This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.: آویـــــــــــــــــن :.
☁ Sticker
باید چیزی باشد
که پابندت کند
که در گوشَت بخواند؛ نرو !
آدم یک سال با دیوار هم حرف بزند
پنجرهوار دوستش خواهد داشت ...
#مریم_قهرمانلو
@aevien 🌱
که پابندت کند
که در گوشَت بخواند؛ نرو !
آدم یک سال با دیوار هم حرف بزند
پنجرهوار دوستش خواهد داشت ...
#مریم_قهرمانلو
@aevien 🌱
@aevien
"پنجاهُ سه روز خيال..."
زندگى_بزار از اول قصه شروع كنم...
اول قصه؟! البته مشكل فكر كنم همينجاست كه دقيقا نميدونيم اول قصه كجاست!
ولى فكر كنم اول اولش رو بخوام بگم برميگرده به همون موقع كه مليكا محفل شعر شمارو بهم معرفى كرد!
مليكا؟! نميشناسيش، راستش خودمم زياد نميشناسمش، فاميلشم حتى نميدونم، فقط بهش ميگفتم همون دختر قدبلند سبزه هه كه با عطى اينا ميگرده!
از طرز نگاهت ميفهمم چى ميخواى بگى، آره رو مليكا هم لقب گذاشتم، برات كه تعريف كرده بودم
اين عادت از كجا اومده، همش تقصيره مامانه!
از بچگى به جاىِ اينكه به اسم شناسنامه ام صدام بزنه بهم ميگفت زندگى، انقدر گفت كه تو دهن همه افتاد زندگى!
من همونموقع ها ازش ياد گرفتم رو آدما اسمى كه بهشون مياد رو بزارم، اينجورى هم راحت ترم هم اونايى كه دوست دارمو بيشتر براىِ خودم كردم انگارى!
مثلِ تو كه بهت ميگم "دلبر"... البته الانا ميگم،اونموقع ها "همگريز" بودى!
ميگم برات از كى شدى دلبر، فعلا بزار اول قصه رو بگم.
اون دختر قدبلند سبز هه ميدونست مرده ىِ شعرم و يروز تو عصر بهار كه دورهم نشسته بوديم و صحبت ميكرديم محفل شعرتون رو بهم معرفى كرد!
الانم اصلا ازش خبر ندارم ولى خيلى دوست دارم يروز دوباره ببينمش و بهش بگم آى دختر قدبلند سبزه هه... اگر بدونى با اين كارت چه بلايى سر زندگى من آوردى!
يه نظريه هست بنام نظريه آشوب، يجاش هست ميگه تغییرات بسیار جزیی در مقادیر اولیه یک فرآیند می تونه منجر به اختلافات چشمگیری در سرنوشت فرآیند بشه.
بزار ساده شو بگم... يعنى يه اتفاق كوچولو تو زندگى يه نفر ميتونه منجر به اتفاقاى خيلى بزرگ بعدى تو زندگيش بشه!
كارى كه مليكا كرد هم دقيقا همين بود!
اون فقط يه محفل شعر ساده رو معرفى كرد...
من اومدم...
تورو ديدم اما نديدم...
بعد از يه مدت طولانى واقعا ديدمت و پنجاه و سه روز خيال داشتنت شروع شد...!
چيشد كه ديدمت؟
از كى ديدمت؟
بشين...قصه مون طولانيه، خسته ميشى ايستاده.
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت اول
@aevien
@aevien
"پنجاهُ سه روز خيال..."
زندگى_بزار از اول قصه شروع كنم...
اول قصه؟! البته مشكل فكر كنم همينجاست كه دقيقا نميدونيم اول قصه كجاست!
ولى فكر كنم اول اولش رو بخوام بگم برميگرده به همون موقع كه مليكا محفل شعر شمارو بهم معرفى كرد!
مليكا؟! نميشناسيش، راستش خودمم زياد نميشناسمش، فاميلشم حتى نميدونم، فقط بهش ميگفتم همون دختر قدبلند سبزه هه كه با عطى اينا ميگرده!
از طرز نگاهت ميفهمم چى ميخواى بگى، آره رو مليكا هم لقب گذاشتم، برات كه تعريف كرده بودم
اين عادت از كجا اومده، همش تقصيره مامانه!
از بچگى به جاىِ اينكه به اسم شناسنامه ام صدام بزنه بهم ميگفت زندگى، انقدر گفت كه تو دهن همه افتاد زندگى!
من همونموقع ها ازش ياد گرفتم رو آدما اسمى كه بهشون مياد رو بزارم، اينجورى هم راحت ترم هم اونايى كه دوست دارمو بيشتر براىِ خودم كردم انگارى!
مثلِ تو كه بهت ميگم "دلبر"... البته الانا ميگم،اونموقع ها "همگريز" بودى!
ميگم برات از كى شدى دلبر، فعلا بزار اول قصه رو بگم.
اون دختر قدبلند سبز هه ميدونست مرده ىِ شعرم و يروز تو عصر بهار كه دورهم نشسته بوديم و صحبت ميكرديم محفل شعرتون رو بهم معرفى كرد!
الانم اصلا ازش خبر ندارم ولى خيلى دوست دارم يروز دوباره ببينمش و بهش بگم آى دختر قدبلند سبزه هه... اگر بدونى با اين كارت چه بلايى سر زندگى من آوردى!
يه نظريه هست بنام نظريه آشوب، يجاش هست ميگه تغییرات بسیار جزیی در مقادیر اولیه یک فرآیند می تونه منجر به اختلافات چشمگیری در سرنوشت فرآیند بشه.
بزار ساده شو بگم... يعنى يه اتفاق كوچولو تو زندگى يه نفر ميتونه منجر به اتفاقاى خيلى بزرگ بعدى تو زندگيش بشه!
كارى كه مليكا كرد هم دقيقا همين بود!
اون فقط يه محفل شعر ساده رو معرفى كرد...
من اومدم...
تورو ديدم اما نديدم...
بعد از يه مدت طولانى واقعا ديدمت و پنجاه و سه روز خيال داشتنت شروع شد...!
چيشد كه ديدمت؟
از كى ديدمت؟
بشين...قصه مون طولانيه، خسته ميشى ايستاده.
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت اول
@aevien
@aevien
بلاخره سر كلاس روانشناسى مسائل جوانان دكتر حسينى به رگ شيرازيم زور گفتم و شروع كردمش!
قرار گذاشته بوديم تا ته اين داستان نقطه نگرفته ننويسمش، ولى گفت بنويس بلكه اينجورى نقطه بگيره!
و بگم... تموم كردنش نفس بگيره ازم حسابى احتمالا، اگه يه شب ننوشتمش بدونيد نفس كم بوده...( چون مثل داستان هاىِ قبلى، مثل قصه هر شب يه پارت رو مينويسم)
( و باز مثل داستان هاىِ قبلى برگرفته از واقعيته)
"#پنجاه_سه_روز_خیال..." احتمالا دردناكترين داستانى باشه كه مينويسم، شايد خوندنش براى شما نه، اما قطعا نوشتنش براى خودم آره!
حالِ دلتون خوب💜
بساط خنده هاتون به راه💜
قرار گذاشته بوديم تا ته اين داستان نقطه نگرفته ننويسمش، ولى گفت بنويس بلكه اينجورى نقطه بگيره!
و بگم... تموم كردنش نفس بگيره ازم حسابى احتمالا، اگه يه شب ننوشتمش بدونيد نفس كم بوده...( چون مثل داستان هاىِ قبلى، مثل قصه هر شب يه پارت رو مينويسم)
( و باز مثل داستان هاىِ قبلى برگرفته از واقعيته)
"#پنجاه_سه_روز_خیال..." احتمالا دردناكترين داستانى باشه كه مينويسم، شايد خوندنش براى شما نه، اما قطعا نوشتنش براى خودم آره!
حالِ دلتون خوب💜
بساط خنده هاتون به راه💜
Forwarded from Mahya Zand
Taghdir
Shadmehr Aghili
بآيد تورو پيدآ كنم
شآيد هنوزم دير نيست...
تو سآده دل كندى ولى تقدير بى تقصير نيست!
@aevien 🌱
شادمهر عقيلى جآن 💜
شآيد هنوزم دير نيست...
تو سآده دل كندى ولى تقدير بى تقصير نيست!
@aevien 🌱
شادمهر عقيلى جآن 💜
@aevien
" پنجاهُ سه روز خيآل..."
زندگى_ بگم چايي دارچين با دوسيب يا بلوبرى؟!
دلبر_ بگو چايى دارچين با بلوبرى!
زندگى_ مثل اولين بار كه جلوت نشستم پاهامو تو شكمم جمع كردم و بلوبرى دادم تو ريه هام، افتادم سرفه و گفتى بچه تورو چه به اين كارا؟!
دلبر_ نميدونم...شايد مثل اونموقع ها!
زندگى_قطعا نميشه مثل اونموقع ها، نه من دختر ساده اون روزهام نه تو همگريز اون روزها!
اَه... حواسمو پرت نكن، بزار از اول قصه بيام جلو، از وسط قصه كه شروع كنيم حرفامو گم و گور ميكنم بيشتر طنابامون ميپيچه بهم!
كجا بودم؟!
آهان... همونجا كه بلاخره ديدمت!
يعنى ديده بودمت ها، صدبار جلو چشمم چرخيده بودى و ته ذهنم فقط" اون پسر عينك گرد موفرفرى عه" ته نشين شده بود!
همين...همينقدر ساده!
بعد از هشت ماه همينقدر ساده بودن كم كم پيچيده شدى!
اوايل دى ماه بود، اولين بار بود شعرى كه نوشته بودم رو تو يه جمع بزرگ ميخوندم...
ترس داشتم
لرز داشتم
كه نكنه اين كلمه ها كه عصاره جونم هستن نشينه به دل بقيه و پس بخورن!
اما وقتى خوندم تو اولين نفرى بودى كه دست زدى و تعريف كردى!
نه كه مثلا خيلى كلمات قلمبه سلمبه اى به كار ببرى و فلان...نه!
فقط لحنت صادقانه بود...صادقانه و دلنشين!
از همونجا يذره پيچش گرفتى!
روزاىِ بعد از اون هر وقت حرف ميزدى گوشام تيز ميشد رو اون لحن و صداىِ دلنشينِ صادقانه ات!
پيچش بعدى كه بهت افتاد يادم نيست دقيقا چند شنبه بود يا چندم... ولى اون روز حالم خوش نبود، كلى از دلتنگى اون گريه كرده بودم و اومده بودم شعر بخونم آروم بگيرم!
اون رو يادته؟!
گفته بودم برات... يه شب تا سحر يازده فروردين كه بارون ميومد و دلتنگ بودم برات گفتم همشو!
گفتم از چهارده سالگى با يه خنده اش دل برده ازم، گفتم و گريه كردم!
گريه كردم و صادقانه كلى آرومم كردى و خندونديم!
كه بعدش ازت پرسيدم تو چى؟! تو دلت واسه كسى رفته تا حالا؟!
گفتى نه... ولى دروغ گفتى!
لعنتى تو كه انقدر قشنگ صادقانه آرومم ميكردى چرا دروغ گفتى؟!
چرا دروغ گفتى كه بعد از چندسال و ماه بشينم جلوت و از اول قصه دارم بگم برات؟!
اول قصه...
خندونديم تو يازده فروردين وسط دلتنگى، مثل همون روز... همون روز كه اومدم شعر بخونم آروم بگيرم و بين همون گوش تيز كردنا يه چيزى گفتى كه قهقه مو برد هوا، حتى تا آخر شبشم وقتى يادش ميافتادم ميخنديدم!
ميدونى كسايى كه تو گريه ميخندوننت يا وسط خنده هاى بلند بغض ميارن تو گلوت رو به سختى ميشه فراموش كرد!
تو هردوش بودى...
تا وقتى تو خيال داشتنت بودم وسط گريه هام خندونديم...
و بعدش كه گفتى خيال بوده داشتنت بارها تو خنده هام يهو يادت افتادم و شدى بغض وسط گلو...
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت دوم
@aevien
" پنجاهُ سه روز خيآل..."
زندگى_ بگم چايي دارچين با دوسيب يا بلوبرى؟!
دلبر_ بگو چايى دارچين با بلوبرى!
زندگى_ مثل اولين بار كه جلوت نشستم پاهامو تو شكمم جمع كردم و بلوبرى دادم تو ريه هام، افتادم سرفه و گفتى بچه تورو چه به اين كارا؟!
دلبر_ نميدونم...شايد مثل اونموقع ها!
زندگى_قطعا نميشه مثل اونموقع ها، نه من دختر ساده اون روزهام نه تو همگريز اون روزها!
اَه... حواسمو پرت نكن، بزار از اول قصه بيام جلو، از وسط قصه كه شروع كنيم حرفامو گم و گور ميكنم بيشتر طنابامون ميپيچه بهم!
كجا بودم؟!
آهان... همونجا كه بلاخره ديدمت!
يعنى ديده بودمت ها، صدبار جلو چشمم چرخيده بودى و ته ذهنم فقط" اون پسر عينك گرد موفرفرى عه" ته نشين شده بود!
همين...همينقدر ساده!
بعد از هشت ماه همينقدر ساده بودن كم كم پيچيده شدى!
اوايل دى ماه بود، اولين بار بود شعرى كه نوشته بودم رو تو يه جمع بزرگ ميخوندم...
ترس داشتم
لرز داشتم
كه نكنه اين كلمه ها كه عصاره جونم هستن نشينه به دل بقيه و پس بخورن!
اما وقتى خوندم تو اولين نفرى بودى كه دست زدى و تعريف كردى!
نه كه مثلا خيلى كلمات قلمبه سلمبه اى به كار ببرى و فلان...نه!
فقط لحنت صادقانه بود...صادقانه و دلنشين!
از همونجا يذره پيچش گرفتى!
روزاىِ بعد از اون هر وقت حرف ميزدى گوشام تيز ميشد رو اون لحن و صداىِ دلنشينِ صادقانه ات!
پيچش بعدى كه بهت افتاد يادم نيست دقيقا چند شنبه بود يا چندم... ولى اون روز حالم خوش نبود، كلى از دلتنگى اون گريه كرده بودم و اومده بودم شعر بخونم آروم بگيرم!
اون رو يادته؟!
گفته بودم برات... يه شب تا سحر يازده فروردين كه بارون ميومد و دلتنگ بودم برات گفتم همشو!
گفتم از چهارده سالگى با يه خنده اش دل برده ازم، گفتم و گريه كردم!
گريه كردم و صادقانه كلى آرومم كردى و خندونديم!
كه بعدش ازت پرسيدم تو چى؟! تو دلت واسه كسى رفته تا حالا؟!
گفتى نه... ولى دروغ گفتى!
لعنتى تو كه انقدر قشنگ صادقانه آرومم ميكردى چرا دروغ گفتى؟!
چرا دروغ گفتى كه بعد از چندسال و ماه بشينم جلوت و از اول قصه دارم بگم برات؟!
اول قصه...
خندونديم تو يازده فروردين وسط دلتنگى، مثل همون روز... همون روز كه اومدم شعر بخونم آروم بگيرم و بين همون گوش تيز كردنا يه چيزى گفتى كه قهقه مو برد هوا، حتى تا آخر شبشم وقتى يادش ميافتادم ميخنديدم!
ميدونى كسايى كه تو گريه ميخندوننت يا وسط خنده هاى بلند بغض ميارن تو گلوت رو به سختى ميشه فراموش كرد!
تو هردوش بودى...
تا وقتى تو خيال داشتنت بودم وسط گريه هام خندونديم...
و بعدش كه گفتى خيال بوده داشتنت بارها تو خنده هام يهو يادت افتادم و شدى بغض وسط گلو...
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت دوم
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Gerye Miayad Mara
Homayoun Shajarian
Forwarded from Mahya Zand
La Notte
Arisa
@aevien
"پنجاهُ سه روز خيآل..."
زندگى_روزها كه ميگذشتن آروم آروم پيچ ميافتاد بهت...!
كم كم از اون گوش تيزكردنا رسيدم به همصحبت شدن باهات، دقيقش از دوازده اسفند بود، كه خودمون دوتا، فقط خودمون دوتا شديم همصحبت!
دوازده اسفند شد اولين روز از پنجاه و سه روز خيالِ داشتنت...!
همون اولين روزِ خيالِ داشتنت ازت پرسيدم عاشق بودى تا حالا؟
كه گفتى نه... كه دروغ گفتى!
منم باور كردم
باور كردم و روز به روز بيشتر خيال برم داشت!
راستش اصلا حواسم نبود كه دارى حوآسمو پُر و پرت خودت ميكنى!
آخه نبودى، شبيه هيچكدوم از مرد روياهايى كه از بچگى خوابشون رو ديده بودم نبودى!
تو خواب هم نميديدم كه يروز دلم واسه مردى مثلِ تو بخواد بره!
بهت گفته بودم من از بچگى عاشقِ آدماىِ عينكى بودم ، اولين چيزِ تو هم كه جذبم كرد همين شيشه رو چشمات بود!
اما دروغ گفتم!
من بعد از تو عاشق عينك شدم!
راستش من حتى از موهاىِ فرى كه انگار تا حالآ شونه بهشون نخورده
يا مردايى كه تو عمرشون شلوار كتون نپوشيدن و كل تيپاشون تو اسپرت خلاصه ميشه
يآ چشم هاىِ بيحالت
بغلاىِ بزرگ با چند لايه چربى
و خيلى چيزهآىِ ديگه متنفرم
يعنى من قبل از تو از همه اين ها متنفر بودم
ولى تمومِ مردهاىِ بعد از تو بدون اين چيزها زشتن برام!
خاتون بهم اخطارشو داده بود!
يكى از عصراى هشت نه سالگى كه با دخترخاله ام،مآرى لب پنجره اتاق بزرگه نشسته بوديم و خاله بازى ميكرديم گفت بهمون!
من و مآرى داشتيم از زيبايى و شكوهِ مردآى خاله بازى مون براى هم ميگفتيم كه خاتون خنديد، دوتا ابنبات قيچى گذاشت تو دهنمون و گفت: اينآ كه بازى ان بالام، يروز يه مردى به جاى شهر پريا از همين شهر بغلى مياد و دلاتون رو خوش به بودنش ميكنه!
شما مهر شعر تو سينه تونه، زن ايد!
زن هاىِ واقعا زن دل به مهر مردى ميدن كه كنج دلشون شعر خوش كرده باشه
يعنى مردايى كه چشم و ابروشون يه شهر رو آشفته خودش نميكنه
مال و املاكشون اونقدر نيست كه برقش چشم دختراىِ شهر رو بزنه
اسم و رسمشون از شما تا به جنوب شهر پخش نيست
اما قلباشون... امون از قلباشون!
يروز واقعا عاشق ميشيد و به جاى چشم و ابرو طرف دلتون واسه قلب يه مردِ شعر زده ميره
براتون مهم نيست چى ميپوشن ،چى ميخورن يا كجا ميرن، مهم براتون قلباشونه كه پِى قلبتون باشه
مردايى كه بلدن آشوبگى تو كنن آسودگى
دردتو كنن درمون
گريه تو كنن خنده
گريه مو كرده بودى خنده...
تو يازده فروردين، تو بيست و هفتمين روز از خيال داشتنت همونجا كه تو چهارِ صبح بارون زده گريه مو كردى خنده و آشوبگيمو كردى آسودگى پيش خودم گفتم نكنه همونه؟!
نكنه از همون مرداىِ شهر بغليه شعر زده اس كه خاتون ميگفت؟!
و دلم لرزيده بود، حواسم نبود اما دلم برات لرزيده بود...
بعد از اونِ چهارده سالگى، بعد از شيش سآل دلم لرزيده بود...
اما خودمو زده بودم به كوچه ايل على چپ كه نه...نلرزيده!
نميخواستم بفهمى...
آخه خاتون بعدش كه آبنبات قيچى من و مآرى تموم شده بود و از شيرينى مرداىِ شعر زده در گوشمون شعر خونده بود گفت: اما جآن دلاىِ خاتون، مردآ مثلِ پرنده ان، مثل گنجيشك، مثل كبوتر، مثل كلاغ اصلا!
بفهمن دلت براشون رفته و ميخواى پيش خودت نگهشون دارى كابوس قفس ميپرونشون تو آسمون!
دونه بريزيد براىِ پرنده ها، اما از دور، نزديكشون نشيد كه ميپرن...
فهميدى لرزيده دلم برات كه پريدى، نه؟!
از همون هفده فروردين شك كردى و كابوس قفس پروندت...
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت سوم
@aevien
@aevien
"پنجاهُ سه روز خيآل..."
زندگى_روزها كه ميگذشتن آروم آروم پيچ ميافتاد بهت...!
كم كم از اون گوش تيزكردنا رسيدم به همصحبت شدن باهات، دقيقش از دوازده اسفند بود، كه خودمون دوتا، فقط خودمون دوتا شديم همصحبت!
دوازده اسفند شد اولين روز از پنجاه و سه روز خيالِ داشتنت...!
همون اولين روزِ خيالِ داشتنت ازت پرسيدم عاشق بودى تا حالا؟
كه گفتى نه... كه دروغ گفتى!
منم باور كردم
باور كردم و روز به روز بيشتر خيال برم داشت!
راستش اصلا حواسم نبود كه دارى حوآسمو پُر و پرت خودت ميكنى!
آخه نبودى، شبيه هيچكدوم از مرد روياهايى كه از بچگى خوابشون رو ديده بودم نبودى!
تو خواب هم نميديدم كه يروز دلم واسه مردى مثلِ تو بخواد بره!
بهت گفته بودم من از بچگى عاشقِ آدماىِ عينكى بودم ، اولين چيزِ تو هم كه جذبم كرد همين شيشه رو چشمات بود!
اما دروغ گفتم!
من بعد از تو عاشق عينك شدم!
راستش من حتى از موهاىِ فرى كه انگار تا حالآ شونه بهشون نخورده
يا مردايى كه تو عمرشون شلوار كتون نپوشيدن و كل تيپاشون تو اسپرت خلاصه ميشه
يآ چشم هاىِ بيحالت
بغلاىِ بزرگ با چند لايه چربى
و خيلى چيزهآىِ ديگه متنفرم
يعنى من قبل از تو از همه اين ها متنفر بودم
ولى تمومِ مردهاىِ بعد از تو بدون اين چيزها زشتن برام!
خاتون بهم اخطارشو داده بود!
يكى از عصراى هشت نه سالگى كه با دخترخاله ام،مآرى لب پنجره اتاق بزرگه نشسته بوديم و خاله بازى ميكرديم گفت بهمون!
من و مآرى داشتيم از زيبايى و شكوهِ مردآى خاله بازى مون براى هم ميگفتيم كه خاتون خنديد، دوتا ابنبات قيچى گذاشت تو دهنمون و گفت: اينآ كه بازى ان بالام، يروز يه مردى به جاى شهر پريا از همين شهر بغلى مياد و دلاتون رو خوش به بودنش ميكنه!
شما مهر شعر تو سينه تونه، زن ايد!
زن هاىِ واقعا زن دل به مهر مردى ميدن كه كنج دلشون شعر خوش كرده باشه
يعنى مردايى كه چشم و ابروشون يه شهر رو آشفته خودش نميكنه
مال و املاكشون اونقدر نيست كه برقش چشم دختراىِ شهر رو بزنه
اسم و رسمشون از شما تا به جنوب شهر پخش نيست
اما قلباشون... امون از قلباشون!
يروز واقعا عاشق ميشيد و به جاى چشم و ابرو طرف دلتون واسه قلب يه مردِ شعر زده ميره
براتون مهم نيست چى ميپوشن ،چى ميخورن يا كجا ميرن، مهم براتون قلباشونه كه پِى قلبتون باشه
مردايى كه بلدن آشوبگى تو كنن آسودگى
دردتو كنن درمون
گريه تو كنن خنده
گريه مو كرده بودى خنده...
تو يازده فروردين، تو بيست و هفتمين روز از خيال داشتنت همونجا كه تو چهارِ صبح بارون زده گريه مو كردى خنده و آشوبگيمو كردى آسودگى پيش خودم گفتم نكنه همونه؟!
نكنه از همون مرداىِ شهر بغليه شعر زده اس كه خاتون ميگفت؟!
و دلم لرزيده بود، حواسم نبود اما دلم برات لرزيده بود...
بعد از اونِ چهارده سالگى، بعد از شيش سآل دلم لرزيده بود...
اما خودمو زده بودم به كوچه ايل على چپ كه نه...نلرزيده!
نميخواستم بفهمى...
آخه خاتون بعدش كه آبنبات قيچى من و مآرى تموم شده بود و از شيرينى مرداىِ شعر زده در گوشمون شعر خونده بود گفت: اما جآن دلاىِ خاتون، مردآ مثلِ پرنده ان، مثل گنجيشك، مثل كبوتر، مثل كلاغ اصلا!
بفهمن دلت براشون رفته و ميخواى پيش خودت نگهشون دارى كابوس قفس ميپرونشون تو آسمون!
دونه بريزيد براىِ پرنده ها، اما از دور، نزديكشون نشيد كه ميپرن...
فهميدى لرزيده دلم برات كه پريدى، نه؟!
از همون هفده فروردين شك كردى و كابوس قفس پروندت...
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت سوم
@aevien
@aevien
@aevien
" پنجاهُ سه روز خيآل... "
زندگى_ يآدته هفده فروردين رو؟!
دلبر_ نه با جزئيات!
زندگى_يادت بود تعجب ميكردم... كل قصه رو با جزئيات يادت نيست، يادت بود كه مجبور نبودم بشينم از اول قصه برات بگم!
عوض تو من همه شو يادمه!
نه كه حافظم عالى باشه، نه!
اتفاقا حواس پرت عالمم اما متاسفانه چيزايى كه به تو مربوط ميشه رو خوب يادمه!
مثل دوران مدرسه كه با ماژيك قسمت هاىِ مهم كتاب درسى رو خط ميكشيديم و خوب يادمون ميموند، مثل همون تو ذهنم يه ماژيك پررنگ رو همه چيزايى كه به تو ميرسه كشيدن!
اما هفده فروردين...
هفده فروردين كش مياد سمت دوروز قبلش كه همديگه رو ديده بوديم
همه چى مثلِ قصه ها خوب بود
مثلِ قصه هاىِ عاشقانه كتآب ايرانى ها از سرپيچ كه ميخواستيم بپيچيم تو خيابون اون ماشينه هم بى حواس پيچيد جلومون، تو بازومو گرفتى كشيدى كه ماشين بهم نزنه و من واسه اولين بار افتادم تو بغلت و از گرمى و نرميش خمار شدم!
مثلِ قصه هآى قديمى نشستيم لب تخت كنار حوض تو از خاطره هات گفتى، قلقل راه انداختى و من چايى ريختم گذاشتم جلوت!
مثلِ قصه هاىِ مدرن باهم كل خيابونى كه ميرسيد به خونه رو قدم زديم، وايساديم سر كوچه رو به روى هم، خداحافظى كرديم ولى هيچكدوم برنگشتيم كه بريم، تو سرجات وايسادى و نگاهم كردى، من نگاهت كردم و همونجورى انقدر عقب عقب رفتم كه از ديدم محو شى!
همه چى مثل قصه هآ خوب بود تا آخر همون شب... از همونجآ كه عقب عقب رفتم و از ديدم محو شدى خبرى ازت نشد، هى منتظر زنگ يا پيامت بودم كه بگى رسيدم خونه اما خبرى نشد تا يازده و چهل و هفت دقيقه شب، بهونه آوردى كه تازه رسيدى خونه و حواست نبوده به من بگى!
واقعا حواست نبود؟! آدما به چيزايى كه اهميت نداره براشون حواسشون نيست...
مثل من كه جز خاطره هاىِ تو حواسم به خاطره هاىِ هيچكس نيست!
تا آخر شب كه حواست نبود بگى حواس من جمع شد كه زندگى واقعى قصه نيست!
اينكه همه چى مثلِ قصه ها خوبه يعنى يجاى كار ميلنگه، يعنى بايد منتظر باشى واقعيت بياد جلوت جولون بده و بگه: هى هوا برت نداره، من انقدر قشنگ نيستم!
حواسم جمع شد و دلشوره ام شروع... كه واقعيت قصه مون چيه؟!
همون شب، دقيقا همون شب وقتى دلشوره بيخبر بودن ازت كشتم به خودم اعتراف كردم كه يه گوشه دلم نخ كشته!
اونموقع نميدونستم كل دلم نخ كش شده، فكر ميكردم يه گوشه كوچيكشه كه هروقت بخوام نخ و سوزن ميگيرم دستم سروته نخ كشى شو هم ميارم!
اما خوره افتاد بود به مغزم، اونقدر كه دو صبح زنگ زدم به آسمون،دوست چند ساله ام و گفتم شور افتاده به دلم، خوره به مغزم و ترس به جونم كه واقعيت نكنه رفتنشه؟ نكنه بازم درد و دلتنگيه؟!
گفتم آسمون ترسيدم... نكنه جدى جدى باز خونه دلم خراب شده واسه يكى؟! ميميرم اندفعه خرابه بمونه اين دل...
ميدونست زير و بم زندگيمو، ميدونست داغ رو دل چهارده سالگى رو، ميدونست سكوتمو سرش كه بخاطر سر به زيرى و عاقلى كردنه!
گفتم و شنيد و گيج تر از خودم ندونست كه چكار كنم!
نميدونستم چكار كنم، حالم شده بود آشوبِ گيجى!
فهميدى بدون اينكه بهت بگم!
اصلا تو مثلِ لعنتيا، مثلِ خيلى لعنتيا منو خيلى خوب ميفهميدى!
نه كه سعى كنى، تو ذاتت بود!
توعه لعنتى مثل مرداىِ شعرزده شهر بغلى بلد بودى دل ببرى!
مثلِ دلبرا گفتى ببينمت حرف بزنيم آشوبگيت بشه آسودگى!
اين حرف زدنه شد هفده فروردين ...
حالا يادت اومد با جزئيات؟!
هفده فروردين بود، آخرين بارى كه ديدمت...
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت چهارم
@aevien
@aevien
" پنجاهُ سه روز خيآل... "
زندگى_ يآدته هفده فروردين رو؟!
دلبر_ نه با جزئيات!
زندگى_يادت بود تعجب ميكردم... كل قصه رو با جزئيات يادت نيست، يادت بود كه مجبور نبودم بشينم از اول قصه برات بگم!
عوض تو من همه شو يادمه!
نه كه حافظم عالى باشه، نه!
اتفاقا حواس پرت عالمم اما متاسفانه چيزايى كه به تو مربوط ميشه رو خوب يادمه!
مثل دوران مدرسه كه با ماژيك قسمت هاىِ مهم كتاب درسى رو خط ميكشيديم و خوب يادمون ميموند، مثل همون تو ذهنم يه ماژيك پررنگ رو همه چيزايى كه به تو ميرسه كشيدن!
اما هفده فروردين...
هفده فروردين كش مياد سمت دوروز قبلش كه همديگه رو ديده بوديم
همه چى مثلِ قصه ها خوب بود
مثلِ قصه هاىِ عاشقانه كتآب ايرانى ها از سرپيچ كه ميخواستيم بپيچيم تو خيابون اون ماشينه هم بى حواس پيچيد جلومون، تو بازومو گرفتى كشيدى كه ماشين بهم نزنه و من واسه اولين بار افتادم تو بغلت و از گرمى و نرميش خمار شدم!
مثلِ قصه هآى قديمى نشستيم لب تخت كنار حوض تو از خاطره هات گفتى، قلقل راه انداختى و من چايى ريختم گذاشتم جلوت!
مثلِ قصه هاىِ مدرن باهم كل خيابونى كه ميرسيد به خونه رو قدم زديم، وايساديم سر كوچه رو به روى هم، خداحافظى كرديم ولى هيچكدوم برنگشتيم كه بريم، تو سرجات وايسادى و نگاهم كردى، من نگاهت كردم و همونجورى انقدر عقب عقب رفتم كه از ديدم محو شى!
همه چى مثل قصه هآ خوب بود تا آخر همون شب... از همونجآ كه عقب عقب رفتم و از ديدم محو شدى خبرى ازت نشد، هى منتظر زنگ يا پيامت بودم كه بگى رسيدم خونه اما خبرى نشد تا يازده و چهل و هفت دقيقه شب، بهونه آوردى كه تازه رسيدى خونه و حواست نبوده به من بگى!
واقعا حواست نبود؟! آدما به چيزايى كه اهميت نداره براشون حواسشون نيست...
مثل من كه جز خاطره هاىِ تو حواسم به خاطره هاىِ هيچكس نيست!
تا آخر شب كه حواست نبود بگى حواس من جمع شد كه زندگى واقعى قصه نيست!
اينكه همه چى مثلِ قصه ها خوبه يعنى يجاى كار ميلنگه، يعنى بايد منتظر باشى واقعيت بياد جلوت جولون بده و بگه: هى هوا برت نداره، من انقدر قشنگ نيستم!
حواسم جمع شد و دلشوره ام شروع... كه واقعيت قصه مون چيه؟!
همون شب، دقيقا همون شب وقتى دلشوره بيخبر بودن ازت كشتم به خودم اعتراف كردم كه يه گوشه دلم نخ كشته!
اونموقع نميدونستم كل دلم نخ كش شده، فكر ميكردم يه گوشه كوچيكشه كه هروقت بخوام نخ و سوزن ميگيرم دستم سروته نخ كشى شو هم ميارم!
اما خوره افتاد بود به مغزم، اونقدر كه دو صبح زنگ زدم به آسمون،دوست چند ساله ام و گفتم شور افتاده به دلم، خوره به مغزم و ترس به جونم كه واقعيت نكنه رفتنشه؟ نكنه بازم درد و دلتنگيه؟!
گفتم آسمون ترسيدم... نكنه جدى جدى باز خونه دلم خراب شده واسه يكى؟! ميميرم اندفعه خرابه بمونه اين دل...
ميدونست زير و بم زندگيمو، ميدونست داغ رو دل چهارده سالگى رو، ميدونست سكوتمو سرش كه بخاطر سر به زيرى و عاقلى كردنه!
گفتم و شنيد و گيج تر از خودم ندونست كه چكار كنم!
نميدونستم چكار كنم، حالم شده بود آشوبِ گيجى!
فهميدى بدون اينكه بهت بگم!
اصلا تو مثلِ لعنتيا، مثلِ خيلى لعنتيا منو خيلى خوب ميفهميدى!
نه كه سعى كنى، تو ذاتت بود!
توعه لعنتى مثل مرداىِ شعرزده شهر بغلى بلد بودى دل ببرى!
مثلِ دلبرا گفتى ببينمت حرف بزنيم آشوبگيت بشه آسودگى!
اين حرف زدنه شد هفده فروردين ...
حالا يادت اومد با جزئيات؟!
هفده فروردين بود، آخرين بارى كه ديدمت...
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت چهارم
@aevien
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Habs
Virgul Band
از من خبری نیست
از تو خبری نیست
شهر از همهمه لبریز ولی رهگذری نیست...
@aevien 🌱
به اندازه يه كهكشان خوبه لعنتى
از تو خبری نیست
شهر از همهمه لبریز ولی رهگذری نیست...
@aevien 🌱
به اندازه يه كهكشان خوبه لعنتى
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien
@aevien
_مطمئنی میخوای ترکش کنی؟ به روزایِ بعد تو فکر کردی؟ که چه بلایی سرش میاد؟
+آره، یمدت شباشو با گریه میگذرونه و خاطرات رو مرور میکنه بعد یادش میره، تا وابسته تر نشدیم جدایی بهتره.
_چهار سال پیش همین حرفارو بهش زدم، گفتم تا وابسته تر نشدیم بهتره جداشیم، رابطه مون ته نداره. بهم گفت نرو، بری میمیریم. گفتم اینا که شعاره، یه مدت بیتابی میکنی خوب میشی دوباره.
دیگه ندیدمش تا چند ماه پیش تو آزمایشگاه.
جاخوردیم از دیدن هم، لا به لای موهای رنگ شده اش چندتا تار سفید بود و کنار چشماش چروک. پیر شده بود.
بهش گفتم: پیر شدی!
گفت: درعوض تو تکون نخوردی، غمِ دلتنگی نداشتی حتما.
گفتم: تو داشتی؟
گفت: تا دلت بخواد، چهارساله دارم با شام و ناهار قورتش میدم.
به روی خودم نیاوردم منو میگه،دست چپش حلقه داشت: ازدواج کردی؟
گفت: آره.
گفتم: مرد خوبیه؟ راضی ای ازش؟
گفت: آره مرد خوبیه، موهاش مثل تو فر نیست اما حالتش قشنگه، مثل تو با چشماش نمیخنده ولی مهربونه، مثل تو بلد نیست شعر بخونه ولی آدم موفقیه تو کارش. ولی... اسمش شبیه توِ. اصلا همینش اول از همه چشممو گرفت.
گریه ام گرفته بود: دوسش داری؟
گفت: گفتم که...مرد خوبیه.
گفتم:نشد جواب... دوسش داری؟
گفت: نه به اندازه تو.
همونموقع پرستار صداش زد و برگه آزمایششو داد. آزمایشِ بارداری که مثبت بود.
با برگه اومد جلوم وایساد گفت: باباشو که هیچوقت نتونستم با عشق بخوام، دعا کن حداقل بچه مو عاشقانه بزرگ کنم. دعا کن تموم شه دلتنگیام برات.
رفت و دیگه ندیدمش. میدونی میخوام بگم بعضی دوست داشتنا واقعی ان و دوست داشتن هایِ واقعی با هیچ رفتنی تموم نمیشن.
میخوام بگم بعضی رفتنا خوشبختی رو میگیره از آدم.
بعضی رفتنا فکر میکنیم رفتنه وگرنه خاطره ها همیشه میمونن و جون میگیرن.
حالا بازم میپرسم فکر کردی به روزایِ بعد رفتنت؟
مثل من یه مادر بدون قلب درست نکنی رفیق.
#محیا_زند
@aevien
@aevien
@aevien
_مطمئنی میخوای ترکش کنی؟ به روزایِ بعد تو فکر کردی؟ که چه بلایی سرش میاد؟
+آره، یمدت شباشو با گریه میگذرونه و خاطرات رو مرور میکنه بعد یادش میره، تا وابسته تر نشدیم جدایی بهتره.
_چهار سال پیش همین حرفارو بهش زدم، گفتم تا وابسته تر نشدیم بهتره جداشیم، رابطه مون ته نداره. بهم گفت نرو، بری میمیریم. گفتم اینا که شعاره، یه مدت بیتابی میکنی خوب میشی دوباره.
دیگه ندیدمش تا چند ماه پیش تو آزمایشگاه.
جاخوردیم از دیدن هم، لا به لای موهای رنگ شده اش چندتا تار سفید بود و کنار چشماش چروک. پیر شده بود.
بهش گفتم: پیر شدی!
گفت: درعوض تو تکون نخوردی، غمِ دلتنگی نداشتی حتما.
گفتم: تو داشتی؟
گفت: تا دلت بخواد، چهارساله دارم با شام و ناهار قورتش میدم.
به روی خودم نیاوردم منو میگه،دست چپش حلقه داشت: ازدواج کردی؟
گفت: آره.
گفتم: مرد خوبیه؟ راضی ای ازش؟
گفت: آره مرد خوبیه، موهاش مثل تو فر نیست اما حالتش قشنگه، مثل تو با چشماش نمیخنده ولی مهربونه، مثل تو بلد نیست شعر بخونه ولی آدم موفقیه تو کارش. ولی... اسمش شبیه توِ. اصلا همینش اول از همه چشممو گرفت.
گریه ام گرفته بود: دوسش داری؟
گفت: گفتم که...مرد خوبیه.
گفتم:نشد جواب... دوسش داری؟
گفت: نه به اندازه تو.
همونموقع پرستار صداش زد و برگه آزمایششو داد. آزمایشِ بارداری که مثبت بود.
با برگه اومد جلوم وایساد گفت: باباشو که هیچوقت نتونستم با عشق بخوام، دعا کن حداقل بچه مو عاشقانه بزرگ کنم. دعا کن تموم شه دلتنگیام برات.
رفت و دیگه ندیدمش. میدونی میخوام بگم بعضی دوست داشتنا واقعی ان و دوست داشتن هایِ واقعی با هیچ رفتنی تموم نمیشن.
میخوام بگم بعضی رفتنا خوشبختی رو میگیره از آدم.
بعضی رفتنا فکر میکنیم رفتنه وگرنه خاطره ها همیشه میمونن و جون میگیرن.
حالا بازم میپرسم فکر کردی به روزایِ بعد رفتنت؟
مثل من یه مادر بدون قلب درست نکنی رفیق.
#محیا_زند
@aevien
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Paiz Az Dast Dadamet
Siavash Rahmani
Forwarded from Mahya Zand
Day
Aida Shahghasemi
@aevien
"پنجآهُ سه روز خيآل..."
زندگى_ هفده فروردين بود، آخرين بارى كه ديدمت!
دور ميدون منتظرت موندم تا بياى و كل زمان انتظار داشتم فكر ميكردم چى بايد بهت بگم؟!
چى بگم تو جواب سوالى كه ديشبش پرسيده بودى!
شب قبلش فهميده بودى خوب نيستم! فهميده بودى گريه كردم!
گفتى چرا؟!
گفتم نميتونم بگم اينجورى!
گفتى ببينيم همو كه بگى!
گفتم نه، نميخواستم تو اون حال ببينيم، نميخواستم دوباره ببينمت و از دل ضعف رفتنام واسه قدوبالات بترسم!
اما تو از طايفه مردهاىِ شعرزده شهر بغلى بودى... بلد بودى منو راضى كنى!
شايدم بلد نبودى و من بيخبر دلم رامت شده بود!
نميدونم هرچى كه بود راضى شدم به ديدنت با اون حال!
بعد از ده دقيقه انتظار اومدى!
از همونجا بايد ميفهميدم كه يجاى كار ميلنگه، از همون ده دقيقه انتظارى كه من واسه هيچكس حاضر نبودم بكشم ولى واسه تو چرا!
تا از اون سر خيابون رد شى و بياى اينور هى زير چشمى نگاهت كردم و دلم يجورى شد!
يجور ترسناكى قشنگ!
يعنى دلم ضعف ميرفت برات ولى ميترسوندم!
اومدى جلوم وايسادى... با عينك گرد و موهاى فر بهم ريخته ات كه كار دستم داده بود!
صميمى سلام كردى، سلام كردم اما سنگين!
حالمو گرم پرسيدى، حالتو سرد پرسيدم!
دلخور بودم ازت بخاطر همين كار دست دادنه!
دلم ميخواست يقه تو بگيرم بچسبونمت به ديوار و سرت داد بزنم لعنتى چكار كردى با دلم كه مثل وقتى كه يهو يه تيكه قره قوروت رو ميخورى ضعف ميره ؛ داره برات ضعف ميره؟!
داد بزنم من ميترسم از اين دل ضعف رفتنا كه تهش ويرونگى بمونه ازش برام!
دلم ميخواست داد بزنم اما درعوض سكوت كردم و تو جواب حرفات سرتكون دادم!
حرف ميزدى، سوال ميپرسيدى و من فقط بدون اينكه نگاهت كنم سرتكون ميدادم!
مقاومت شكست وقتى مثل پسربچه ها تو ماشين يورى نشستى جلوم و مظلوم پرسيدى قهرى؟!
لعنتى اگه بدونى چه ضعفى به دلم انداختى اونموقع!
مقاومتم شكست، خنديدم و گفتم مگه بچم قهر كنم؟!
سر حرفمون باز شد
از كتاب حرف زديم و شعر و موزيك و هرچيزى كه بحث رو به شب قبل نكشونه!
جفتمون نميخواستيم از شب قبل حرف بزنيم!
اما تو طلسم رو شكوندى، تو راه برگشت از كافه كل فلكه رو پياده اومديم تا پايين و تو همون سوال لعنتى اى كه نميخواستم رو بلاخره پرسيدى!
پرسيدى چت شده بود ديشب؟ چرا خوب نبودى؟!
گفتم نپرس، نميخوام دروغ بگم!
نميخواستم بگم چه مرگم شده كه تو هم پرنده بشى و بپرى!
اما تو مثل لعنتيا وايسادى جلوم و گفتى ميپرسم، دروغ هم نگو، چرا گريه كردى ديشب؟!
چشماىِ ساده ات و اون لحن دلنشين كوفتيت بهم زور گفتن و مجبورم كردن بگم!
گفتم يادته بهت گفتم از چهارده سالگى كه دلم واسه اون لرزيده ديگه هيچ مردى حتى يه لحظه هم دلمو ضعف نبرده؟! تو بردى... حتى براى يه كوچولو هم كه شده بردى!
خنديدى، از اون خنده هاى از سر پيروزى!
پرسيدى پس چرا گريه ميكردى؟!
گفتم ميترسم لعنتى، ميترسم برى!
ديدى بغص صدامو و لرزش اشك رو تو چشمام، نه؟!
ديدى كه مهربون گفتى مگه قراره برم؟! تو تا هر وقت كه بخواى من ميمونم!
خيلى دروغگويى، خيلى!
خاتون ميگه دروغگوها دشمن خدان!
تو كه خدارو دوست دارى چرا انقدر دشمنى باهاش؟!
گفتى تا هروقت بخوام ميمونى اما...
هفده فروردين بود
پياده رفتيم تا سر فلكه
وايساديم رو به روى هم خداحافظى كنيم
دلم نميومد بگم خداحافظ
نميدونستم دفعه بعد كه ميبينمت قراره كى باشه
اما خيالم راحت بود كه گفتى تا هروقت بخوام ميمونى!
خيالم الكى راحت بود... دفعه بعدِ ديدنت هيچوقت بود!
همون لحظه كه تو ماشين نشستم و از پنجره عقب بهت نگاه كردم كه دست تو جيب وايسادى سر فلكه و دست تكون ميدى آخرين بارى بود كه ديدمت...!
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت پنجم
@aevien
"پنجآهُ سه روز خيآل..."
زندگى_ هفده فروردين بود، آخرين بارى كه ديدمت!
دور ميدون منتظرت موندم تا بياى و كل زمان انتظار داشتم فكر ميكردم چى بايد بهت بگم؟!
چى بگم تو جواب سوالى كه ديشبش پرسيده بودى!
شب قبلش فهميده بودى خوب نيستم! فهميده بودى گريه كردم!
گفتى چرا؟!
گفتم نميتونم بگم اينجورى!
گفتى ببينيم همو كه بگى!
گفتم نه، نميخواستم تو اون حال ببينيم، نميخواستم دوباره ببينمت و از دل ضعف رفتنام واسه قدوبالات بترسم!
اما تو از طايفه مردهاىِ شعرزده شهر بغلى بودى... بلد بودى منو راضى كنى!
شايدم بلد نبودى و من بيخبر دلم رامت شده بود!
نميدونم هرچى كه بود راضى شدم به ديدنت با اون حال!
بعد از ده دقيقه انتظار اومدى!
از همونجا بايد ميفهميدم كه يجاى كار ميلنگه، از همون ده دقيقه انتظارى كه من واسه هيچكس حاضر نبودم بكشم ولى واسه تو چرا!
تا از اون سر خيابون رد شى و بياى اينور هى زير چشمى نگاهت كردم و دلم يجورى شد!
يجور ترسناكى قشنگ!
يعنى دلم ضعف ميرفت برات ولى ميترسوندم!
اومدى جلوم وايسادى... با عينك گرد و موهاى فر بهم ريخته ات كه كار دستم داده بود!
صميمى سلام كردى، سلام كردم اما سنگين!
حالمو گرم پرسيدى، حالتو سرد پرسيدم!
دلخور بودم ازت بخاطر همين كار دست دادنه!
دلم ميخواست يقه تو بگيرم بچسبونمت به ديوار و سرت داد بزنم لعنتى چكار كردى با دلم كه مثل وقتى كه يهو يه تيكه قره قوروت رو ميخورى ضعف ميره ؛ داره برات ضعف ميره؟!
داد بزنم من ميترسم از اين دل ضعف رفتنا كه تهش ويرونگى بمونه ازش برام!
دلم ميخواست داد بزنم اما درعوض سكوت كردم و تو جواب حرفات سرتكون دادم!
حرف ميزدى، سوال ميپرسيدى و من فقط بدون اينكه نگاهت كنم سرتكون ميدادم!
مقاومت شكست وقتى مثل پسربچه ها تو ماشين يورى نشستى جلوم و مظلوم پرسيدى قهرى؟!
لعنتى اگه بدونى چه ضعفى به دلم انداختى اونموقع!
مقاومتم شكست، خنديدم و گفتم مگه بچم قهر كنم؟!
سر حرفمون باز شد
از كتاب حرف زديم و شعر و موزيك و هرچيزى كه بحث رو به شب قبل نكشونه!
جفتمون نميخواستيم از شب قبل حرف بزنيم!
اما تو طلسم رو شكوندى، تو راه برگشت از كافه كل فلكه رو پياده اومديم تا پايين و تو همون سوال لعنتى اى كه نميخواستم رو بلاخره پرسيدى!
پرسيدى چت شده بود ديشب؟ چرا خوب نبودى؟!
گفتم نپرس، نميخوام دروغ بگم!
نميخواستم بگم چه مرگم شده كه تو هم پرنده بشى و بپرى!
اما تو مثل لعنتيا وايسادى جلوم و گفتى ميپرسم، دروغ هم نگو، چرا گريه كردى ديشب؟!
چشماىِ ساده ات و اون لحن دلنشين كوفتيت بهم زور گفتن و مجبورم كردن بگم!
گفتم يادته بهت گفتم از چهارده سالگى كه دلم واسه اون لرزيده ديگه هيچ مردى حتى يه لحظه هم دلمو ضعف نبرده؟! تو بردى... حتى براى يه كوچولو هم كه شده بردى!
خنديدى، از اون خنده هاى از سر پيروزى!
پرسيدى پس چرا گريه ميكردى؟!
گفتم ميترسم لعنتى، ميترسم برى!
ديدى بغص صدامو و لرزش اشك رو تو چشمام، نه؟!
ديدى كه مهربون گفتى مگه قراره برم؟! تو تا هر وقت كه بخواى من ميمونم!
خيلى دروغگويى، خيلى!
خاتون ميگه دروغگوها دشمن خدان!
تو كه خدارو دوست دارى چرا انقدر دشمنى باهاش؟!
گفتى تا هروقت بخوام ميمونى اما...
هفده فروردين بود
پياده رفتيم تا سر فلكه
وايساديم رو به روى هم خداحافظى كنيم
دلم نميومد بگم خداحافظ
نميدونستم دفعه بعد كه ميبينمت قراره كى باشه
اما خيالم راحت بود كه گفتى تا هروقت بخوام ميمونى!
خيالم الكى راحت بود... دفعه بعدِ ديدنت هيچوقت بود!
همون لحظه كه تو ماشين نشستم و از پنجره عقب بهت نگاه كردم كه دست تو جيب وايسادى سر فلكه و دست تكون ميدى آخرين بارى بود كه ديدمت...!
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت پنجم
@aevien