد...
"طومار" نوشته بود و من حتى يه کلمه اشو نفهميدم...
چون عادت کرده بودم به همون جواباى يک کلمه اى خيال راحت کن..
نه اين طومار پيچيده ى پر از کلمه و البته ته دل خالى کن...
من اصلن نمى شناختمش...
.
.
.
چرا هيچ وقت ياد نگرفتم pes بازى کنم؟!

#مريم_خسروى
@aevien