Forwarded from Mahya Zand
Babak Rahnama Zendegi ba to behtare HD بابک رهنما زندگی با تو بهتره..
عشق من و تو
توىِ قلبم ميمونه...
زندگی با تو بهتــره
می خوآم عاشقت بمونم...
@aevien 🌱
از بهترين ترآنه هآىِ دهه هشتاد عستن!
توىِ قلبم ميمونه...
زندگی با تو بهتــره
می خوآم عاشقت بمونم...
@aevien 🌱
از بهترين ترآنه هآىِ دهه هشتاد عستن!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تمام چیزهایی که در زندگی دوست دارم !
یا خلاف قانون است یا
چاق کننده است ... 🤦♀️
#آلفرد_هیچکاک
@aevien 🌱
یا خلاف قانون است یا
چاق کننده است ... 🤦♀️
#آلفرد_هیچکاک
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevin
خيلى وقت ها بلندى موهام خسته ام ميكنه، دلم ميخواد يه قيچى بردارم و تا اونجايى كه جاداره كوتاهشون كنم اما ميدونم فقط تا سه روز يا حتى كمتر بابتشون احساس راحتى ميكنم و روزهاىِ بعدى فقط حسرت و دلتنگى بلندىِ موهآم برام ميمونه!
يا خيلى روزها از شلوغى و فشار كار بالا حسابى خسته ميشم و تصميم ميگيرم از همه كارهايى كه توشون يه نقشى دارم انصراف بدم ، با خيال راحت بشينم تو خونه و فيلم هاى مورد علاقه مو ببينم با يه ظرف بزرگ ذرت!
اما ميدونم اين راحتىِ خيال فوق آخرش تا يه هفته طول ميكشه، بعدش منم و حوصله اى كه حسابى سررفته!
يا تو... شب ها كه جاىِ خودشون، خيلى از روزها دلم برات تا اونجايى كه بلده تنگ ميشه و از دلتنگى زياد كلافه ترين آدمى كه تا حالا شناختم ميشم، بعد به سرم ميزنه تموم دوستت داشتن و خاطراتت رو از پنجره بريزم تو دامن باد تا ببره دورترين جاى ممكن از من!
ولى نميتونم... نه كه مثل موهام پشيمون بشم يا مثل بيكارى حوصله مو سر ببره!
نميــتونم!
بلد نيستم!
مثل تو كه بلد نبودى بمونى!
ميخوام بهت بگم خيلى وقت ها ما آدماىِ پرادعا و پر صدا از پس كارهاىِ كوچيكى برنميايم!
كارهايى كوچيكى كه خيلى بزرگن!
وگرنه موندن مگر چقدر غيرممكنه كه نتونستى؟!
يا دلتنگ نبودنت...
دوست نداشتنت...
چرآ انقدر غير ممكن ان؟!
#محیا_زند
@aevien 🌱
خيلى وقت ها بلندى موهام خسته ام ميكنه، دلم ميخواد يه قيچى بردارم و تا اونجايى كه جاداره كوتاهشون كنم اما ميدونم فقط تا سه روز يا حتى كمتر بابتشون احساس راحتى ميكنم و روزهاىِ بعدى فقط حسرت و دلتنگى بلندىِ موهآم برام ميمونه!
يا خيلى روزها از شلوغى و فشار كار بالا حسابى خسته ميشم و تصميم ميگيرم از همه كارهايى كه توشون يه نقشى دارم انصراف بدم ، با خيال راحت بشينم تو خونه و فيلم هاى مورد علاقه مو ببينم با يه ظرف بزرگ ذرت!
اما ميدونم اين راحتىِ خيال فوق آخرش تا يه هفته طول ميكشه، بعدش منم و حوصله اى كه حسابى سررفته!
يا تو... شب ها كه جاىِ خودشون، خيلى از روزها دلم برات تا اونجايى كه بلده تنگ ميشه و از دلتنگى زياد كلافه ترين آدمى كه تا حالا شناختم ميشم، بعد به سرم ميزنه تموم دوستت داشتن و خاطراتت رو از پنجره بريزم تو دامن باد تا ببره دورترين جاى ممكن از من!
ولى نميتونم... نه كه مثل موهام پشيمون بشم يا مثل بيكارى حوصله مو سر ببره!
نميــتونم!
بلد نيستم!
مثل تو كه بلد نبودى بمونى!
ميخوام بهت بگم خيلى وقت ها ما آدماىِ پرادعا و پر صدا از پس كارهاىِ كوچيكى برنميايم!
كارهايى كوچيكى كه خيلى بزرگن!
وگرنه موندن مگر چقدر غيرممكنه كه نتونستى؟!
يا دلتنگ نبودنت...
دوست نداشتنت...
چرآ انقدر غير ممكن ان؟!
#محیا_زند
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Shabgard
Cavalie
دلم گرفته، تر از ابرهای آبانم
دلم گرفته، از این بیشتر نمیدانم!
دلم گرفته، از این بیشتر نمیدانم!
چطور حرف دلم را به تو بفهمانم؟!
#مریم_پیله_ور
@aevien 🌱
دلم گرفته، از این بیشتر نمیدانم!
دلم گرفته، از این بیشتر نمیدانم!
چطور حرف دلم را به تو بفهمانم؟!
#مریم_پیله_ور
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Esmam Dare Yadam Mire
Shadmehr Aghili
با این که با من نیستی دیوونه میشم از غمت
اصلا نمیخوام بشنوم که اشتباه گرفتمت
داشتنِ تو کوتاه بود اما همونم کم نبود
گذشته بودم از همه، هیچ کس به غیر تو نبود
@aevien 🌱
اصلا نمیخوام بشنوم که اشتباه گرفتمت
داشتنِ تو کوتاه بود اما همونم کم نبود
گذشته بودم از همه، هیچ کس به غیر تو نبود
@aevien 🌱
ولى تموم آهنگآىِ شآدمهر يجوريه كه بآيد زد پشت كمرش و بهش گفت:
جآنآ سخن از زبآن مآ ميگويى؟!
لعنتى چى خوردى بچگيت كه انقدر خوبى؟! 💜
جآنآ سخن از زبآن مآ ميگويى؟!
لعنتى چى خوردى بچگيت كه انقدر خوبى؟! 💜
@aevien
خوب یادمه اون روز رو...
یه لیوان چایی داد دستم، خنديد و پرسيد:
_قرمز یا آبی؟
دستمو دور فنجون حلقه کردم. بیشتر از گرمی فنجون گرمی بودنش بود که آرومم ميکرد.
+نمیدونم... من هیچوقت اهل فوتبال نبودم.
_خب یکیو انتخاب کن. قرمز به رنگ روشن پوستت بیشتر میاد.
+باشه من قرمز... تو چه رنگى؟!
_آبی به پوست من بیشتر میاد!
خندیدم و گرمتر شدم.
و حالا...
درست همین امروزی که که باز قرمز و آبی کردن ها شروع شده... درست همین امروزی که دلم تنگه نبودنته فلانى ازم پرسید:
_بلاخره قرمز یا آيی؟
+مگه مهمه؟
مهم نیست!
اینکه کدوم رنگ به پوست روشنم میاد هم مهم نیست.
مهم تویی...!
مهم لیوان چاییه که تو دستم سرد میشه و گرماش یه ذره هم گرمم نمیکنه!
مهم این روزاىِ دلگیریه که نیستی!
#محيا_زند
@aevien 🌱
خوب یادمه اون روز رو...
یه لیوان چایی داد دستم، خنديد و پرسيد:
_قرمز یا آبی؟
دستمو دور فنجون حلقه کردم. بیشتر از گرمی فنجون گرمی بودنش بود که آرومم ميکرد.
+نمیدونم... من هیچوقت اهل فوتبال نبودم.
_خب یکیو انتخاب کن. قرمز به رنگ روشن پوستت بیشتر میاد.
+باشه من قرمز... تو چه رنگى؟!
_آبی به پوست من بیشتر میاد!
خندیدم و گرمتر شدم.
و حالا...
درست همین امروزی که که باز قرمز و آبی کردن ها شروع شده... درست همین امروزی که دلم تنگه نبودنته فلانى ازم پرسید:
_بلاخره قرمز یا آيی؟
+مگه مهمه؟
مهم نیست!
اینکه کدوم رنگ به پوست روشنم میاد هم مهم نیست.
مهم تویی...!
مهم لیوان چاییه که تو دستم سرد میشه و گرماش یه ذره هم گرمم نمیکنه!
مهم این روزاىِ دلگیریه که نیستی!
#محيا_زند
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Audio
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.: آویـــــــــــــــــن :.
☁ Sticker
باید چیزی باشد
که پابندت کند
که در گوشَت بخواند؛ نرو !
آدم یک سال با دیوار هم حرف بزند
پنجرهوار دوستش خواهد داشت ...
#مریم_قهرمانلو
@aevien 🌱
که پابندت کند
که در گوشَت بخواند؛ نرو !
آدم یک سال با دیوار هم حرف بزند
پنجرهوار دوستش خواهد داشت ...
#مریم_قهرمانلو
@aevien 🌱
@aevien
"پنجاهُ سه روز خيال..."
زندگى_بزار از اول قصه شروع كنم...
اول قصه؟! البته مشكل فكر كنم همينجاست كه دقيقا نميدونيم اول قصه كجاست!
ولى فكر كنم اول اولش رو بخوام بگم برميگرده به همون موقع كه مليكا محفل شعر شمارو بهم معرفى كرد!
مليكا؟! نميشناسيش، راستش خودمم زياد نميشناسمش، فاميلشم حتى نميدونم، فقط بهش ميگفتم همون دختر قدبلند سبزه هه كه با عطى اينا ميگرده!
از طرز نگاهت ميفهمم چى ميخواى بگى، آره رو مليكا هم لقب گذاشتم، برات كه تعريف كرده بودم
اين عادت از كجا اومده، همش تقصيره مامانه!
از بچگى به جاىِ اينكه به اسم شناسنامه ام صدام بزنه بهم ميگفت زندگى، انقدر گفت كه تو دهن همه افتاد زندگى!
من همونموقع ها ازش ياد گرفتم رو آدما اسمى كه بهشون مياد رو بزارم، اينجورى هم راحت ترم هم اونايى كه دوست دارمو بيشتر براىِ خودم كردم انگارى!
مثلِ تو كه بهت ميگم "دلبر"... البته الانا ميگم،اونموقع ها "همگريز" بودى!
ميگم برات از كى شدى دلبر، فعلا بزار اول قصه رو بگم.
اون دختر قدبلند سبز هه ميدونست مرده ىِ شعرم و يروز تو عصر بهار كه دورهم نشسته بوديم و صحبت ميكرديم محفل شعرتون رو بهم معرفى كرد!
الانم اصلا ازش خبر ندارم ولى خيلى دوست دارم يروز دوباره ببينمش و بهش بگم آى دختر قدبلند سبزه هه... اگر بدونى با اين كارت چه بلايى سر زندگى من آوردى!
يه نظريه هست بنام نظريه آشوب، يجاش هست ميگه تغییرات بسیار جزیی در مقادیر اولیه یک فرآیند می تونه منجر به اختلافات چشمگیری در سرنوشت فرآیند بشه.
بزار ساده شو بگم... يعنى يه اتفاق كوچولو تو زندگى يه نفر ميتونه منجر به اتفاقاى خيلى بزرگ بعدى تو زندگيش بشه!
كارى كه مليكا كرد هم دقيقا همين بود!
اون فقط يه محفل شعر ساده رو معرفى كرد...
من اومدم...
تورو ديدم اما نديدم...
بعد از يه مدت طولانى واقعا ديدمت و پنجاه و سه روز خيال داشتنت شروع شد...!
چيشد كه ديدمت؟
از كى ديدمت؟
بشين...قصه مون طولانيه، خسته ميشى ايستاده.
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت اول
@aevien
@aevien
"پنجاهُ سه روز خيال..."
زندگى_بزار از اول قصه شروع كنم...
اول قصه؟! البته مشكل فكر كنم همينجاست كه دقيقا نميدونيم اول قصه كجاست!
ولى فكر كنم اول اولش رو بخوام بگم برميگرده به همون موقع كه مليكا محفل شعر شمارو بهم معرفى كرد!
مليكا؟! نميشناسيش، راستش خودمم زياد نميشناسمش، فاميلشم حتى نميدونم، فقط بهش ميگفتم همون دختر قدبلند سبزه هه كه با عطى اينا ميگرده!
از طرز نگاهت ميفهمم چى ميخواى بگى، آره رو مليكا هم لقب گذاشتم، برات كه تعريف كرده بودم
اين عادت از كجا اومده، همش تقصيره مامانه!
از بچگى به جاىِ اينكه به اسم شناسنامه ام صدام بزنه بهم ميگفت زندگى، انقدر گفت كه تو دهن همه افتاد زندگى!
من همونموقع ها ازش ياد گرفتم رو آدما اسمى كه بهشون مياد رو بزارم، اينجورى هم راحت ترم هم اونايى كه دوست دارمو بيشتر براىِ خودم كردم انگارى!
مثلِ تو كه بهت ميگم "دلبر"... البته الانا ميگم،اونموقع ها "همگريز" بودى!
ميگم برات از كى شدى دلبر، فعلا بزار اول قصه رو بگم.
اون دختر قدبلند سبز هه ميدونست مرده ىِ شعرم و يروز تو عصر بهار كه دورهم نشسته بوديم و صحبت ميكرديم محفل شعرتون رو بهم معرفى كرد!
الانم اصلا ازش خبر ندارم ولى خيلى دوست دارم يروز دوباره ببينمش و بهش بگم آى دختر قدبلند سبزه هه... اگر بدونى با اين كارت چه بلايى سر زندگى من آوردى!
يه نظريه هست بنام نظريه آشوب، يجاش هست ميگه تغییرات بسیار جزیی در مقادیر اولیه یک فرآیند می تونه منجر به اختلافات چشمگیری در سرنوشت فرآیند بشه.
بزار ساده شو بگم... يعنى يه اتفاق كوچولو تو زندگى يه نفر ميتونه منجر به اتفاقاى خيلى بزرگ بعدى تو زندگيش بشه!
كارى كه مليكا كرد هم دقيقا همين بود!
اون فقط يه محفل شعر ساده رو معرفى كرد...
من اومدم...
تورو ديدم اما نديدم...
بعد از يه مدت طولانى واقعا ديدمت و پنجاه و سه روز خيال داشتنت شروع شد...!
چيشد كه ديدمت؟
از كى ديدمت؟
بشين...قصه مون طولانيه، خسته ميشى ايستاده.
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت اول
@aevien
@aevien
بلاخره سر كلاس روانشناسى مسائل جوانان دكتر حسينى به رگ شيرازيم زور گفتم و شروع كردمش!
قرار گذاشته بوديم تا ته اين داستان نقطه نگرفته ننويسمش، ولى گفت بنويس بلكه اينجورى نقطه بگيره!
و بگم... تموم كردنش نفس بگيره ازم حسابى احتمالا، اگه يه شب ننوشتمش بدونيد نفس كم بوده...( چون مثل داستان هاىِ قبلى، مثل قصه هر شب يه پارت رو مينويسم)
( و باز مثل داستان هاىِ قبلى برگرفته از واقعيته)
"#پنجاه_سه_روز_خیال..." احتمالا دردناكترين داستانى باشه كه مينويسم، شايد خوندنش براى شما نه، اما قطعا نوشتنش براى خودم آره!
حالِ دلتون خوب💜
بساط خنده هاتون به راه💜
قرار گذاشته بوديم تا ته اين داستان نقطه نگرفته ننويسمش، ولى گفت بنويس بلكه اينجورى نقطه بگيره!
و بگم... تموم كردنش نفس بگيره ازم حسابى احتمالا، اگه يه شب ننوشتمش بدونيد نفس كم بوده...( چون مثل داستان هاىِ قبلى، مثل قصه هر شب يه پارت رو مينويسم)
( و باز مثل داستان هاىِ قبلى برگرفته از واقعيته)
"#پنجاه_سه_روز_خیال..." احتمالا دردناكترين داستانى باشه كه مينويسم، شايد خوندنش براى شما نه، اما قطعا نوشتنش براى خودم آره!
حالِ دلتون خوب💜
بساط خنده هاتون به راه💜
Forwarded from Mahya Zand
Taghdir
Shadmehr Aghili
بآيد تورو پيدآ كنم
شآيد هنوزم دير نيست...
تو سآده دل كندى ولى تقدير بى تقصير نيست!
@aevien 🌱
شادمهر عقيلى جآن 💜
شآيد هنوزم دير نيست...
تو سآده دل كندى ولى تقدير بى تقصير نيست!
@aevien 🌱
شادمهر عقيلى جآن 💜
@aevien
" پنجاهُ سه روز خيآل..."
زندگى_ بگم چايي دارچين با دوسيب يا بلوبرى؟!
دلبر_ بگو چايى دارچين با بلوبرى!
زندگى_ مثل اولين بار كه جلوت نشستم پاهامو تو شكمم جمع كردم و بلوبرى دادم تو ريه هام، افتادم سرفه و گفتى بچه تورو چه به اين كارا؟!
دلبر_ نميدونم...شايد مثل اونموقع ها!
زندگى_قطعا نميشه مثل اونموقع ها، نه من دختر ساده اون روزهام نه تو همگريز اون روزها!
اَه... حواسمو پرت نكن، بزار از اول قصه بيام جلو، از وسط قصه كه شروع كنيم حرفامو گم و گور ميكنم بيشتر طنابامون ميپيچه بهم!
كجا بودم؟!
آهان... همونجا كه بلاخره ديدمت!
يعنى ديده بودمت ها، صدبار جلو چشمم چرخيده بودى و ته ذهنم فقط" اون پسر عينك گرد موفرفرى عه" ته نشين شده بود!
همين...همينقدر ساده!
بعد از هشت ماه همينقدر ساده بودن كم كم پيچيده شدى!
اوايل دى ماه بود، اولين بار بود شعرى كه نوشته بودم رو تو يه جمع بزرگ ميخوندم...
ترس داشتم
لرز داشتم
كه نكنه اين كلمه ها كه عصاره جونم هستن نشينه به دل بقيه و پس بخورن!
اما وقتى خوندم تو اولين نفرى بودى كه دست زدى و تعريف كردى!
نه كه مثلا خيلى كلمات قلمبه سلمبه اى به كار ببرى و فلان...نه!
فقط لحنت صادقانه بود...صادقانه و دلنشين!
از همونجا يذره پيچش گرفتى!
روزاىِ بعد از اون هر وقت حرف ميزدى گوشام تيز ميشد رو اون لحن و صداىِ دلنشينِ صادقانه ات!
پيچش بعدى كه بهت افتاد يادم نيست دقيقا چند شنبه بود يا چندم... ولى اون روز حالم خوش نبود، كلى از دلتنگى اون گريه كرده بودم و اومده بودم شعر بخونم آروم بگيرم!
اون رو يادته؟!
گفته بودم برات... يه شب تا سحر يازده فروردين كه بارون ميومد و دلتنگ بودم برات گفتم همشو!
گفتم از چهارده سالگى با يه خنده اش دل برده ازم، گفتم و گريه كردم!
گريه كردم و صادقانه كلى آرومم كردى و خندونديم!
كه بعدش ازت پرسيدم تو چى؟! تو دلت واسه كسى رفته تا حالا؟!
گفتى نه... ولى دروغ گفتى!
لعنتى تو كه انقدر قشنگ صادقانه آرومم ميكردى چرا دروغ گفتى؟!
چرا دروغ گفتى كه بعد از چندسال و ماه بشينم جلوت و از اول قصه دارم بگم برات؟!
اول قصه...
خندونديم تو يازده فروردين وسط دلتنگى، مثل همون روز... همون روز كه اومدم شعر بخونم آروم بگيرم و بين همون گوش تيز كردنا يه چيزى گفتى كه قهقه مو برد هوا، حتى تا آخر شبشم وقتى يادش ميافتادم ميخنديدم!
ميدونى كسايى كه تو گريه ميخندوننت يا وسط خنده هاى بلند بغض ميارن تو گلوت رو به سختى ميشه فراموش كرد!
تو هردوش بودى...
تا وقتى تو خيال داشتنت بودم وسط گريه هام خندونديم...
و بعدش كه گفتى خيال بوده داشتنت بارها تو خنده هام يهو يادت افتادم و شدى بغض وسط گلو...
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت دوم
@aevien
" پنجاهُ سه روز خيآل..."
زندگى_ بگم چايي دارچين با دوسيب يا بلوبرى؟!
دلبر_ بگو چايى دارچين با بلوبرى!
زندگى_ مثل اولين بار كه جلوت نشستم پاهامو تو شكمم جمع كردم و بلوبرى دادم تو ريه هام، افتادم سرفه و گفتى بچه تورو چه به اين كارا؟!
دلبر_ نميدونم...شايد مثل اونموقع ها!
زندگى_قطعا نميشه مثل اونموقع ها، نه من دختر ساده اون روزهام نه تو همگريز اون روزها!
اَه... حواسمو پرت نكن، بزار از اول قصه بيام جلو، از وسط قصه كه شروع كنيم حرفامو گم و گور ميكنم بيشتر طنابامون ميپيچه بهم!
كجا بودم؟!
آهان... همونجا كه بلاخره ديدمت!
يعنى ديده بودمت ها، صدبار جلو چشمم چرخيده بودى و ته ذهنم فقط" اون پسر عينك گرد موفرفرى عه" ته نشين شده بود!
همين...همينقدر ساده!
بعد از هشت ماه همينقدر ساده بودن كم كم پيچيده شدى!
اوايل دى ماه بود، اولين بار بود شعرى كه نوشته بودم رو تو يه جمع بزرگ ميخوندم...
ترس داشتم
لرز داشتم
كه نكنه اين كلمه ها كه عصاره جونم هستن نشينه به دل بقيه و پس بخورن!
اما وقتى خوندم تو اولين نفرى بودى كه دست زدى و تعريف كردى!
نه كه مثلا خيلى كلمات قلمبه سلمبه اى به كار ببرى و فلان...نه!
فقط لحنت صادقانه بود...صادقانه و دلنشين!
از همونجا يذره پيچش گرفتى!
روزاىِ بعد از اون هر وقت حرف ميزدى گوشام تيز ميشد رو اون لحن و صداىِ دلنشينِ صادقانه ات!
پيچش بعدى كه بهت افتاد يادم نيست دقيقا چند شنبه بود يا چندم... ولى اون روز حالم خوش نبود، كلى از دلتنگى اون گريه كرده بودم و اومده بودم شعر بخونم آروم بگيرم!
اون رو يادته؟!
گفته بودم برات... يه شب تا سحر يازده فروردين كه بارون ميومد و دلتنگ بودم برات گفتم همشو!
گفتم از چهارده سالگى با يه خنده اش دل برده ازم، گفتم و گريه كردم!
گريه كردم و صادقانه كلى آرومم كردى و خندونديم!
كه بعدش ازت پرسيدم تو چى؟! تو دلت واسه كسى رفته تا حالا؟!
گفتى نه... ولى دروغ گفتى!
لعنتى تو كه انقدر قشنگ صادقانه آرومم ميكردى چرا دروغ گفتى؟!
چرا دروغ گفتى كه بعد از چندسال و ماه بشينم جلوت و از اول قصه دارم بگم برات؟!
اول قصه...
خندونديم تو يازده فروردين وسط دلتنگى، مثل همون روز... همون روز كه اومدم شعر بخونم آروم بگيرم و بين همون گوش تيز كردنا يه چيزى گفتى كه قهقه مو برد هوا، حتى تا آخر شبشم وقتى يادش ميافتادم ميخنديدم!
ميدونى كسايى كه تو گريه ميخندوننت يا وسط خنده هاى بلند بغض ميارن تو گلوت رو به سختى ميشه فراموش كرد!
تو هردوش بودى...
تا وقتى تو خيال داشتنت بودم وسط گريه هام خندونديم...
و بعدش كه گفتى خيال بوده داشتنت بارها تو خنده هام يهو يادت افتادم و شدى بغض وسط گلو...
#پنجاه_سه_روز_خیال ...
#محیا_زند
پارت دوم
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Gerye Miayad Mara
Homayoun Shajarian