@aevien
"پنجآهُ سه روز خيآل..."
زندگى_ هفده فروردين بود، آخرين بارى كه ديدمت!
دور ميدون منتظرت موندم تا بياى و كل زمان انتظار داشتم فكر ميكردم چى بايد بهت بگم؟!
چى بگم تو جواب سوالى كه ديشبش پرسيده بودى!
شب قبلش فهميده بودى خوب نيستم! فهميده بودى گريه كردم!
گفتى چرا؟!
گفتم نميتونم بگم اينجورى!
گفتى ببينيم همو كه بگى!
گفتم نه، نميخواستم تو اون حال ببينيم، نميخواستم دوباره ببينمت و از دل ضعف رفتنام واسه قدوبالات بترسم!
اما تو از طايفه مردهاىِ شعرزده شهر بغلى بودى... بلد بودى منو راضى كنى!
شايدم بلد نبودى و من بيخبر دلم رامت شده بود!
نميدونم هرچى كه بود راضى شدم به ديدنت با اون حال!
بعد از ده دقيقه انتظار اومدى!
از همونجا بايد ميفهميدم كه يجاى كار ميلنگه، از همون ده دقيقه انتظارى كه من واسه هيچكس حاضر نبودم بكشم ولى واسه تو چرا!
تا از اون سر خيابون رد شى و بياى اينور هى زير چشمى نگاهت كردم و دلم يجورى شد!
يجور ترسناكى قشنگ!
يعنى دلم ضعف ميرفت برات ولى ميترسوندم!
اومدى جلوم وايسادى... با عينك گرد و موهاى فر بهم ريخته ات كه كار دستم داده بود!
صميمى سلام كردى، سلام كردم اما سنگين!
حالمو گرم پرسيدى، حالتو سرد پرسيدم!
دلخور بودم ازت بخاطر همين كار دست دادنه!
دلم ميخواست يقه تو بگيرم بچسبونمت به ديوار و سرت داد بزنم لعنتى چكار كردى با دلم كه مثل وقتى كه يهو يه تيكه قره قوروت رو ميخورى ضعف ميره ؛ داره برات ضعف ميره؟!
داد بزنم من ميترسم از اين دل ضعف رفتنا كه تهش ويرونگى بمونه ازش برام!
دلم ميخواست داد بزنم اما درعوض سكوت كردم و تو جواب حرفات سرتكون دادم!
حرف ميزدى، سوال ميپرسيدى و من فقط بدون اينكه نگاهت كنم سرتكون ميدادم!
مقاومت شكست وقتى مثل پسربچه ها تو ماشين يورى نشستى جلوم و مظلوم پرسيدى قهرى؟!
لعنتى اگه بدونى چه ضعفى به دلم انداختى اونموقع!
مقاومتم شكست، خنديدم و گفتم مگه بچم قهر كنم؟!
سر حرفمون باز شد
از كتاب حرف زديم و شعر و موزيك و هرچيزى كه بحث رو به شب قبل نكشونه!
جفتمون نميخواستيم از شب قبل حرف بزنيم!
اما تو طلسم رو شكوندى، تو راه برگشت از كافه كل فلكه رو پياده اومديم تا پايين و تو همون سوال لعنتى اى كه نميخواستم رو بلاخره پرسيدى!
پرسيدى چت شده بود ديشب؟ چرا خوب نبودى؟!
گفتم نپرس، نميخوام دروغ بگم!
نميخواستم بگم چه مرگم شده كه تو هم پرنده بشى و بپرى!
اما تو مثل لعنتيا وايسادى جلوم و گفتى ميپرسم، دروغ هم نگو، چرا گريه كردى ديشب؟!
چشماىِ ساده ات و اون لحن دلنشين كوفتيت بهم زور گفتن و مجبورم كردن بگم!
گفتم يادته بهت گفتم از چهارده سالگى كه دلم واسه اون لرزيده ديگه هيچ مردى حتى يه لحظه هم دلمو ضعف نبرده؟! تو بردى... حتى براى يه كوچولو هم كه شده بردى!
خنديدى، از اون خنده هاى از سر پيروزى!
پرسيدى پس چرا گريه ميكردى؟!
گفتم ميترسم لعنتى، ميترسم برى!
ديدى بغص صدامو و لرزش اشك رو تو چشمام، نه؟!
ديدى كه مهربون گفتى مگه قراره برم؟! تو تا هر وقت كه بخواى من ميمونم!
خيلى دروغگويى، خيلى!
خاتون ميگه دروغگوها دشمن خدان!
تو كه خدارو دوست دارى چرا انقدر دشمنى باهاش؟!
گفتى تا هروقت بخوام ميمونى اما...
هفده فروردين بود
پياده رفتيم تا سر فلكه
وايساديم رو به روى هم خداحافظى كنيم
دلم نميومد بگم خداحافظ
نميدونستم دفعه بعد كه ميبينمت قراره كى باشه
اما خيالم راحت بود كه گفتى تا هروقت بخوام ميمونى!
خيالم الكى راحت بود... دفعه بعدِ ديدنت هيچوقت بود!
همون لحظه كه تو ماشين نشستم و از پنجره عقب بهت نگاه كردم كه دست تو جيب وايسادى سر فلكه و دست تكون ميدى آخرين بارى بود كه ديدمت...!
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت پنجم
@aevien
"پنجآهُ سه روز خيآل..."
زندگى_ هفده فروردين بود، آخرين بارى كه ديدمت!
دور ميدون منتظرت موندم تا بياى و كل زمان انتظار داشتم فكر ميكردم چى بايد بهت بگم؟!
چى بگم تو جواب سوالى كه ديشبش پرسيده بودى!
شب قبلش فهميده بودى خوب نيستم! فهميده بودى گريه كردم!
گفتى چرا؟!
گفتم نميتونم بگم اينجورى!
گفتى ببينيم همو كه بگى!
گفتم نه، نميخواستم تو اون حال ببينيم، نميخواستم دوباره ببينمت و از دل ضعف رفتنام واسه قدوبالات بترسم!
اما تو از طايفه مردهاىِ شعرزده شهر بغلى بودى... بلد بودى منو راضى كنى!
شايدم بلد نبودى و من بيخبر دلم رامت شده بود!
نميدونم هرچى كه بود راضى شدم به ديدنت با اون حال!
بعد از ده دقيقه انتظار اومدى!
از همونجا بايد ميفهميدم كه يجاى كار ميلنگه، از همون ده دقيقه انتظارى كه من واسه هيچكس حاضر نبودم بكشم ولى واسه تو چرا!
تا از اون سر خيابون رد شى و بياى اينور هى زير چشمى نگاهت كردم و دلم يجورى شد!
يجور ترسناكى قشنگ!
يعنى دلم ضعف ميرفت برات ولى ميترسوندم!
اومدى جلوم وايسادى... با عينك گرد و موهاى فر بهم ريخته ات كه كار دستم داده بود!
صميمى سلام كردى، سلام كردم اما سنگين!
حالمو گرم پرسيدى، حالتو سرد پرسيدم!
دلخور بودم ازت بخاطر همين كار دست دادنه!
دلم ميخواست يقه تو بگيرم بچسبونمت به ديوار و سرت داد بزنم لعنتى چكار كردى با دلم كه مثل وقتى كه يهو يه تيكه قره قوروت رو ميخورى ضعف ميره ؛ داره برات ضعف ميره؟!
داد بزنم من ميترسم از اين دل ضعف رفتنا كه تهش ويرونگى بمونه ازش برام!
دلم ميخواست داد بزنم اما درعوض سكوت كردم و تو جواب حرفات سرتكون دادم!
حرف ميزدى، سوال ميپرسيدى و من فقط بدون اينكه نگاهت كنم سرتكون ميدادم!
مقاومت شكست وقتى مثل پسربچه ها تو ماشين يورى نشستى جلوم و مظلوم پرسيدى قهرى؟!
لعنتى اگه بدونى چه ضعفى به دلم انداختى اونموقع!
مقاومتم شكست، خنديدم و گفتم مگه بچم قهر كنم؟!
سر حرفمون باز شد
از كتاب حرف زديم و شعر و موزيك و هرچيزى كه بحث رو به شب قبل نكشونه!
جفتمون نميخواستيم از شب قبل حرف بزنيم!
اما تو طلسم رو شكوندى، تو راه برگشت از كافه كل فلكه رو پياده اومديم تا پايين و تو همون سوال لعنتى اى كه نميخواستم رو بلاخره پرسيدى!
پرسيدى چت شده بود ديشب؟ چرا خوب نبودى؟!
گفتم نپرس، نميخوام دروغ بگم!
نميخواستم بگم چه مرگم شده كه تو هم پرنده بشى و بپرى!
اما تو مثل لعنتيا وايسادى جلوم و گفتى ميپرسم، دروغ هم نگو، چرا گريه كردى ديشب؟!
چشماىِ ساده ات و اون لحن دلنشين كوفتيت بهم زور گفتن و مجبورم كردن بگم!
گفتم يادته بهت گفتم از چهارده سالگى كه دلم واسه اون لرزيده ديگه هيچ مردى حتى يه لحظه هم دلمو ضعف نبرده؟! تو بردى... حتى براى يه كوچولو هم كه شده بردى!
خنديدى، از اون خنده هاى از سر پيروزى!
پرسيدى پس چرا گريه ميكردى؟!
گفتم ميترسم لعنتى، ميترسم برى!
ديدى بغص صدامو و لرزش اشك رو تو چشمام، نه؟!
ديدى كه مهربون گفتى مگه قراره برم؟! تو تا هر وقت كه بخواى من ميمونم!
خيلى دروغگويى، خيلى!
خاتون ميگه دروغگوها دشمن خدان!
تو كه خدارو دوست دارى چرا انقدر دشمنى باهاش؟!
گفتى تا هروقت بخوام ميمونى اما...
هفده فروردين بود
پياده رفتيم تا سر فلكه
وايساديم رو به روى هم خداحافظى كنيم
دلم نميومد بگم خداحافظ
نميدونستم دفعه بعد كه ميبينمت قراره كى باشه
اما خيالم راحت بود كه گفتى تا هروقت بخوام ميمونى!
خيالم الكى راحت بود... دفعه بعدِ ديدنت هيچوقت بود!
همون لحظه كه تو ماشين نشستم و از پنجره عقب بهت نگاه كردم كه دست تو جيب وايسادى سر فلكه و دست تكون ميدى آخرين بارى بود كه ديدمت...!
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت پنجم
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
So far
@NabiXxX
Forwarded from Mahya Zand
To Fekr Mikoni Kiee [MusiceSal.in]
Alireza Talischi
تو فکر میکنی کی ای که ول میکنی میری؟!
روزی که من بهت دل دادم
تو چی تو خودت دیدی؟!
نه تو چی تو خودت دیدی
که فک کردی من کمم؟!
@aevien 🌱
روزی که من بهت دل دادم
تو چی تو خودت دیدی؟!
نه تو چی تو خودت دیدی
که فک کردی من کمم؟!
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Eshtebah Bood
Milad Babaei
بآ اين همه بگذآر من بر عشق طُـ تكيه كنم
يكشب بدون درد در آغوشِ طُـ گريه كنم...💜
يكشب بدون درد در آغوشِ طُـ گريه كنم...💜
@aevien
" پنجآهُ سه روز خيآل..."
زندگى_ يادت اومد؟! گفته بودى تا هروقت كه بخوام ميمونى جنابِ دشمنِ خدا...
دلبر_ گفته بودم ميمونم ... ولى يادته قبل ترش چندبارى گفته بودم من از دلبستگى خوشم نمياد، حس كنم پيش اومده مثل آژير خطر ميترسونم!
زندگى_ گفته بودى ولى بقولِ خودت قبل ترش!
قبل از ديدنآ و دل بردنا!
قبل از روزى كه گفتم دلم برات ضعف رفته !
تو كه فهميده بودى دارم دلبسته ات ميشم... پس چرا گذاشتى پيچكِ دلم بيشتر و بيشتر و بيشتر بپيچه به دلت؟!
تبرئه نكن خودتو... قبول كن گناه كارى
قبول كن لذت ميبردى وقتى ميديدى يكى مثلِ من كه نازپرورده يه طايفه اس اينجورى دلش واسه موهآت ضعف ميره!
قبول كن اونروزآ تصميمت رفتن نبود، حتما نبود كه جا پاىِ منو سفت ميكردى تو زندگيت!
من زندگىِ كلى آدم بودم، چطور زندگيت نشدم؟!
چطور چشمام كه كلى دل تو مشتش بودن و هستن چشماتو راضى به موندن نكرد؟!
همون چشما كه آخرين بآر سرفلكه از زير عينك گردت نگام ميكرد...
عينكت رو از مريخ گرفته بودى كه من انقدر عاشقشون شدم؟!
كه پيدا نكردم مثلشو هرجا كه گشتم؟!
مثلش بودا... اما رو چشمات نبود!
اصلا بايد همون آخرين روز عينكت رو غنيمت ميبردم با خودم
يا يه چيزِ ديگه رو
انصاف نبود تو شباىِ دل تنگيت چيزى نداشته باشم جز يه بسته قرص!
همون بسته قرص كوفتى كه تو اولين ديدن گرفتيم
اولين ديدنت حالم پيچيده بود بهم بخاطر همين ترس دل ضعف رفتنا كه برات گفتم!
ترس زده بود به كل تنم... سردرد داشتم يا شكم درد يا قلب درد رو نميدونم!
ولى درد داشتم... كلافه بودم!
كلافگى مو از درد كه ديدى گفتى داروخونه و مسكن!
گفتم نه!
گفتى حرف نباشه!
يه بسته مسكن خريدى، عجله اى همونجا بدون آب خوردن كه آروم بگيره كلافگيم!
آروم گرفتم اما نه بخاطر مواد شيميايى داخل اون گردالى هاىِ مسكن
آروم گرفتم بخاطر تو، بخاطر بودنت و نگرانيت...
اصلا ميدونى گَندِ رابطه ىِ ما از كجآ دراومد؟!
همونجآيى كه نوعشو مشخص نكرديم
نه دوست بوديم نه معشوقه
فقط هى پيچيديم تو روزاىِ هم
اولاش يعنى جفتمون گمون ميكرديم دوستيم
مثل آسمون كه دوستمه
مثل فلانى كه دوستته
اما كم كم راه گرفتيم سمت جاده معشوقه بودن
براىِ بچه هامون اسم انتخاب كرديم و كارايى كه دلبرونه بود
ميدونم... اوايلش واسه جفتمون شوخى بود
اما كدوم احمقى انقدر جدى شوخى ميكنه؟!
انقدر طولانى؟!
تو؟! حتما تو كه بعد از رفتنت گفتى همه شون شوخى بوده!
من زنم... ميفهمى يعنى چى؟!
يعنى مادرم... يعنى تو وقتى با يه زن راجب اسم بچه هاش صحبت ميكنى هورمون هاى حسى مادرونه اش ناخودآگاه فعال ميشن و باعث يسرى احساسات قشنگ ميشن براش
يعنى شوخى شوخى باعث يسرى فكراىِ جدى جدى ميشن!
مردى لعنتى... نميفهمى اسم بچه هاىِ خياليمون بعد از رفتنت تو شب هاىِ دلتنگيت چه بلايى سرم اورد
نميفهمى چطورى مادرونه بالاىِ قبر بچه هايى كه هيچوقت به دنيا نيومدن چطورى زار زدم
اصلا تو راجب روزاىِ بعدِ رفتنت چى ميدونى؟!
چى ميدونى از دردِ سرطان شده اى كه به جونم افتاد؟!
چى ميدونى از شب هايى كه ماه ها طول ميكشيدن؟!
چى ميدونى از دلى كه دوباره آوار شد؟!
فكر كن بم بعد از آوار شدن دوباره بلرزه و آوآر شه...
دوباره آوآرم كردى با رفتنت...
رفتنت؟!
بزار از رفتنت بگم
از روزِ حادثه!
#محیا_زند
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
پارت ششم
@aevien
" پنجآهُ سه روز خيآل..."
زندگى_ يادت اومد؟! گفته بودى تا هروقت كه بخوام ميمونى جنابِ دشمنِ خدا...
دلبر_ گفته بودم ميمونم ... ولى يادته قبل ترش چندبارى گفته بودم من از دلبستگى خوشم نمياد، حس كنم پيش اومده مثل آژير خطر ميترسونم!
زندگى_ گفته بودى ولى بقولِ خودت قبل ترش!
قبل از ديدنآ و دل بردنا!
قبل از روزى كه گفتم دلم برات ضعف رفته !
تو كه فهميده بودى دارم دلبسته ات ميشم... پس چرا گذاشتى پيچكِ دلم بيشتر و بيشتر و بيشتر بپيچه به دلت؟!
تبرئه نكن خودتو... قبول كن گناه كارى
قبول كن لذت ميبردى وقتى ميديدى يكى مثلِ من كه نازپرورده يه طايفه اس اينجورى دلش واسه موهآت ضعف ميره!
قبول كن اونروزآ تصميمت رفتن نبود، حتما نبود كه جا پاىِ منو سفت ميكردى تو زندگيت!
من زندگىِ كلى آدم بودم، چطور زندگيت نشدم؟!
چطور چشمام كه كلى دل تو مشتش بودن و هستن چشماتو راضى به موندن نكرد؟!
همون چشما كه آخرين بآر سرفلكه از زير عينك گردت نگام ميكرد...
عينكت رو از مريخ گرفته بودى كه من انقدر عاشقشون شدم؟!
كه پيدا نكردم مثلشو هرجا كه گشتم؟!
مثلش بودا... اما رو چشمات نبود!
اصلا بايد همون آخرين روز عينكت رو غنيمت ميبردم با خودم
يا يه چيزِ ديگه رو
انصاف نبود تو شباىِ دل تنگيت چيزى نداشته باشم جز يه بسته قرص!
همون بسته قرص كوفتى كه تو اولين ديدن گرفتيم
اولين ديدنت حالم پيچيده بود بهم بخاطر همين ترس دل ضعف رفتنا كه برات گفتم!
ترس زده بود به كل تنم... سردرد داشتم يا شكم درد يا قلب درد رو نميدونم!
ولى درد داشتم... كلافه بودم!
كلافگى مو از درد كه ديدى گفتى داروخونه و مسكن!
گفتم نه!
گفتى حرف نباشه!
يه بسته مسكن خريدى، عجله اى همونجا بدون آب خوردن كه آروم بگيره كلافگيم!
آروم گرفتم اما نه بخاطر مواد شيميايى داخل اون گردالى هاىِ مسكن
آروم گرفتم بخاطر تو، بخاطر بودنت و نگرانيت...
اصلا ميدونى گَندِ رابطه ىِ ما از كجآ دراومد؟!
همونجآيى كه نوعشو مشخص نكرديم
نه دوست بوديم نه معشوقه
فقط هى پيچيديم تو روزاىِ هم
اولاش يعنى جفتمون گمون ميكرديم دوستيم
مثل آسمون كه دوستمه
مثل فلانى كه دوستته
اما كم كم راه گرفتيم سمت جاده معشوقه بودن
براىِ بچه هامون اسم انتخاب كرديم و كارايى كه دلبرونه بود
ميدونم... اوايلش واسه جفتمون شوخى بود
اما كدوم احمقى انقدر جدى شوخى ميكنه؟!
انقدر طولانى؟!
تو؟! حتما تو كه بعد از رفتنت گفتى همه شون شوخى بوده!
من زنم... ميفهمى يعنى چى؟!
يعنى مادرم... يعنى تو وقتى با يه زن راجب اسم بچه هاش صحبت ميكنى هورمون هاى حسى مادرونه اش ناخودآگاه فعال ميشن و باعث يسرى احساسات قشنگ ميشن براش
يعنى شوخى شوخى باعث يسرى فكراىِ جدى جدى ميشن!
مردى لعنتى... نميفهمى اسم بچه هاىِ خياليمون بعد از رفتنت تو شب هاىِ دلتنگيت چه بلايى سرم اورد
نميفهمى چطورى مادرونه بالاىِ قبر بچه هايى كه هيچوقت به دنيا نيومدن چطورى زار زدم
اصلا تو راجب روزاىِ بعدِ رفتنت چى ميدونى؟!
چى ميدونى از دردِ سرطان شده اى كه به جونم افتاد؟!
چى ميدونى از شب هايى كه ماه ها طول ميكشيدن؟!
چى ميدونى از دلى كه دوباره آوار شد؟!
فكر كن بم بعد از آوار شدن دوباره بلرزه و آوآر شه...
دوباره آوآرم كردى با رفتنت...
رفتنت؟!
بزار از رفتنت بگم
از روزِ حادثه!
#محیا_زند
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
پارت ششم
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Beautiful People
Sia & Rihanna (Ft David Guetta)
Forwarded from Mahya Zand
Mariz Hali [MusiceSal.in]
Mohsen Chavoshi
تو رآ
شبــآنه
تا هر شب به روی شانه خواهم برد...
تو رآ
شبــآنه
خواهم مرُد...
شبــآنه
تا هر شب به روی شانه خواهم برد...
تو رآ
شبــآنه
خواهم مرُد...
@aevien
" پنجآهُ سه روز خيآل..."
زندگى_ چهار روز قبل از پنجآه و سومين روز خيآلِ داشتنت روزِ حادثه بود...
صبحش نه خورشيد از غرب طلوع كرد
نه آسمون بنفش بود بجاىِ آبى
نه گنجيشك ها قارقار ميكردن!
يروز معمولىِ و حتى قشنگ بود
صبحش كه بيدار شدم فكر كردم زندگى چقدر قشنگه
تو هستى
خانوادمو دارم
و امروز يه برنامه توپ دارم
عصر كافه تولد گُلى و شبش مهمونى خونه دايى
همون روز عصر تو كافه از تو براىِ گلى گفتم
گفتم آخيش... دلم انگار آروم گرفت بعد شيش سال...!
خوشحال بودم... از همه چى!
ولى دقيقا همون زمانى بود كه تلخىِ واقعيت خودشو انداخت وسط جاده زندگى و خوشحاليم باهاش تصادف كرد!
واقعا تصادف...
بابا اومد كافه دنبالم كه بريم خونه
سرش درد ميكرد و من نشستم پشت فرمون
حواسم پرت زنگ گوشيم شد
دست كردم تو كيفم كه بيارمش بيرون و بــوم...همه جا سياه شد!
چشمامو باز كردم... همه چى كِدِر بود
هيچ چيز رو نميتونستم آناليز كنم فقط صداىِ دكتر بود يا پرستار يا نميدونم كى كه ميگفت نفس بكش...
چشمام بسته شد
دوباره باز شد
باز همه چى كدر بود
همه چيز ناآشنا
رو تخت انگاري دراز كشيده بودم اما متحرك... چراغ هاى بيمارستان بالاى سرم حركت ميكردن
چشمام بسته شد
و صداى گريه زنى شبيه مادرم ميومد
چشمام بسته شد
بسته موند
نميدونم چند ساعت
با درد انگار از يه خواب طولانى بيدار شدم
دهنم مزه خون ميداد
چشمام تار ميديد
تمام تنم انگار كتك خورده بود
همچنان زنى شبيه مادرم داشت گريه ميكرد
پرسيدم چيشده؟!
هق هق كرد تصادف كردى!
يهو ترسيدم ... انقدر زياد كه شروع كردم به هيستيريكى جيغ زدن!
پرستار سرنگ آرامبخش رو فرو كرد تو سرم و تشر زد: آروم دختر! چند نفر رو نزديك بود بكشى!
بكشم؟! آرامبخش بيحالم كرد!
يادم نيست!
اونروزا رو خوب يادم نيست!
همينجورى تيكه تيكه يادمه
انگار كه يه مه شديد دور اون روزا رو گرفته... محو يادمه و فقط يه تيكه هايى رو پررنگ!
يادم نيست كى بهوش اومدم كامل!
يادم نيست كى بهم گفت بابا حالش خوبه اما من ضربه به سرم خورده و بايد تحت مراقبت باشم
يادم نيست كى گفت زدى به يه موتورى و سرش شكسته و ميخواد شكايت كنه
يادم نيست پليس تو بيمارستان چى ازم پرسيد
يادم نيست كيا اومدن ملاقاتم و من نصفشون رو نشناختم بخاطر ضربه به سرم و تداخلى كه تو حافظه ام ايجاد شده بود
اما يادمه كه باتموم اون گيجى نگرانِ نگران شدنت بودم
كه تو عادت ندارى بيخبر باشى ازم و تو اين چند روز بيخبرى حتما كلى نگران شدى!
يادم نيست
واقعا يادم نيست چه ساعتى از روز بود
يادم نيست تو اون شرايط گوشيم رو چطورى پيدا كردم
يادم نيست با اون سرگيجه و خون بالا آوردن و بيحالى چطور تونستم گوشى رو دستم بگيرم و بهت زنگ بزنم
اما يادمه وقتى گوشيمو روشن كردم منتظر كلى زنگ و پيام بودم از طرفت
يادمه با تموم اون گيجى تعجب كردم وقتى ديدم حتى يه پيام و زنگ هم ندارم ازت
يادمه بهت زنگ زدم و گفتم نبايد بپرسى حالمو تو اين چند روز كه نبودم؟!
گفتى خيلى درگير بودم و فلان بهونه
بيحالتر و شكسته تر ازچيزى بودم كه دلخور بمونم
افتادم گريه گفتم چيشده
نگران شدى ...البته مثلا!
انتظار واكنش خيلى بيشترى داشتم اما تو خيلى كمترشو نشون دادى!
نميدونم نفهميدى واقعا چيشده يا خودتو زدى به نفهميدن!
نفهميدى كه باز خبرى ازت نشد
نفهميدى كه هى منتظرت موندم و باز فرداش خودم بهت زنگ زدم و گفتم چت شده لعنتى؟! نياز دارم به بودنت... من ترسيدم، ميگن نزديك بوده يكى رو بكشم، آدمارو نصف و نيمه يادمه، اما تورو يادمه...خيلى خوبم يادمه!
نفهميدى، واقعا نفهميدى حال جهنميم رو كه گفتى رابطه ما ته نداره، تو اين موقعيت بودنم كنارت فقط باعث وابستگى بيشتر ميشه!
گفتم من عادت ندارم سربار كسى باشم كه حالا روتخت بيمارستان بخوام! بگى برو ميرم!
انتظار داشتم بگى ديوونه ديوونه شدى؟! منظورم اين نبود!
اما گفتى پس برو...!
#محیا_زند
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
پارت هفتم
@aevien
" پنجآهُ سه روز خيآل..."
زندگى_ چهار روز قبل از پنجآه و سومين روز خيآلِ داشتنت روزِ حادثه بود...
صبحش نه خورشيد از غرب طلوع كرد
نه آسمون بنفش بود بجاىِ آبى
نه گنجيشك ها قارقار ميكردن!
يروز معمولىِ و حتى قشنگ بود
صبحش كه بيدار شدم فكر كردم زندگى چقدر قشنگه
تو هستى
خانوادمو دارم
و امروز يه برنامه توپ دارم
عصر كافه تولد گُلى و شبش مهمونى خونه دايى
همون روز عصر تو كافه از تو براىِ گلى گفتم
گفتم آخيش... دلم انگار آروم گرفت بعد شيش سال...!
خوشحال بودم... از همه چى!
ولى دقيقا همون زمانى بود كه تلخىِ واقعيت خودشو انداخت وسط جاده زندگى و خوشحاليم باهاش تصادف كرد!
واقعا تصادف...
بابا اومد كافه دنبالم كه بريم خونه
سرش درد ميكرد و من نشستم پشت فرمون
حواسم پرت زنگ گوشيم شد
دست كردم تو كيفم كه بيارمش بيرون و بــوم...همه جا سياه شد!
چشمامو باز كردم... همه چى كِدِر بود
هيچ چيز رو نميتونستم آناليز كنم فقط صداىِ دكتر بود يا پرستار يا نميدونم كى كه ميگفت نفس بكش...
چشمام بسته شد
دوباره باز شد
باز همه چى كدر بود
همه چيز ناآشنا
رو تخت انگاري دراز كشيده بودم اما متحرك... چراغ هاى بيمارستان بالاى سرم حركت ميكردن
چشمام بسته شد
و صداى گريه زنى شبيه مادرم ميومد
چشمام بسته شد
بسته موند
نميدونم چند ساعت
با درد انگار از يه خواب طولانى بيدار شدم
دهنم مزه خون ميداد
چشمام تار ميديد
تمام تنم انگار كتك خورده بود
همچنان زنى شبيه مادرم داشت گريه ميكرد
پرسيدم چيشده؟!
هق هق كرد تصادف كردى!
يهو ترسيدم ... انقدر زياد كه شروع كردم به هيستيريكى جيغ زدن!
پرستار سرنگ آرامبخش رو فرو كرد تو سرم و تشر زد: آروم دختر! چند نفر رو نزديك بود بكشى!
بكشم؟! آرامبخش بيحالم كرد!
يادم نيست!
اونروزا رو خوب يادم نيست!
همينجورى تيكه تيكه يادمه
انگار كه يه مه شديد دور اون روزا رو گرفته... محو يادمه و فقط يه تيكه هايى رو پررنگ!
يادم نيست كى بهوش اومدم كامل!
يادم نيست كى بهم گفت بابا حالش خوبه اما من ضربه به سرم خورده و بايد تحت مراقبت باشم
يادم نيست كى گفت زدى به يه موتورى و سرش شكسته و ميخواد شكايت كنه
يادم نيست پليس تو بيمارستان چى ازم پرسيد
يادم نيست كيا اومدن ملاقاتم و من نصفشون رو نشناختم بخاطر ضربه به سرم و تداخلى كه تو حافظه ام ايجاد شده بود
اما يادمه كه باتموم اون گيجى نگرانِ نگران شدنت بودم
كه تو عادت ندارى بيخبر باشى ازم و تو اين چند روز بيخبرى حتما كلى نگران شدى!
يادم نيست
واقعا يادم نيست چه ساعتى از روز بود
يادم نيست تو اون شرايط گوشيم رو چطورى پيدا كردم
يادم نيست با اون سرگيجه و خون بالا آوردن و بيحالى چطور تونستم گوشى رو دستم بگيرم و بهت زنگ بزنم
اما يادمه وقتى گوشيمو روشن كردم منتظر كلى زنگ و پيام بودم از طرفت
يادمه با تموم اون گيجى تعجب كردم وقتى ديدم حتى يه پيام و زنگ هم ندارم ازت
يادمه بهت زنگ زدم و گفتم نبايد بپرسى حالمو تو اين چند روز كه نبودم؟!
گفتى خيلى درگير بودم و فلان بهونه
بيحالتر و شكسته تر ازچيزى بودم كه دلخور بمونم
افتادم گريه گفتم چيشده
نگران شدى ...البته مثلا!
انتظار واكنش خيلى بيشترى داشتم اما تو خيلى كمترشو نشون دادى!
نميدونم نفهميدى واقعا چيشده يا خودتو زدى به نفهميدن!
نفهميدى كه باز خبرى ازت نشد
نفهميدى كه هى منتظرت موندم و باز فرداش خودم بهت زنگ زدم و گفتم چت شده لعنتى؟! نياز دارم به بودنت... من ترسيدم، ميگن نزديك بوده يكى رو بكشم، آدمارو نصف و نيمه يادمه، اما تورو يادمه...خيلى خوبم يادمه!
نفهميدى، واقعا نفهميدى حال جهنميم رو كه گفتى رابطه ما ته نداره، تو اين موقعيت بودنم كنارت فقط باعث وابستگى بيشتر ميشه!
گفتم من عادت ندارم سربار كسى باشم كه حالا روتخت بيمارستان بخوام! بگى برو ميرم!
انتظار داشتم بگى ديوونه ديوونه شدى؟! منظورم اين نبود!
اما گفتى پس برو...!
#محیا_زند
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
پارت هفتم
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Joda Shodim [www.IranTune.com]
Marjan Kandi [www.IranTune.com]
قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار
چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار...
@aevien 🌱
كاور آهنگ " غم نگاه آخرت" از شادمهر💜
چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار...
@aevien 🌱
كاور آهنگ " غم نگاه آخرت" از شادمهر💜
@aevien 🌱
از آسمون، خونه كه مي باره
پاييز ما پاييز خوبي نيست
ديوونه ايم با اينکه مي دونيم
ديوونه بودن چيز خوبي نيست
دلخوش به چي هستي؟ كدوم فردا؟
دنياي ما بدجور بي رحمه
حال تو رو هيشکي نمي دونه
حرف منو هيچ كس نمي فهمه
عمريه كه اسم اتاق ما
يا انفرادي يا كه تابوته
سيگارتو آهسته روشن كن
دنياي ما انبار باروته!
ميريم از اين زندون تكراري
زندون تازه اونور مرزه
تا صبح گريه مي كني هر شب
با شونه هات دنيام مي لرزه
مي ميري و درها به روت بسته س
مي ميرم و راه فراري نيست
اين شهرو مي بخشي و مي بخشم
از هيچ كس هيچ انتظاري نيست
از كوچه ها آهسته رد مي شم
خالی ِ از هر حسّ و احساسم
اونقد غريبه ن آدما، انگار
غير از تو هيچ كس رو نمي شناسم
عمريه كه اسم اتاق ما
يا انفرادي يا كه تابوته
هر روز با ترديد مي تابه
آزادي خورشيد، مشروطه!
هر كس كه حرف مهربوني زد
توو دستاي سردش تفنگي داشت
اين داستان تلخ نسلي بود
كه آرزوهاي قشنگي داشت
#سید_مهدی_موسوی 💜
از آسمون، خونه كه مي باره
پاييز ما پاييز خوبي نيست
ديوونه ايم با اينکه مي دونيم
ديوونه بودن چيز خوبي نيست
دلخوش به چي هستي؟ كدوم فردا؟
دنياي ما بدجور بي رحمه
حال تو رو هيشکي نمي دونه
حرف منو هيچ كس نمي فهمه
عمريه كه اسم اتاق ما
يا انفرادي يا كه تابوته
سيگارتو آهسته روشن كن
دنياي ما انبار باروته!
ميريم از اين زندون تكراري
زندون تازه اونور مرزه
تا صبح گريه مي كني هر شب
با شونه هات دنيام مي لرزه
مي ميري و درها به روت بسته س
مي ميرم و راه فراري نيست
اين شهرو مي بخشي و مي بخشم
از هيچ كس هيچ انتظاري نيست
از كوچه ها آهسته رد مي شم
خالی ِ از هر حسّ و احساسم
اونقد غريبه ن آدما، انگار
غير از تو هيچ كس رو نمي شناسم
عمريه كه اسم اتاق ما
يا انفرادي يا كه تابوته
هر روز با ترديد مي تابه
آزادي خورشيد، مشروطه!
هر كس كه حرف مهربوني زد
توو دستاي سردش تفنگي داشت
اين داستان تلخ نسلي بود
كه آرزوهاي قشنگي داشت
#سید_مهدی_موسوی 💜
مرا نرهان ز خود
ز خود نکنم جدا
جدا نشوم ز تو
که مرا رهایی نیست
رهایی نیست...💜
ز خود نکنم جدا
جدا نشوم ز تو
که مرا رهایی نیست
رهایی نیست...💜