@aevien
بهت گفته بودم من از بچگى عآشقِ آدمآىِ عينكى بودم ، اولين چيزِ تو هم كه جذبم كرد همين شيشه رو چشمآت بود!
اما دروغ گفتم!
من بعد از تو عآشق عينك شدم!
راستش من حتى از موهآىِ فرى كه انگآر تآ حآلآ شونه بهشون نخورده
يآ مردآيى كه تو عمرشون شلوآر كتون نپوشيدن و كل تيپاشون تو اسپرت خلاصه ميشه
يآ چشم هآىِ بيحآلت
بغلآىِ بزرگ با چند لايه چربى
و خيلى چيزهآىِ ديگه متنفـــرم
يعنى من قبل از تو از همه اين هآ متنفر بودم
ولى تمومِ مردهآىِ بعد از تو بدون اين چيزهآ زشتن برآم!
تو هربآر ميپرسى دوستم دآرى؟! چرآ؟!
و من هربآر نميدونم دوست داشتن زنى كه تمومِ معيارآشو بآ تـو عوض كرده رو چطور بآيد توضيح بدم!
#محیا_زند
@aevien 🌱
بهت گفته بودم من از بچگى عآشقِ آدمآىِ عينكى بودم ، اولين چيزِ تو هم كه جذبم كرد همين شيشه رو چشمآت بود!
اما دروغ گفتم!
من بعد از تو عآشق عينك شدم!
راستش من حتى از موهآىِ فرى كه انگآر تآ حآلآ شونه بهشون نخورده
يآ مردآيى كه تو عمرشون شلوآر كتون نپوشيدن و كل تيپاشون تو اسپرت خلاصه ميشه
يآ چشم هآىِ بيحآلت
بغلآىِ بزرگ با چند لايه چربى
و خيلى چيزهآىِ ديگه متنفـــرم
يعنى من قبل از تو از همه اين هآ متنفر بودم
ولى تمومِ مردهآىِ بعد از تو بدون اين چيزهآ زشتن برآم!
تو هربآر ميپرسى دوستم دآرى؟! چرآ؟!
و من هربآر نميدونم دوست داشتن زنى كه تمومِ معيارآشو بآ تـو عوض كرده رو چطور بآيد توضيح بدم!
#محیا_زند
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Bruciare Per Te
Elisa
Forwarded from Mahya Zand
Delam Gerefte Az Hame
Reza Shiri [MusiceSal.in]
من برای امروزی که تو را ندارم،
ناراحت نیستم!
ناراحتم برای چهل سالگی ام،
آنجا که به بهانه ی یک شعر، یک آهنگ،
به یادت میافتم؛
و به دخترم لبخند میزنم ..
من برای آن لبخند که درد دارد، ناراحتم ...!
#مریم_قهرمانلو
@aevien 🌱
ناراحت نیستم!
ناراحتم برای چهل سالگی ام،
آنجا که به بهانه ی یک شعر، یک آهنگ،
به یادت میافتم؛
و به دخترم لبخند میزنم ..
من برای آن لبخند که درد دارد، ناراحتم ...!
#مریم_قهرمانلو
@aevien 🌱
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
قرص آرامش بخششو با لیوان گل گاو زبونش یه نفس سر کشید و یه کام گرفت از دوسیبش که هیچ سنخیتی با اون لیوان گل گاو زبون و قرصی که خورده بود نداشت و دودشو حلقه داد بیرون. دورش را پر کرده بود از تموم چیزهایی که شاید بتونن یکم بهش آرامش بدن. گفت: عاشق شدی که شدی. چرا مثل مرغ پوست کنده نشستی جلوم روضه میخونی؟ به دلت بد راه نده. چرته اینکه میگن عشق واسه یه باره. من خودم چندبار پشت سرهم عاشق شدم. واقعا هم عاشق شدم... نه ازين عشق دوزاریا که با یه عطسه از مغزت پرت میشن بیرون با یه خمیازه برمیگردن تو شش هات.
اولین بار که خوره عشق افتاد به جونم نوزده سالم بود. تو خونه بغلیمون همسایه جدید اومده بود و دلم شکار چشمای مشکی خمار لامروت دخترشون شده بود. اسمش ریحان بود. از اون دختراي کمر باریکی که مثل کبک خرامان خرامان راه میرن و بالا لبشون یه خال مشکی کمر شکن دارن. تا اومدم دست و پامو جمع کنم و برم بهش بگم قد همون شربت آلبالو های خانم جون تو ظهر داغ تابستون به دلم نشستی و میخوامت شوهرش دادن. اون دوست دارم هم نگفته شده چسبید به سقف دهنم و نه رفت پایین نه پرید بیرون.
از اون به بعد دیگه راه گلوم باز شد واسه عشق قورت دادن. همیشه اولین بار سخته بعدش دیگه یاد میگیری چطور قورت بدی که سر دلت نمونه.
دومین بار بزرگتر شده بودم و ریش و سیبیلم بیشتر شده بود. عاشق دختر آقای خاقانی کتاب فروش شدم. عاشق اون چشمای خمار لامروت مشکیش.
سومین بار دلم واسه اون دختره که شنبه صبا تو ايستگاه میدیدمش رفت. واسه اون کمر باریک و اون خرامان راه رفتنش.
چهارمین بار واسه خواهرزاده زن داداشم. تو عروسی داداشم همچین که دیدم یه خال مشکی بالای لبش داره کمر دلم واسش شکست.
دفعه بعدش دلم واسه ریحان رفت. اومده بود واسه ثبت نام کلاس خیاطی خانم جون. پرسیده بودم خانم اسمتون؟ گفته بود ریحان فخاری. و من هی زیر لب اسم ریحان رو مزه مزه کرده بودم و دلم سر خورده بود براش.
ششمین بار... ولش کن. یعنی میخوام بگم عشق یه بار نیست جوون. دلت میتونه هزار بار هی بلرزه ولو شه رو زمین. برای آدم هایی که همشون شبیه همون اولین نفرن. یکی اسمش، یکی چشمش، یکی لعل لبش...!
حالا هم به جا روضه خوندن و چه کنم گفتن پاشو برو بگو خاطرشو میخوای که اگه "دوست دارمت" به سقف دهنت بچسبه تا اخر عمر دیگه نمیتونی واسه هیشکی تفش کنی. هی دور خودت میچرخی و دل میدی به آدمایی که یه نشونی ازش دارن. پاشو برو...!
#محیا_زند
@aevien
اولین بار که خوره عشق افتاد به جونم نوزده سالم بود. تو خونه بغلیمون همسایه جدید اومده بود و دلم شکار چشمای مشکی خمار لامروت دخترشون شده بود. اسمش ریحان بود. از اون دختراي کمر باریکی که مثل کبک خرامان خرامان راه میرن و بالا لبشون یه خال مشکی کمر شکن دارن. تا اومدم دست و پامو جمع کنم و برم بهش بگم قد همون شربت آلبالو های خانم جون تو ظهر داغ تابستون به دلم نشستی و میخوامت شوهرش دادن. اون دوست دارم هم نگفته شده چسبید به سقف دهنم و نه رفت پایین نه پرید بیرون.
از اون به بعد دیگه راه گلوم باز شد واسه عشق قورت دادن. همیشه اولین بار سخته بعدش دیگه یاد میگیری چطور قورت بدی که سر دلت نمونه.
دومین بار بزرگتر شده بودم و ریش و سیبیلم بیشتر شده بود. عاشق دختر آقای خاقانی کتاب فروش شدم. عاشق اون چشمای خمار لامروت مشکیش.
سومین بار دلم واسه اون دختره که شنبه صبا تو ايستگاه میدیدمش رفت. واسه اون کمر باریک و اون خرامان راه رفتنش.
چهارمین بار واسه خواهرزاده زن داداشم. تو عروسی داداشم همچین که دیدم یه خال مشکی بالای لبش داره کمر دلم واسش شکست.
دفعه بعدش دلم واسه ریحان رفت. اومده بود واسه ثبت نام کلاس خیاطی خانم جون. پرسیده بودم خانم اسمتون؟ گفته بود ریحان فخاری. و من هی زیر لب اسم ریحان رو مزه مزه کرده بودم و دلم سر خورده بود براش.
ششمین بار... ولش کن. یعنی میخوام بگم عشق یه بار نیست جوون. دلت میتونه هزار بار هی بلرزه ولو شه رو زمین. برای آدم هایی که همشون شبیه همون اولین نفرن. یکی اسمش، یکی چشمش، یکی لعل لبش...!
حالا هم به جا روضه خوندن و چه کنم گفتن پاشو برو بگو خاطرشو میخوای که اگه "دوست دارمت" به سقف دهنت بچسبه تا اخر عمر دیگه نمیتونی واسه هیشکی تفش کنی. هی دور خودت میچرخی و دل میدی به آدمایی که یه نشونی ازش دارن. پاشو برو...!
#محیا_زند
@aevien
ميگم دلبر
بيآ بابيدى بو بخونيم
عقربه ساعت رو سه باربرعكس بچرخونيم
از ته كمد بريم قلعه پريآ
محآل نيست
دستِ دلبر كه تو دستِ آدم بآشه همه چى حآل ميشه
اصلا دلبر بغلت خودش به تنهايى قلعه پريآس
@aevien
بيآ بابيدى بو بخونيم
عقربه ساعت رو سه باربرعكس بچرخونيم
از ته كمد بريم قلعه پريآ
محآل نيست
دستِ دلبر كه تو دستِ آدم بآشه همه چى حآل ميشه
اصلا دلبر بغلت خودش به تنهايى قلعه پريآس
@aevien
خُـــب...
اول اينكه مرسى... خيليم مرسى واسه پيآمآتون💜
كلا... چه اونوقتا كه آيدى شخصيم بود و چه حآلآ كه با پيام ناشنآس با اهنگا و عكسآ و حسآ و انرژىِ هاىِ خيلى بنفشتون بهم كلى زياد حال خوب داديد💜
دوم اينكه بعله اينروزآ كمتر مينويسم يآ بهتره بگم نمينويسم ... چرآ؟!
چون پآييزه... چون كلا به سرم زده كه اينجورى نوشتن رو بزارم كنار... چون يسرى حواشى داره... چون كلا نوشتن منو با يسرى از آدمآ آشنا كرد، كه بعضياشون شدن بهترينآم و يسرى خيلى محدودشون هم درس عبرت، عبرت خيلى بزرگ و ناخوشايند!
سوم اينكه داستآنِ جديد كِى؟!
نميدونم... گفده بودم كه من اصالتم شيرآزيه و متأسفآنه خيلى زياد به اصالتم پايبندم!!!:///
وگرنه چندتا قصه جديد كه اتفاقا خود شما برام تعريف كرديد تو مغزم نوشتم و بايگانى كردم ولى كى بيارمش رو كاغذ برميگرده به اينكه كى يكم از اصالت شيرازيم دست بردارم!
ولى قول ميدم تو همين روزآ تا پاييزه نرفته بگم قصه جديدرو...!
چهارما پاييزه... حواسمون به موندن، رفتنامون و حالِ همديگه باشه:)
همين ديگه...
حآلِ دلتون خوب💜
بسآطِ خنده هآتون به رآه 💜
اول اينكه مرسى... خيليم مرسى واسه پيآمآتون💜
كلا... چه اونوقتا كه آيدى شخصيم بود و چه حآلآ كه با پيام ناشنآس با اهنگا و عكسآ و حسآ و انرژىِ هاىِ خيلى بنفشتون بهم كلى زياد حال خوب داديد💜
دوم اينكه بعله اينروزآ كمتر مينويسم يآ بهتره بگم نمينويسم ... چرآ؟!
چون پآييزه... چون كلا به سرم زده كه اينجورى نوشتن رو بزارم كنار... چون يسرى حواشى داره... چون كلا نوشتن منو با يسرى از آدمآ آشنا كرد، كه بعضياشون شدن بهترينآم و يسرى خيلى محدودشون هم درس عبرت، عبرت خيلى بزرگ و ناخوشايند!
سوم اينكه داستآنِ جديد كِى؟!
نميدونم... گفده بودم كه من اصالتم شيرآزيه و متأسفآنه خيلى زياد به اصالتم پايبندم!!!:///
وگرنه چندتا قصه جديد كه اتفاقا خود شما برام تعريف كرديد تو مغزم نوشتم و بايگانى كردم ولى كى بيارمش رو كاغذ برميگرده به اينكه كى يكم از اصالت شيرازيم دست بردارم!
ولى قول ميدم تو همين روزآ تا پاييزه نرفته بگم قصه جديدرو...!
چهارما پاييزه... حواسمون به موندن، رفتنامون و حالِ همديگه باشه:)
همين ديگه...
حآلِ دلتون خوب💜
بسآطِ خنده هآتون به رآه 💜
Forwarded from Mahya Zand
11 Akharin Didar
Kamran Tafti WwW.Pop-Music.Ir
Mahya Zand
Kamran Tafti WwW.Pop-Music.Ir – 11 Akharin Didar
اين بى طُـ بودن عشق نيـست !
دآرم حمآقت ميكنم...
دآرم حمآقت ميكنم...
Forwarded from Mahya Zand
Roads Untraveled
Linkin Park
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@aevien
باید بگویم آنقدر ژلوفن بخور که خوابت ببرد...
مامان ها وقتی یکدفعه در اتاق بچه هایشان را باز میکنند و یک لیوان چایی،یا یک بشقاب کیک یا میوه دستشان است دو حالت بیشتر ندارد...یا بچه شان دارد کار مهمی انجام میدهد یا خودشان کار مهمی با آنها دارند...در اتاقم باز شد و من کار مهمی انجام نمیدادم که مامان وارد شد.با یک بشقاب میوه یا یک لیوان چایی یادم نیست.فقط مامان وارد شد و گفت میخواهد یک راز به من بگوید.رازی ک همه ی مامان ها یک روز باید به دخترانشان بگویند.نشست روبرویم و آرام شروع کرد به حرف زدن:دخترها وقتی به یک سنی برسند،ماهی یک هفته یک دردی میپیچد توی دلشان و...راز بود.من خوشحال بودم که آنقدر بزرگ شده بودم که مامان آرام توی گوشم راز بگوید.مامان از درد و خون و ضعف گفت.اما نگفت که ماهی یک هفته علاوه بر دل درد و غیره دخترها حوصله ی خودشان را ندارند.بهانه گیر میشوند.حالشان از آدم های اطرافشان بهم میخورد.ژلوفن و آبجوش و عسل خوراکشان میشود.مامان نگفت سیخ جگر و پسته کفاف نمیدهد که دخترها در این مواقع یک شانه،یک آغوش امن میخواهند تا زار زار گریه کنند.و هیچکس نباشد که بپرسد چرا گریه!یک نفر باید در این مواقع باشد که شعورش بالا باشد بدون هیچ حرفی فقط گوش به فرمان باشد.باید درک کند در این روزها عقلش کار نمیکند و فقط دلش میخواهد یک نفر احساساتش را تقویت کند...من فقط خوشحال بودم که زودتر از تمام دخترهای دبستان این راز را فهمیده ام...بعد که بزرگترتر شدم،وقتی رازم عملی شد به خودم قول دادم اگر روزی پسردار شدم،وقتی پسرم توی اتاقش نشسته و کار مهمی نمیکند،یک فنجان چایی برایش ببرم و بگویم کار مهمی دارم.باید یک راز به تو بگویم:دخترها در ماه یک هفته اش را خر میشوند.خر نه به معنای اینکه گوش در بیاورند.نه.فقط عقلشان تحلیل میرود.حوصله ی منطق ندارند.حوصله ی 2 ضبدر 2 میشود چهار ندارند.حوصله ی فلسفه بافی های ارسطویی ندارند.دلشان میخواهد به یک نفر گیر بدهند و بعد توی دل همان یک نفر گریه کنند.به پسرم بگویم:در این مواقع با دوست دختر یا خواهر یا همسرت بحث نکن.فقط برایش پسته مغز نکن.فقط نپر از داروخانه ژلوفن بخر و با دردهایی که میکشد بِروبِر نگاهش نکن.بغلش کن.ژلوفن هیچ کوفتی نیست.بغل تو میتواند معجزه کند...بعد فکر کردم اگر دختر دار شدم و دخترم کسی را نداشت چه...!
#عطیه_میرزاامیری
@aevien 🌱
باید بگویم آنقدر ژلوفن بخور که خوابت ببرد...
مامان ها وقتی یکدفعه در اتاق بچه هایشان را باز میکنند و یک لیوان چایی،یا یک بشقاب کیک یا میوه دستشان است دو حالت بیشتر ندارد...یا بچه شان دارد کار مهمی انجام میدهد یا خودشان کار مهمی با آنها دارند...در اتاقم باز شد و من کار مهمی انجام نمیدادم که مامان وارد شد.با یک بشقاب میوه یا یک لیوان چایی یادم نیست.فقط مامان وارد شد و گفت میخواهد یک راز به من بگوید.رازی ک همه ی مامان ها یک روز باید به دخترانشان بگویند.نشست روبرویم و آرام شروع کرد به حرف زدن:دخترها وقتی به یک سنی برسند،ماهی یک هفته یک دردی میپیچد توی دلشان و...راز بود.من خوشحال بودم که آنقدر بزرگ شده بودم که مامان آرام توی گوشم راز بگوید.مامان از درد و خون و ضعف گفت.اما نگفت که ماهی یک هفته علاوه بر دل درد و غیره دخترها حوصله ی خودشان را ندارند.بهانه گیر میشوند.حالشان از آدم های اطرافشان بهم میخورد.ژلوفن و آبجوش و عسل خوراکشان میشود.مامان نگفت سیخ جگر و پسته کفاف نمیدهد که دخترها در این مواقع یک شانه،یک آغوش امن میخواهند تا زار زار گریه کنند.و هیچکس نباشد که بپرسد چرا گریه!یک نفر باید در این مواقع باشد که شعورش بالا باشد بدون هیچ حرفی فقط گوش به فرمان باشد.باید درک کند در این روزها عقلش کار نمیکند و فقط دلش میخواهد یک نفر احساساتش را تقویت کند...من فقط خوشحال بودم که زودتر از تمام دخترهای دبستان این راز را فهمیده ام...بعد که بزرگترتر شدم،وقتی رازم عملی شد به خودم قول دادم اگر روزی پسردار شدم،وقتی پسرم توی اتاقش نشسته و کار مهمی نمیکند،یک فنجان چایی برایش ببرم و بگویم کار مهمی دارم.باید یک راز به تو بگویم:دخترها در ماه یک هفته اش را خر میشوند.خر نه به معنای اینکه گوش در بیاورند.نه.فقط عقلشان تحلیل میرود.حوصله ی منطق ندارند.حوصله ی 2 ضبدر 2 میشود چهار ندارند.حوصله ی فلسفه بافی های ارسطویی ندارند.دلشان میخواهد به یک نفر گیر بدهند و بعد توی دل همان یک نفر گریه کنند.به پسرم بگویم:در این مواقع با دوست دختر یا خواهر یا همسرت بحث نکن.فقط برایش پسته مغز نکن.فقط نپر از داروخانه ژلوفن بخر و با دردهایی که میکشد بِروبِر نگاهش نکن.بغلش کن.ژلوفن هیچ کوفتی نیست.بغل تو میتواند معجزه کند...بعد فکر کردم اگر دختر دار شدم و دخترم کسی را نداشت چه...!
#عطیه_میرزاامیری
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Derniere danse
<unknown>
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 🌱 "فرآموشـــى" سيصدو شصت و پنج روز بعد از فرآموشى: زندگيش آروم و بى حاشيه شده بود، تو كارش حسابى پيشرفت كرده بود و از همه چى راضى بود، اما هنوز اسم پيمان رو سردر مغازه ها كه ميديد دلش ميلرزيد و گاهى يواشكى دور از چشم خودش زير پتو با همون آهنگ هاىِ…
"فرآموشـــى"
چهارصد و بيست و هشت روز بعد از فرآموشى:
از مدت ها قبل واسه اين چند روز برنامه ريزى كرده بود كه حسابى سرش شلوغ باشه و حواسش از كل دنيآ پرت بآشه!
صبح رو سركار بود، بعدازظهر رو رفت دريآ و تا ميتونست ريه هاشو پراز نيكوتين كرد، عصر رو تو كافه گذروند و بعد رفت يه خريد مفصل كرد براىِ مهمونىِ آخرِ شبش كه دورهمى دوستانه تو خونش بود، با دوستاش تا صبح بيدار موند و به هرچيز مسخره اى بلند بلند تا ميتونست ميخنديد!
وقتى همه خوابيدن گوشيش رو درآورد، چند لحظه رو يه عكس خيره موند و بوسيدش!
بعد چند قطره اى اشك از زير پتو هق هق زد و بعد به خودش قول داده از فردا دوباره فقط بخنده!
اونروز تولد پيمان بود!
دومين تولدش كه نداشتش...!
#محیا_زند
@aevien 🌱
چهارصد و بيست و هشت روز بعد از فرآموشى:
از مدت ها قبل واسه اين چند روز برنامه ريزى كرده بود كه حسابى سرش شلوغ باشه و حواسش از كل دنيآ پرت بآشه!
صبح رو سركار بود، بعدازظهر رو رفت دريآ و تا ميتونست ريه هاشو پراز نيكوتين كرد، عصر رو تو كافه گذروند و بعد رفت يه خريد مفصل كرد براىِ مهمونىِ آخرِ شبش كه دورهمى دوستانه تو خونش بود، با دوستاش تا صبح بيدار موند و به هرچيز مسخره اى بلند بلند تا ميتونست ميخنديد!
وقتى همه خوابيدن گوشيش رو درآورد، چند لحظه رو يه عكس خيره موند و بوسيدش!
بعد چند قطره اى اشك از زير پتو هق هق زد و بعد به خودش قول داده از فردا دوباره فقط بخنده!
اونروز تولد پيمان بود!
دومين تولدش كه نداشتش...!
#محیا_زند
@aevien 🌱